گامی در مسیر
نویسنده: جواد محدثي
تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.
چگونه؟
اين نخستين سؤالى است كه براى همه آنان كه در پى «كمال اخلاقى» ، «خودسازى» و «سعادت ابدى» اند و مىخواهند به فلسفه و راز خلقت انسان وبعثت رسولان دستيابند، مطرح است.
«چگونه مىتوان به كمال انسانى رسيد؟»
خوب شدن، پاك زيستن، سالك راه حق گشتن، از باتلاق ابتذال و پوچى وگناه برآمدن براى همه ميسر است، و گرنه از ما نمىخواستند كه رهپوى راه انبياو اوليا و عارفان واصل شويم.
وقتى هدف و مقصدى را به ما نشان مىدهند، پس راهى هم براى رفتن و رسيدن هست. اين «راه» و «راهنما» را بايد شناخت و گام در راه نهاد،
«گامى در مسير» !
وقتى «بهشت» را در چشم انداز ما قرار مىدهند و ما را به آن فرامىخوانند، پس مىتوان بهشتى شد و از دوزخ رست.
«جوانى» ، هم بهترين فصل رسيدن به «خودباورى» و «خداباورى» و«اصلاح نفس» است، هم خطرناكترين دوران كه پرتگاهها و لغزشگاههاىبسيارى سر راه است و دزدان ايمان و رهزنان دل در كميناند و غفلت، آدمى راتا قعر جهنم و دوزخ ابدى مىبرد.
ولى. . آينه دل جوانان، شفاف است و خلق و خويى تربيتپذيرتر دارند. اين نقطه قوت را بايد قدر دانست و از آن بهره گرفت.
پير ما، امام خمينىقدس سره مىفرمايد :
«روح جوانان لطيف است و انعطافپذير، و آن قدر كه در پيران حب نفسو حب دنياست، در جوانان نيست. جوان مىتواند با آسانى نسبى، خود رااز شر نفس اماره رها سازد و به معنويات گرايش پيدا كند»(١)
راستى. . «چگونه مىتوان خودساخته و مهذب شد» و در «جهاد اكبر» پيروز گشت و از ميدان مبارزه با نفس و آزمون انتخاب راه حق در جدال «عقلو نفس» ، سربلند بيرون آمد؟ و همچون عارفان به ديدگاهى برتر از دنيا وحياتى آزاد از سلطه ابليس و فريب شيطان رسيد؟
داشتن بصيرت و بينشى درست و ژرف، تحليل روشنترى از هستى به مامىدهد.
شناختن ميدانهاى لغزش و زمينههاى غفلت و گناه در ذهن و زندگى، پيمودن اين مسير را آسانتر مىكند.
تصحيح رابطه با «خود» ، با «خدا» با «مردم» ، گام ديگرى در اين سير ومسير است.
از ياد نبردن «فرجام كار» ، توجه به بايدها و نبايدها، درك رابطه «عمل» و«پاداش» ، و باور داشتن اينكه «آخرت» ما در همين دنيا و با «كيفيت عمل» ماساخته مىشود، نيز مؤثر است و بخش ديگرى از بعد عرفانى يك مؤمن موحدرا تامين مىكند.
به هر حال، دوست داريم قدم در راه بگذاريم و از جايى شروع كنيم.
آنچه با شما خوانندگان صاحبدل در اين نوشته گفتگو مىكنيم، گشت وگذارى در همين وادى است. اين كتاب، يك سلسله مباحث نظرى و مدون ومبرهن نيست و شيوه عقلى و نقلى و استدلالى به كار گرفته نشده است، بلكه بازبان دل، زبان آشناى فطرت و با صفاى باطن جوانان سخن مىگوييم، بىآنكهبخواهيم از ارزش مباحث عقلى و برهانى بكاهيم.
باز هم از امام امتقدس سره شاهد بياوريم :
«لسان دعوت انبياعليهمالسلام و اولياء خلص «سلامالله عليهم» لسان فلسفه وبرهان رايج نيست، بلكه آنان با جان و دل مردم كار دارند و نتايجبراهينرا به قلب بندگان خدا مىرسانند و آنان را از درون جان و دل هدايتمىكنند»(٢)
در خلال مباحث اين كتاب، «دفتر دل» را مىگشاييم و با شما «همدلى» و«همزبانى» مىكنيم. با اين زبان راحتتر، خودمانىتر و بىپردهتر مىتوانحرف زد.
اميد است كه تا پايان اين «مسير» ، بتوانيم «همگام» و «همراه» باشيم.
اما كتاب حاضر :
اين اثر، مجموعه بازنگرى شده سلسله مقالاتى است كه با عنوان ثابت«گامى در مسير» ، در مدت بيش از سه سال (از سال ١٣٧٥ تا ١٣٧٨ش) درصفحه «جوانان» روزنامه جمهورى اسلامى، به صورت هفتگى چاپ مىشد.
جهتگيرى مقالات، جوانان بودند و هدف، آن بود كه اين مخاطبان عزيز، با زبانى ساده، با معارف والا و ژرف مكتب در زمينه خودسازى و سلوك وعرفان آشنا شوند. از اين رو، با آنكه محتواى اين نوشتهها عمدتا معارفى برگرفته از آيات قرآن و احاديث معصومينعليهمالسلام و معارف دين بود، اما در زبان وقالب استفاده شده، اصولى همچون : كوتاهى مقالات، تنوع موضوعات، روانىو سادگى قلم، لحن صميمى و خودمانى و به كار گرفتن كمتر متن عربى آيه وحديث مراعات مىشد.
وقتى بنا شد كه اين نوشتهها به صورت كتاب مستقل منتشر شود، برخىبازنگرىهاى تكميلى و بهينهسازى متن انجام گرفت. در تدوين آن سلسلهنوشتههاى كوتاه به صورت حاضر، نكات زير اعمال شده است :
١ - دستهبندى و تنظيم آن مقالات از نظر محتوا، در پنج محور جداگانه، كهفصول پنجگانه اين كتاب را تشكيل مىدهند.
٢ - ادغام و به هم در آميختن هر دو سه مقاله كه در آن سلسله نوشتار، موضوع واحد يا نزديك به هم داشت. از اين رو، تعداد آن ١٣٥ متنروزنامهاى، به ٥٦ مقاله حاضر تبديل شده است.
٣ - مستندسازى برخى از مطالب و جملات، بر اساس آيات و روايات، كهاغلب در پاورقىها آمده است. در اين زمينه به حداقل كار اكتفا شد، والا اگرمستندات قرآنى و حديثى همه محتواهاى مقالات در پاورقى مىآمد، حجم اثربسيار بيش از اين مىشد و با توجه به مخاطبان جوان، نيازى هم به بيش از اينمقدار نبود.
اميد است كه اين اثر و اين مباحث، براى جوانان شيفته تهذيب نفس وعلاقهمند به تربيت روحى و اخلاقى خويش، «گامى در مسير» باشد و درپيمودن اين راه كه چندان هم آسان و بىخطر نيست، مفيد افتد و زمينهسازبرداشتن گامهايى بلند در آفاق عرفان و اخلاق باشد.
قم - جواد محدثى - بهمن ١٣٧٨ ش
___________________
پي نوشت ها :
١) از نامه عرفانى امام راحلقدس سره به حاج احمد آقا خمينى كه با نام «جلوههاى رحمانى» منتشر شده است، ص ٤٢.
٢) همان، ص ٣٨.
در اين بخش، آنچه را به «نگاه» ، «ديد» و شناخت «خود» و «هستى» مربوط مىشود، مىخوانيد. چنيننگاهى عرفانى به هستى و حيات، زمينهساز سلوك معنوى و پايهحيات ارزشى به شمار مىآيد. نقش«شناخت» را در انگيزهآفرينى وجهت دهى اعمالمان از ياد نبريم.
يك سؤال بزرگ و جدى، هميشه پيش روى صاحبدلان بوده است، وآن اينكه :
«من كيستم، كجايم و به كجا مىروم؟»
و تو، اگر صاحبدلى،
اگر به ژرفاى حيات و هستى انديشيدهاى،
و اگر از «سطح» ، به «عمق» ، راه بردهاى،
حتما به اين «سؤال بزرگ» هم فكر كردهاى،
زندگى يك «راه» است، و. . هر راه، مقصدى دارد كه بايد به آن رسيد.
هيچ انديشيدهاى كه در پرواز به سوى «هدف خلقت» ، چه عاملى به تونيرو مىبخشد و با كدام بال مىتوانى به سوى آن «افق روشن» پرواز كنى؟و چه چيزى بال پروازت را مىشكند؟. .
اگر «موانع» را نشناسى، چگونه مىتوانى از آنها عبور كنى؟
اگر «استعداد» و «توان» خويش را محاسبه نكنى، با كدام طرح و برنامهدر «راه معنى» گام خواهى نهاد؟
برخى چيزها، حركت تو را شتاب مىبخشد، و برخى خصلتها مانعحركت مىشود.
از عطر «خداجويى» تا عفونت «خودخواهى» فاصله زيادى است.
انسان نيز در اين ميانه، در گرو يك «انتخاب» به اين يا آن مىرسد و ازلذت آن يا رنج اين برخوردار مىشود.
در يكى «طراوت روح» است، در ديگرى «افسردگى جان» !
اصلا بيا قدمى در دنياى تو در توى دل و جهان شگفت روح و روانبزنيم. «نفس» هزار چهره، چه دامهايى كه پيش پاى ما نگسترده است وابليس وسوسهگر چه نقشهها كه برايمان نكشيده است.
مىدانى «نفس اماره» چيست؟
همان كه سر دو راهى «دل» و «دين» ، وسوسه مىكند تا خواسته دلت رابر فرموده دين ترجيح دهى،
همان كه به «خوشى امروز» فرا مىخواند و. . «فرداى نيامده» را ازذهنتبيرون مىكند و اگر بتواند، تو را پاى ديوار «حاشا» مىنشاند و بهكامت زهرابه «ترديد» مىريزد!. .
آيا نمىخواهى «هجرتى در درون» داشته باشى؟
براى «سير آفاق و انفس» ، گامى ديگر و عصايى ديگر و تنپوشى ديگرلازم است.
. . آيا مهيايى؟
زيستن در دامن رنجها و پذيرفتن محروميتها، براى رسيدن بهآسايش و برخوردارى است.
رنج دنيا، راحت آخرت را در پى دارد،
و. . محروميت دنيوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى، براى آنان كه آن«مرحله» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنيا» را فداى«آخرت» كنند.
وگرنه، كم نيستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محروميت هر دو مرحله را خواهند چشيد : «خسر الدنيا و الآخرة»
براى زيستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات، بايد منطق داشت. قيچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمىكند و بحران انديشه راافزونتر مىسازد.
اين زندگى به جايى بند نيست،
گاهى مثل شكستن ساقهاى در طوفان، غرق شدن قايقى در درياىمواج، مرگ راه گم كردهاى در كوير خشك، پژمردن گلى در دستهاى يككودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركيدن يك حباب بر روى آباست. گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبير «صائب تبريزى» ، «به نسيم مژه برهم زدنى» نابود است.
آنكه زندگى را، نوعى جانكندن تدريجى مىداند،(١) اگر خدا را در زندگىو عقيده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مىگويد.
زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آنمىسوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پيوسته است، و مرگى استبه نام زندگى.
ولى همه اينگونه نمىبينند و نمىشناسند.
اقبال لاهورى مىگويد :
مذهب زنده دلان، خواب پريشانى نيست از همين خاك، جهان دگرى ساختن است تنها «آخرت گرايى» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرتماست پاسخ مىدهد و معماى حيات و «راز بقا» را براى ما كشف مىكند.
نقد انديشان مادهگرا و دنياباور، از حل اين معما عاجزند و از «وسعتوجود» و «عمق هستى» بى خبرند.
وقتى آب بركهاى، غير از چهره آشكارش، عمقى هم دارد،
وقتى سطح زمين، غير از اين پوسته، ژرفاى ناپيدايى هم دارد،
و. . وقتى گستره خاك و پهنه محيط، تنها همين «پيرامون» ما نيست، بلكه افقهاى دور دستترى هم دارد كه با اين چشم، ديدنى نيست، چرا در«مجموعه هستى» و «كل آفرينش» ، چنين نباشد؟
ما هم «جهان غيب» داريم، هم «غيب جهان»
هستى، تنها همين نيست كه به چشم مىبينيم و با حس، ادراك مىكنيم. آنچه را هم كه مىبينيم و حس مىكنيم، باز همه حقيقت اشياءنيست. در وراى اين «عالم محسوس» ، عوالمى وجود دارد، نامرئى ونامحسوس، كه همان غيب جهان است. و در عمق اين «جهان فيزيكى» هم حقيقت نابى هست، فراتر از ماده، كه «متا فيزيك» نام دارد و «جهانغيب» !
آن «ناديدنى» ها را با چشم و نگاهى ديگر بايد ديد، با «چشم دل»
و آن «ناشنيدنى» ها را نيز بايد با «گوش جان» شنيد.
رسولان الهى، كه پيام آورانى از آن جهاناند، آمدهاند تا چشم و گوشبشر را به همين حقايق بگشايند. آمدهاند تا به «ديد» انسان، هم «وسعت» ببخشند، هم «دقت» ، هم «عمق» فقط پيش پاى خود را نبينيم، كه آفاق گستردهترى هم هست. فقط سطح و ظاهر را نشناسيم، كه عمق و ژرفايى هم هست.
خستگى تن به چيزى زايل مىشود،
و خستگى روح، به چيز ديگر!
«آب» ، تشنگى جسم را از بين مىبرد و «اشك» ، تشنگى روح و جانرا.
«نيايش» ، ضرورىترين نياز زندگى است.
بندگى خدا، انسان را از بند بندگى بندگان مىرهاند و به عزت وبىنيازى مىرساند.
خواجه عبدالله انصارى گوى :
«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر،
و چون در خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر. »
وقتى كه در پيشگاه خدا مىايستى و چهره بر خاك نياز مىگذارى وقامت غرور را در «محراب خضوع» در هم مىشكنى و تازيانه كرنش براندام خود نمايى فرود مىآورى، شايستگى «عبادت» مىيابى.
تا «بنده» نشوى، «آزاد» نخواهى شد!
شگفتا كه در آستان خدا، هر كه خاضعتر و بندهتر است، مقربتر وكاملتر است.
تو، سراپا نيازى، و «او» ، قدرت مطلق است و هستى آفرين.
رابطه «تو» و «او» ، چه مىتواند باشد، جز بندگى؟
جهان، محراب وسيع نياز است و همه كائنات، حتى درختان و صنوبرهاو گلها، نيايشگران «معبد هستى»
تو در كجاى اين مجموعه ستايشگران و نيايشگرانى؟
وقتى همه ذرات عالم بر مدار «حق» مىچرخند، وقتى به عبادتمىايستى هماهنگ همه جهان شدهاى.
«فطرت» ، ما را به سوى خدا مىخواند.
زبان فطرت ما اگر تجلى و ظهور يابد، همان «عبادت» مىشود.
روزى چند بار در «چشمه بندگى» روح را شستشو مىدهى و نهالفطرت را «آبيارى» مىكنى. پس. . بايد بهتر از اين شوى!
هر كس به زبان و لهجهاى سخن مىگويد،
يك «زبان مشترك» و فراگير و همه فهم هم وجود دارد كه نيازمندمترجم هم نيست، و اگر با آن زبان با مردم صحبتشود همه مىفهمند، همه آن پيام را روشن و آشنا مىيابند; اهل هر كجا و از هر نژاد كه باشند.
آن زبان مشترك، «زبان فطرت» است،
همان كه در عمق وجود هر كس وجود دارد،
همان كه مىگويد : خوبى بهتر از بدى و وفا بهتر از نيرنگ و صداقتبرتر از دروغ است،
همان ميل به پرستش و نيايش، همان نوعدوستى و لذت بردن ازخدمتبه مردم و يارى كردن مظلوم و نجات درماندگان،
همان كه در بحرانها تو را به يك تكيهگاه، متوجه مىسازد و در ياسهاو ناكامىها، چراغ اميد را در دلت زنده و روشن نگاه مىدارد،
همان كه وقتى يك روح بلند را مىبينى، به تعظيمت وا مىدارد و چونخطا و خلافى از تو سر زد، «احساس شرمندگى» را بر شاخه وجودتمىروياند.
اين همان «فطرت» است و زبانش زبان يكدلى، يكرويى، زلالى وبىرنگى است.
خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان» فطرتهم با ما سخن مىگويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمانبرگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مىبينيم و مىيابيم.
خيلى از اينها كه بدى مىكنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مىآوريم و فطرت پاك خدايى را مىآلاييم. لجنپراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموشمىسازد.
اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مىشود.
خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است سخن مىگويد و اميدمانمىدهد كه : «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كردهايد، از رحمتخدامايوس نشويد، كه او گناهان را مىآمرزد.(٢)
اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!
اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى» بيافرينيم؟. .
زبان فطرت را از ياد نبريم.
از «بينايى» تا «بينش» ، فاصله بسيار است،
همچنان كه فاصله «چشم» تا «ديد» ، زياد است.
«بصيرت» ، تيزبينتر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند، بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند» حتى «دل» ، بهتر از«ديده» مىبيند و مىشناسد، ولى. . به شرط آنكه «چشم دل» را غبارنگرفته باشد.
آن وقت، «نگاه» از نگريستن لذت مىبرد، چرا كه در چشم اندازشجلوههاى ديگرى پيدا مىشود. به قول هاتف اصفهانى :
چشم دل باز كن كه جان بينى |
آنچه ناديدنى است، آن بينى |
معبر «عشق خدا» ، از كجا گشوده مىشود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو، بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مىدارى، نه بهخاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيبايي هاست.
وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاىاويى، مگر مىتوانى دوستش نداشته باشى؟
ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعىسنخيت و شباهتباشد.
محبتيك طرفه به سامان نمىرسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى»
عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوبنرساند، نمىپايد. و. . اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس!
دل، اسير عشق كيست و چيست؟
خداوند به موسىعليهالسلام وحى كرد : «آن كس كه گمان مىكند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مىخوابد، دروغ مىگويد. مگر نه اينكه هردوستى، خلوت با دوستش را مىخواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوعبدن و اشك ديدگانت را به من هديه كن، آنگاه مرا نزديك خود خواهىيافت. . »
اين، محك شناخت عشق خداست.
عاشق كيست و عاشق نما كدام است؟. .
وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامىبينيم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مىطلبيم، نه «خويش» را.
اين، اوج خداجويى و عرفان است و رسيدن به «آزادگى» و نهايت«بندگى»
وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى» باشد، اينجا نهتوحيد، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.
«خود» ، يك چاه است.
گاهى يوسف روح و جانت در آن اسير مىماند و زندانى مىگردد. بايداين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد و «عزيز» ش ساخت.(٣)
آيا تا به حال، «هجرت در خويش» كردهاى؟
قرآن، هم «هجرت آفاقى» و هم «هجرت انفسى» را مطرح كرده است. هجرت از خود و در درون خويش، يعنى هجرت از ظلمتبه نور، هجرت از«سيئات» به «حسنات» ، از «ريا» به «خلوص» ، از «معصيت» به «طاعت» ، از «خود» به «خدا»
بايد «خدا محور» بود، تا بت «نفس» قدرت پيدا نكند و شيطانكهايىچون خودخواهى، خودپسندى، خودبينى، خودستايى، خودنمايى، خودپرستى و. . در «كعبه دل» حضور نيابند.
اينها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برويند، ديگر جايى براى«خدا» ، «ايثار» ، «خلوص» ، «تسليم» و «تواضع» نمىماند.
بايد «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را يافت.
حضرت امامقدس سره فرمود :
«. . و آن چاهى كه از همه عميقتر است، چاه نفسانيت است»
كيست كه نخواهد «عزيز مصر وجود» شود و «سلطان سرير شهود» ، آنچنان كه «شيخ بهايى» فرمود؟!(٤)
انسان، آفريده خداست; خداى خير و كمال و جمال.
از خدا، جز «خير» بر نيايد. پس اين شر و تباهى موجود در انسانها ازكجا و از چيست؟
درست است كه انسان، برگزيده خدا و مسجود فرشتگان و امانتدارالهى است، ولى اگر به «فطرت» ، پشت كند، اگر بعد خاكى را بر بعد افلاكىغلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خويش را به شيطانبسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كهآدميزاد، تباهى آفرين و خونريز است!
مسيرى را طى مىكنيم، به درازاى «از اويى» و «به سوى اويى» عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب» است و رهتوشه ما، توجه به «هدف»
فطرت خداجو و خداياب را همه داريم، بشرطى كه آن را زير گرد و غبارنفس پرستى دفن نكنيم.
تو، در پى چشمه نور و روشنايى مىشتابى، تو در «نيستان وجود» ، نفيرفراق سر مىدهى و سرود شوق مىخوانى تا به اصل خويش برسى.
اگر اين فطرت را بشناسى و بيابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدا مىرسى و به مقام «قرب» نايل مىشوى. وگرنه، وقتى با دو دست«طغيان» و «عصيان» ، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بيالايى، اگر بالا هم بروى، پايينى! اگر پيش هم بروى به سوى دوزخ است و اگرقدرت هم بيابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنين شود!
دستيافتن به آن «اوج» ، در سايه «فروتنى» است.
رسيدن به «قرب» ، نتيجه بيدار ساختن «فطرت» در همه عمر است. قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحتتر جلوهگاه معرفتحق و ظهوربندگى مىگردد.
صيقل خوردن جان، در سايه «پروا پيشگى» و «خداترسى» است. گلفطرت هم در اين بوستان مىشكفد و مشام دل و جان را معطر مىسازد.
آنكه چهره جان را در «چشمه ذكر» مىشويد، اهل «صفا» مىشود.
و. . «غفلت» ، آيينه دل را تيره مىسازد.
كدام خشت تيره، تا كنون جلوهگاه فروغ خورشيد بوده است؟. .
خورشيد، در آيينه روشن و شفاف است كه انعكاس مىيابد.
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مىبينى و خود را در «غريب آباد» اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
اين، نشان چيست؟
شايد جرقهاى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدىو جاودانه، نامحدود و بىپايان وابسته است. حس مىكنى كه در اين «جا» ، به همه خواستههايت نمىرسى، دل و جانت اشباع نمىشود، عشقى دارىكه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمىيابى!
«احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديتخواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.
مىبينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مىافتند، همهعمرها پايان مىيابد، انرژيها تمام مىشود. خورشيد، به سردى مىگرايد، نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مىآيند و براى واگذاشتن و رفتن، مىسازند و آباد مىكنند، ثروتها مىاندوزند و با دست تهى از جهانمىروند.
راستى. . چيست فلسفه اين آمدنها و رفتنها؟
آيا «خلعتخلقت» را براى چه مىپوشيم؟
از كجا آمدهايم؟. . و به كجا مىرويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اينمساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را بهخود مشغول ساخته است.
«فرزانگان» ، با جديتبه اين موضوع مىانديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى. . غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درستناتوان مىمانند، صورت مساله را پاك مىكنند و اين سؤال عمده را از ذهنخويش مىزدايند و گاهى به «پوچ گرايى» و «نيهيليسم» مىگرايند.
تنها عقيده به «معاد» است كه مىتواند به زندگى، معنا بخشد وزيستنها را جهتدار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به«پوچى» مىرسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ» خلاصه مىبينند، از تفسير حيات، عاجزند.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرتاست.
نگذار اين سؤال، بىپاسخ بماند!. .
دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست.
وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مىآيد،
وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى» قداست مىيابد،
اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا» ، بايد همچنان پاك ومقدس بماند.
روح آرام يافته در سايهسار عبادت، جسمى بىآلايش مىطلبد و دستو پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ.
تو كه مىخواهى زلال و پاك شوى،
تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون«چشمه خورشيد» ، گرم باشى و نور افشان،
پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز.
چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپردهاى گرديم؟ما كه مىتوانيم بدرخشيم، با «ايمان» ،
ماندگار شويم، با «عبوديت» ، و. . آزاد شويم، از «تعلقات» !
پس چرا «اسارت خاك» و «حقارت گناه» و «بندگى طمع» ؟
به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار» ، آنگاه جز در «ساحل بيدارى» و «خانه پاكى» فرودنخواهد آمد.
برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مىكنند.
چرا انسان، از «طبيعت» ، عقبتر بماند؟!
«پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟»
پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مىسازد و از هيچ، همه!
قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست
كاش بيش از آنكه از «خلق» حساب مىبريم، از «خالق» حسابمىبرديم!
شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش» بازى كنيم، ولى از خدا كه نمىتوانيم!. .
بندگان خدا، نه پاداش دهندهاند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيانمىكنند و چه زشت و شرمآور!
وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بىطرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مىبرند، سبك شمردن خداستكه او را به حساب نمىآورند.
آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مىداند و مىبيند) مايه خجلت وشرم نيست؟!
به دنبال «خدا فراموشى» ، «خود فراموشى» است، و در پى خودفراموشى، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت.
كسى كه خود را فراموش كند، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگارىو تزكيه مىتواند داشته باشد؟
«خود آگاهى» ، كيمياى گرانبهايى است كه تضمين كننده رستگارىانسان است.
بايد لحظهاى انديشيد :
در طاعتخدايى يا در نافرمانى او؟
هرگز مباد، كه خدا تو را در حال انجام حرام ببيند! خدايى كه ديدهنمىشود، ولى مىبيند، خدايى كه هيچ جا نيست، ولى همه جا حضور دارد، خدايى كه حتى نگاههاى تو را مىبيند و نيتهاى تو را مىفهمد و از انگيزهو محرك نگاههايت هم خبر ندارد!
و چه غافلانه مىچرند، برخى از خود فراموشان، در دشت مسموم گناه!
من تماشاى تو مىكردم و غافل بودم |
كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند |
و اين، حال و روز همه كسانى است كه مىپندارند زرنگند و هوشيار، كهخطا و خلاف مىكنند و رد پايى بر جاى نمىگذارند.
روزى كه «اسناد الهى» رو شود، معلوم مىگردد كه چه كسى چه كارهاست.
و. . آن روز، چه «آبرو» هايى كه بر خاك رسوايى مىريزد!
شرم و حيا هم خوب چيزى است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپيش چشم بيناى او.
شرمى عاقلانه و حكيمانه است، شرمى هم جاهلانه و احمقانه.
آنچه در منابع دينى از آن به عنوان «حياى عقل» و «حياى حمق» يادشده، اشاره به اين دو گونه شرم است.
شرم از سؤال كردن و آموختن، موجب مىشود در جهل بمانيم.
اينگونه خجالت كشيدن هم، نابخردانه است و مانع رشد علمى و عقلىمىشود.
ولى. . نوعى خجالت كشيدن، مانع فساد و تباهى و بد فرجامى است. آرى، شرم از گناه و زشتى!
خداى ستار العيوب، در خلوت و جلوت و تنهايى و جمع، با ماست و ازضمير و ظاهر ما، از سر و علن ما، از گفتار و نيات ما آگاه است.
فرشتگان الهى كه مامور ثبت و ضبط اعمالند (كرام الكاتبين) آنان همزودتر از همه، از نيك و بد ما مطلع مىشوند. شرم از خدا، شرم از فرشتگان«رقيب و عتيد» ، شرم از خويش و وجدان خويش، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است.
بزرگان دين، از «حيا» با عناوينى همچون : پوشش زيبا، كليد نيكيها، جامه عيب پوش، سر رشته مكارم، پديد آورنده عفاف، نشانه ديندارى، نامبردهاند.
در حديث است : از ضرب المثلهاى انبياى پيشين، جز اين سخن مردمچيزى نمانده است كه : «هرگاه بىشرم شدى، هر چه خواهى كن!»
يعنى شرم و خجالت، سد دفاعى و خاكريز مستحكمى در برابر گناهاست. اين، همان «شرم مقدس» است، كه قطرهاى از آن، شعلههاىسركش شهوت و معصيت و نفسانيات و هوسها را فرو مىنشاند.
امام سجادعليهالسلام فرمود :
«از خدا بترس، كه بر تو تواناست، و از او حيا كن، كه به تو نزديكاست. »(٥) .
در كاوش از گنج وجود، هر چه وقتبگذاريم، مىارزد. بدون اينشناخت، با دستانى تهى از حكمت و قلبهايى بىفروغ بينايى زندگىخواهيم كرد.
و چه وحشتناك استحيات در ظلمت و زيستن در جهالت!
سپاس بر نعمت و نيكى، نشانه «وجدان بيدار» است.
تا «نعمت» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت» پيدا نكنى، زبانسپاس و حالتشكر پيدا نخواهى كرد.
پس، اولين گام براى ورود به مرحله «شاكران» ، نعمتشناسى است.
احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مىكند كه ازنعمت دهنده، سپاسگزار باشى. چشمى حقيقتبين و نعمتشناس لازماست تا انسان، خود را غرق نعمتها ببيند. زبانى شاكر و قدر شناس بايد، تاحق احسانها را ادا كند.
وقتى من و تو، براحتى در مقابل نيكى و احسان همنوعان خود، بهسپاس و تشكر مىپردازيم، حق سپاس الهى بر ما پيشتر و بيشتر است، آن هم پيوسته و لحظه به لحظه.
به قول سعدى : «هر نفسى كه فرو مىرود، ممد حيات است و چون برمىآيد، مفرح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتىشكرى واجب!»
براستى هم
از دست و زبان كه برآيد |
كز عهده شكرش به در آيد |
«سپاس زبانى» يك مرحله است، «شكر عملى» مرحله بالاتر.
وقتى همه قدرت و توانايى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكرعملى آن، بكارگيرى اين نعمت در مسير رضاى صاحب نعمت است.
چه بسيار كسانى كه با نعمتهاى خدادادى، «گناه» مىكنند و آنچه راكه بايد وسيله «طاعت» گردد، ابزار «عصيان» مىسازند. چه ناسپاسىبزرگى!
كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پايشان معصيتىسر زند، شرمگين و سرافكنده مىشوند و از اينكه «داشته» هايشان غرورآفريده و مايه غفلت گشته است، تازيانه وجدان عذابشان مىدهد.
كمترين عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.
اين محنتى كه مىكشم از تنگى قفس كفران نعمتى است كه در باغ كردهام
سپاس خدا، نشانه و سند حقشناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى» است.
با روى گردانى از صاحب نعمتخويش، سند بىمعرفتى خويش راامضا نكنيم و با خداى خود، صادق و رو راستباشيم و براى او كه در«خدايى» كامل است، ما هم «بنده خوب» باشيم.
صداقت، گوهر نفيس و كميابى است.
راست گفتن، راستبودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل يكىساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار يگانه كردن، اينها نشانههايى از«صدق» است.
صداقت و يكرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست، با همسر، با فرزندان، با همكاران، . حتى با «خود»
به خود دروغ گفتن و خود را فريب دادن، نامردى است. خدا را همنمىتوان فريفت و براى او نقش بازى كرد!
مدعى «خود دوستى» هم، بايد به زيان خود كار نكند و با دستخود، عاقبت و سرنوشتخود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنياختم نمىشود و «آخرت» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسىتر!
اگر با خودمان صادق باشيم، «گناه» نمىكنيم، چرا كه گناه، پرونده ما رابراى «روز حساب» سنگين مىكند و پاسخگويى ما را بر عملكردماندشوارتر مىسازد.
خدا از چه كسانى راضى است؟
چه كسانى را مىپسندد و دوست دارد؟
افراد «محبوب» در نظر خداوند چه كسانىاند؟ آيا تا به حال به اينها انديشيدهايم؟!
اگر در «محبتخدا» صداقت داريم، بايد در جلب رضايت و پسند اوبكوشيم. وگرنه. .
___________________
پي نوشت ها :
١) زندگى كردن من مردن تدريجى بود آنچه جان كند تنم، عمر حسابش كردم
٢) زمر، آيه٥٣.
٣) اى يوسف كنعانى! از بهر چه در چاهى؟ از چاه برآور سر، كاين بانگ جرس باشد.
٤) تا چند به تربيتبدين.
قانع به خزف، ز در عدنى صد ملك، ز بهر تو چشم به راه اى يوسف مصر، برآ از چاه تا والى مصر وجود شوى سلطان سرير شهود شوى
٥) خف الله لقدرته عليك، و استحى منه لقربه منك، (بحارالانوار، ج٦٨، ص٣٣٦).
دنياى شگفت و اسرارآميز دل ونقش اثرگذار آن در زندگى وضرورت مراقبت از حالات قلبى وروحى را در اين بخش مىخوانيد.قلمرو دلها، دنيايى است هم آشنا،هم غريب و مهجور كه شناخت آنضرورى است و نورافشانى به راهآن، ضرورىتر.
چرا هميشه به فكر درمان جسم؟
مگر «جان» بيمار نمىشود كه مداوايش كنيم؟
خدا، بيش از «برون» ، به «درون» مىنگرد و بيش از «قال» ، به «حال»
او مشترى دلهاى با صفاست، دلهايى بىكينه و حسد، بىغرور و خودپسندى.
دل نيز كور مىشود، همچون ديده.
دل نيز كدر مىشود و غبار آلود، مثل آيينه غبار گرفته.
دل نيز سخت مىشود، همانند سنگ.
دل نيز بسته و قفل مىگردد، همچون درب.
اگر سنگدلان، كور دلان، بيمار دلان و تيره دلان، ندانند كه دچار چهآفت و گرفتار چه دردى هستند، اين خود، بزرگترين درد و بيمارى است!
گاهى دل، بتخانه مىشود، و تو مىپندارى كه خدا در خانه دلت جاىگرفته است.
گاهى دل، بيمار مىگردد و حتى لذيذترين معارف وحى و نكتههاى«عبرت» و «هدايت» هم در كام جان، مزه نمىكند و گرانبهاترين گوهرهانيز، به مزاج آن نمىسازد.
چه مىتوان كرد با دلى كه هيچ زاويهاى از آن، پذيراى نور حقيقتنيست؟!
همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مىكنى و مرتب مىسازى تاپذيراى مهمان عزيزى باشى، خانه دل را هم بايد از «ريا» و «گناه» ،گردگيرى كنى.
چند مشت «آب توبه» ، صورت جان را جلا مىدهد و «ديده دل» راشفاف مىسازد.
دلهاى زنگار گرفته، نمىتواند آينهاى باشد كه «نور يقين» در آنانعكاس يابد.
وقتى دست و لباس چرك را مىشوييم، چرا «دل آلوده» را تطهيرنكنيم؟
و... چه دنياى شگفتى است اين «دنياى دل» !
اگر «امير» آن نباشى، «اسير» ش خواهى شد.
و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شيطان» آن را اشغال خواهد كرد.
آنچه در «دل» و «انديشه» جاى مىگيرد و جزو باورها و ديدگاههاىانسان مىگردد، اغلب از راه «ديدن» و «شنيدن» است.
اگر قلب، خانهاى باشد كه جايگاه عقيده است، «چشم» و «گوش» ، دوپنجره است كه از بيرون، محتواها و مفاهيم و مضامينى را وارد اين خانهمىسازد.
پس براى داشتن «درون مايه» هاى متعالى و سالم، بايد به كنترل ومراقبت از اين دو دريچه و روزنه پرداخت.
«دربانى دل» يعنى اين.
آنچه مىخوانيم و مىشنويم و مشاهده مىكنيم، در دل و ذهن ما اثرمىگذارد.
كتابچه دل ما، از واژهها و تعبيراتى مثل ديدهها و شنيدهها نگاشتهمىشود. خمير مايه محتواى اين كتاب درونى، از همين مسموعات ومشاهدات تشكيل مىگردد.(١)
وقتى «چشم» و «گوش» و به تعبير ديگر آنچه مىبينيم و مىشنويم،در شكل دهى فكر و اخلاق و شخصيت و باورهاى ما تا اين حد مؤثر است،آيا رواست كه اين دو پنجره، بىحفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنهو نوشته و فيلم و صدا و... باز باشد؟
عارفان بزرگ، نسبتبه آنچه بر دل وارد مىشود و آنچه بر ذهنها القاءمىگردد، مراقبت داشتهاند و يكى از عوامل رسيدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل» دانستهاند. تعبيرشان اين بوده است كه ما «بوابقلب» و دربان دلمان بودهايم كه به اين جا رسيدهايم.
كيست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبتبه«واردات قلبى» بىتوجه باشد؟
و كيست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلىنسبتبه آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مىگيرد، نداشته باشد؟
مراقب درها و پنجرههايى باشيم كه به روى دلمان باز مىشود!...
هم نور و نسيم، از رخنهها و روزنهها عبور مىكند،
هم غبار و گرد و خاك!
كسى كه در انديشه پاك نگهداشتن دل خويش از وسوسههاى شيطانو هواى نفس و آلايشهاى دنيا زدگى و خدا فراموشى است، بايد رخنههاىورود اين آلودگىها را به قلب خود ببندد.
سيلاب، از كمترين شكاف، نفوذ مىكند و خانهاى را ويران مىسازد.
غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نيز عبور مىكند و فضا وديوار را تيره و آلوده مىكند.
بارانى كه بر سقف خانهاى مىبارد، وجود كمترين شكاف و ترك درپشتبام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ريختن سقف مىشود.
بايد دل را نسبتبه ورود «هوس» ، عايقبندى كرد.
در بستن منافذ و شكافها و رخنههايى كه از آنها انگيزههاى گناه بهخانه دل راه مىيابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.
مال دوستى، جاهطلبى، شكمبارگى، حرص و طمع، هر كدام مىتواندمثل رخنهاى، «غبار حرام» و «دود گناه» را به درون زندگيها وارد كند.شهوت سيرىناپذير، رخنهگاه ابليس در «حريم قلب» و آشيانه ساختن وماوا گرفتن در آن است.
كسى كه نتواند «تمنيات» خود را كنترل كند و بر خواستههاى دل مهاربزند، در برابر هجوم سيلاب، مصون نيست.
كسى مىتواند در مقابل «هجوم فرهنگى» مقاومت كند كه به سددفاعى «تزكيه نفس» مجهز باشد.
خود سازى، از اين رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خويش مىانجامد، ولى «مصونيت» ، ثمره آن است، ميوهاى شيرينو سعادت آفرين.
فيض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفسشناس» چيره دستى است، مىگويد :
«درگيرى بين سپاه فرشتگان و شياطين و كشمكشى كه در ميان اين دودر ميدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دريچه خود را به روىيكى از اين دو نيرو بگشايد...)(٢) .
اگر قلب را همچون قلعهاى بدانى، شيطان هم دشمنى است كه براىورود به آن مىكوشد. فرشتگان نگهبان اين قلعهاند. اما... وقتى با «جنودابليس» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهيا سازى، ديگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساختهايد و كاردل را ساختهايد!...
علاء بن زياد گفته است : «قلب، مثل خانهاى است كه دزدى از آنمىگذرد. اگر چيزى باشد بر مىدارد، وگرنه مىرود. قلب خالى از هواى هم هرگز مورد نفوذ و دستبرد شيطان قرار نمىگيرد.»(٣) .
كدام قلعه است كه همچون دلهاى ما، رها و بىحفاظ است؟
كدام خانه مثل قلوب ما، اينچنين بى در و پيكر است؟
چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروجهاى قلبمان داريم؟
اگر غفلت زده و بىخيال باشيم، دشمن جان خدايى ما، هوشيار و بيداراست و تاراجگر.
آيا راههاى ورود و عبور شيطان به دلهايمان را بستهايم؟
آيا خانه دلمان را از كالاهاى هوس برانگيز ابليس، مانند حرص، حسد،غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنيازدگى، شكمبارگىو... خالى كردهايم تا از گزند «عبور سارقانه» اش مصون باشيم؟
اگر درونى غير مهذب و قلبى غيرمصفا داريم، چه تضمينى است كه«نفس اماره» طمع به لغزاندن ما نبندد؟
هم «نفحه رحمانى» بر گوش جانمان مىدمد، هم «نفثه شيطانى» ، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت» باشد!(٤) و ما به كدام يك از دو حريفعقل و نفس، ميدان دهيم.
اگر «عقل» را مشاور خودت كنى، حريف «نفس» مىشوى. وگرنه، ايندشمن درونى و خانگى، خيلى قوىتر از تو را به خاك نشانده است.
اگر حيلههاى نفس را نشناسى، چگونه مىخواهى بر آن غلبه كنى؟
اگر خود را آزاد در اختيار وسوسههاى نفس قرار دهى، چگونه اميد دارىكه از زنجيرهاى اسارتش در امان بمانى؟
وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب» مهار بزنى، با مغز بر زمينتمىكوبد. وقتى قوه «شهوت» را در كنترل نداشته باشى، رسوايت مىسازد!اگر دل را از حسد، ريا، عجب، خود خواهى، تكبر، بد گمانى و حرص، پاككنى، شيطان از كدام راه مىتواند وارد قلعه قلبتشود؟
اينها هر كدام، گذرگاه پيدا و پنهان رخنه ابليس به درون توست.
گاهى «تكبر» ، نمىگذارد در مقابل «حق» ، تسليم شوى.
گاهى هم «خود پسندى» ، مانع مىشود كه «عيب» خود را ببينى و ازتذكر و هشدار يك دلسوز و خير خواه، بهره بگيرى.
كسى كه خارى را در چشم ديگران مىبيند، اما درختى را در ديدهخويش نمىبيند، گرفتار «كوردلى» است. اين محصول همان «حب نفس» و «خود خواهى» است.
آرايش ظاهر براى «مردم» ، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت وخدايت مىدانيد كه در باطن چه خبر است!
آنكه روحيه «تواضع» دارد، حرف حق را مىپذيرد، از انتقاد استقبالمىكند، نصيحتخير خواهانه يك دوستخوب يا مربى دلسوز را به ديدهمنت مىگذارد و سپاسگزار او مىشود.
چه كسى گفته كه ما بهترين و بىعيبترين هستيم؟
چرا بىشكيبى و تحمل ناپذيرى و كم ظرفيتى نشان دهيم كه «راهخير» را به روى خودمان ببنديم؟!
كيست كه بىنياز از «تذكر» باشد؟
آشفتگى «درون» ، «بيرون» را هم آشفته مىسازد.
«قرار درونى» هم، آرامش بيرونى پديد مىآورد و سكون و اطمينان دل،به هيئت ظاهرى هم سنگينى و وقار مىبخشد.
اگر «دريا» باشى، با افتادن هر «سنگ حادثه» اى، موج بر نمىدارى ومتلاطم نمىشوى.
لنگر باور و يقين، يكى از عوامل آرامش بخش و قرار آفرين است.
راه زندگى را با چه طى مىكنى؟
اگر روى دو پاى «بيم» و «اميد» راه مىسپارى، اميدى هست كه با«حفظ تعادل» ، راه را به سلامتبه مقصد برسانى و آنجا «قرار» بگيرى و«استقرار» بيابى.
«خشيت» چيست و «خشوع» كدام است؟
يكى از همسران حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم مىگويد :
پيامبر با ما مشغول گفتگو مىشد. همين كه هنگام نماز مىرسيد، چنانبه خدا مشغول مىشد كه گويى ما را نمىشناسد!(٥)
آرى... «رنگ رخساره خبر مىدهد از سر ضمير»
كشتى دل وقتى در ساحل «ايمان» لنگر انداخته باشد، ديگر هيچطوفانى آن را اين سو و آن سو نمىبرد و به تلاطم نمىكشاند.
بايد كوشيد كه «دريا دل» شد و در درياى دل، «بادبان دعا» برافراشت،بر «زورق ياد» نشست و براى مصونيت از هجوم موجها و تلاطم اين دريااز «لنگر يقين» بهره گرفت.
كسى كه از داروى آرام بخش «ياد خدا» بهره نگيرد، چگونه مىتواند از«خشوع» و خضوع» و «حضور» ، بهرهمند گردد؟!
هيهات!... كه اين گهرها را ارزان نمىدهند.
براى غواصى در اقيانوس معرفت، بايد شناگرى ماهر بود، بىهراسنهنگ و موج دريا، تا به آن گوهر رسيد و جرعهاى از آن «شراب طهور» نوشيد.
... اين گنج، به رنجش مىارزد.
اگر سر انگشت لطف خدا، تار جان ما را بنوازد، دلمان آهنگ ابديت ونواى جاودانگى خواهد داشت. اما امان از روزى كه ميدان تاخت و تازشيطان و ملعبه دست هوس گردد. آنگاه، با موسيقى هوس، بزم ابليس راگرم مىكند و شراب غفلت در جام گناه مىريزد.
قلمرو قلب، هم مىتواند «مهبط نور» باشد، هم «جولانگاهشيطان» .تعيين آن نيز با خود انسان است.
كسى كه دل را در اختيار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خير و عشقبه پاكيها و خوبيهارا در «خانه دل» برافروزد، «حسنات» و «صالحات» ،جريان زلال و نابى مىشود كه از درون جوشيده، به بيرون، به اندام، بهچشم و دست و زبان جارى مىشود.
وقتى دل پاك و خدايى بر دست و ديده تاثير گذاشت، حركات انسانهمه معنوى و الهى و به رنگ رضاى خدا مىشود.
اين، ثمره تزكيه اخلاق و تصفيه درون است كه از بركات شببيدارىها و سحر خيزىها و تهجدهاست.
نجواى شبانه و نيايشهاى سحر گاهان، فرصتشستشوى روح و جاناست. مبادا خواب غفلت، «ديده دل» را فراگيرد و «چشم درون» از تماشاىزيباييهاى معنوى هستى در لحظههاى سراسر نور و حضور، كور باشد!
در «كوير آباد هستى» ، همت و اراده جوان آگاه است كه مىتواند جهانىخرم از ايمان و صفا پديد آورد. انسان، باغبان اين مزرعه پر طراوت حياتاست. چرا غفلت از خودسازى؟
كسى كه دنياى تودرتو و شگفت «دل» را سير نكند و «نفس» هزارچهره و هزار دام را نشناسد، با هر نقابى كه به چهره نفس ببيند، فريب تازهاى مىخورد و دل او به دام نفس مىافتد.
اين نيز مرحلهاى از «خودشناسى» است.
آنان كه خود را بهتر بشناسند، راحتتر از «خود» مىرهند و به «خدا» مىرسند و از سر چشمه كمال انسانى و معرفت ناب، مىچشند و سيرابمىشوند.
اين است معناى «معرفة النفس انفع المعارف»(٦) .
سودمندترين شناختها، شناخت «خود» است.
و اگر «امروز» نشناسيم، «فردا» بسيار دير است!
اگر رونده يك راه و پيرو يك مكتبى،
اگر معتقد به يك مرام و آيين و مبلغ يك ايده و ارزشى، حتمىترين وضرورى ترين سرمايه تو براى ادامه راه و برنامه، «يقين» است، يقين بهدرستى راهى كه مىروى و اصالتباورى كه به آن دل بستهاى.
اگر «گوهر يقين» داشته باشى، پرشتابتر حركت مىكنى و مصممترگام برمىدارى و حرف اين و آن و بروز اين مشكل و آن مانع، تو را درپيمودن راه، سست و متزلزل نمىكند.
درخت تناور دين باورى، از ريشه يقين تغذيه مىشود و سيرابمىگردد.
كسى كه گوهر باورهاى تو را بربايد، تو را از رفتن هم بازمىدارد.
كافى است كه خوره «شك» به عقايدت بيفتد، و شبههاى در باورهاىدينىات پيدا شود، بناى افراشته زندگى و جهتگيرى تو نيز در همفرومىريزد.
بىجهت نيست كه دشمن، به فكر «شبهه آفرينى» و ايجاد شك وترديد در باورها و «مسالهدار» ساختن جوانان بر مىآيد!...
«يقين» ، درخت طيب و طاهرى است كه از آن، ميوه شيرين «عملصالح» مىرويد.
همين عقيده به «مبدا و معاد» را حساب كن، تا چه اندازه در درون جانو عمق باورهايت ريشه دارد و تا چه حد يك سرى «معلومات ذهنى» و«تكرار زبانى» است؟
اينجاست كه «يقينى» بودن عقيده، آشكار مىشود.
راستى... بايد به «كيفيت» عمل انديشيد، يا به «كميت» ؟
امام صادقعليهالسلام فرموده است :
«عمل اندك و پيوسته، همراه با يقين، از عمل زياد، اما بدون يقين نزدخداوند، برتر است»(٧)
كسى كه جانش از حرارت يقين گرم نشود، گرفتار سردى ياس و ترديدمىشود.
موريانه اعمال يعنى همين!
«باور» را بايد پاس داشت. ولى چگونه؟... با «عمل»
وقتى «سرمايه» اى به كار و توليد زده نشود، نه تنها بازدهى ندارد، بلكهبراى صاحب مال، «زيان» هم محسوب مىشود.
ايمان و يقين و باور، سرمايه عمل است. اگر طبق باورهايت عمل واقدام نكنى، آنچه هم دارى سست مىشود و ريشهاش مىپوسد.
چرا «اضطراب» و «شك» را با «عمل» درمان نمىكنى؟
شهيد مطهرى فرموده است :
«شك، گذرگاه خوبى است ولى توقفگاه خوبى نيست»
آرى... بايد از «پل شك» بسرعتخود را به «ساحل يقين» برسانى.
از آموزش امام علىعليهالسلام استفاده كنيم تا يقين ما به شك مبدل نگردد.چارهاش، «عمل در هنگام يقين» است. آن حضرت مىفرمايد :
«علم خود را جهل و يقين خود را شك قرار ندهيد، وقتى دانستيد، عملكنيد و هنگام يقين اقدام نماييد»(٨)
چرا بايد بى آنكه عطش روحمان را در «زمزم يقين» سيراب كنيم،سراغ «سراب شك» برويم؟
بىجهت نيست كه گاهى نه شورى در سر است، نه اميدى در دل، نهتوانى براى رفتن، نه ارادهاى براى تصميم! لابد پاى باورمان لنگ شدهاست!...
خواجه عبدالله انصارى گفته است :
«يكى چهل سال علم آموزد، چراغى نيفروزد. و ديگرى حرفى نخوانده،دل خلقى بسوزاند! يكى سيراب اما در غرقاب و ديگرى محتاج به نيمقطره آب...»
اگر در برخى روايات آمده است كه «يقين، كمترين چيزى است كهميان بندگان تقسيم شده است»(٩) ، ناظر به آفتهايى است كه سر راه باورمانوجود دارد.
اگر باورهايت «ويروس شك» بگيرد، چگونه ويروس زدايى مىكنى؟
با «اهل يقين» ، بيشتر دمخور و مانوس باش!...
آنچه از تو سر مىزند، ريشه در باورها و يقينهاى تو دارد.
آنچه شاكله وجودى تو را تشكيل مىدهد، «اخلاق» توست.
اخلاق، پيش از آنكه يك رفتار خارجى باشد، يك «ساخت درونى» و«بافت قلبى» است.
مىگويى نه؟ يكايك رفتارها و برخوردهايت را زير ذرهبين «محاسبه» بگذار و آنها را تجزيه و تحليل كن. به چه نتيجهاى مىرسى؟
نمودهاى بيرونى رفتار، «ريشه باطنى» دارد و اعمال و حركات وسكنات تو، از آن مىرويد، هم چنانكه ساقه و شاخه و برگ و بار، از «ريشه» تغذيه مىشود، ريشهاى كه زير خاك است و پنهان از چشم.
چگونه مىتوان شاهد بود كه «حسنات» و «صالحات» ، همچون يكجريان زلال، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهرى و اعمال بيرونىجريان يابد؟
مىگويند : چشمه بايد از خود، آب داشته باشد، و گرنه با آب ريختن،چشمه درست نمىشود.
حرف درستى است، وقتى قلبا به كارى عقيده دارى و پاىبند يك ايدهو مرام هستى، نيازى نيست كه كارى را بر خود، تحميل كنى، به خصوصكارهاى نيك را.
چرا كه رفتار نيكو و خصال شايستهات، ميوه همان «نهال درون» است.در غير اين صورت، آنچه مىكنى، جزء خلق و خوى خودت نيست، بلكهچيزى تصنعى و بدلى است، مثل شاخه سبزى كه به درختخشك، وصلكنند، مثل ميوهاى كه به يك درختبىثمر بياويزند.
با اين ظاهرسازى و تظاهر، كه را مىتوان فريفت، و... تا كى؟
وقتى طوفان شهوتها بوزد،
وقتى سيلاب حادثهها جارى شود،
وقتى تندباد جاذبههاى دروغين و جلوههاى پوچ از راه برسد، چيست وكيست كه بتواند در برابرش بايستد؟ جز چيزى و كسى كه ريشه دار و استوارباشد؟ كسى كه «فضايل اخلاقى» را در خويش به صورت «ملكه راسخه» در آورده باشد، توان ايستادن دارد.
و گرنه... بيم آن مىرود كه آنچه هم هست، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هيچ» بر جاى نگذارند!
چه جاى غرور و خوش خيالى؟!
مگر اين همه تاراج شده يغمازده را نمىبينى؟
آيا مطمئنى آنچه «امروز» دارى، «فردا» هم در اختيار توست؟
ببينيم و... تعريف كنيم!
اگر راه تغذيه جسمى، «دهان» است،
تغذيه «روح» و «فكر» ، از راه خواندن، شنيدن، ديدن، انس داشتن،معاشرت، كتاب و فيلم، دوست و معلم و پدر و مادر است.
«ارتباط» ، در ساختار فكر و فرهنگ انسان اثر مىگذارد، تا با چه كسىمرتبط شوى و ظرف دل را در اختيار كدام منبع «تغذيه فكرى» بگذارى.
برخى، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبى، تغذيه مىشوند،
بعضى هم، با شعر سرودن، قصه نوشتن و آفرينشهاى هنرى، ديگرانرا تغذيه مىكنند.
براحتى نمىتوان جان و روح را در اختيار هر فرآورده فكرى و فرهنگىگذاشت، چون گاهى مسموميت روحى پيدا مىكنيم.
براحتى هم نمىتوان نوشت و پخش كرد و در اختيار مردم گذاشت،چون مسؤوليت دارد.
هم «مسموم شدن» ، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، كه چرا سهلانگارىو بىدقتى؟!
هم «سم پاشيدن» و «مسموم ساختن» ، قابل پيگرد و پيگيرى است،كه مگر انديشه و روان و ذهن مردم، امانت نيست؟ چرا خيانتبه اينامانتها؟
اگر در روز حشر، در يكى از ايستگاههاى بازرسى، راه را بر صاحبان«قلم» و «بيان» ببندند كه : «چه نوشتيد، و چرا نوشتيد؟» آيا جواب دارند؟
يا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند : «چه را خوانديد، و چراخوانديد؟» پاسخى دارند؟
راستى كه ما نسبتبه «چشم» و «گوش» و «دل» خويش مسؤوليتداريم :
( وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولً ) (١٠)
پاسخگويى به آنچه با سرمايه «عمر» و «جوانى» كردهايم، كار چندانسادهاى هم نيست.
هر كس، حساب خودش را بهتر مىداند و نبض قلبش را در دست دارد.
به تعبير مولايمان علىعليهالسلام :
«قلب، شگفتترين چيزى است كه در انسان است...»(١١)
مىتوان گفت كه قلب، جامع اضداد است.
صفات گوناگون و حالات متضادى دارد،
جاى مهر و كين، عشق و نفرت، محبت و عداوت، باور و انكار، شك ويقين و... است، خانه اضطراب و اطمينان، بيم و اميد، ترس و شجاعت،وحشت و انس است، و چه مىدانيم دهها صفات گونهگون كه خاستگاه،نهانگاه و جايگاه آنها دل است.
اين خانه، نيازمند «مراقبت» است.
اگر «محاسبه» اى در كار نباشد، مامن بيگانه مىگردد.اميد بيجا بهطغيانش مىكشد، نوميدى از تلاش بازش مىدارد، خشم و غضب، آن رابه تندى و خشونت وا مىدارد و رضامندى و پسند، آن را به محافظهكارى وخويشتن دارى مىكشد!
بيمارى قلب، پنهان است و مرضش بىنشان.
به همين جهت، بيمار دلان كمتر در پى مداواى مرضهاى كشنده قلبو ميراننده دلاند و گاهى «دل مردگى» را بيمارى به حساب نمىآورند تا بهمداوا برخيزند.(١٢)
طب ابدان، روز به روز در حال پيشرفت است و پزشكان جسم، هر روزبيشتر و حاذقتر مىشوند; اما طبيبان روح كميابتر مىشوند و درمانروان ضعيفتر مىشود و اين يك «فاجعه بشرى» است!...
غفلت از تصفيه درون و درمان روح، سقوط آور است و انسان را به مرزحيوانات نزديكتر مىسازد.
بسته شدن دريچه دل به روى حكمت و معرفت، آدمى را به قساوت،دنيازدگى، بىخيالى، بى تعهدى، بيدردى، خودآرايى و خودنمايى،خودمحورى و خودخواهى و حسادت مىكشاند.
آيا «آخرت فراموشى» ، «خدافراموشى» و «خودفراموشى» چه ريشهاىدارد، جز دلمردگى؟ و آيا مرگ دل، پيامدى جز بىتقوايى دارد؟(١٣) .
گاهى دل، در جوانان هم پير و فرسوده است، و گاهى قلب، در پيران همزنده است و نبض خدايىاش مىزند!
بايد در پى «قلب سليم» بود.
علم و دانش، «انديشه» را قانع مىكند،
و... «عرفان» ، روح و جان را سيراب مىسازد.
معلم اينگونه «معرفت» ها خداست و زمينهساز اين تعليم الهى،«طهارت دل» است و «تقوا» ، علمى كه با زياد خواندن و نوشتن و تعليم وتعلم نيست، بلكه يك «نور» و «روشنايى» است، از مقوله «يقين» ، كه بررواق جان مىتابد، جانى كه پاك و زلال باشد.
امواج حكمت و معرفت، همه جا پراكنده است، ولى دلى آن را درمىيابد كه دستگاه گيرندهاش قوى و سالم باشد و از كدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهى و غرور، پاك باشد.
در كار فرستنده حق، عيبى نيست |
هر عيب نقيصه ز گيرنده ماست |
هر يك از رذائل اخلاقى، حجابى در برابر تابش آن نور است.
دلها همچون ظروفىاند كه تا وقتى پر از «آب» باشند، جايى براى«هوا» باقى نمىماند.
قلبى كه مشغول است ولى نه به ياد خدا، پر است، ولى نه از يقين واطمينان، گرفتار است ولى نه در بند محبت پروردگار. طبيعى است كهچنين قلبى نتواند جلوهگاه معرفت و «آينه» حقنما باشد.
مضايقهاى از سوى پروردگار نيست، اين ماييم كه بايد «جان» را ازسرداب تنگ و تاريك و نمناك و سرد خودخواهيها، هوسرانيها، تكبرها،رياها، دنيادوستيها، شهرتطلبىها و... بيرون كشيم و در پشتبام«تواضع» و «تسليم» ، بر روى بند «زهد» و «اخلاص» بگستريم، تا فروغ«معرفةالله» بر آن بتابد، گرم شود و «تطهير» گردد.
اگر كوتاهى است، از «ما» ست نه «او»
اگر نقصى هست، از «مخلوق» است، نه «خالق» !
ماييم كه صورت دل و چهره جان را با غبارى از رذايل و حجابى ازغفلت مىپوشانيم، و گرنه... خورشيد، تابان است و روز، آشكار!
تا قلب، «تزكيه» و «تهذيب» نشود، نورانيت آن معرفت غيردرسى درآن نمىتابد.
مگر مىتوان خواستار «شهود» بود و دل را آينه نساخت؟
تا علم، دست صاحبش را نگيرد و او را در «راه عمل» ، پا به پا پيش نبردو «سلوك عملى» به او نياموزد، جز بارى بر دوش نيست.
خاصيت علم، آن است كه «خشيت» و «فروتنى» آورد.(١٤)
شركت در كلاس درس و حضور در مدرسه، قدم نهادن در جايى استكه رهاورد آن «تواضع» است. و اگر چنين نشد، اينگونه علم، نه تنها«راهنما» نيست، بلكه به «بيراهه» مىكشاند و علم به «حجاب» تبديلمىشود.
راستى، «حجاب شدن علم» يعنى چه؟
كسى كه محفوظات ذهنى و مشتى اصطلاحات را مايه فخر و مباهاتخود بشمارد، «مغرور» است.
كسى كه به جاى «تعبد» در پيشگاه «وحى» و «حكمالله» ، بخواهد هرچيز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات، حل و فصل كند و تنهافهميدههاى خودش را «حجت» بشمارد، او نه «خداپرست» ، بلكه «علمپرست» است و نه مطيع «امر دين» ، بلكه پيرو «فهم خويش» است.
كسى كه به خاطر اصطلاحات علمى، چنان مغرور و متكبر شود كه ازآموختن هر چيز تازه طفره رود و خود را از «آموختن» بى نياز بداند، و ازقبول هر تذكر و نقد، سر باز زند، اين نيز به گونهاى ديگر در علم و دانش رابه روى خود بسته است. چگونه علم، «حجاب» مىشود؟ جز از اين راهها؟
تعلم، ايجاد حق مىكند و «حق استاد» از بزرگترين حقوق است.
كسى كه حاضر نباشد در مقابل معلم، كوچكى و تواضع و ادب و احترامنشان دهد، گرفتار همان حجاب است.
كسى كه به خاطر دانشى كه دارد، خود را برتر از همه بپندارد و بهديگران بىاعتنايى كند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد، او هم به نوعديگرى گرفتار «حجاب علم» شده است.
علم، نورانيت درونى است، نه حفظ كردن مشتى اصطلاحات علمى!(١٥) .
هر اندازه كه سواد و دانش، براى انسان «معرفت» آورد، به همان اندازهارزنده است، معرفتبه خدا، به خود، به حق، به وظايف بندگى، به حقوقديگران...
اينهاست نورانيت علم. اگر علم به تهذيب نفس آراسته نشود، كارى ازآن ساخته نيست و آلودگى درونى، غبار چهره جان مىگردد.
«عشق» ، اكسيرى است كه دلها را قيمتى مىسازد.
هر عضوى، عيب خاص خود را دارد.
چشم معيوب، نابيناست و گوش معيوب ناشنوا.
عيب دست و پا، كجبودن و فلجبودن است،
اما عيب «دل» ، تهى بودن از «محبت» است.
محبت، دل را مقدس و با ارزش مىسازد، اما كدام محبت و عشقنسبتبه چه چيز و چه كس؟
خانه دل، بايد در اختيار محبتى قرار گيرد كه محبوب، ارزش عشقورزيدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد.
اين كلام، شعر و توصيف نيست، حقيقت زندگى و حقيقتديندارىاست.
اسلام، «مكتب حب» و آيين «عشق ورزى» است، اما نسبتبه آنكهبيرزد.
اگر «معرفت» ، پايه «محبت» باشد، محبوب برتر، محرم راز و انيس دلمىشود.
«دل سرا پرده محبت اوست...»
كسى عاشق خدا مىشود كه خدا را بشناسد، خوبيها، احسانها، نوازشها،بزرگواريها و نعمتهايش را بشناسد.
و گرنه، از جان بى معرفت، چه انتظارى براى «عشق خدا» داشتن و«محبوب برين» را برگزيدن؟!
قلب سليم از كدورتهاى خودخواهى و غرور، مىتواند بسترى براىاستقرار «محبت عارفانه» باشد.
دلى كه پر از تمنيات شيطانى و عشق به كامجوييهاى حيوانى باشد،ديگر ظرفيتى براى عشق پاك و آسمانى نخواهد داشت.
اگر كسى راستبگويد كه عاشق خدا و اولياء الله است، اين عشقصادق او را مىسازد و مىپرورد و پيراسته و آراسته مىكند و به همسويى وهم خطى و همگامى و همدلى با محبوب مىكشاند.
اما... كجاست آن عشق صادق، و آن صداقت در عشق؟!
دلى كه طعم محبتخدا و اولياء را بچشد، محال است كه جايگزينديگرى براى آن برگزيند.
اين سخن امام سجادعليهالسلام در «مناجات محبين» است كه :
«خدايا كيست كه طعم شيرين محبتت را چشيد و جز تو محبوب ديگرىبرگزيد...»(١٦)
گرچه عشق، كمى بدنام و متهم شده است، ولى اگر «معشوق» ، شايستهو ارزنده باشد و عشق، «صادق» و راستين، مىتواند سازنده انسان وزلالكننده روح و بالا برنده جان باشد.
عشق، به همرنگى و همراهى مىكشاند. و ايثار و گذشت و فداكارىمىآورد.
عشق، رها كردن «خود» و خواستهها و پسندهاى خود، در پاى «ارادهمحبوب» و «پسند معشوق» مىآموزد.
ولى... تا آن محبوب و دلبر، چه و كه باشد.
سخن از «محبتخدا» بسيار گفته مىشود، ولى اين گوهر نفيس كجا ونزد چه كسى است؟
اولياء الهى، پيوسته از خدا، اين عشق را خواسته و آرزو كردهاند.
راستى!... چه لذتى دارد كه انسان هم عاشق خدا باشد، هم معشوق او.هم حبيب باشد، هم محبوب، محبت دوجانبه و از دو سو( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّـهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّـهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِيم ٌ) .(١٧)
اگر ذرهاى از آتش اين عشق در خرمن جان افتد، مىسوزاند و خاكسترمىكند و از عاشق، سلب جهت كرده، عقربه دل و جانش را رو به سوىمعشوق مىگرداند.
امام عارفان و عاشقان، حضرت سجادعليهالسلام در «مناجات محبين» مىفرمايد :
«خدايا! از تو محبت دوستدارانت را مىخواهم و عشق هر كارى كه مرا بهقرب تو برساند. مىخواهم كه عشق خودت را نزد من محبوبتر از جزخودت قرار دهى، عشقم را به تو، رهنماى به سوى رضوانت قرار دهى واشتياقم را به تو، عامل ترك گناه سازى. خدايا!... منت نه، به من بنگر،با چشم دوستى و نگاه عاشقانه مرا بنگر، از من روى بر مگردان...»(١٨) .
آيا عشقى كه انسان را به «رضاى الهى» بكشاند و شوقى كه از«عصيان» باز دارد، سازنده نيست؟!
خدايا، جرقهاى از اين آتش در جانمان بيفكن، تا بسوزيم و بسازيم و بهمقام «رضا» برسيم و «قرار» بگيريم.
«رضا» ، ثمره محبت است. «محبت» هم ميوه درختيقين است.
از برجستهترين خصال اخلاقى و سلوك روحى، «رضا» است.
آنكه در پس جلوههاى ظاهرى دنيا و صحنههاى مشهود و علل واسباب پيدا، به تدبير و ارادهاى پنهان هم عقيده دارد و «مشيت الهى» رادر وراى تقديرات مىبيند، نسبتبه آنچه پيش مىآيد، با خوشبينىبرخورد مىكند.
صاحب «رضا» از آرامش روحى و طمانينه برخوردار است.
كسى هم كه به زمين و زمان و خدا و خلق خدا بدبين است و به ديده«عدم رضا» مىنگرد، پيوسته در رنج و حزن و اندوه است.
آنكه «يقين» و «محبت» دارد، «رضا» هم دارد، حتى از رنج و بلا،«لذت» هم مىبرد.
اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است |
چون پخته شد و لذت دم ديد، خموش است |
ريشه بسيارى از افسردگيها و غصهها، كمبود يا نبود ايمان و يقين وعشق به حيات و حيات آفرين است. اين كاستى، سبب مىشود آدمى خودرا از كائنات، «طلبكار» بداند و چون چرخش روزگار به كام دل و بر وفقمرادش نباشد، زبان به گلايه و شكوه بگشايد.
اولياء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» مىجستند.
به فرموده مولايمان علىعليهالسلام : «ارض، تسترح»(١٩) !
راضى باش، تا راحت و آسوده شوى.
در معيشت و رزق و روزى هم، آنكه به قسمتخدايى رضا باشد، آسودهدل و راحت است. آنكه راضى نيست، اندوههاى جانكاه دارد.
ثمره قلبى و آثار مشهود و محسوس رضا، راحتى جسم و جان است واين كلام حضرت صادقعليهالسلام است.
چه دارويى ثمربخشتر از «رضا» ، براى غم زدايى سراغ داريد؟
به فرموده امام علىعليهالسلام :
«الرضا ينفى الحزن»(٢٠) .
رضامندى، اندوه را مىزدايد.
بندگى خدا كردن و به ولايت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جانداشتن و به وعدهها و گفتههاى حضرت حق، باور و يقين داشتن، بوستانوجودمان را از گلهاى «رضا» خرم مىسازد.
و اگر «او» از انسان راضى باشد و چيزى را براى وى بپسندد، چه لذتىبالاتر از رضامندى به رضاى حق؟!
يكى درد و يكى درمان پسندد |
يكى وصل و يكى هجران پسندد |
|
من از درمان درد وصل و هجران |
پسندم آنچه را جانان پسندد |
عقيدهاى كه در زندگى نقش نداشته باشد، تنها «دانستن» است، نه«باورداشتن»
دانستن هم به تنهايى كارساز نيست.
پشتوانه «ايمان» است كه «علم» را تاثير گذار مىكند.
اگر عقيده به خداى «دانا، بينا، شنوا» ، ما را به دورى از گناه و پرهيز ازپستى وادار نكند، پس چه فرقى است ميان «خدا باور» و «خدانشناس» ؟
بشر عادت دارد كه «محسوس» را بيشتر باور كند تا معقولاتنامحسوس و حقايق نامرئى و نامشهود را. پيامبران نيز همين مشكل را بامردم «ظاهربين» داشتند.
چرا جلوههاى حقيقت، براى حضرت علىعليهالسلام چنان روشن است كهمىفرمايد :
«اگر پردهها كنار رود، بر يقينم افزوده نمىشود» ؟(٢١)
و چرا آن ديگرى مىگويد اگر خدا را در آزمايشگاه يا زير چاقوى جراحىنبينم، نمىپذيرم؟!
آن «ايمان به غيب» است و اين «مادى گرى»
مشكل جوانان ما، امروز، ضعف اطلاعات دينى و معلومات مذهبىنيست، چون «معلومات» ، خيلى كارساز نيست، از اين جهت هم چندانكمبود نيست. آنچه كمبود داريم، «ايمان مذهبى» است.
شياطين جن و انس نيز همين گوهر را هدف غارت و شبيخون قراردادهاند. اگر «باور» آسيب ببيند، رفتارها آسيب ديده است، چون هر كس بهگونهاى عمل مىكند كه باور كرده است.
خدا باورى، خداترسى مىآورد.
ايمان به معاد و حساب قيامت، محصولى جز تقوا و تعهد ندارد.
پس، گام مهم، تقويتبنيان عقيده و ايمان است.
ظرف دلها اگر با ايمان و يقين پر شود، محل نزول بركات الهى است، واگر با ترديدها و هواها و بىقيدىها انباشته گردد، پايگاه و جايگاه شيطانخواهد شد.
در پاكسازى اين «پايگاه» و افشاندن بذر ايمان، در اين «مزرعه» ، خودشما نيز سهمى داريد و نقشى.
تزكيه نفوس و تقويت تعقل و بالا بردن سطح درك و ديد، بر عهدهكيست؟ خودتان يا ديگران؟ يعنى خودتان در اين زمينه مسؤوليتىنداريد؟
«كتاب» ، يكى از ابزار تجهيز خويش به بينش و باور است.
«علم و عمل» نيز دو بال پرواز است، يكى پشتوانه است، ديگرىچاشنى تاثيرگذارنده و پيش برنده.
«آموختن» ، و پيوسته معلومات جديد فراگرفتن و در جريان ديدگاههاىنو و دانشهاى جديد و تجربههاى موفق ديگران قرار گرفتن، ضرورتتوفيق در امر خودسازى است. هيچ لحظه نبايد احساس كنيم كه ازآموختن بىنيازيم، چه آموزش نكات علمى، چه شيوههاى عملى و تجربىو چه معارف دينى و سلوك اخلاقى و عرفانى.
وقتى راه و مسير رشد و تعالى، باز است و طولانى، چرا قناعتبه اندك وناچيز؟
افزونطلبى در دانش و تجربه، يك ارزش است.
و قناعت در علم و كسب فضيلت نيز، يك ضدارزش.
خدا نكند كه برداشتنىها را گذاشته باشيم و بگذاشتنىها را برداشتهباشيم!
درس بزرگ «رهايى از تعلقات» را اگر نياموخته باشيم، پيوسته مشكلخواهيم داشت و هر قدم دامى و هر لحظه خطرى ما را تهديد مىكند و«مال» به عنوان يك لغزشگاه، سر راهمان كمين خواهد زد.
ريشه بعضى لغزشها و گناهان، «مسائل اقتصادى» است.
«تقواى مالى» يعنى اينكه نسبتبه ثروت و مال، انسان حسابگر باشدكه «از كجا مىآيد» و «به كجا مىرود»
چه بسيار كسانى كه براى لقمه نانى به گناه مىافتند، يا براى افزايشثروت خويش، مرز «حرام» را زير پا مىگذارند، و به «منطقه ممنوعهاقتصادى» قدم مىنهند.
حرام خوارى، اسراف، طمع، كسب حرام، درآمدهاى نامشروع، رشوه وربا، كم كارى و تقلب، قاچاق فروشى و احتكار، گرانفروشى و اجحاف درمعامله و... دهها از اينگونه لغزشگاهها، همه معلول تن دادن و دل سپردنبه «نفس سيرىناپذير» است.
مگر شكم، چه قدر گنجايش دارد؟
مگر عمر دنيوى ما چه اندازه است؟
آزاد، كسى است كه از بندگى شكم آزاد باشد.
تكاثر و ثروت اندوزى، به «تفاخر» مىانجامد و تفاخر به تكبر واستكبار.
اسارت شكم نيز، انسان را ذليل مىسازد.
بدهكارى به شكم، بهتر از بدهكار بودن به مردم است. آيا نخوردن ومديون شكم بودن، به حريت و آزادگى نزديكتر نيست؟!
آنكه اسير شكم و شهوت است، با چه رويى مدعى آزادگى است؟
مگر مىتوان با شكم پر و سيرى مفرط، به «مناجات نيمه شب» برخاست؟
انس با خلوت شب، گوهرى است كه هرگز به برخورداران مرفه و تنپروران مشغول به عيش و نوش نمىدهند.
حتى آنان كه در پى «حال عبادت» و «خشوع در نيايش» اند، سعىمىكنند كه به قول سعدى، اندرون از طعام، خالى داشته باشند تا در آن نورمعرفتبينند.
زيستن براى خوردن نيست. بلكه خوردن براى زيستن، و زيستن براىتلاش و عبادت و خدمت است.
بزرگان گفتهاند :
«حكمت وعلم، در گرسنگى قرار داده شده، وجهل و معصيت در سيرى»
اين، به معناى دفاع از فقر نيست، بلكه گامى براى كنترل نفس و كمخورى و قناعت است، تا به «گناه اقتصادى» نيفتند»
آنچه ارزش است، «كف نفس» اختيارى است.
_____________________
پي نوشت ها :
١) امام علىعليهالسلام : القلب مصحف البصر (دل كتاب چشم است). ميزان الحكمه،ج ٨،ص ٢١٢.
٢) محجة البيضاء، ج ٣، ص ٣٢.
٣) همان، ص٣٣.
٤) ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه : اذن ينفث فيها الوسواس الخناس،و اذن ينفث فيها الملك، فيؤيد الله المؤمن بالملك. (ميزان الحكمه، ج٨،ص٢٢٦).
٥) سنن النبى، علامه طباطبايى، ص٢٥١.
٦) غرر الحكم، ج٦، ص١٤٨ (چاپ دانشگاه).
٧) ان العمل الدائم القليل على اليقين افضل عندالله من العمل الكثير على غيريقين (ميزان الحكمه، ج ١٠، ص ٧٧٦).
٨) نهج البلاغه، حكمت ٢٦٦.
٩) لم يقسم بين الناس اقل من اليقين (اصول كافى، ج ٢، ص ٥٢).
١٠) اسراء، آيه ٣٦.
١١) نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت ١٠٥.
١٢) احى قلبك بالموعظة...(همان، نامه ٣١).
١٣) من قل ورعه مات قلبه... (همان، حكمت ٣٤٩).
١٤) انما يخشى الله من عباده العلماء. (فاطر، آيه ٢٨).
١٥) هو نور يقعالله فىقلب من يريد الله تعالى ان يهديه (بحارالانوار، ج١، ص٢٢٥).
١٦) الهى! من ذا الذى ذاق حلاوة محبتك فرام منك بدلا... (مفاتيحالجنان،ص١٢٤).
١٧) مائده، آيه ٥٤.
١٨) مفاتيح الجنان، ص ١٢٤، مناجات خمس عشره، مناجات نهم.
١٩) غررالحكم، ج٢، ص١٧١ (چاپ دانشگاه).
٢٠) همان، ج١، ص١١٢.
٢١) لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (غررالحكم).
در اين قسمت كه عمدهترين بخشاين مجموعه است، گام به گام بادستورالعملهاى دين، برگرفته ازروح آيات و روايات، راه«خودسازى» و مسير «تهذيبنفس» را طى مىكنيم. رشد دادن بهبعد الهى و فطرى وجود خودمان، هدف اصلى اين بخش است.
از كجا مىتوان «خود» را شناخت؟
آلودگىهاى درونى و ضعفهاى نفسانى چيست؟
اگر «تكبر» ، نمىگذارد در برابر «حق» ، سر تسليم فرود آورى،
اگر «دل» ، رضا نمىدهد كه «عدالت» را، آنجا كه به زيان توستبپذيرى، درونى ناسالم و تصفيه نشده دارى.
اگر سراغ نقطه ضعفهاى مردم مىگردى تا روزى به رخ آنان بكشى وپيش ديگران تحقيرشان كنى، گرفتار نوعى خودپسندى و تفاخرى.
چرا به خدا و «محبتخدا» ميدان ندهيم كه دلمان را در اختيار داشتهباشد؟
«محبت» ، اكسيرى دگرگون كننده است، مس وجود را طلا مىكند،بخيلان را بخشنده مىسازد و ترسوها را شجاع، و خستگان را نشاط مىبخشد،
دستبسته را به كرم مىگشايد، پاى خسته را، «رفتن» مىآموزد،
و... چشم خواب گرفته را، از شب تا سحر بيدار نگه مىدارد.
آيا طعم شيرين «عشق به خدا» را چشيدهاى؟
آيا براى نجوا با خدا، شبها بيدارى كشيدهاى؟
فداكارىها، فرزند عشقها و محبتهاست.
تا اين علاقه، نسبتبه چه باشد!
«محبت» هم، فرزند «معرفت» و شناخت است.
محبتبىمعرفت، در تاريكى راه رفتن است و عشق بى «فداكارى» ،فقط يك ادعاست!
راستى... چگونه مىتوان عاشق خدا شد و از «حب نفس» رها گشت؟و... نسخه «محبتخدا» را چه كسى مىنويسد؟
هرگاه «زيبايى» را تنها در «چهره» نجستى و «جمال» را فقط در «تن» خلاصه نكردى، مىتوانى اميدوار باشى.
«جمال باطنى» ، مقولهاى است، فراتر از چشم سر. و «زيبايى معنوى» چشمى مىطلبد كه از سطح به عمق نفوذ كند و از ظاهر به باطن و از«محسوس» به «معنى»
از كجا بشناسيم كه گرفتار «حب نفس» هستيم يا نه؟
بعضىها خود را «بىعيب» مىپندارند، در حالى كه بىعيب، خداست.
برخىها خويشتن را «واجد كمالات» مىدانند، در صورتى كه «كمالمطلق» پروردگار است.
كسى كه تحمل يك «انتقاد» را ندارد و از يك «تذكر» مىرنجد،
كسى كه عيبهايى را كه در ديگران است، اگر در خودش باشد، آن راعيب نمىشناسد، بلكه شايد فضيلت هم بداند و دفاع كند. اينها همه، ازنشانههاى «خودخواهى» است.
راستى كه عشق به هر چيز، انسان را كر و كور مىسازد، حتى عشق بهخود!
از سخنان امام امت است كه :
«حب نفس، تمام عيوب انسان را به خود مىپوشاند»
خود را كامل و بى نقص دانستن، بزرگترين نقص و عيب است. شگفتاكه همه به اين عيب دچاريم!
«خدا» را تنها در زبان گفتن، ولى دل را خالى از خدا كردن، اگر نوعىنفاق نيست، پس چيست؟
خدا، در كجاى وجود ما جارى است؟ بر زبان، يا در دل و جان؟
وقتى مىگوييم «الله اكبر» ، يعنى خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچيز و هر كس مىدانيم. آيا دلمان، گواه زبانمان است؟
واى... كه اگر روزى بخواهند از دلها و درونها براى گفتههاى زبان وجلوههاى برون «استشهاد» بگيرند، گرفتار چه غربتى خواهيم شد!
مشكل اينجاست كه گاهى كار، بر خود انسان هم مشتبه مىشود.
خسارتى بالاتر از اين نيست كه عمرى گرفتار «ريا» باشيم و خود راخالص و صالح بدانيم.
آينه، نبايد دروغ بگويد! آينه وجود خود باشيم و سيماى خويش راآنگونه كه هستببينيم.
كشمكش «طوفان» و «گل» ، قديمى است.
آن مىخواهد پرپر كند، اين مىخواهد بشكفد و برويد.
«زندگى» ، از كشمكش ميان اين دو شكل مىگيرد.
قصه «جوانى» و «زمان» ، همان قصه طوفان و گل است و جوان،غنچهاى است كه مىخواهد گل بشود و به ثمر بنشيند و بالنده گردد.
البته بيش از خزان زمستان و وزيدن طوفان، بايد از «دلمردگى» و«ياس» ترسيد، كه نمىگذارد «گل جوانى» شكوفا شود.
زمستان را نگاه كنيد... وقتى شلاق بادهاى سوزناكش را مىچرخاند،وقتى برفهاى سنگينش، مزرعهها و گلستانها را مىپوشاند، هر چند درظاهر، سيطره و حاكميت دارد، اما آن «حيات» نهفته در دل «دانه» ها و آن«روح» جارى در گياهان و ساقهها و شاخهها، بزودى از دل بذرها و تنهدرختها بيرون مىزند و فرياد بر مىآورد كه : «من هستم، من آمدهام...»
«بهار» ، رستاخيزى است كه حيات را از «گور طبيعت» بيرون مىآورد و«شكفتن» را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستى مىآموزد.
شايستهترين شاگرد مكتب بهار، «جوان» است. درسى كه جوان از بهارمىگيرد، «شكوفاندن گل وجود» ، با نسيم اراده و انتخاب است.
گلى كه در بهار مىرويد و مىشكفد، «رمز حيات» در همه انسانهاست.
گل و بهار، چه تقصير دارند، اگر انسانها اين «پيام» را نفهمند؟!
اگر بذر و دانه، از اسارت خاك مىرهد و براى تنفس در فضاى باز وبهرهگرفتن از خورشيد، سر بر مىآورد، چرا جوان، خود را از قيد و بندعادتهاى بد نرهاند و اين آزادى و آزادگى متعالى را تمرين و تجربه نكند؟!
بهار، جوانان آگاه را در كلاس «روييدن» و «نو شدن» مىنشاند.
بهار، بستر شكفتن و فصل روياندن «بذر وجود» است.
از خامى به پختگى بايد رسيد و از افسردگى به نشاط.
چرا اين همه شتاب در بستر سراب؟
همچنان كه يك درخت عظيم، به صورت «بالقوه» در يك دانه نهفتهاست،
همچنان كه خرمنهاى طلايى گندم، در دل بذرها خفته است و بايد درمسير كشت و تربيت و آبيارى و آفت زدايى و مراقبت قرار گيرد و به ثمربرسد و به بار بنشيند،
در نهاد انسان نيز، به صورت بالقوه، «استعداد» كمال و رشد و معنويتنهفته است. خداوند نيز، پيامبر درون و برون را براى بارورى و بالندگىهمان استعداد، برانگيخته است.
غضب و شهوت، امرى است قابل تعديل و كنترل. حرص و طمع رامىتوان به بند كشيد، بخل و حسد را مىتوان درمان كرد، دنيازدگى وتعلقات را مىتوان كاست، نفس سركش را مىتوان رام كرد و از دام ابليسگريخت.
مىتوان به جاى همه ترسها، تنها «ترس از خدا» را قرار داد،
زيستن در ميان دو حالت «خوف» و «رجا» عملى است.
با «مراقبه» و «محاسبه» مىتوان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومىتوان از نيمه راه فساد برگشت.
مىتوان از «پل توبه» به «وادى رحمت» عبور كرد.
پس پاى طلب و بازوى همت و پنجه اراده كجا به كار مىآيد؟!
خصلتهاى نيك و بد، همچون دو «هوو» هستند، و مثل دو كفه ترازو،هر چه از اين كاسته شود، به ديگرى افزوده مىگردد و هر كدام را تقويتكنى، ديگرى را تضعيف كردهاى. چرا وجود خودت را مجموعهاى از صفاتنيك نسازى كه براى زشتىها جايى نماند؟
كسى كه بتواند زنجيرهاى از «فضايل اخلاقى» را در جان خويش پديدآورد، نفس وسوسهگر نمىتواند به «قلعه قلوب» رخنه كند و فساد بيافريند.
اصلاح قلب، به اصلاح فكر و عمل مىانجامد، فساد قلب نيز، همه چيزرا به تباهى مىكشد.
كسى كه صلاح و سعادت خويش را خواستار باشد، نمىپسندد كه نفاقو ريا و هوى، همه دل را تيره كند و اين مزرعه «صلاح خيز» را خارستانىزشتيا كويرى توانسوز سازد!...
در جدول بزرگ و پرخانه خودسازى، «ادب» جايگاه خاصى دارد.
گاهى حرفها و عملهاى انسان با هم ناسازگار است.
ظاهر و باطن نيز، گاهى يكسان نيست. نامش را هر چه بگذاريد، اززشتترين حالات و صفات انسان است. شايد هم نوعى «نفاق» !
برخورد با مردم، اينگونه اشكالات اخلاقى را آشكار مىسازد، ميزانپاىبندى هر كس به «حق» ، «عدل» و «انصاف» ، در همان بزنگاههاىحساس و تضاد منافع روشن مىشود.
«خودساخته» كيست؟
آنكه بر خصلتهاى ناپسند و رذيلههاى اخلاقى و نفاق در رفتار و رياىدر عمل، چيره شده باشد و خود را «تربيت» كرده باشد.
يك باغبان، بوستانى سرسبز و گلخانهاى پرگل، تربيت مىكند و پديدمىآورد و يك كشاورز نمونه، بيشترين برداشت را از زمين و زراعتخويشدارد.
ولى... باغبان دل و جان، چگونه بايد به «تربيت نفس» بپردازد، تا بذروجود، هدر نرود و آفت نگيرد؟
خودسازى، به نحوى كه مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد، در فرهنگدينى با عنوان «تاديب نفس» از آن ياد مىشود.
«هر كه خود تربيتخود نكند، انسان نيست»
مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان محتاجتريم. كيست كهادعا كند بىنياز از «تذكر» است؟
اميرمؤمنانعليهالسلام ، در يك جا به آنان كه در مقام معلم و مربى و مبلغ اند،توصيه مىفرمايد كه معلم و مؤدب نفس خويش باشند. در جايى هم نمونهو نشانهاى از اين تاديب نفس و خودسازى را پرهيز از آنچه براى ديگرانناشايست مىشماريم، مىداند :
«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك»(١) .
اين حرف را سعدى هم در گلستان به اين صورت آورده است :
«لقمان را گفتند : ادب از كه آموختى؟ گفت : از بىادبان! هر چه از ايشاندر نظرم ناپسند آمد، ترك آن را بر خود، لازم ديدم»
اگر كارى بد است، از همه بد است، چه ما و چه ديگران.
سفارش مولايمان را از ياد نبريم كه :
«آنچه را از ديگران نمىپسندى، خودت هم بپرهيز!»
و اين، به گفتن آسان است و در عمل، بسى دشوار! تا انسان «نفسمهذب» و جان تربيتشدهاى نداشته باشد، نمىتواند چنين باشد و چنينكند.
«جان» ، گاهى از راه رام كردن «جسم» ، كمال مىپذيرد.
«روح» هم بامهارخواستههاى «نفس» ، اوجمىگيرد. وايستادندرمقابلخواستههاى «دل» ، كه جهاد اكبر است، عقل را سلطان اقليم وجود و حاكمبرتمنيات وشهوات مىسازد. اينراه، دشواراست و صعبالعبور وپرسنگلاخ.
راه معنى همين است، و گرنه راه حيوانيت، آسان و هموار است و سرازيرو سهلالوصو و پرجاذبه.
دست و پنجه نرمكردن با «هواى نفس» ، آدمى را قوى مىسازد. يافتنتقوا (اين گوهر قيمتى و كمياب) از همين رهگذر فراهم مىآيد.
«عفت» را بايد از رهگذر كنترلهاى مداوم چشم و نگاه، نگاه داشت.
«شجاعت» را از راه درگيرىهاى سختبا دشمن و درافتادن با خطراتو استقبال از صحنههاى هول و هراس و ميدانهاى جانبازى و فداكارىبايد همچون شمعى روشن و فروزان داشت.
رها كردن چشم، در چراگاه هر نگاه، عفتسوز است، چرا كه «نگاه» اگربىمهار باشد، «گناه» مىچرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن بهروى هر مال و ثروتى كه در «دسترس» است، آن را كج، بار مىآورد وانسانهاى «كج دست» ، روى سعادت نمىبينند.
فراراز صحنههاىخطرهم، شمع شجاعت و دليرى را خاموش مىسازد.
براى سلامت روح و عافيت جان و تقويت صفات نيك، بايد تمرين وممارست داشت، آنگونه كه براى نشاط جسم و تلاش بدنى لازم و سودمنداست.
آيا مدعيان قدرت و توانمندى، حريف نفس خويش مىشوند؟(٢) .
دلير جوانمرد، آن است كه به خواستههاى شيطانى و وسوسههاى دل،شجاعانه «نه» بگويد.
اين «نفى» ، خيلى «اثبات» ها را در پى دارد.
فراز و نشيبهاى زندگى بسيار است و همه، سراسر «درس» است، اگرچشم و گوشى گشاده داشته و اهل «عبرت» باشيم.
گاهى «خدا فراموشى» ، ريشه در «خود فراموشى» دارد.
و گاهى نيز، خود فراموشى، نتيجه فراموش كردن خداست :
( وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّـهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُولَـٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ) (٣)
كسى كه پس از رسيدن به «ثروت» ، دوران فقر خويش را از ياد مىبرد،و دستيافتن به «مقام» ، او را از «خود» بيگانه مىسازد،
آنكه پس از گمنامى به «شهرت» مىرسد، و پس از ضعف، «قدرت» مىيابد،
اگر دوران و شرايط فقر، ضعف و گمنامى خود را فراموش كند، آن ثروتو مقام و آوازه و قدرت، براى او «دام» مىشود و از خدا غافلش مىسازد.
از ياد بردن اين كه : «كيستم؟» ، «كه بودم؟» ، «كجايم؟» ، «به كجامىروم؟» ، «چگونه بايد باشم؟» ، «چه بايد بكنم؟» ، «هدفم چيست؟» ،«چه مىخواستم؟» ، «چه بايد بخواهم؟» و... دهها از اينگونه سؤالها، نشانهنوعى «خود فراموشى» است. همين غفلت و نسيانهاست كه به «گناه» ،«تكبر» ، «غرور» ، «طغيان» ، «تباهى» و «دنيازدگى» مىكشاند.
كسى كه «بنده» بودن خدا را از ياد ببرد، «رب» بودن خدا را هم از يادمىبرد.
كسى كه «ولايت مولا» را فراموش كند، «عبوديتخود» را هم فراموشخواهد كرد. كسى هم كه فكر كند آزاد است، بندگى نخواهد كرد.
ياد «بندگى خويش» ، ياد «ربوبيتخدا» هم هست. و... «ياد خدا» ،يادآور «بندگى ما» خواهد شد.
با اين حال، فكر مىكنيد فاصله «خود فراموشى» تا «خدا فراموشى» چه قدر است؟! و اصلا اين «خود» ى كه اين همه مهم است و غفلت از آنهستىسوز، چيست؟
غير از «خود طبيعى» ، كه به جنبه فيزيكى و اعضا و اندام و جسم مامربوط مىشود،
و غير از «خود اجتماعى» ، كه جايگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردمو محيط پيرامون و زندگى شخصى و اجتماعى و صنفى ما مشخصمىسازد، يك «خود انسانى» هم داريم، كه موقعيت ما را به عنوان يك«انسان» در مجموعه هستى نشان مىدهد.
شناخت اين «خود» ، هم لازمتر، هم سودمندتر است.
ساختن اين «خود» نيز، هم دشوارتر، هم سعادت آورتر است.
خيلىها خود طبيعى و خود صنفى و اجتماعى خويش را مىشناسند،اما در زمينه آن «خود برتر» ، يا غافلند، يا خود را به غفلت مىزنند و ازانديشه و تلاش درباره آن طفره مىروند و حاضر نيستند بينديشند كه دركجاى «دستگاه خلقت» قرار دارند.
اين كه مىگوييم بايد «خود» را شناخت، شامل مجموعه «استعداد» هاو زمينههاى «رشد» نيز مىشود. مواهب الهى و نعمتهايى كه ما را احاطهكرده است نيز، در همين محدوده قرار مىگيرد. شناخت «كرامت انسان» و«ارزش وجودى» نيز، جزو همين قلمرو است.
آنكه موهبتها و استعدادهاى خود را نشناسد، از «گنج وجود» بىبهرهمىماند و آنكه ارزش و قيمتخويش را نداند، خود را ارزان مىفروشد وآنكه از «بعد الهى» و «خليف اللهى» خود بىخبر شد، تن به پستى و گناه وحقارت مىدهد.
شرط نخستسودبردن در يك داد و ستد، توجه به بهاى متاع و كالاىخويش است; تا آن را ارزان نفروشى و به زيان، معامله نكنى.
پيشوايان دين، «بهاى وجود» تو را همسنگ با «بهشت» دانستهاند ونظرشان كارشناسانه است.
امام جوادعليهالسلام فرموده است :
«ارزش وجود شما بهشت است و شما قيمتى جز بهشت نداريد، آگاهباشيد كه خود را جز به بهشت نفروشيد»(٤)
يعنى خود را به هر چه كه كمتر از بهشتباشد بفروشى، زيان كردهاى.
خود را با هر چه مبادله كنى، براى خويش در همان حد قيمت گذارىكردهاى.
اگر دنيا را «تجارتخانه» اولياء الهى دانستهاند، ارزش وجود نفيسانسان را هم گوشزد كردهاند، تا خام و بىتجربه و بىخبر از قيمت، به بازارنرود و كلاهى به گشادى دنيا بر سر «وجود ملكوتى» او نگذارند.
وقتى كه مىتواند خود را اخروى كند، چرا دنيوى؟!
و اگر مىتواند فراتر از فرشته رود، چرا فروتر و پستتر از حيوان؟!
تعبير «بل هم اضل» [گمراهتر از چهارپايان] كه قرآن درباره اينگونهافراد مىگويد، چندان هم بيراهه نيست.
وقتى نتوانى سرمايههاى وجودى خود را به بهرهورى برسانى و روز بهروز از سرمايه خرج كنى، بى آنكه نفعى به دست آورى، سرانجام روزى همهسرمايه خرج مىشود و تهيدست از اين بازار، باز خواهى گشت.
اگر «خود» را فراموش نكرده باشى و «بهاى وجود» را بشناسى، خود را به هر قيمت نمىفروشى!
«گوهرشناسى» كار هر كس نيست. شناخت «عمل مخلصانه» ، واقعادشوار است.
امام صادقعليهالسلام يكى از نشانهها و معيارهاى آن را چنين بيان فرمودهاست:
«عمل خالص، آن است كه نخواهى جز خدا، كسى تو را بر آن بستايد»(٥)
گاهى در سويداى درونت، در اعماق دلت، نيت و انگيزهاى است كهخودت هم به سختى متوجه آن مىشوى.
همان نيت پنهان، گاهى عمل را تباه مىسازد و خرمن را به آتشمىكشد.
انسانهاى وارسته، چنان روح بلندى دارند كه جز «تقرب به خدا» عامل ديگرى آنان را به كار، به ويژه كارهاى عبادى و صالحات، برنمىانگيزد.
گداى كوى تو، از هشتخلد، مستغنى است |
اسير قيد تو، از هر دو عالم، آزاد است |
(٦)
آيا عارفتر و عاشقتر از «على» مىشناسى؟ اخلاص و راه و رسمبندگى هم بايد از اين امام عاشقان آموخت.
عبادت، براى رسيدن به نعمتهاى بهشت، عبادت تاجران سوداگراست و اميد عطا و ثواب داشتن، دكان دارى است و عبادت به خاطر دورى ازآتش، كار بردگان ترسو است.
اين است عبادت عارفان عاشق. اين همان است كه علىعليهالسلام فرمود:
«كسانى خداوند را نه بدان اميد، و نه روى اين ترس، بلكه از روى سپاسو شكر پرستيدند كه اين عبادت آزادگان است»(٧)
خالص كردن عبادت، كار اولياء خداست.
به ياد آوريم، روزى را كه خداوند خواهد فرمود:
«من، تو را بودم. تو كه را بودى؟...»
چه كمياب است «گوهر اخلاص» !
و چه فراوان است كالاهاى «ريايى» در بازار اعمال!
وقتى مزد و پاداش را خدا مىدهد، چرا كار براى ديگران؟
تصفيه كردن «عمل» از انگيزههاى غيرالهى، كارى دشوار است(٨) ، ولىلازم و كارساز. بدون آن، چه اميدى به اجر خدايى؟
ديدهاى كه بعضى «انفاق» مىكنند، تا سخاوتمند به شمار آيند، «نماز» مىخوانند، تا آدم خوبى شناخته شوند، به جبهه مىروند، تا انقلابى به شمارآيند، به نيازمندان، سيل زدگان و صندوقهاى امداد، كمك مىكنند، تاكسب اعتبار كنند، مىنويسند، تا مشهور شوند، درس مىخوانند، تا دانش ومعلومات خود را به رخ اين و آن بكشند.
صد تاى اينها به يك قاز نمىارزد.
آيا دوست دارى به خاطر «كار نيك» ، ستايشت كنند؟
آيا واقعا براى تو مهم است كه بدانند فلان كار شايسته را انجام دادهاى،يا چندان فرقى نمىكند؟!
رد پاى «ريا» را كه ظريفتر از اثر پاى مورچه بر سنگى سخت در شبىتاريك است، همين جاها مىتوان پيدا كرد. اينجاست كه آدم مىفهمد«اخلاص» ، واقعا يك گوهر كمياب است و ارزنده.است
آيا تو حاضرى از بازار، يك «كالاى معيوب» و «جنس خراب» رابخرى؟
كارهاى ريايى، همان اجناس خراب است.
خدا كه مشترى اعمال ماست، جز «متاع خوب» نمىخرد. پس...چرا ريا؟
انسان، گاهى از «هيچ» به «همه» مىرسد، و گاهى از همه به «هيچ» !
خوب محض است، شر محض مىگردد.
منحرف است، به حقيقت مىرسد و صالح مىشود.
عالم و داناست، اما «غرور علمى» او را بر زمين مىزند.
گنهكار و عاصى است، اما «توبه» ، او را «عبد صالح» مىسازد.
اينها همه ممكن و شدنى است و از انسان بعيد نيست كه هرگونهتحولى را در خود ايجاد كند.
اين نكته، از يك سو اميدوار كننده و الهامبخش است، از سويى همخطرناك و لغزاننده، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب» استفاده كند!
چه دلهاى سنگى كه يكباره همچون موم، نرم شده است، و چهديدههاى خشك و جامد، كه با ياد خدا و تاثير موعظه، متاثر شده و به اشكنشسته و چشمهسار خوف و خشيت گشته است.
تضمينى نيست كه يك انسان نيك، تا ابد نيكو بماند.
چنان هم نيست كه يك فرد تبهكار و زشتخو، تا پايان در تباهى وآلودگى باقى بماند و درهاى هدايت و رشد، به رويش بسته باشد. مگر نهاينكه پيامبران آمدهاند تا بدان را خوب كنند و بردگان هوس و بندگان دنيارا، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند؟
كجاست كه «برده» ها را «آزاد» مىسازد؟
انسان كه كمتر از حيوانات نيست! وقتى سگ و طوطى و اسب و مار وباز شكارى تحول پذيرند، انسان كه اشرف مخلوقات و مورد تكليف الهىاست، چرا نباشد؟... كه هست! دل انسان سختتر از سنگ و فولاد كهنيست، پس مىتواند شكلپذير باشد.
اگر به تربيت جان و تصفيه دل بپردازيم، مىتوانيم خود را از «چاهبردگى» تا «اوج برازندگى» بالا بكشيم.
نقش «محيط» ، «مربى» ، «تذكر» و «تفكر» را نمىتوان انكار كرد، چرابه «تربيتخود» كمتر مىپردازيم؟
تربيت پخته كند هر خام را |
نيك سازد بختبد فرجام را |
|
وا رهاند مرد را از بندگى |
مغز و معنى مىدهد بر زندگى |
خوشا آنان كه تربيت پذيرند و پند نيوش!...
انسان، در گير و دار دو جاذبه قرار دارد: «الهى» و «نفسانى»
«نفس» ، به گناه و پيروى از هوسها و عمل به خواسته دل مىخواند،و... «خدا» ، به ترك هواى نفس و تمايلات حيوانى.
از هر كدام اطاعت كنى، بايد ديگرى را نافرمانى كنى و به هر يكنزديك شوى، از ديگرى دور مىگردى. مقتضاى بندگى، اطاعت فرمانخداست و تسليم امر و اراده «مولى» بودن.
اگر «بنده» ايم، طاعتمان بايد. و اگر «مطيع» مولاييم، اطاعت و تسليم،بايد در عمل و زندگى آشكار شود. و گرنه، چه فرقى ميان آنكه «مولا» نداردو آنكه مولايش خداست؟
نداشتن روحيه عبوديت و بندگى و تسليم، نشان چيست؟ و گستاخى وجرات بر گناه، دليل چيست؟ آنچه انسان را به «معصيت» مىكشد،«غفلت» است. فراموش كردن بندگى خود و ولايت پروردگار.
«گناه» ، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشى» است. وقتىعقل، مغلوب نفس اماره شود، محصولى جز گناه به بار نمىآورد. كسى تنبه گناه مىدهد و دل به معصيت مىسپارد كه از عواقب آن نيز غافل باشد،يا بى خبر.
مگر نه اين كه دوزخ، فرجام گنهكاران است؟ پس چرا نافرمانى؟
امام باقرعليهالسلام مىفرمايد:
«شگفتا از كسى كه از ترس بيمارى، از غذا پرهيز مىكند، اما از ترسآتش، از معصيت ناپرهيزكار است!»
راستى هم شگفتا!...
اما آنكه به عبوديتخود و ربوبيتخالق، معترف است، خود را در قيدطاعت مقيد مىداند و در بند «بندگى خدا» حس مىكند، نه يله و رها كه هرچه مىخواهد بكند و هر چه مىخواهد بگويد و هرگونه كه مىخواهد باشد!مگر مىتوان خدا را عالم و بصير و شاهد و حاضر و ناظر ديد و گناه كرد؟
در لحظه گناه، شعله ايمان در دل فروكش مىكند و گاهى هم بهخاموشى مىرسد.
...اين چراغ را، روشن نگه داريم.
گرچه بعضى از روى علم و عمد، بد مىكنند و سراغ معصيت مىروند;اما عدهاى نيز ناآگاهانه به سراغ بدى مىروند و چون خوبىها رانمىشناسند، در پى آن نمىروند.
اگر آنجا پند و هشدار سودمند است، اينجا تذكر و تعليم، مفيد است.
رذايل چيست تا از آنها بپرهيزيم؟
فضايل كدام است، تا به آنها آراسته شويم؟
به جستجوى متون دينى و رهنمودهاى قرآنى، حديثى مى رويم، آنگاه با كتاب دل و نفسمان تطبيق مىكنيم. تعاليم وحى مىگويد: خصلتها وعملهايى همچون: ترس، حقارت نفس، خود كم بينى، دون همتى،شتابزدگى، بدگمانى، بد دهانى، عصبانيت، انتقام جويى، تندخويى،بدرفتارى، كينهتوزى، خودپسندى، تكبر، حقپوشى، تعصب، لجاجت،قساوت قلب، حسد و... زشت است و از رذايل محسوب مىگردد.
اگر مىخواهيد در مقايسه لوح ضمير خود با اين خصال ناپسند،فهرست كاملترى داشته باشيد، بر موارد بالا اينها را هم بيفزاييد: غيبت،استهزاى ديگران، خودخواهى، شايعه پراكنى، جاهطلبى، رياكارى،ناسپاسى، حيله گرى، دنيادوستى، طمع، دو رويى، دروغگويى، مردم آزارى،قطع رحم، دو به هم زنى، سخن چينى، بخل، حرص.
شناخت دردها نيمى از درمان است و براى خودشناسى و ارزيابىوضعيت روحى و اخلاقى خويش، ليست كاملترى از اين آفات لازم است.
اوراق «پرونده دل» را بايد ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوى اينآفتها بود. هر جا يافتيم، بىدرنگ آن «اوراق سياه» را بايد «پاكسازى» كنيم، و گرنه به جا ماندن اين رذايل در پرونده ما، روزى كار به دستمانمىدهد و رسوايمان مىسازد.
كدام يك از اين دردها خطرناكتر است تا زودتر به مداوا بپردازيم؟
آن سوى صفحه دل را هم مرور كنيم، البته با حديثى از پيامبر خطاببه مولاعليهالسلام كه فرمود:
«از اخلاق مؤمنان، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زكات، اطعامبه مسكينان، دست نوازش بر سر يتيمان كشيدن، پاكسازى درون، اگرسخن گويد به دروغ نپردازد، چون وعده دهد تخلف نكند، اگر امانتدارشود خيانت نكند، حرف كه مىزند صادق باشد، راهب شب و شير روز،روزه دار شب خيز و متهجد، كه آزارش به همسايه نمىرسد و بر زمين،متواضعانه راه مىرود و...»
اين هم فهرست كوتاهى از برخى فضايل.
مكتب، تنها «انسان» هاى خوب را به عنوان «الگو» معرفى نمىكند،بلكه خصلتهاى نيك را هم بر مىشمارد و به آنها فرا مىخواند و تنها ازانسانهاى بد، نكوهش نمىكند، بلكه اوصاف زشت را هم معرفى مىكندو از آنها پرهيز مىدهد. از آن نمونهها بايد «الهام» گرفت و از اين نمونهها«عبرت» !
پيمودن وادى سير و سلوك، هم سخت است، هم آسان!
ذكر و ختومات و چلهنشينى و عزلت گزينى و اوراد نمىخواهد. مهم،«عمل» است، طبق آنچه «مولى» مىگويد.
اين است كه هم سهل است و هم ممتنع، هم راحت و هم دشوار. اگركسى خويش را «بنده» بداند و به مقتضاى بندگى، «اطاعت» از صاحبخود كند، صدها مرحله از سلوك را پيموده است. ولى... همين يك گام،يعنى «مطيع بودن» دشوار است و نيازمند ارادههايى استوار و عزمهايىآهنين.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود:
«در دنيا دو حكيم فرزانه بودند كه سالى يك بار همديگر را مىديدند، درهر نوبت نيز، يكى آن ديگرى را موعظه مىكرد. در يكى از اين ديدارهايكى به آن ديگر گفت: مرا موعظه كن، موعظهاى جامع و موجز، چوننمىتوانم مانع عبادت تو شوم. گفت: برادرم! دقت كن كه خداوند، در آنجاكه نهى كرده، تو را نبيند و آنجا كه دستور داده، تو را غايب نبيند»(٩)
همين. آرى همين. جملهاى كوتاه است، ولى جهانى حكمت و پند درآن نهفته است.
انجام واجبات و ترك محرمات، عبارت ديگرى از همين دستورالعملسازندگى و خودسازى است كه در برخى احاديث آمده و براى«پرهيزكارترين» انسان شدن، بر همين دو كلمه تاكيد شده است.
اگر همه جهان را چشم و گوش بدانيم، اگر خود را در حصارى ازدستگاههاى ضبط كننده و فيلمبردار احساس كنيم، و اگر خود را «بنده» بدانيم، نتيجه همان خواهد بود كه حضرت رسالت فرمود. آنجا كه امراوست، غايب نبودن و آنجا كه نهى اوست، حاضر نبودن. «در خانه اگر كساست، يك حرف بس است!»
آنكه «خلاف» مىكند، حتى اگر «جريمه» آن را هم بپردازد، شكستنحرمت «قانون» با پرداخت جريمه جبران نمىشود.
«گناه» ، يك تخلف از قانون خدا به شمار مىآيد.
«توبه» هم به عنوان راهى براى محو «عواقب كيفرى» آن قرار دادهشده است. ولى آثار روحى گناه بر فرد و پيامدهاى منفى آن بر جامعه، باتوبه جبران نمىشود.
ممكن است كسى كه دچار يك سانحه تصادف يا سوختگى شده، بامراجعه فورى به پزشك، سلامتخود را باز يابد و از مرگ نجات يابد، ولىآثار آن بر چهره و اعضاى او، گاهى تا آخر عمر هم باقى است.
آيا رعايت احتياط و پيشگيرى از بروز آتشسوزى يا حادثه، بهترنيست؟!
همچنان كه در امور درمانى، رعايتبهداشت و پيشگيرى از ابتلا، همبهتر از معالجه است و هم آسانتر و كم خرجتر، در امور معنوى و روحى هم«پرهيز از گناه» ، هم آسانتر و هم مقرون به صرفهتر از «توبه» است.
آثار گناه، بر چهره روح و جان باقى مىماند.
چه بسا گاهى هم فرصتيا توفيق «توبه» به دست نمىآيد و آنكه توبهاز گناه را به «آينده» موكول مىكند، حادثهاى، اجلى، غفلتى، آن آينده را ازدست او مىگيرد.
اگر خيلى هم اهل جمع آورى «ثواب» و انجام «مستحبات» نيستيم،دست كم اين هنر را از خود نشان دهيم كه خلاف و گناه نكنيم.
كدام يك در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است؟ ترك گناه يا كسبثواب؟ پيامبر خدا به امام علىعليهالسلام فرموده است:
هر كه از حرامهاى خدا پرهيز كند، از پرهيزكارترين مردم است.(١٠)
شوق عمل، ريشه در شناخت «ارزش» و «پاداش» آن دارد.
كسى كه در كار خويش، سست و بىنيت و فاقد انگيزه مىشود، يا كارشبىارزش است، يا به ارزش كار خود توجه ندارد، يا از اجر و ثواب آن غافلاست.
همه انتظار دارند كه نسبتبه كارى كه مىكنند، «تشويق» شوند. تقديرديگران، نقش «شوقانگيزى» و «انگيزه پرورى» دارد.
اگر آن مشوق، خدا باشد، نيت قوىتر مىشود. اگر پاداش دهنده،پروردگار تو باشد، انگيزهاى برتر تو را به تلاش وا مىدارد.
مرز ميان اخلاص و ريا همين جاست. به خاطر چه كسى كار مىكنى؟انتظار مزد و اجر از كه دارى؟ دانستن و آگاه شدن چه كسى برايت مهماست؟
اينكه انبيا، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمىشدند، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدير نداشتند( فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَمَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّـهِ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ) .(١١) .
اينكه اولياى الهى، نيتى قوى و ارادهاى خللناپذير در راه اهدافخويش داشتند و دارند، چون چشم بيناى خدا را در همه حال، حاضر و ناظرخويش مىديدند. پس چه جاى خستگى يا به ستوه آمدن يا از دست دادنانگيزه و سستشدن در عمل؟!
به محتواى ارزشى كار خويش چه قدر شناخت و عقيده دارى؟
محتواى كار تو مىتواند بزرگترين مشوق تو باشد.
وقتى اهل باطل در راه خويش، اصرار و پشت كار دارند، تو در راه «حق» چرا بى حال و بىانگيزه باشى؟
وقتى پيروان شيطان، پيوسته در حال جذب نيرو براى شيطانند، چراپيروان رحمان در جذب نيرو براى اردوى ايمان و جبهه خير و صلاح، كوشانباشند؟
اگر به راه مقدس خويش، عاشق باشى، از تهمت جنون نمىترسى.
اگر به حقانيت راه و مرام و مسير خود اطمينان داشته باشى، اتحادنيروهاى مخالف، بايد عزم تو را جزمتر و انگيزهات را قوىتر سازد، نه آنكهتو را از كار بيندازد!
هر چه صف شيطان منسجمتر شود، تو نيز صف رحمانيان رامنسجمتر و «تلاش رحمانى» خويش را قوىتر و گستردهتر ساز. نبرد حقو باطل از قديم بوده، تا آخر هم خواهد بود. تو اگر سرباز اردوى حقى، بهتقويت انگيزه بپرداز، و به تصفيه آن. «كه... راه پرخطر است و حراميان درپيش!»
محك ارزيابى عملها «نيت» است.
شايد شكل كار و صورت ظاهر عمل، زيبا باشد، اما اگر نيتى كه در وراىآن نهفته، زشتباشد، كار را هم زشت مىكند.
نفاق و ريا و تظاهر، ريشه در همين دارد، آرايش بيرون و آلايش درون!از سوى ديگر، ميان نيت تا عمل، گاهى فرسنگها فاصله است.
چنان نيست كه هرگاه تصميم گرفتى، موفق به عمل شوى و نيت وانگيزه را از آن مرحله، به مرحله اجرا برسانى. هزار مانع و رادع در كار است.ترديدها، دو دلىها و وسوسهها سدى به وجود مىآورد، ميان «تصميم» و«عمل» اين، آفتى است كه حتى در نيتهاى خوب و انگيزههاى مقدسنيز پيش مىآيد.
به همان اندازه كه تاكيد شده بى فكر و تدبير، كارى نكنيد كه پشيمانمىشويد، سفارش كردهاند كه وقتى به مرحله «يقين» رسيديد، «عمل» و«اقدام» كنيد(١٢) و ميدان را براى «شك آفرينى» وسوسه گران و خناسانخالى نگذاريد.
هم بايد نيتها و انگيزهها را سالم و صالح و خدايى ساخت، هم در كارخير و راه حق و برنامههاى مثبت، ترديد به خود راه نداد و امروز و فردا نكرد،كه از نيت تا عمل، حفرههاى خطرناك و لحظههاى ياس آور، بسيار است.
كسى مىتواند در خلق و خوى، «خداگونه» شود، كه خدا را بشناسد وصفات جمال و كمال او را بداند.
خدا، «جمال مطلق» است. و تو، وقتى مىتوانى به خدا نزديك شوى كهصفات زيباى او را داشته باشى، آنچه در اوست، در خود نيز فراهم آورى وآنچه در خداى سبحان نيست، خود را منزه و پيراسته سازى.
چهره «جان» و سيماى «درون» را چگونه مىآرايى؟
مگر نه آنكه در چهره زيبا، هم چشم و ابرو، هم روى و موى، هم لب ودندان و... بايد «زيبايى» داشته باشد تا يك «چهره زيبا» فراهم آيد؟
«جمال باطن» نيز همينگونه است. ايجاد تعادل و توازن در خصلتهاو حالتها و رفتارهاى اخلاقى، شرط تحقق «جمال معنوى» است.
وقتى «غضب» ، در كنترل تو باشد و ارادهات بر آن مسلط گردد، نام«شجاعت» مىگيرد، كه يك ارزش اخلاقى است و حد فاصل «ترس» و«تهور» است.
نيروى شهوت و غريزه جنسى هم، چون با مهار «تقوا» كنترل شود،«عفت» پديد مىآيد.
و اگر خرج كردن مال، نه به «اسراف» كشيده شود و نه به «بخل» ، حدمتعادلى است كه «سخاوت» ناميده مىشود.
آيا خصلتهايت در «مرز اعتدال» است، يا روى خط افراط و تفريط؟
چهره، با «آرايش» ، زيبا مىشود و با «آلايش» ، زشت مىگردد. سيماىباطن نيز با «فضايل» ، آراسته مىشود و با «رذايل» ، آلوده! خودت مىتوانىاين آراستگى يا آلودگى را فراهم آورى.
«انتخاب» تو، نقش عمدهاى ايفا مىكند.
در وجود تو، ميدانى است كه سپاه حسينى و يزيدى در نبردىپيوستهاند.
و تو در اين ميانه، مىتوانى «حر» باشى، گسسته از جنود ابليس وپيوسته به جناح حق.
تغيير خصلت و رفتار، محال نيست، هر چند مشكل است.
و مىتوانى... چرا كه جوانى. نيروى اراده جوانى را دست كم مگير...
كار هر كس، پاى فكر و باور او نوشته مىشود.
براى عمل، دانايى و علم، «معيار» است و اگر كسى با داشتن علم ودانستن نيك و بد، اسير چنگ گناه شود، يا در «روشنايى علم» او شكمىكنند، يا در عقيدهمندى او به «دانسته» ها و «آموخته» هايش.
حكيم سنايى غزنوى گفته است:
نكند «دانا» مستى، نخورد «عاقل» ، مى در ره «پستى» ، هرگز ننهد «دانا» ، پى چه خورى چيزى، كز خوردن آن چيز، تو را «نى» چنان «سرو» نمايد به نظر، «سرو» ، چو «نى»
گر كنى بخشش، گويند كه «مى» كرد، نه او ور كنى عربده، گويند كه «او» كرد، نه مى
حساب عملكردها و آگاهىها را نيز اين چنين ارزيابى مىكنند و نتيجهافكار و باورها را در «آينه عمل» به مشاهده و قضاوت مىنشينند، آنگونهكه «عقل» را با «ميخوارگى» در تضاد مىبينند، ديندارى و گناه را هم با همناسازگار مىدانند. و اين، قضاوتى است درست!
عمل، آينه دروننماست و داورىها بر مبناى عمل مشهود آدمياناست.
اگر ريشه «درخت معصيت» را نسوزانيم و نخشكانيم، پيوسته جوانه مىزند و شاخ و برگ مىافزايد. ريشه عصيان، «غفلت» است و ريشهطاعت، «ذكر» كسى كه در ظلمتكده دل، چراغ ايمان بر مىافروزد و قلبرا با شعله «ياد» و «يقين» روشن و گرم مىسازد، حتما از آفت غفلت رستهاست و به ميوه «خداباورى» رسيده است.
آنكه مىداند حسابى هست و كتابى، دوزخى و قيامتى، خداى بصير وخبيرى، نامه اعمال و گواهى اعضايى، و حسرت و رسوايى فردايى،اينگونه «بىخيال» نمىشود. جرات بر گناه، كمتر از خود گناه نيست!
پيمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندى است.
تنها در موضوع تدريس، مطالعه، نويسندگى، سخنرانى، حفظ كردن،هنرآموزى، خوشنويسى، شنا و... نيست كه آموختن «شيوه» ، انسان را باصرف وقت و نيروى كمتر، زودتر به مقصود مىرساند،
بلكه براى دستيافتن به اهداف و رسيدن به خواستهها، «روش مندى» راهى ميانبر است، حتى در سلوك روحى و مسائل معنوى هم، روش وشيوه كارساز است.
بىجهت نيست كه طالبان كمال، براى رسيدن به كمال و معنويت نيز،دنبال يك «الگو» ، «مرشد» و «راهنما» يند، تا روش انسان شدن و تهذيبنفس را به آنان بياموزد، يا از او بياموزند.
نقش راهنما، آن است كه انسان در پيچ و خم اين راه گم نشود و خستهنگردد. اين را كه «بزرگان، از چه راه و چگونه رفتهاند، تا به مقصدرسيدهاند؟» در شرح حال وارستگان، پاكان و صالحان مىتوان خواند، ياشنيد.
زندگينامه صالحان و عالمان، از همين جا ارزش مىيابد كه در نشاندادن «راه» ، نقش دارد و به جويندگان و پويندگان راه معنى، هم «جهت» رانشان مىدهد، هم شيوه رفتن و رسيدن را مىآموزد. معناى «اسوه» ،همين پيشاهنگى و پيشتازى در رسيدن به وارستگيهاست. «تاسى» بهاسوهها، ضامن تحقق اين آرمان والاست.
اگر قرآن، پيامبر اسلام و حضرت ابراهيم و برخى شايستگان را با نام ونشان ياد كرده و آنان را «اسوه» ناميده است، از اين رهگذر است، تا راهسلوك، بىرونده و بىچراغ راهنما نباشد.
البته نه هر كه مدعى شد و مريد جمع كرد، همان «راهنما» ست!
گر چه «طى اين مرحله، بىهمرهى خضر» نبايد كرد، ولى بايد مواظبرهزنان عقايد و قداستها و مقدسات هم بود! اگر عملها طبق «حجتخداپسند» نباشد، در ترازوى محاسبه، بى وزن و مقدار خواهد بود و آن را بهبهايى نخواهند خريد.
آيا تا به حال، «دادگاهى» شدهاى و مورد اتهام قرار گرفتهاى؟
ايستادن در مقام يك «متهم» و انتظار يك «حكم» و داورى، بسيارسخت است، ولى براى كسى كه بىگناه است، ترسى نيست.
«حجت» ، چيزى است كه در محكمه، بر ضد متهم اقامه مىكنند تامحكومش كنند، يا متهم در دفاع از خويش، اقامه و به آن استناد مىكند، تا«تبرئه» گردد.
متهمى كه نداند چه اسناد، مدارك، حرفها و شواهدى را در دادگاه عليهاو طرح خواهند كرد، در دفاع از خويش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتيجه محاكمه، محكوميت او باشد، چندان هم دور از انتظار نيست.
شناخت «حجتهاى الهى» براى حضور در دادگاه قيامت، سودمند است،و داشتن جواب مناسب در مورد اين شواهد و حجتها، لازم!
به تعبير امام كاظمعليهالسلام :
«خداوند، «عقل» را در وجود انسان، به عنوان حجتباطنى و «پيامبردرون» قرار داده است.(١٣)
از اين رو تكليفمان نسبتبه سفيهان، سنگينتر است.
پيامبران و امامان و اوصياى الهى نيز «حجتهاى آشكار» ند.
دين، وحى، قرآن، حديث، امر و نهى امامان، فتوا و حكم فقها، عمل وسلوك صالحان، جوانان پاك، ثروتمندان انفاقگر، قدرتمندان عادل،زيبارويان عفيف، نامآوران متعبد و متعهد، نوابغ خداشناس، هنرمندان باايمان، همه و همه جزء حجتهاى الهىاند.
نمىتوان گفت: «نمىشد!» ، چرا كه خداوند، كسانى را كه با داشتنثروت و جمال و جوانى و شهرت و اقتدار، پاى از «راه خدا» كنار نگذاشتند ومتقى زيستند، به رخ ما مىكشد و مىگويد: «پس چرا اينان توانستند؟» اين مفهوم همان «لله الحجة البالغه» است.
ما بايد فكرى به حال خودمان كنيم. روزى به ما خواهند گفت:
اگر نمىدانستى، چرا نياموختى؟
و اگر مىدانستى، چرا بد كردى و بيراهه رفتى؟!
هم بايد تلاش كرد، هم بايد جهت را شناخت، هم بايد بر اساس«ميزان» عمل كرد، تا به «هدف» نزديك شد و با تقويت ايمان، دشتعمل را از صالحات، سرسبز و خرم نمود.
ايمان، در سايه پيوند با خدا و انس با آفريدگار تقويت مىشود. سرىكهدر آستان رفيع خدا بر خاك سجدهگاه فرود آيد، در برابر بزرگترينقدرتهاى غيرالهى، كوچكترين احساس ضعف و ترس نمىكند. اينمنبع نيرو و قدرت را نبايد دست كم گرفت.
منبع تغذيه روح و جان جوانان چيست و كجاست؟ آنان كه رابطهشان باخدا قطع است، در زندگى به چه كسى تكيه مىكنند و در بنبستها بهكدام دريچه باز و راه عبور، اميد مىبندند؟... جز خدا؟
حتى در ميدان جنگ و سنگر مبارزه هم، چاشنى واقعى سلاح،«ايمان» است، نه «باروت» ، و تغذيه اصلى خط نبرد، از «توكل» است، نه ازسلاح و مهمات!
زيباترين حالتيك نيروى انقلابى و متعهد هم آن است كه در برابردشمنان، همچون كوه، با صلابت و استوار و نستوه بايستد و در برابر «الله» ،خاكى و فروتن و افتاده باشد، كه گفتهاند:
در كوى ما شكسته دلى مىخرند و بس |
بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است |
آن پيشانى كه هنگام سجود بر خاك مىنهى، بلندترين پيشانى است.
آن دو دست پرنياز كه در «قنوت» ، به سوى خدا مىگيرى، بىنيازتريندستهاست.
آن قامت، كه در برابر عظمت كبريايى خدا خم مىكنى، استوارترينقامتهاست.
از نمازت، قدرت روحى مىگيرى و از نيازت، به بىنيازى روحىمىرسى.
صورتى كه از اشك، خيس شود و سجادهاى كه از سرشك ديدگانمرطوب گردد، بسيار قيمتى است.
چه عيبى دارد كه شبستان جانمان را هميشه «ياد خدا» روشن سازد؟ وچه مىشود كه فضاى خانه و خوابگاه و آسايشگاه و پادگان و اداره و مدرسهو محل كار و سنگر مقاومت، از ياد خدا و عطر نماز و تلاوت آيات، معطر وخوشبو باشد.
روح بندگى و نيايش، جوان را زيباتر از آنچه هست، مىسازد.
گرچه اقتضاى جوانى، «تلاش» و «تحرك» است،
ولى «جهت» داشتن اين تلاشها مهمتر از خود تحرك و تكاپوست.
جوانى، آغاز زندگى است و اگر حادثه و مانعى پيش نيايد، راهى دراز و پراز «نياز» در پيش است، نياز به برنامه و طرح، نياز به مشاوره و تجربه، نيازبه راهنما و الگو، به ايمان و اميد، به عشق و شوق.
آنچه به روندگان نوپا، انگيزه و اميد مىدهد، مطالعه شرح حالانسانهاى بزرگ و موفق است.
آنچه تجربه مىدهد، هم بهرهگيرى از نظرات راهرفتگان است، همدرگير شدن با سختىها و مشكلات و نهراسيدن از اقدام و داشتن شهامت تصميم همراه با تدبير و آيندهنگرى.
آنچه به تلاشهاى زندگى، «ارزش» مىدهد، جهتسالم، سودمند،پاك و خدايى آنهاست. عمل در «مدار حق» و سرعت در «مسير بندگى» وقدرت در «راه خوب» و تلاش براى «خدمتبه خلق» ، از ويژگىهاى يكزندگى موفق و خداپسند است.
جوانى يك «سرمايه» است.
اگر آن را خرج مىكنيم، بايد به «سودآورى» آن نيز توجه داشته باشيمو... اگر به سود، توجه داريم، سودهاى اصلىتر، زيادتر، ماندگارتر را كه به«حيات ابدى» ما مربوط مىشود، در نظر بگيريم.
آنچه از دست مىدهيم و آنچه به دست مىآوريم، بايد تناسبى قابلقبول داشته باشد.
فرزانگان، هيچ گاه سرمايه را در جايى كه سودى نداشته باشد به كارنمىاندازند و حسابگرى را گام نخست موفقيت مىشمارند.
آيا قبول داريم كه «جوانى» ما نيز يك «سرمايه» است؟ اين سرمايه راچگونه بايد حفظ كرد و به مرحله «سودرسانى» رساند؟
كسب عرفان و معنويت هم براى خود دستورى دارد.
در بسيارى از الفاظ و اصطلاحات در علوم مختلف، غير از معنايى كه بهصورت عادى از آنها فهميده مىشود، مفاهيم ديگرى هم مىتوان فهميد.
از خود همين «دستور زبان» نمونه بياوريم.
دستور زبان، براى تصحيح «گفتار» و «نوشتار» است. ولى... آيانمىشود از آن در تصحيح «كردار» هم كمك گرفت؟
دستور زبان براى شناخت روش صحيح كاربرد واژهها و ساختار كلماتو تنظيم جملات است.
براى «عمل صحيح» چه معيار و دستورى وجود دارد؟ ناهنجارى و غلط در كردار و معاشرت را با كدام دستور بايد شناخت؟
تازه، درستى گفته و نوشته هم تنها به «بعد ادبى» آن منحصر نيست.درستبودن سخن در «مضمون و محتوا» هم شرط كمال و زيبايى آناست.
دستور زبان به ما مىآموزد كه «فعل» و «فاعل» بايد هماهنگ باشد.بين «ضماير» و «اشخاص» هم بايد تناسب وجود داشته باشد. ولى... آيارفتار ما فعل به حساب نمىآيد؟ و آيا حالات درونى ما جزء ضماير نيست؟ناهماهنگى ميان ظاهر و ضمير ما آيا «غلط دستورى» نيست؟
«نهاد» ما چگونه ساخته مىشود؟
براى «مستقبل» خود چه كردهايم و «ماضى» ما چگونه بوده است؟
در كفتار روزمره ما چه قدر «حرف اضافه» است؟ اصلا در «صفت» و«فعل» به چه چيزى و چه كسى «اضافه» شدهايم؟
آيا فعلهايى كه از ما سر مىزند «لازم» است؟ «معلوم» است؟«مجهول» است؟
آيا هيچ تمرين مىكنيم كه «فعلهاى مجهول» را به «معلوم» تبديلكنيم؟
من غير از خداى متعال، هيچ «اول شخص مفرد» ى نمىشناسم. شماچطور؟
چگونه مىشود از «من» ها، «ما» ساخت و مفردها را به «جمع» تبديلكرد؟
بسيارى از ما كارهايى مشابه انجام مىدهيم. «ماده» افعال ما گاهىمشترك و مثل هم است، اما كدام «شناسه» است كه ماهيت ارزشىكارهاى ما را تعيين مىكند؟ شايد آن شناسه، «نيت» باشد!
اگر كارها و نيتها را از «مركب» شدن با خدا و ريا در آوريم و همان«ساده» خالص باشيم، بهتر است. اگر «خدا» را پيشوند و پسوند همهفعلها و صفات و تركيبات خود سازيم، زندگىمان «ادبىتر» مىشود.
مىبينيد كه «دستور زبان» كاربردهاى ديگر و بيشترى هم دارد!...
هم «آرايش» عمل لازم است، هم پيرايش آن. آرايش به اخلاص ونيت الهى و پيرايش از ريا و عجب و غرور. در اين صورت، گلهاى معنويتو اخلاق، در بوستان جان مىرويد و زبان فطرت، گوياتر مىشود و نداىحقجويى جان آدمى، بهتر شنيده مىشود.
بذرى كه در شورهزار افشانده شود، هدر مىرود. شربتى هم كه در جامآلوده ريخته شود، تباه مىشود.
پس، ابتدا بايد زمين را آماده بذرافشانى ساخت و جام و ظرف را ازآلودگىها پيراست.
«دل» نيز يك مزرعه است، براى كاشتن «نهال فضيلت» و افشاندن«بذر حقيقت»
«جان» نيز، ظرفى است كه مىتوان «شراب معرفت» در آن ريخت.
آنچه علماى اخلاق و اساتيد سلوك، با عنوان «تخليه» و «تحليه» ازآن ياد مىكنند، اشاره به همين پيرايش دل و جان از «رذائل» ، سپسآرايش آن به «فضايل» است.
مريدى از استاد و شيخ خود پرسيد: آيا استغفار كنم، يا خدا را تسبيحبگويم؟
گفت لباسى كه چركين است، احتياجش به صابون، بيشتر از عطر وگلاب و بوى خوش است!
و براستى كه چنين است. روح و نفس را اول بايد از «زنگار گناه» و«موانع معرفت» و صفات ناپسند پيراسته و پاك ساخت، تا لياقت آن را يابدكه به فضيلتها و كمالات آراسته گردد، هر چند «تهذيب نفس از عيوب» ،خودش مرتبهاى از كمال است!
اين كه گفتهاند: «آيينه شو، جمال پرى طلعتان طلب» نيز اشارهاى بههمين حقيقت است.
اگر «دانش» در دلهاى ناپاك قرار گيرد، «تيغ دادن در كف زنگىمست» است. اگر «علم» ، در قلوب غير مهذب وارد شود، به جاى«كمالآفرينى» ، «وبالآفرين» مىشود و اگر «قدرت» به دست افراد غير«خودساخته» بيفتد، به ستم آلوده مىشوند.
اگر پيش از آن كه انسان از «بندگى دنيا» برهد، دنيا به او روى آورد،«آخرت» را از دست مىدهد. و اگر پيش از آن كه دل را از «سلطه ابليس» آزاد سازد، به مقام و عنوان و شهرت و رياستبرسد، زمين مىخورد.
عطر زدن به جامه كثيف، نقاشى بر لوح آلوده، آراستن سيماى كسى كهدرونى آلوده دارد، همه و همه، نقش زدن بر آب و نوشتن بر هواست.
بايد در نگارش خط باور و يقين بر لوح دل نيز «روش» آموخت و«دستور زبان» عرفان و تهذيب را فراگرفت و به كار بست!
برخى مىبينند، برخى به ديگران «ديد» و «بينش» مىدهند.
بعضى مىروند، بعضى ديگران را «رفتن و رسيدن» مىآموزند.
كسانى مىپرند، كسان ديگر «پرواز» مىآموزند و ديگران را براىطيران، تجهيز مىكنند. خوشا به حالشان!
و مگر «تعليم و تربيت» كارى جز اين است؟
معلم و مربى، اگر به عظمت كار خود واقف باشد، هرگز آن را بامعيارهاى حقوق و مزايا و دستمزد و پايه مقايسه نمىكند.
اما ناگفته نماند كه تربيت ديگران، پيش نيازى همچون «خودسازى» مىطلبد.
آنكه مىخواهد «رشد» دهد، بايد خودش «رشيد» باشد.
آنكه مىخواهد «هادى» گردد، بايد پيش از آن «مهدى» شده باشد.
معلمان، در لوح دل شاگردان «خط باور» مىنگارند و «نقش عقيده» ترسيم مىكنند.
مربى خداباور، بهتر مىتواند «خداباورى» را در مزرعه دلها بكارد ومعلم خداترس، در ايجاد «تقوا» و «پرهيزكارى» موفقتر است. تهيدست وتهىدل، چه دارد كه بدهد؟!
«ايمان جوانان» ، مديون تلاش فرهنگى و مؤمنانه مربيان و معلمانىاست كه جرعهاى از «كوثر باور» و جرقهاى از «شعله يقين» را به كام و جانجوانان مىرسانند. گامشان استوارتر باد...
ولى برخى هم بر لوح دل جوانان، «خط غلط» مىكشند و در كام انديشهآنان «زهر شبهه» مىچكانند. اينجاست كه بايد هشيار بود كه مسموم نشدو از خط بد سرمشق نگرفت.
سلامت و عيب هر چيزى با يك «معيار» سنجيده مىشود.
حتى دستگاهها و ابزار صنعتى و فرآوردههاى غذايى و محصولاتمصرفى مردم، بايد در يك حد و سطح قابل قبولى باشد كه به آن«استاندارد» گفته مىشود.
اگر يك «كالا» ، يا يك ماده غذايى، آن بايستگىهاى لازم را نداشتهباشد و براى سلامتى جامعه مضر باشد، آن را از بازار و كارخانه جمعآورى ومحو مىكنند، هر چند خسارت مالى به بار آورد، چون كه جان مردم عزيزترو پربهاتر از اينهاست.
آيا «فكر» و «روح» ، نياز به مواظبت ندارد؟ مسموميتهاى فكرى وآلودگيهاى اخلاقى و بيماريهاى روحى از چه راهى پديد مىآيد؟
همان طور كه به نام «آزادى» ، نمىتوان به هر كس اجازه داد كه هركالايى را با هر شرايطى توليد كند و به مردم عرضه نمايد و سلامت وبهداشت و امنيت و آسايش جامعه را به خطر اندازد، به بهانه آزادى همنمىتوان با افكار، اعتقادات، اخلاق، سنتها و باورهاى مردم بازى كرد ويك نسل را دچار «انحراف فكرى» يا «ياس از آينده» يا «فساد اخلاقى» ساخت.
اين نوع آزادى، يعنى آزادى اشاعه ويروس بيمارى و مواد مخدر وسلاحهاى كشتار جمعى و گمراهى عمومى!...
«نظارت» چيز خوبى است. هركس و هر جا كه خود را از «نگاه ناظر» و«قضاوت داور» دور ببيند، زمينه لغزش يا انحراف يا سوء استفاده از قدرت وموقعيت و نعمت، پيدا مىشود.
بپذيريم كه هر حرف، هر نوشته، هر فيلم، هر رابطه، هر غذا و... هر فكر،قابل اطمينان نيست.
توجه به «استاندارد» ها، حتى در مسايل فكرى و روحى و اخلاقى همضرورى است.
از بهار بايد «الهام» گرفت و از پاييز، «عبرت» !
جوانى، زيباترين گل بهارى است كه در بوستان عمر مىشكفد.
كسى كه «نقد جوانى» را رايگان از كف بدهد، كولهبارى از «حسرت» راتا دامنه قيامتبردوش خواهد كشيد.
اگر چشم، درياى هوس شود، قايق گناه در آن حركت مىكند.
دريغ! اگر عمر، در خواب و غفلتبگذرد!
براى مقاومت در برابر سيل «تهاجم فرهنگى» ، بايد سد ايمان زد و ازمرز عقيده و عفاف، نگهبانى كرد.
«خود» باختگان در برابر فرهنگ بيگانه، براحتى «خدا» را هم مىبازند.
جوانان آگاه و با فرهنگ، آرامش روح را در زندگى آميخته به معنويت وخداجويى مىيابند و زندگى منهاى خدا را تكرار بىروح لحظهها و هفتههامىدانند. خواهران عفيف، مظهر نجابتشيعه و وارث خون شهيدانند كهرسالت تعهد و تقوا بردوش دارند. «حجاب» را، نه زندانى كه در آن محبوسباشند، بلكه قلعه و دژى مىشناسند كه از ورود غارتگران و مهاجمانجلوگيرى مىكند.
سيراب از «كوثر عفاف» اند و آسوده در «سايه سار حجاب»
راستى... از يادگاران هزاران شهيد خفته به خون، چه انتظارى است، جزوفاى به پيمان و پاسدارى از رمتخون و پاىبندى به «ميثاق» ؟!
از جوان جامعه ما انتظار استسروى ريشه دوانده در اعماق تاريخ وفرهنگ ريشهدار «خويشتن» باشد، نه هرزه گياهى روييده در مزبله«بيگانگان»
آيا غرور «مسلمانى» اجازه مىدهد «عروسك كوكى» غرب باشيم؟...
از نخستين روز تكليف، تا پايان عمر، انسان بار امانتى را بر دوشمىكشد كه هر لحظه امكان افتادن و شكستن آن هست.
به قول حافظ: «آسمان بار امانت نتوانست كشيد...»
اينكه صاحب «عقل» و «انتخاب» هستيم، از يك سو مايه مباهاتاست، از سوى ديگر تكليف را سنگين و وظيفه را حساس مىسازد.
انتخابگرى انسان، تعيين كننده «سرانجام» و «سرنوشت» اوست واين عقل و خرد است كه در راه «بهترين» ، او را يارى و راهنمايى مىكند. تاچه اندازه به اين «راه» نمايى اهميت دهيم، يا نسبتبه آن كم توجه باشيمو بىاعتنا.
ما، يك عمر، بار حساس و شكستنى شيشه بردوش مىكشيم. تنها بردوش گرفتن اين بار، افتخارآميز نيست; بلكه اگر سالم و بى حادثه آن را به«مقصد» رسانديم و اين «شيشه امانت» نشكست، آنگاه پيروزيم وشايسته تبريك و تقدير.
لحظه لحظه عمر ما، همراه با همين «انتخاب» هاست.
اين، همان بر دوش گرفتن و حمل و تحمل بار شيشه است و هروسوسه شيطان، هر خواسته «نفس اماره» ، هر پاسخ مثبتبه «هوس» ،مىتواند سنگى باشد كه اين بار شيشه را پيش از رسيدن به مقصد،بشكند.
محموله، هر چه ظريفتر، شكستنىتر و قيمتىتر باشد، در حمل و نقلآن و رساندنش به مقصد، هوشيارى و مواظبتبيشترى لازم است.
به تعبير قرآن، ظلوم و جهول بودن انسان، موجب شد اين بار امانت رابه دوش بكشد، بارى كه آسمانها و كوهها و زمين از پذيرش مسؤوليت آنابا كردند و بيمناك شدند و انسان آن را پذيرفت.(١٤)
غير از امانت الهى، امانت مردمى و مسؤوليت اجتماعى نيز همينحالت را دارد. كسى كه به مقام و مسؤوليتى برگزيده يا منصوب مىشود، اگرتا پايان توانستبه وظايف عمل خويش كند و بار را سالم به مقصد برساند،جاى «تبريك» است.
از تبريك اول كار چه سود، اگر سالم به پايان نرسد؟
هر كس «قدر» خود را نشناسد، چه انتظارى از ديگران دارد كه«قدرشناس» او باشند؟
قيمت تو، بسيار بالاتر از آن است كه به «حقارت» و «دنائت» تن دهى وخود را به دوزخ بفروشى.
«اراده» ، موهبتخدايى است كه در «اختيار» توست. به اندازه «بدبودن» ، قدرت و استعداد «خوب شدن» دارى، بلكه بيشتر. پس چرا بدى راانتخاب كنى؟
بيشتر از سستى، مىتوانى جدى و مصمم باشى، پس چرا بىحالى؟
به همان اندازه كه گنج، رنج مىطلبد، «انسان شدن» هم تمرين وتلاش مىطلبد. راه باطن هم نيازمند نور و روشنايى است.
در خانه دلت، چه شمعى روشن كردهاى كه در فروغ آن «راه» را بيابى وبه «بيراهه» نيفتى؟
براى «پرورش روح» ، ممارست و تمرين لازم است. براى «رسيدن» ،بايد فاصلهها را كم كرد، فاصله خواستن تا هدف را، فاصله خودخواهى تاخداجويى را، فاصله «ايمان» تا «عمل» را، گفتار تا كردار را.
براى رويش و شكوفايى، «ريشه» لازم است و آبيارى و تغذيه و نور وحرارت، ريشه در حكمت و معنويت، آبيارى عقيده و باور، تغذيه فكر و روح،نور بصيرت و بينش، حرارت عشق و شوق.
نفسانيات، نهر عفن و رودخانه لجن بارى است كه بايد پلى از «عفاف» و «تقوا» بر روى آن زد و گذشت، تا به ساحل «فلاح» رسيد.
بهشت، آن سوى رود خروشان گناه است.
كسى به «بهشت» مىرسد كه از «جهنم» بگذرد!
گذشتن از جهنم، يعنى گذر از دروغ، حسد، ريا، تكبر، نفاق، ظلم، غفلتو... شهوت!
نگذاريم «گل جوانى» ، در برابر «طوفانهاى شيطانى» پرپر شود.
بهار عمرمان را با پاييز حسرت و ندامت، بىرنگ و افسرده نسازيم.
هم «خلا فكرى» و هم «نياز جنسى» لغزشگاهى سر راه جوانان است.
يكى مسايل فكر و انديشه را مهم نمىشمارد،
يكى هم در همين زمينه گرفتار «شبهه» يا «انحراف» است.
مشكلات جنسى نيز براى نسل جوان مىتواند مايه انحراف از مسيرفطرت گردد.
قلمهاى مسموم، گاهى به «القاء شبهه» مىپردازند، دلهاى بيمار نيز،به تحريك شهوات مشغولند. در اين ميان، جوانانند كه در معرض آسيبقرار مىگيرند و اگر «راه صواب» و «شيوه معقول» را نيابند، به بيراهه كشيده مىشوند.
آنان كه مىخواهند براى جوانان دل بسوزانند و برنامه بريزند وطرحهاى اصولى اجرا كنند، بايد در اين دو ميدان به برنامهريزى و تامين وجهتدهى و برآوردن نيازها بپردازند.
مشكل شبهات به «اعتقاد» بر مىگردد، مشكل شهوات به غريزهجنسى از يك سو و زمينههاى كشش به سوى گناه و ارضاى ناسالم ايننيرو از سوى ديگر.
پس، كار فكرى فرهنگى از يك سو، سالمسازى محيط و تسهيلازدواج از سوى ديگر، ضرورى است.
خود جوانان نيز مسؤولند. جوان، اگر به غناى فكرى و گسترشمطالعات دينى و آشناتر شدن با مبانى عقيدتى خويش نپردازد، تضمينىبراى سالم ماندن در برابر «تركش شبهه» نيست. و اگر به تقويت ايمان واراده و تسلط بر «هواى نفس» و «تعديل غرايز» و كنترل اميال نفسانىنپردازد، تامينى در برابر «ويروس گناه» و «طغيان شهوت» ندارد.
در ميدان «شبهات» ، نيروى انديشه و تفكر و علم، چارهساز است و درعرصه «شهوات» ، قدرت تقوا و نيروى اراده.
اين است كه «دين» و «دانش» ، دو بازوى نيرومند و دو بال پروازند. هركدام ضعيف باشد، جوان ما آسيبپذير مىشود.
جوان، هم بايد به قدرت دانش مجهز باشد، هم به نيروى ايمان، تا نهگرفتار دام شيطانهاى آشكار و نهان شود، نه از رسيدن به هدف در زندگىبازماند. در اين راه، «چراغ بصيرت» لازم دارد، تا در پيچ و خمهاى راهزندگى گم نشود و به بيراهه نرود.
كم نيستند «ظاهر الصلاح» هاى بد دل و آلوده جان. كسانى را هم كه«بود» و «نمود» شان متفاوت و گاهى متناقض است مىشناسى.
«گناه» ، يك بيمارى روحى و آفت درونى است. ولى اگر كسى اينبيمارى را حس نكند، نه به فكر درمان مىافتد، نه در پى پزشك مىرود.
ممكن است انسان عمرى «خلاف» كند و خود را «متخلف» نداند. امانتيجه فرق نمىكند. خلافكار، مجرم است و عوارض و عواقب تخلف را همبايد بپذيرد.
شيطان، عادت دارد كه روى دردهاى درونى و بيمارىهاى روحى واخلاقى انسان سرپوش بگذارد، تا انسان به فكر اصلاح و مداوا نيفتد.
مگر از دشمن، جز اين انتظار است؟
«اغوا» ، «تزيين» ، «تدليس» ، «تلبيس» و «تعميه» ، از كارهاى ابليساست. ممكن استيك رياكار، سالها به خاطر مردم عمل و عبادت كند،ولى خود را از اهل اخلاص بداند.
مگر كسى كه بدىهاى خود را توجيه مىكند و براى گناه، يكمستمسك مىجويد، جز اين است كه در دام همين فريب شيطان است؟
تفاوت «درد جسم» و «بيمارى روح» همين است كه عوارض ونشانههاى آن، مشهود و محسوس است، ولى علايم و عوارض اين، پنهانو نامرئى. اما در دراز مدت آدم را از پا در مىآورد، از درون مىپوساند ويكباره انسان فرو مىافتد، آنگاه معلوم مىگردد كه اين «بنيان» ، از مدتهاپيش «فرسوده» بوده است، بى آنكه آشكار باشد.
آيا اين خطر، جدى نيست؟
فصل جوانى، دوران مناسبى براى اين «پاكسازى درون» است، تادرخت وجود، از درون نپوسد و پيش از موعد، نيفتد!
غلبه بر شبهات، با بينش و دانش، غلبه بر شهوات با ايمان و تقوا.
كسى كه قانون حركتها و تحولات را بداند و با «سنت» هاى طبيعت وتاريخ، آشنا باشد، مىتواند به جاى «محكوم زمان» شدن، «حاكم برزمان» گردد.
كسى كه «شناگرى» مىداند، بر آب و موج، مسلط است. كسى كه شنانمىداند، مغلوب آب مىگردد. به همين راحتى، آشنايى و ناآشنايى با قانونآب و روش تسلط بر امواج و مهارت در «شنا» ، مرگ و حيات يك انسان رارقم مىزند.
اگر براى بهرهگيرى از عنصر «زمان» ، برنامه و هدف و شيوه داشتهباشى، بر زمان چيره مىشوى، و گرنه مغلوب و محكوم و شكسته و شكستخورده مىگردى.
چگونه مىتوان زمان را امتداد داد؟ يا آن را مهار كرد؟
بايد از هر دقيقه قرنى ساخت قرن را در دقيقه گنجايند
يا كه با شيوه مهار زمان جبر را هم به زير بال كشيد
شب و روز، دو مركب براى سوار شدن و راه زندگى را طى كردن است.
به تعبير رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم : «الليل و النهار مطيتان»
حال، اين مركب، يا چموش و سركش و افسار گسيخته است، كهسوارش را بر زمين مىزند، يا رام و در اختيار است و با اراده سوار، راهمىسپارد.
راستى... چرا گاهى بر يك جامعه، يك قرن مىگذرد، ولى معادل يكسال هم به شمار نمىرود، و گاهى جماعت و ملتى، ره صد ساله را يك شبهمىروند؟! گاهى فاصله «عمر فلكى» و «عمر عملى» انسانها خيلىزياد است!
بهره گرفتن از استعداد و توان نهفته در فرصت و زمان، چه براى يكفرد يا براى جامعه، بركت آور است و زمان را بارورتر مىسازد.
اگر جلوتر از زمان نيستيم، دست كم، معاصر زمان خويش باشيم.عقبتر از زمان چرا؟!
تا چه حد مىتوان به «هدف» رسيد؟
ميزان تحقق اهداف و آرمانها و ثمر دادن نهالهاى كاشته شده درزمين دلها و مزرعه انديشهها، بستگى به خود ما دارد.
خداوند، ما را «چشم» ديدن و «گوش» شنيدن و قلب «فهميدن» عطاكرده است، و... بالى به قدرت «همت» براى طيران در فضاى «خواستن»
در كلاسى به وسعت «نياز» و با شوقى به حرارت ايمان، مىخواهيمنسلى باشيم و نسلى بپروريم: خدا باور، دين شناس، آگاه دل، پاك رفتار،راست گفتار، درست انديش، دريا دل، ثابت قدم و در يك كلمه «مسلمان» !
اين، همتى بلند و هدفى والاست و در خور اين آرمان، تلاشى عظيملازم است.
اگر غفلت كنيم، آنچه از دست مىرود «فرصت» و «نيرو» و «زمينه» است و اينها سرمايههاى ماست و بايد به سودآورى و بهرهگيرى بيانجامد.
«راه» كدام است و «هدف» كجاست؟
جاذبههاى جنبى و صحنههاى فرعى، ما را به خود مشغول نكند!
مشكلات، از جديتمان نكاهد و به «ترديد» مان نيفكند و گام ما راست نسازد و اميدمان را نسوزاند.
بزرگان و بلندانديشان، به تناسب اهداف متعالى خود، تلاشى شايسته ودر خور داشته و دارند.
دريغا كه انسان، بذر پوچ بپاشد، يا مزرعه روييده را آتش بزند.
اگر بتوانيم، به ديگران، «بال پرواز» بدهيم.
و گرنه، خود از پرواز نمانيم.
اگر چه خداوند به «نيتخوب» هم پاداش مىدهد، اما اگر آن نيت وتصميم به مرحله عمل برسد، پاداشى بيشتر دارد.
پس، در انجام كار نيك، نبايد ترديد و دودلى داشت و از امروز به فرداانداخت. شيطان، براى امروز تا فردا، هزار نقشه مىكشد و هزار داممىگسترد، تا «نيت» را برگرداند و تصميم به مرحله «عمل» نرسد.
سرعت در نيكوكارى و پرهيز از تاخير انداختن «عمل صالح» ، راه را بروسوسههاى شيطانى مىبندد و ابليس را در نقشه خود، ناكام مىگذارد.
اگر قرآن كريم، از كسانى كه( وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُولَـٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) (١٥) اند به نيكى يادمىكند، رازش در همين نكته نهفته است كه با تاخير، زمينه ترك عمل رافراهم نمىسازند.
ترديد و بىحوصلگى و تنبلى را براى كارهايى نگهداريم كه خلاف وگناه و موجب ناخشنودى پروردگار است. در آنچه نيكوست، «سرعتعمل» ، «گريز از ترديد» و بىاعتنايى به وسوسه شيطان، بر ايمان«توفيق» مىآورد.
عشق و شور و شوق را هم براى «صالحات» ذخيره كنيم.
بعضىها وقتى غش مىكنند، به طرف گناه و نفسانيات و هوسها غشمىكنند، و اگر ليز مىخورند، به متحرام ليز مىخورند. آيا اين استصداقت در انتخاب راه؟
ميان تصميم و نيتبر بدى و گناه، تا انجام آن، تا مىتوانيم فاصلهبيندازيم و اين فاصله را با ترديدها، عاقبت انديشىها، فكر عذاب و آخرتو ترس از نافرمانى خدا پركنيم. به توصيه حضرت اميرعليهالسلام :
اگر به تاخير مىاندازيد، گناه را و اگر جلو مىاندازيد، توبه را جلو اندازيد.(١٦)
اما... ميان تصميم خير تا عمل به آن، مجالى براى هيچ فاصله ودودلى و تاخير ندهيم، كه گاهى تاخير، به تعطيل مىانجامد!
چشم، دريچهاى به دنياى قلب است.
«ديدن» و «نظر» ، خواستن دل را در پى دارد.(١٧) .
با اين حساب، بايد به آنچه در «چشم انداز» ما قرار مىگيرد، حساسباشيم. ديدنىها، چه خوب و چه بد، گرايش ما را به سوى خود «جذب» مىكند و ما اغلب، مجذوب چيزى مىشويم كه مىبينيم.
اگر به افق دور دستبنگريم، «وسعت ديد» پيدا مىكنيم و اگر فقط بهجلوى پاى خود نگاه كنيم، «نقد انديش» و «حاضر گرا» و «تنگ نظر» مىشويم.
آنچه به صورت تصوير، فيلم، منظره، خط، تابلو، چهره و... در برابر ديدما قرار مىگيرد، به درون و روح و فكر ما نفوذ مىكند.
درست است كه مىتوان از كتاب تاريخ، با زندگى گذشتگان آشنا شد واز سرانجام آنان «عبرت» گرفت، ولى چرا در قرآن كريم، آن همه تاكيداست كه: برويد، بگرديد، ببينيد و عبرت بگيريد؟! چون در «ديدن» ، اثرىاست كه در خواندن و شنيدن نيست.
«نگاه حرام» چرا آن همه نكوهيده است، چون دل را هم به دنبالحرام مىكشد.
نگاه به چهره عالم، نگاه به در خانه عالم، نگاه به كعبه، نگاه به صفحهقرآن چرا عبادت است و ثواب دارد؟ چون اين نگاه، جلوههايى از معنويت وپاكى و حق را به درون انسان منتقل مىكند.
عارفان، مراقب چشم و نگاه خويشند. به حرام نمىنگرند، تا تيرگى وسياهى از روزنه «نگاه ناپاك» به «خانه دل» نفوذ نكند.
وقتى دل، از راه چشم تغذيه مىشود، چرا «غذاى حرام» به آن بدهيم؟
زنى زيبا از گذرگاهى عبور كرد. حضرت علىعليهالسلام و جمعى هم نشستهبودند. يكى از حاضران، با چشم و نگاه آن زن را تعقيب كرد. حضرت او رانكوهش كرد و فرمود:
همين گونه نگاههاست كه شهوت جنسى را بر مىانگيزد...(١٨) براى طهارت درون، ديده را پاك نگاه داريم و بر اين پنجره، ديدبانى كنيم.
هر كس نقطه يا نقاط ضعفى دارد. نقطه ضعف برخى هم «شهوت» و«مسايل جنسى» است.
آنكه نتواند اين غريزه را تحت كنترل خويش آورد، گاهى آبروى يكعمر را در يك «لحظه» و با يك «نگاه» مىبازد.
بسيارند افراد ضعيفالنفسى كه چون ارادهاى قوى ندارند، مغلوب«شهوت» مىشوند و معصيتهايى از «نگاه حرام» و «چشم چرانى» گرفته، تا ارتباطهاى نامشروع و فسق و فجور و... را مرتكب مىشوند، والبته كه بعد از آن هم به خاطر رسوايى، پشيمان مىشوند.
ولى... مگر آبروى ريخته، قابل جمعكردن است؟
كشتن نفس و سركوب غرايز، اسلامى و شرعى نيست، ولى مهار آن،هم شدنى است، هم مطلوب دين. اين همان است كه با «عفاف» از آن يادمىشود و تقويت نيروى تقوا، مهارى استبر سركشى نفس و لجامى استبر طغيان غرايز.
حتى روزه گرفتن، طغيان و فوران نيروى شهوت را كاهش مىدهد. و ازپرخورى و شكمبارگى نيز، جز شدت و صولت «قوه شهويه» برنيايد.
اگر نيروى جنسى در اختيار و مهار انسان نباشد، همچون مركبىچموش و حيوانى لجام گسيخته، سوار را بر زمين مىزند و اگر اين غريزه،تعديل شده و در مسير صحيح و طبيعى به كار گرفته نشود، مزرعه عمرانسان چراگاه شياطين پيدا و پنهان مىشود.
گاهى نگاه، اولين گام يك «راه اشتباه» است.
كسى كه نگاههايش را تحت اختيار نداشته باشد، در سراشيبى غيرقابل كنترل قرار مىگيرد. اگر در احاديث، نگاه را تيرى از تيرهاى ابليسشمردهاند، از اين رهگذر است.(١٩) .
اسيران نگاه، فراوانند.
آنكه نتواند حريف پلكهاى خويش شود و آن را بر روى حرام و نارواببندد، چگونه ادعاى اراده و خودساختگى دارد؟!
شيطان، پيوسته دلهاى جوانان را هدف تير نگاه قرار مىدهد. آنچهاين تيرها را مىشكند، «عفاف» است. و آنچه سپر در برابر هجوم شهوتاست، «تقوا» است.
چه كسى آزاد است و چه كسى اسير؟
گاهى زندان و زنجير، بر دست و پاست و «جسم» را به بند كشيده است،
گاهى هم روح و فكر، در زندان خصلتهاى بد و عادات شوم و اعمالناپسند، زندانى است.
اسارت جسم، پا را از رفتن و اندام را از جابجايى و تحرك باز مىدارد.اما... روح اسير و فكر گرفتار، از طيران و پرواز در فضاهاى بازترى محروممىشود.
به قول سعدى، اگر انسان از «پاىبند شهوت» به درآيد، طيران آدميترا هم شاهد خواهد بود، كه پر اوجتر از طيران مرغ است.(٢٠) .
بنده شكم و شهوت، اسيرى گرفتار است، هرچند خود را «آزاد» پندارد.
«معتاد» ، زندانى يك عادت شوم است، دنياپرست، اسير ثروتاندوزىاست، طمعكار، در قيد و بند مال و منال، زندانى است.
آزاده كسى است كه از دام تمنيات رها باشد و مالك دنيا و ثروت باشد،نه مملوك و برده آن.
با اين معيار و مقياس، بسيارى از آزادان اسيرند، و بسيارى از اسيران،آزادهاند. گرفتار هر چه باشى، اسير و برده آنى.
حضرت علىعليهالسلام فرمود:
«العبد حر ان قنع، الحر عبد ان طمع»(٢١)
«بنده، اگر اهل «قناعت» باشد، آزاد است و آزاد، اگر اهل «طمع» باشد،برده است.
آنكه از سرمايه قناعتبرخوردار است، بر «افزون خواهى» و تمايلاتسيرىناپذير خود مهار مىزند. نمىخواهد، تا به خاطر «خواستن» ، به ذلتنيفتد.
ولى گرفتاران بيمارى طمع، سيرى نمىشناسند، چرا كه دنيا دريايىاستبا آب شور، كه هر چه بيشتر جمع كنند، تشنهتر مىشوند. آزمندان،چون مهار بر «خواسته» هاى خويش نمىزنند، طمع و حرص، آنان را بهذلت و خوارى و حقارت و بردگى مىكشد، تا به آنچه مىخواهند، برسند، ازهر راه و به هر صورت كه باشد!...
آنكه مسندنشين كاخ قناعت است، آزاد است.(٢٢)
آنكه گرفتار حرص و آز و افزونطلبى است، هميشه برده و گرفتار است.
چه بسيارند آزادان گرفتار! و توانگران فقير! اين آزادگى و گرفتارى، ياتوانگرى و فقر، به اراده و ارادت انسان باز مىگردد.
داشتن «عزم» و «اراده» ، در سعادت هر كس نقش دارد،
و در سعادت و كمال «جوانان» ، بيشتر!
زندگى، همچون حركت در مسيرى است پرسنگلاخ و پرنشيب و فراز،با طوفانهايى كه مىوزد و موجهايى كه بر مىخيزد و موانعى كه راه را بر مامىبندد و حركت را كند مىسازد.
تقويت عزم و اراده هم، برنامه و تمرين مىخواهد.
«روزه و رمضان» ، فرصتى و برنامهاى براى همين هدف است.
گرچه به ظاهر، نوعى كنترل و محدوديت در خوراك و لذائذ و... است،ليكن از رهگذر همين كنترلها، هم فكر و اخلاق و عمل، سالم مىماند،هم اراده جوان تقويت مىشود و با «داشتن و نخوردن» و «خواستن و مهاربر خواستهها زدن» ، نيروى عزم و تصميم، افزايش مىيابد.
سرعتگيرهاى خيابانها و گذرگاهها، يا تعيين حداكثر سرعت دررانندگى، گرچه ابتدا به نظر انسان تلخ و دشوار مىآيد، ولى فرجام آن،«سلامتى» است و جلوگيرى از «خطر» و بروز «حادثه» !
«روزه» نيز، روح را پاك، اراده را قوى، جسم را تندرست و دل را خاشعمىسازد.
آيا اينها ارزش اندكى است؟
كلام الهى در قرآن كه بر فريضه روزه تاكيد دارد، محور عمده آثار وبركات آن را «تقوا» مىشمارد.( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ) .(٢٣)
و مگر تقوا، چيزى جز خويشتن دارى از معصيت و پرهيز از گناه، درسايه ايمان استوار است؟
«تقويت اراده» را به عنوان درسى از رمضان و روزه، از ياد نبريم.
امانتدارى، كارى است دشوار!
وجود و نفس، امانتى در دست ماست. وظيفه داريم در رشد دادن وبالنده ساختن آن بكوشيم.
مگر نه آنكه حفظ كردن «تن» و «جسم» از آفتها، بيمارىها وآسيبها بر عهده ماست؟ «جان» و «روح» نيز چنين است.
من و تو مسؤوليم تا نگهبان جان و پاسبان نفس و روان خود باشيم، تا«خوره گناه» در جانمان نيفتد و بيمارى «مفاسد اخلاقى» دامنگير روحماننشود. اين، همان «تقوا» است.
تقوا، هم فرد را از سقوط در دامن تباهىها و آلودگىها نگه مىدارد، همجامعهاى را كه در آن به سر مىبريم.
تقوا به معناى حفظ و نگهدارى است، نگهدارى غرايز از طغيان،نگهدارى نفس از عصيان، نگهدارى زبان، از دروغ و تهمت و افترا و ياوههاو بيهوده گوييها، نگهدارى چشم از ديدن حرامها و نگاههاى ناپاك،نگهدارى دست، از ستم و تعدى، نگهدارى دل، از هوس و نگهدارى مغز وفكر، از انديشههاى شيطانى.
تقوا، نوعى «ترمز» است، قدرت تسلط بر خويش و نيروى حاكميتبرنفس است، «خويشتن بانى» و «خودپايى» است، كنترل نفس و مالك خودبودن است.
تقوا، هم سلاح و سپر است، هم چراغ راه و مشعل راهنما. هم دژحفاظت است، هم مركب راهوار در زير پاى انسانهاى «خود ساخته».
تقوا، در دل آتش رفتن و نسوختن است،
از آب گذشتن است و خيس نشدن،
به قول اقبال لاهورى:
زندگى در صدف خويش، گهر ساختن است |
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است |
آيا مىتوانى در معرض گناه قرار بگيرى و گناه نكنى؟!
آيا قدرت رعايتحدود الهى را در خلوتها و دور از نظر مردم دارى؟
تقوا، در سايه ايمان به خدا و ياد او و شناخت موقعيتخود در رابطه باخدا و هستى به دست مىآيد.
تقوا به انسان، كيمياى «ذكر» مىبخشد. و هر كس «ذاكر» بود، گناهنمىكند. آنكه گناه مىكند، «غافل» است!
بىنياز كسى است كه «گنج تقوا» دارد. اين گنج، انسان را به «مالكيتنفس» مىرساند و از «بردگى نفس» مىرهاند.
چه كسى «مالك خويش» است؟ و... چه كسى «برده نفس»؟
عنان دل و جانت و مهار خواستههايتبه دست كيست؟ «عقل»، يا«نفس»؟ «دل»، يا «دين»؟ بايد «مالك» بود، تا «امير» شد!
كسى كه بداند پيامد گناه، دوزخ الهى است، گناه نمىكند.
و آنكه به پاداش نيكوى خدا چشم اميد بسته باشد، در كسب رضاىآفريدگار مىكوشد.
كسى هم كه «محبتخدا» را در دل داشته باشد، او را نافرمانى نمىكند،چرا كه عشق و محبت، دوستدار را با دوست، همدل و همرنگ و همراه وهماهنگ مىكند. دوستخدا هم هرگز از فرمان و خواسته محبوب دلشسر نمىپيچد، مگر آنكه در ادعاى عاشقى دروغ گفته باشد!
اگر هيچ يك از اين سه را نداشته باشى، يعنى نه بيمى كه از نافرمانى وعقوبت، هراسناكت كند، نه اميدى كه به طاعت و اطاعت وادارت سازد و نهمحبتى كه به محبوب، پيوندت دهد، با كدام عامل، مىخواهى از چنگابليس بگريزى؟!
حضرت علىعليهالسلام در نهجالبلاغه، در خطبهاى از «متقين» ياد مىكند وصفاتشان را بر مىشمارد. پرواپيشگان و پارسايان كيانند؟
آنان كه: خشوع در عبادت، ايمان در يقين، ميانه روى، شكيبايى، نشاط در عبادت، خشوع و خشيت دل، قناعت نفس، فروخوردن خشم، روىآوردن به نيكىها، سپاس در هنگام نعمت، صبر در گرفتارى و مصيبت و...داشته باشند. اينها خصال صاحبان «تقوا»ست.
انسان بى تقوا، همچون ماشينى بى ترمز در سراشيبى راه زندگى گاممىزند كه هر لحظه احتمال سقوطش مىرود، يا برخوردش به كوه.
كسى كه بر تمايلات و هوسهايش مهار بزند، با «نور تقوا» هم راه رابهتر مىبيند، هم بى خوف و هراس پيش مىرود.
اگر به «عقل» ميدان دهى، دستهاى «هوس» را مىبندد.
اما... اگر دست هوا و هوس را بازگذارى، عقل را به بند مىكشد.
تو كه نمىخواهى عقلت اسير نفستشود؟... پس، «تقوا»! «تقوا»!
براى آنكه به يك «بيمارى واگير» مبتلا نشوى، چه مىكنى؟
از خانه بيرون نمىآيى؟... يا واكسن ضد آن بيمارى را مىزنى؟
چه بايد كرد كه در برابر گناه، «مصونيت» يافت؟ پرهيز از معاشرتهاىاجتماعى و حضور در جامعه؟ يا تقويت اراده و ايمان قلبى و «ياد خدا» درهمه حال؟
آنكه هميشه با انزوا و كنج عزلتبه جنگ گناه مىرود، آسيبپذيراست. ولى كسى كه «خودساخته» است، ايمانش او را حتى در شلوغترينمحيط و آلودهترين شرايط هم نگاه مىدارد.
لال، اگر غيبت نكند و تهمت نزند، هنر نيست، چرا كه زبان غيبت واتهام و دروغ ندارد. اما زبان داشتن و ياوه نگفتن، دست داشتن تعدىنكردن، پاداشتن و بيراهه نرفتن، چشم داشتن و به حرام نگاه نكردن،جوان بودن و چشم و گوش و دل را به حرام نيالودن، اينهاست كه آدم را برتراز فرشته مىسازد. اين همان «تقواى ستيز» است.
پاك بودن در جوانى شيوه پيغمبرى است |
ورنه هر گبرى به پيرى مىشود پرهيزكار |
آيا شده است كه از خارستان گناه بگذرى ولى خار معصيتى به پايتنخلد؟
آيا از راه لجن آلود و مسير آلوده عبور كردهاى، با اين پروا و پرهيز كهجامهات و پايت را نيالايى؟
اين همان «تقوا» است!
«تقواى ستيز»، پروا پيشگى كسى است كه در قلب كشمكشهاىاجتماعى و فكرى و سياسى تلاش مىكند و در صحنه حاضر است، ولىخويشتندار باقى مىماند و به شيطان سوارى نمىدهد.
تو هستى و عمرى درگيرى با «دشمن نفس» زمان، همه عمر است، و مكان، همه جا
اگر خود را نسازى و تربيت نكنى، پيوسته از شيطانهاى درون و برونزمين خواهى خورد.
كسى كه نتواند بر مركب چموش «نفس اماره» لجام بزند، پيوسته درمعرض سقوط است.
تقوا در تو شجاعت و نيرويى مىآفريند كه مىتوانى حريف نفسخويش شوى و مالك خواستههاى دلت گردى(٢٤) و مهار نفس را در اختيارداشته باشى.
و... دريغا باختن به نفس!
«انتخاب»، دشوارترين لحظات براى انسان است.
وقتى «لحظه انتخاب» فرا مىرسد، وسوسهها و ترديدها هم سراغ تومىآيند، و آن «جلوه»اى را كه در يك «برق معنويت» ديدهاى، از نظر ونگاهت محو مىسازند.
«چگونه بودن» يكى از همين انتخابهاى دشوار، ولى سرنوشتسازاست.
شخصيت تو، گاهى در گرو همين تصميمها و برگزيدنهاست. اين تويىكه خميرمايه «هستى» خود را، با دو دست «انتخاب» خويش، شكلمىدهى و مىسازى.
كى مىخواهى به «بودن» خويش، شكل مطلوب بدهى؟!
تا كى امروز و فردا؟ آيا نمىخواهى به كاروانى كه به سوى سعادتمىرود، بپيوندى؟ وسوسههاى شيطان را كنار بگذار، به آنچه «ماندگار»استبينديش، به آنچه «مىارزد»، دل ببند. ارزش تو را عشقها ومحبتهايت تعيين مىكند. تا به چه چيزى دل ببندى!...
بيا يك شب، در خلوت خويش، رو به آينه حقيقتها بنشين و با خودت،بى واسطه و بى ريا حرف بزن. تو كيستى؟ چيستى؟ كجايى؟ چه مىكنى؟چگونهاى؟ با كهاى؟ اسيرى يا آزاد؟ وارستهاى يا وابسته؟
«ديده و اين همه خشك؟نفس و اين همه سرد؟ما و اين «بى دردى»؟كاروان رفته و ما از پى آن. گرد اين قافله را مىبينيم!...هيهات!».
فكر مىكنى فاصله اسارت تا آزادگى چند گام است؟ مهم، «تصميم»است و «خواستن» و گفتن يك «نه» به صلابت كوه، به همه وسوسههاىدل و خواهشهاى نفس و دوستان بىمنطق و بىخيال.
در اين «نه» گفتن، خيلى بركتها نهفته است. انسان كه نبايدسرنوشت و سعادت خود را به پسند اين و آن وابسته كند. به امتحانشمىارزد!...
وقتى لباسهاى تن، مانع شناگرى است،
وقتى كفشهاى سنگين، مانع دويدن است،
وقتى بار سنگين، گام رفتن را سستتر و كندتر مىسازد،
روشن است كه در سلوك معنوى، سبكبالى و رهايى از قيد و بندهاىروحى شرط نخستين «رفتن و رسيدن» است، كه گفتهاند:
در شط حادثات، برون آى از لباس.
كاول «برهنگى» است، كه شرط «شناورى» است.
اين رهايى از تعلقات، همان «زهد» است كه در فرهنگ دينى مطرحاست. «زهد»، انسان را از درون آزاد مىكند. انسان زاهد، اهل مبارزه هممىتواند باشد. آنكه از درون، «آزاد» نيست، اهل مبارزه هم نيست، يا اگرهم مبارزه كند، به پايان رساندن براى او مشكل است.
زهد، به معناى چهره زرد و تن رنجور و تهيدستى و بى حالى نيست.ممكن است كسى همه اينها را داشته باشد، ولى «حرص» و «آز»، او را بهذلتبكشد. نيز ممكن است كسى در عين دارايى و توانگرى، دلبسته بهداشتهها نباشد. آن «داشته»، چه مال و ثروت باشد، چه شغل و مقاماجتماعى، چه جمال و شهرت و نام، چه علاقه به خانه و زندگى و در يككلمه... «دنيا»!
دلبسته به اين آب و گليم و خجليم |
وا مانده ز راه و منزليم و خجليم |
|
عمرى استبدون يك قدم پيشروى |
در خط مقدم دليم و خجليم |
راستى كه عبور از «خط مقدم دل» و شكستن «خاكريز نفس»، روح وارادهاى مىخواهد، رها از تعلق و اسارت.
اگر به خاطر نداشتن، غمگين نشوى، پارسايى.
و اگر به خاطر داشتن، مغرور نگردى، «زاهد»ى!
«زهد»، تكيهگاه بزرگى است كه انسان را آزاده و رها مىسازد. پيمودنمسير پر سنگلاخ زندگى، دشوار است، ولى همتهاى بلند، آسان كننده آناست و ميوه چنين همت و آزادگى، «ايثار» است.
به قول خواجه عبدالله انصارى:
«دل به «خلق» مبند، كه خسته گردى دل به «خدا» بند، كه «رسته» گردى!...».
و... حرف، همين است! در محبت و عشق، وابسته به خدا شدن،وارستگى مىآورد و انسان را آزاد مىسازد. تنها همين جاست كه «بندگى»،مايه «آزادگى» مىشود.
هر كس به هر چه كه محبت داشته باشد، در كمند آن گرفتار مىشود.
بايد ديد كه به چه چيز عشقورزى و در چه كمندى مىافتى و گرفتاركدام دام مىگردى؟
«خدا»، يا «خود»؟ «خالق»، يا «خلق»؟ «عقل» يا «هوس»؟...
اگر به خدا هم عشق بورزى، گرفتار خدا مىشوى و اسير كمند محبت اومىگردى... و چه گرفتارى زيبا و كمند مقدسى!(٢٥) .
بنده خدا شدن، انسان را از بنده همه بندگىها و از بندگى همه بندهامىرهاند. «خداپرستى»، آزادى بخش است و «عبوديت» او، «حريت»مىآورد.
يكى اسير شكم و شهوت و شهرت مىگردد،
يكى گرفتار دام خانه و خادم و زن و فرزند است.
وابسته به هر چه كه باشى به همان قيمت مىارزى.
«وابسته» و «دلبسته» به خدا باش، تا از همه تعلقات دنيوى «وارسته»شوى.
«تا كى و چند، اسارت در خويش؟مىتوانى كه گريبان برهانى از نفس،مىتوانى ز «خود» آزاد شوى، به خداوند رسى.» خوشا كسى كه ز دام «تعلقات» آزاد باشد!(٢٦) .
اگر اين وابستگىها اسيرت كند، تو را از پيمودن افقهاى وسيع هستىو معراجهاى بزرگ و بلند، باز مىدارد. آنگاه، اين «اسارت» را با چهمىتوانى جبران كنى؟
حافظ، خود را غلام همت كسى مىشمارد كه «ز هرچه رنگ تعلقپذيرد، آزاد است».
وارستگى از دلبستگىها، انسان را چنان قوى و بلند همت مىسازد كهمىتواند براحتى از «دنيا» و حتى از «جان» بگذرد.
زاهدان راستين، پيشگامان «فداكارى»اند، چون دلبستگىشان كمتراست.
آنكه اسير دنيا و ثروت و راحت و عافيت است و پايش در پوست گردوىتعلقات بسته شده است، چگونه مىتواند بالافشان و سبكبال، به سوىمعبود و ابديت و بهشت، پر كشد؟!...
وارستگى، گام نخست «آزادگى» است.
وقتى پاى اراده به سنگ حادثه مىخورد وقتى سر جوانى بر دامن ندامت مىافتد
وقتى چشم دل، از ديدن چهار قدم آن طرفتر از «حالا» و چهار وجببالاتر از «زمين» كور مىشود،
وقتى جوان، بازيچه سرانگشتان ابليس مىشود و نورانيتخود را باتندباد گناه، خاموش مىسازد،
اينجاست كه از «توبه»، كارهاى بسيارى مىآيد، كارهايى معجزهآسا!
شبها و سحرهاى رمضان، يك «فرصت» است، فرصتى براى خالصشدن، خوب شدن، گذشته را جبران كردن، براى آينده پاك زيستن وخدايى بودن و سوارى به شيطان ندادن و مطيع شيطان نشدن را، برنامهريزى كردن.
بى شك، اگر غفلت كنيم، گوهرى نفيس به نام «روح» و «خرد»، زيردست و پاى خشن «نفس اماره» تباه و خراب مىشود.
ما، يك «خود الهى» و «فطرت توحيدى» هم داريم.
نگذاريم زير لايههاى ضخيم غفلت و غرور و پردههاى تيره عصيان ولذت پرستى، نابود شود.
گناه، دل را سياه مىكند و آينده و آخرت را، تباه. وقتى راه توبه باز استو مىتوان بر «پرونده گناه»، خطى از پوزشخواهى و استغفار كشيد، چراراضى شويم كه آن پرونده سياه، قطورتر شود و كار اصلاح، دشوارتر؟!
چه كسى را قول عمر جاويد و طولانى دادهاند، كه «توبه» را براى آخرعمر نگهدارد؟
«چند گويى كه به پيرى رسم و توبه كنم؟» اگر قبل از پيرى، فرصتگذشت و نتوانستيم با توبه، «خود گمشده» را پيدا كنيم، چه؟
توبه، شستشوى جان و پاكسازى دل است و زيباترين تو به هم «توبهجوان» است!
وقتى هيچ روزنه اميدى به روى انسان باز نباشد، آغاز سقوط است.
انسان به اميد زنده است، هر چند «غرور» هم آفت است.
مسير تكامل را در زندگى بايد با دو بال «بيم» و «اميد» پيمود. كسى كهبخشى از فرصتها را در تباهى سپرى كرده است، نبايد از رسيدن بهچشمه روشنى و نقطه پاكى مايوس شود.
گنهكارانى كه گرفتار ياس از رحمت الهى مىشوند، در دام «گناهمضاعف» گرفتار شدهاند.
وقتى خداى مهربان و رؤوف، خودش دعوت به «توبه» كرده و تائبان راوعده «آمرزش» داده است، ديگر چرا نوميدى؟
كسى به بن بست مىرسد كه «در توبه» به رويش باز نباشد. اميد به«بازيابى سعادت»، پاى انسان را به سوى خير و نيكى و خوب شدن و پاكزيستن مىكشاند.
هم بايد دست از خلاف كشيد، هم خلافهاى گذشته را جبران كرد.هم نفى، هم اثبات، هم ترك، هم جبران و تدارك.
وقتى مىتوانى با «صالحات»، بر زخم «سيئات» مرهم بگذارى و بايك تكان روحى، گرد و غبار غفلت را از چهره جان بزدايى و بارهاىسنگين گناه را بر زمين نهاده، سبكبال و سبكبار شوى و به «خانه تكانىدل» بپردازى، چرا اين همه تاخير و مسامحه و سهلانگارى؟!
دوست دارى كه بندها را از پايتبگشايى و سبك شوى،
مىخواهى براى پيمودن «راه خير»، نيرو بگيرى،
مىخواهى جان خويش را صيقل دهى تا آينهاى گردد روشن و شفاف،كه نور خدا در آن بتابد و بتوانى مسير و راه و هدف زندگى را روشن و بى غبارببينى. چه «خواستن» خجسته و مباركى! يقينا اگر بخواهى، مىتوانى.مثل بسيارى از آنان كه با يك اراده و تصميم، خود را از باتلاق گناه نجاتدادند و به سايه سار امن «عبوديت» قدم گذاشتند.
حالا كه مىتوانى، چرا از اين توان استفاده نكنى؟
وقتى بارت سنگينتر شود، وقتى قدمها در باتلاق، بيشتر فرو رود،وقتى چهره جان را غبار غفلت، بيشتر فرا بگيرد، شايد ديگر امكان نجاتنباشد. شايد دير شود و آنگاه... چه حسرتها و ندامتهاى جبرانناپذير!
در رفتارها و خصلتهاى «انسان»، زمينه فساد و صلاح و خير و شر، تامرزهاى توصيفناپذير، وجود دارد.
خداوند، «راه فلاح» و «چاه فجور» را به او نمايانده است،(٢٧) و اين خوداوست كه بايد در اين ميان، از راه و چاه و از فلاح و فجور، يكى را برگزيند.
آرى... آدم، موجود عجيبى است! مرز سقوط و هبوطش، پايينتر ازحيوانات درنده است، و اوج عروج و كمالش، تا مرز فراتر از فرشتگان!
مىتواند با توبه، به فطرت الهى خويش رجوع كند و با عصيان، گوهروجودى خويش را بيالايد وزير خروارها لجن و گل و لاى تباهى دفن كند.
دعاى «عاقبتبه خيرى»، دعايى بزرگ و عميق است. در انسان، هرتحولى امكانپذير است. از اين رو انسان در سايه انتخاب، از «هيچ» به«همه» مىرسد، يا از همه چيز به هيچ!
چه دلهاى سنگى كه يكباره چون موم، نرم مىشود،
چه ديدههاى خشك و جامدى كه چشمهسار خوف و خشيت مىگردد،
و چه «قلوب قاسيه»اى كه با حرارت «ذكر» و «شوق» نرم و گرممىشود.
چنان نيست كه يك تبهكار، تا پايان در تباهى و آلودگى بماند و تغيير وتحولى نيابد، پس قدرت انتخاب و نيروى اراده چه مىشود؟
مگر پيامبران نيامدهاند تا خوبان را خوبتر و بدان را خوب كنند وفطرت خداجوى انسان را بيدار سازند و «بندگان دنيا» و «بردگان هوس» راصاحبان خرد و سروران آخرت كنند و از بردگان، آزاده بسازند؟!
نه قلب تو، سختتر از سنگ است،
نه «تذكر» و «تفكر» و حساب و انتخاب، بىتاثير است،
و نه راه سعادت، به روى خطاكار، بسته است!
امانتدارى از «انتخاب» كه وديعه الهى است و گزينش راه و عملمنطبق با «رضاى او»، افقهاى بازترى را پيش روى انسان مىگشايد و«بن بست»ها را مىشكند؟
حال كه چنين است، «تا كى و چند، اسارت در خويش؟».
در انتهاى كوچه «نوميدى»، درى باز مىشود، به نام «توبه».
ورود به اين منطقه، تنها يك مجوز و برگ عبور مىخواهد، آن همعبارت است از «تنبه» و «آگاهى».
گاهى كسانى چنان آلوده مىشوند كه از خود هم شرمگين مىشوند وعذاب وجدان آرامشان نمىگذارد و «نفس لوامه»، مدام تازيانه نكوهش وسرزنش بر روح آنان فرود مىآورد.
ولى... آيا هيچ راهى براى بازگشت نيست؟ چرا!
راستى، جز «آب تطهير»، چه چيزى مىتواند «آسياب توبه» را بهحركت درآورد؟ پاكسازى دل از وسوسههاى شيطانى، پاكسازى نيت ازهواى نفس و خودخواهى، پاكسازى زبان از آلودگىهاى گفتارى، تطهيرنگاه از آنچه نبايد و نشايد.
مگر مىتوان با زبان آلوده، ذكر پاك «استغفار» گفت؟
مگر بر دل ناپاك و غيرمصفا، «كبوتر پشيمانى» گذر مىكند تا به ما بالزدن در هواى ملكوت را بياموزد؟
امام سجادعليهالسلام به درگاه خداوند عرضه مىدارد:
«خدايا! اگر توبه، عبارت از پشيمانى است، من از پشيمانترينپشيمانانم».(٢٨)
گاهى بذر گناه، در زمين دل مىرويد و نهال معصيت، در مزرعه زندگىجان مىگيرد.اگر آن نهال را از ريشه برنياورى، پيوسته آزارت مىدهد وروزى به سيهروزى مىنشاند.
«تا ريشه به جاست، درد، درمان نشود.»
وقتى آتش پشيمانى بر دل افتاد و آن را سوزاند، نور ايمان قلب را چونآينه مىسازد، جلوهگاه جمال محبوب.
وقتى شعله محبت محبوب فروزان شد و سركشيد، در خانه دل جايىبراى «اغيار» نمىماند.
توبه صادقانه و نصوح يعنى همين: آفتزدايى كلى و ريشه كنى مايهفساد در دل، و طرد وسوسههاى شيطانى، آنچنان كه اميد بازگشت نداشتهباشد و اگر برگردد، جايى براى فرود نيابد.
چرا به فكر نگهبانى از قلعه دل نيستيم؟! بايد راه ورود شيطان را به دلبست و از گناهان، چه كوچك و چه بزرگ، پرهيز كرد.
كوچكى و بزرگى، «نسبى» است.
قدرت و ضعف نيز چنين است. به قول سعدى:
گربه در گرفتن موش، شير است |
ولى در مصاف پلنگ، موش است |
انسانهاى كوچك و بزرگ نيز همين حالت را دارند. علم و كمال، ياگناه و خطا هم، در يك مقايسه، كوچك و بزرگ مىشود.
آيا چيزى به نام «گناه كوچك» وجود دارد؟ تا آن را با چه بسنجى!
«صغاير» و «كباير»، در مقايسه با هم، كوچك و بزرگند، ولى در برابرخدا كه مولا و رب و سر رشتهدار و ولى نعمت ماست، هر گناهى بزرگ استو هر صغيرهاى «كبيره» محسوب مىشود.
«ابن معتز» (متوفاى قرن ٣) در شعر زيبايى به مفهوم «تقوا» و ارتباطآن با پرهيز از آلودگى به گناه، چنين اشاره كرده است:
«همه گناهان را، چه كوچك چه بزرگ، واگذار،
كه اين، همان «تقوا»ست.
و از گناه بپرهيز، همچون كسى كه از خارستانى مىگذرد و از خارها حذرمىكند،
و... هيچ گناهى را كوچك مشمار،
چرا كه كوهها از ريگها و سنگريزهها پديد آمده است».(٢٩)
و اين، همان داستان پديد آمدن نهر از قطرات باران و پيدايش دريا ازبه هم پيوستن نهرهاست:
قطره قطره جمع گردد |
وآنگهى دريا شود |
حال، آيا مىتوان قطره را كوچك شمرد، اگر به دريا تبديل شود؟
و آيا مىتوان «گناه» را كوچك به شمار آورد، اگر نتيجهاش عذاب وشقاوت باشد؟
هر چند خود گناه، كوچك و ناچيز باشد، ولى وقتى نسبتبه فرمانخداى بزرگ، گستاخى و جرات نافرمانى پيش آيد، همان گناه صغير، كبيرمىشود.
گناهان صغيره، بزرگهاى كوچك نمايند، و كوچكهاى بزرگند.
مبادا كوچكى گناه، مغرورمان كند و همين جرقههاى بظاهر بىمقدار وناچيز، دوزخى شعله ور و دريايى از آتش برايمان فراهم آورد و راهها را بهرويمان ببندد!
كسى هنر ترك «گناه كبيره» دارد، كه از گناهان ريز و ناچيز هم پرهيزكند. پرهيز از صغاير، ميدانى براى تمرين «ترك كباير» است.
«گناه»، يكى از چيزهايى است كه كم آن نيز بسيار است، مثل همانجرقه شعلهافروز.
بنبست گناه را با «توبه» بگشاييم.
فراخوانى به «متن فطرت» و پرهيز «حاشيه گناه»، دعوتى آشناست.
كسانى كه در مسير زندگى، «بيراهه» مىروند، روزى به «بنبست»خواهند رسيد و سر شعورشان به سنگ ندامتخواهد خورد، ولى به چهقيمتى؟
وقتى به جاى «عروج»، در حال «هبوط» و «سقوط»اند،
وقتى به جاى «فلاح» و «صلاح»، در مسير «خسران» قدم بر مىدارند،
هر جا كه بفهمند و هر روز كه آگاه شوند و هر لحظه كه فطرت خدايى ووجدان زلالشان بيدار شود و برگردند، سود كردهاند و «جلوى ضرر را از هرجا كه بگيرند نفع است». اين همان توبه مقدس است.
توبه، دستيافتن به «خود آگاهى» انسانى است كه موجب رجعتبهسوى «فطرت» است. توبه، سبب مىشود كه از خويشتن، نقبى به سوىخدا بزنى و درى به روى روشنايى جان بگشايى. اينجاست كه حكمتبهسراغ تو مىآيد و دست تو را گرفته و نجات مىبخشد و به پاكى بازمىگرداند.
توبه، بازگشت از «عصيان» استبه «طاعت»، از «اسيرى نفس» به«اميرى نفس»، از «فجور» به «تقوا»، از «غفلت» به «ذكر»، از «سيئات» به«حسنات»، از «خود محورى» به «خدا محورى»،
توبه وقتى تحقق مىپذيرد كه «چشم دل» باز شود و «زشتى گناه» وفرجام تلخ معصيت و هوسبازى را ببيند، بيدار شود، پشيمان گردد و به فكرجبران ضايعات گذشته بيفتد.
مىبينى كه توبه، تنها يك «لفظ» نيست، يك انقلاب درونى است،شوراندن شخصيت انسانى و فطرت الهى، عليه شخصيت پليد اجتماعى وهويت مسخ شده انسانى است،
از خود، «انسان جديد» ساختن است; با چهرهاى روشن و درونى پاك.
اگر «اراده»، كه گوهر ارزش آفرين وجود آدمى است، در اين ميدان بهكار نيايد، پس براى كجا و چه زمانى است؟
اين است كه خدا، توبهكنندگان را دوست مىدارد.
توبه يعنى استفاده بهينه، از نعمتى كه خدا در اختيارت نهاده است،بازگشتبه فطرت و بازيابى لحظات مقدس در قلمرو كمال و خودسازى.
جهان، آينه الهى است. هستى، گفتهها و كردههاى ما را ثبت مىكند.
خداوند نيز، به سخن، كار و نيت ما آگاه است و فرشتگانى هم كارهاىنيك و بد ما را مىنويسند.(٣٠)
چنين نيست كه فراموش شدگانى بىحساب و كتاب باشيم!
حال كه چنين است، چرا خود، از خويش حساب نكشيم و پروندهصفات، حالات، اعمال و افكار خويش را نگشاييم و به بررسى ننشينيم؟!
عيب ديگران را ديدن، ولى عيب خود را نديدن، نشانه كور دلى است، نهبصيرت و تيز هوشى!
فرزانگان سالك، در شبانه روز، ساعتى هم به خود مىپردازند و از خودحساب مىكشند. اين همان «محاسبه» است كه از گامهاى اوليهخودسازى و سلوك به شمار مىرود.
آرى... مطالعه كارنامه هر روز! بازبينى فيلم عملكرد خويش، در ساعاتآخر شب! اينكه امروز، از لحظه چشم گشودن از خواب، تا دوباره چشمبستن به روى زندگى، چه كردى؟ چه گفتى؟ كجا رفتى؟ با كه بودى؟ چگونهبرخورد كردى؟ عملهاى مثبت و منفى تو چه بود؟ خندهها و خشمها وكينهورزىها و محبتهايت از كجا و از چه سرچشمه مىگرفت؟!
براستى كه طبق حديث امام علىعليهالسلام : «تصفيه و پاكسازى عمل، ازعمل دشوارتر است!»(٣١)
اينگونه «خودشناسى» است كه سودمندترين معارف و شناختهاست.
كسى كه از فضيحت و رسوايى زشتكاريهاى دنيا مىترسد، از رسوايىآخرت بايد هراسانتر باشد، آنجا كه همه نهان ها آشكار مىشود!
كسى كه از خود حساب مىكشد، مىتواند بار خود را سبكتر كند و براىحضور در آن روز «محاكمه بزرگ»، با پرونده روشنتر قدم به عرصاتبگذارد.
پاكدلان، قصور و ضعفهاى عبادى خويش را با «نوافل» جبرانمىكنند و اهل «استغفار» و «توبه» اند.
اين پنجره گشوده به روى خطاكاران، غنيمت است; تا اين پنجره بازاست، بايد راهى از آن به سوى «افقهاى پاك» يافت.
نگذاريم كه موريانه غفلت، بناى ديندارى ما را از درون بپوساند وبفرسايد!
خضوع در برابر «عظمت» در سرشت انسان نهفته است.
«نيايش» در پيشگاه معبود، براى بشر، فطرى است و لذت روحى وآرامش روانى در سايه نيايش و نجوا و دعاست.
اما... سر را پيش كسى بايد خم كرد كه عظمت راستين و قدرت بىكرانداشته باشد. در مقابل كسى بايد به خاك افتاد و خاكسارى كرد كه سررشتهدار نظام هستى است.
رمزى از اين افتادگى و خضوع، «نماز» است، فروتنى و نياز خواهى وسپاس، در برابر عظيمترين سرچشمه قدرت و دانايى و حكمت و بينايى،يعنى «خدا».
آن يگانه معبود، تكيهگاه يگانه انسان است در ميدانهاى كارزار، و اميدمجاهدان است در صحنههاى خونين «جهاد»، و الهام بخش مقاومت وصبر است در تندباد حوادث و هجوم مشكلات، و پناه درماندگان است درگرفتاريها، و مونس انسان است در تنهايىهاى زندگى و غربت روح!
به توصيه قرآن، بايد از «صبر» و «نماز»، استعانت جست:( وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ ) .(٣٢)
آنكه از نماز، بيگانه باشد، چگونه مىتواند با روحى استوار، در شدايد وخطرها از خود پايمردى و استوارى نشان دهد؟
آنچه پيش و بيش از «پا» مىايستد، «دل» است!
اينكه در گرفتاريها و درماندگيها سراغ «دعا» مىرويم، نشانه كششروحى ما به سوى قدرتى است كه در هستى، «تواناى مطلق» است و ازوراى علل و اسباب ظاهرى، مىتواند «گره گشايى» كند. و اينكه در مواقعاضطرار و نياز، دستبه سوى خداى بىنياز بر مىآوريم و انتظار «اجابت»داريم، دليل فطرى بودن «دعا»ست.
آيه( أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَـٰهٌ مَّعَ اللَّـهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ ) (٣٣) ، توسل به قدرت بىپايان خداست. «جواب خدا»بر «دعاى ما»، حتمى است، اگر خواستن و طلب، از عمق جان بر آيد نه ازنوك زبان!
بزرگى ما نيز، در سايه كوچكى ما در آستان آن «بزرگ بىهمتا» ست.
آنان كه روح دعا و شوق نيايش ندارند، پوششى و غبارى بر فطرتشانقرار گرفته است. وگرنه، كدام نيازمندى است كه در برابر «بىنياز مطلق»،زبان به حمد و ثنا نگشايد و حل مشكلات و رفع نياز را از او نخواهد؟
آنچه روح نيايش و دعا را در انسان پديد مىآورد، اينهاست:
درك بىنيازى «خدا» و نياز «بنده»،
درك كمال خدا و نقص خويش،
شناخت عظمت پروردگار و حقارت مخلوق.
هر كه به اينها بىتوجه باشد، «روحيه دعا» هم نخواهد يافت.
بدون نيايش هم، زندگى در گردونه تكرار و گرداب پوچى قرار مىگيرد.
«دعا»، انسان را با خدا مرتبط مىسازد، معرفتخدايى را مىافزايد،موجب آراستگى به اخلاق الهى مىشود، روح را با صفا و جان را لطيفمىكند، هواى نفس و غرور و تكبر را مىشكند، دل را با صحبت محبوب،مانوس مىكند، نيازهاى برتر را به انسان نيايشگر تلقين مىكند، ابليس رااز چرخيدن بر گرد انسان دور مىسازد.
ولى، همه و همه آنجاست كه «نيايش»، حرف دل انسان و برخاسته ازروح عبوديت و احساس بندگى و نياز در برابر «معبود» باشد و مضمون دعا،خواسته جان آدمى باشد، نه تكرار سرد واژهها و جملاتى بر زبان.
در آستان بندگى، انسان «آرامش» مىيابد و در سايه سار عبادت و دعا،به «سكون نفس» و «اطمينان خاطر» مىرسد.
در طوفان اضطرابها، بايد بر «زورق دعا» نشست و بادبان «توسل» برافراشت.
تنها مستشراب نيست كه از خود و جهان «بىخود» مىشود،
«مست قدرت»، «مست ثروت» و سرمست رفاه و عيش و نوش نيزهمين حالت را دارد.
وقتى كه «مال»، چشم بصيرت را بست،
وقتى كه «قدرت»، گوش را از شنيدن حق محروم ساخت،
و... آنگاه كه «رفاه» و «بىدردى»، انسان را از آنچه در جامعه مىگذرد،غافل و بىخبر كرد، بسيارى از عوارض ديگر سراغ او مىآيد.
در اينصورت است كه آدمها «عوض» مىشوند، يا «آدم عوضى»مىشوند.
دلهاى سنگى و سينههاى تهى از «آه» و «سوز»، رهاورد چنينزندگيهاى فاقد معنويت است. اينها، حتى در مسجد و معبد هم، بدون«دل» حاضر مىشوند. تنها جسمشان را مىآورند و دلشان «غايب» است.در نماز، تنها «تن» را حاضر ساختن و «جان» را واگذاشتن، آن نيست كهخداوند خواسته است.
وقتى در «نماز»، دل و فكرت، در انديشه كار و زندگى و خانه و اداره و...است، ديگر در «نماز»، «حضور» ندارى. خدا مىگويى، ولى خدا نمىجويى!
شگفت نيستسرمستان دنيا و باده غرور، از عبادت تنها اسكلتى دارندو از نماز و نياز، تنها حضور جسم، نه «حضور قلب»!
اگر گفتهاند: در نماز رو به پنجره باز عكس و نقش و نگار، يا رو به سنگقبر نماز نخوان - كه مكروه است - همه براى آن است كه هنگام نيايش ونياز و نماز، «حاضر» باشى. مگر مىتوان در حال نماز، مقام و جايگاه خود رادانست و شناخت و نلرزيد و رنگ نباخت؟!
غفلت، معلول عدم معرفت است. كسى كه شناخت، دل مىدهد و ازنيايش و دعا لذت مىبرد و هر لحظه شوقش براى گفتگو و خلوت با آنمحبوب دلهاى عارفان بيشتر مىشود.
يا «معرفت» كم است، يا «ادعا» بىپايه است!
كاش چند مشت از «آب بيدارى» به صورت بزنيم، تا اين «خوابغفلت» از چشم و سر بگريزد، كاش!...
مثل برخى سرزمينهاى كشف نشده، وقتها و زمانهاى اسرارآميز وكشف نشدهاى هم وجود دارد، حد اقل براى بخشى از مردم.
بخشهايى از «زمان» هم گاهى ناشناخته مىماند.
اوقات شب و روز را به چند قسمت تقسيم كردهاى و با كدام يكمانوسترى؟ با شب يا روز؟ يا با لحظهاى كه نه غوغا و روشنايى اول شب رادارد، و نه جنب و جوش و سر و صداى روز را؟
وقت «صبح»، يكى از همين گونه زمانهاى ناشناخته است، لحظهاىاست كه نه شب است، نه روز. (از سر زدن سپيده تا بر آمدن خورشيد).
اين لحظات پر رمز و راز، آرام، نسيموار و عطرآگين، جان مىدهد براى«خلوت» و «تلاوت» و «سجود». مبادا كه در خواب باشى!...
ساعتى است رؤيايى. ساعتى از ساعتهاى بهشت و ساعات آخرتاست، از ساعتهاى ملكوت است كه به رنگ فرشته است و به بوى عرفان،نامش «سحر»! كه مرغان حق نيز در آن، بانگ بيدارى سر مىدهند و ذكرخدا مىگويند.
براستى كه «خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر» نيست!
در فصل رمضان، ساعتى از اين «زمان گمشده» را درك مىكنى و ازبستر و خواب، كناره مىگيرى و زبان به نيايش مىگشايى و دل به خدامىسپارى. ولى... چرا فقط در رمضان؟
سحرگاه هر روز در هر ماه، همين نشئه و نشاط را دارد. مىتوانىامتحان كنى. رمضان تنها تمرينى استبراى انس و عادت به سحرخيزىو تهجد.
شب براى خواب و استراحت،
روز هم براى كار و تلاش و درس. ولى «وقتسحر» را مبادا كه گم كنى!
اين «ساعتبهشتى»، مىتواند همه ساعات ديگرت را هم به رنگ وبوى ملكوت در آورد.
اگر اين زمان گم شده و فراموش شده را پيدا كنى؟ دولتى يافتهاىجاودانه!
بزرگان به هر جا كه رسيدهاند، از «سحر خيزى» رسيدهاند. تهجد ونماز، نور چشم عارفان سالك بوده است و تنفس در هواى معنوىسپيدهدم، به دلها حيات بخشيده است.
«نماز»، زمزمهاى است كه تو را به خدا دعوت مىكند.
دلت را آرامش مىبخشد و اضطرابها را فرو مىنشاند.
نماز، پاسخ به نداى ابراهيم و محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم است.
هماهنگى و همراهى و هم صدايى با همه كائنات است كه پيوسته بازبان فطرت و با زبان خاموش، تسبيحگوى خدايند.
«قبله» و «كعبه»، رمز وحدتها و يكپارچگى هاست.
«وضو» كه مىگيرى، همراه دست و رو، دل و جانت هم پاك مىشود.
رو به «قبله» كه مىايستى، خانه توحيد و كعبه مقدس، تو را جذبمىكند و به عمق تاريخ موحدان مىبرد و دوش به دوش پيامبران قرارمىگيرى.
نمازت، نشانه بندگى و فروتنى و اطاعت است.
«ركوع» تو، رمز خضوع در برابر آفريدگار است.
«سجود»، نزديكترين حالتيك عبد به درگاه خالق خويش است.
با «حمد»، خدا را بر نعمتهايش سپاس مىگويى،
با «تسبيح» خدا را از عيب و نقص، دور مىدانى.
با «صلوات»، بر رسول خدا محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم تهنيت و درودمىگويى،
با «سلام» نماز، به همه صالحان و شايستگان و فرشتگان، سلاممىدهى.
نماز، سپاس يك بنده به درگاه آفريدگار خويش است.
نماز، ستون دين است و هر كه به نماز بىاعتنايى كند، دين او كاملنيست و «قبولى نماز»، معيار قبولى عبادتهاى ديگر است.
اهل نماز دلى با صفا و جانى پاك و روحى آرام دارند.. و با عبوديتى كهدر پيشگاه خداوند دارند، سندى بر حقشناسى خويش ارائه مىدهند. چهخوش است پيوستن به اين جمع خدا خواه و پاك جان!
ما، زندگى و هستى خود را مديون خداييم.
غرق در نعمتهاى اوييم، اگر ديده «نعمتشناس» داشته باشيم!
نفسى كه مىكشيم، غذايى كه مىخوريم، عقل و ادراك و احساسى كهداريم، ايمان و انديشهاى كه ما را به تلاش وا مىدارد، اميدى كه به آيندهداريم، تندرستى و قواى جسمى ما و بسيارى موهبتها و برخوردارىهاىديگر، همه از عطاهاى خداست. عطاهايى كه شايستهاش نيستيم ونعمتهايى كه نه توفيق شكرش را داريم، نه توان سپاس را.
«نماز»، يكى از برنامههاى «سپاس نعمت» است.
روزى پنج نوبت، ما را در آستان صاحب نعمت و عظمت مىنشاند، تاشيطان در اسير ساختن ما طمع نكند.
نماز، نردبان تعالى روح به ملكوت معنويت است.
فرد نماز خوان، بيمه شده الهى است و جامعه اهل نماز، از بسيارىفسادها و تبهكارىها مصون است.
در جامعه خدايى، نبايد نماز در غربتباشد. آنكه در دنيا نماز را از غربتدر آورد، در آخرت گرفتار غربت نخواهد شد.
هر كس در زندگى به چيزى دل مىبندد و اميدوار مىشود و تكيهمىكند. «خدا»، تكيه گاه و اميد يك مسلمان است و نماز، چيزى جز تكيهو اميد و خواهش و عرض نياز به آن «ذات بىنياز» نيست.
زندگى، بى «ياد خدا» تاريك است،
و انسان، بدون تكيه گاه، هراسان!
«دعا»، شستشوى دل در چشمه يقين است.
«نيايش»، عطرآگين ساختن جان، به بوى خوش «ياد» است.
نماز، هم «دعا» ست، هم «ذكر خدا» ست.
«شعبان» هم، ماه دعا و ذكر و ياد و توجه و عبادت و استغفار است.
هر شبانه روز پنج نوبت، چراغ دل قامتبه نورى مىافرازد، تا فارغ ازحجابها، جلوههاى آشكار يار را در وسعت آفرينش به تماشا برخيزد و سفرمعنويت و عرفان را، ره توشهاى بايسته فراهم آورد.
«مناجات شعبانيه»، سهمى از اين ره توشه دارد كه امامان بر خواندنآن استمرار داشتهاند.
از روشنايى تا روشنايى، پنج نوبتبلور نازك دل در خود مىشكند تا درسايه عطوفتبىمرز محبوب، پيوند گيرد و آينه تجلى نور خدا شود.
خوان رحمت الهى در ماه شعبان گستردهتر است، و «مناجات»، وسيلهحضور در كنار اين مائده معنوى است.
نمازگزاران و متهجدان و نيايشگران، در محرابى مىايستند كه همهعارفان و سالكان و پيامبران و امامان، مقيم و معتكف آن بودهاند.
اهل دعا، پيمانه از بحر بيكران رحمتخدا مىكشند و مستان سرخوش بادههاى سحر گاهى و شبهاى پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند.
آنكه به «نماز» مىايستد و به «دعا» مىنشيند، بر سفره رزق روحنشسته است و روزى رحمت و استجابت در محراب عبوديت او نازلمىشود.
«مناجات شعبانيه»، درخواست «روشنايى دل» از خدايى است كه هم«نور» است، هم فروغ آفرين.
شعبانيه، گامى در زدودن «حجاب» از چهره «جان» است، تا جلوهربوبى، در اين آينه بهتر انعكاس يابد و «نجوا» ى او در «ضميرهاىروشن» به گوش دل رسد.
در مناجات شعبانيه، با امامان معصوم هم نوا مىشويم تا همه ايام عمررا در سايه نيايش «مبارك» گردانيم.
«بركت»، خير و نيكى ماندگار و پايدار در يك چيز است.
«مبارك» بودن يك روز يا يك ماه يا يك مكان و ساعت و لحظه، بهسرشارى آن از اينگونه نيكىهاى جاودانه است.
شعبان و رمضان از همين رو «مبارك» است.
آنان كه در اين ماهها، دست نيكى به سوى ديگران دراز مىكنند و گاميارى به سوى منزل محرومان بر مىدارند و زبان خيرخواهى به نفعمستمندان مىگشايند، در همين دنيا بار سفر آخرت خويش را مىبندند وبراى آن «روز نياز»، ذخيره سازى مىكنند.
به قول صائب تبريزى:
اى رهروى كه خير به مردم رساندهاى آسوده رو، كه بار تو بر دوش مردم است
بارى، ايام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارك» مىشود و اگر به غفلتو سستى بگذرد، «بىبركت» خواهد شد.
شبزنده دارىهاى عابدان، اشكهاى شب بيداران، استغفارهاىمتهجدان، «يا رب، يارب» سحر خيزان، نجواى خالصانه دعا خوانان، همهو همه جلوه هايى از «بركت» است كه در ساعات و لحظات اين ماه«مبارك» نهفته است.
كاش چراغ «ذكر» و شمع «ياد» در شبستان همه دلها روشن شود وظلمت گناه و غفلت، از زاويه همه قلوب، زدوده گردد.
كاش كاهش چشمگير خطاها و تخلفات و شكايتها و نزاعها كه در اينماهها جلوهگر است، تا ماههاى ديگر هم دامن بگستراند و همه ايام، در«طهارت» و «آرامش»، مانند شعبان و رمضان گردد.
زيانكار، كسى است كه رمضان بگذرد و او در «كوره روزه» نگذارد و پاكنشود.
خسران زده كسى است كه ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهى شاملحالش نشود و حالش تحول نيابد.
مگر ما چه قدر فرصت «تجديد ديدار» با «فطرت» داريم؟
مگر در طول سال، چند «شب قدر» داريم؟
ماهى جان در درياى «ياد خدا» ست كه حيات مىيابد. و گرنه دلهاىجدا از خدا، مشتى گوشت است، سختتر از سنگ!...
اگر وجود خود را به زمينى تشبيه كنيم، تهذيب نفس و اخلاق، همچونزدودن علفهاى هرزه و شاخ و برگهاى آفت گرفته از مزرعه و باغ زندگىاست.
آراستگى به كمالات معنوى نيز، مثل شكفتن غنچه و به برگ و بارنشستن آن است.
دريغ از غنچهاى كه نشكفته پرپر شود،
و... شاخهاى كه به بار ننشسته، بشكند!
گاهى موعظه و حكمت، بذر اين «مزرعه وجود» است،
گاهى تنبه و بيدارى، زمينه ساز شكفتن «گل كمال» است،
گاهى قرار گرفتن در مدار يك روح قوى و جاذبه عرفانى، انسان را بالامىكشد و از خاك به افلاك مىبرد.
گاهى هم، مجلس و محفل با شور و حالى، فطرت را گرم و روشن وشكوفا مىسازد و انس با خدا را فراهم مىآورد.
«رمضان»، مجموعهاى از همه اين زمينهها و عوامل و فرصتى براىشكفتن است.
هم بهار قرآن و موسم نيايش و راز و نياز است،
هم فصل حضور در ميعادگاههاى معنويتبار مساجد و نمازها ومجالس قرائت و دعا و حال و حضور و احياست،
هم موسم نشستن بر مائده تقوا و عفاف و بهرهمندى از ضيافتخدا وقرآن است،(٣٤) .
هم ذخيره سازى عمل صالح و حسنات، و هم زدودن آثار سيئات و توبهاز گناهان و پاكى از رذايل.
اگر تلاش در مسير «خودسازى»، تكليف مادام العمر هر يك از ماست،اين وظيفه در «ماه خدا» دو چندان مىشود و رها شدگان از دام ابليس ونجات يافتگان از چنگ عادات زشت و زندان «هواى نفس» نيز در اينموسم خدايى بيش از فرصتها و مناسبتهاى ديگرند.
«جوان»، در مناسبترين دوران عمر خويش است، تا جلوههاى ملكوترا در زندگى نشان دهد و در پى ره يافتگان سلوك و نوشندگان از چشمه«توبه و تزكيه» رود.
و... «رمضان»، بهترين فرصتبراى شكوفايى است.
«خودسازى» براى جوان، كه در فصل شكلگيرى شخصيت انسانىخويش است، يك «ارزش» است.
رمضان، الگويى براى جوانان است، تا در سايه آن به «چگونه بودن» و«چگونه زيستن» مورد نظر مكتب،استيابند.
الگو، هميشه شخص نيست، گاهى هم يك «برنامه» است.
روزه و رمضان، يك برنامه الگو براى جوانان است، كه هم «نظم دقيق»در زندگى را مىآموزد، هم «سحر خيزى» و نشاط سحرگاهى را تمرينمىدهد، هم سلامتى جسمى را تضمين مىكند، هم مشاركت در كارهاىخير و همراهى با سحر خيزان با صفا را دارد، هم توبه و دعا و نيايش و انسبا قرآن و حضور در مجالس قرآن و دينشناسى و آموختن احكام را واردزندگى انسان مىكند.
در رمضان، بيش از اوقات ديگر، روزهدار در پى عمل «طبق وظيفه» ومراعات «صحت عمل» و «درستى عبادت» است.
رمضان يك الگو و سرمشق است، براى اينكه ثابت كند «مىشود».
آرى، مىشود بر نفس اماره غلبه كرد، مىتوان حرص و آز و شهوت را مهار زد، مىشود به خاطر «خدا»، از خواستههاى «خود»، چشم پوشيد،مىشود با تقويت اراده و تصميم جدى، حتى ساعتى پيش از اذان صبحبيدار شد و با شب و سحر و ستاره و افق و اذان و نماز اول وقت، انس گرفت.
رمضان تمرينى براى «مىتوان» و دليلى براى اثبات «مىشود» است.
از امساك اين ماه و معنويت اين فصل، توشه و الگويى براى همه سالبگيريم و درسها را تكرار كنيم.
اينگونه، رمضان را به «الگوى معنوى» تبديل كنيم.
«رمضان»، بهار معنويت و عرفان و موسم بازگشتبه سرشت پاك وفطرت خدايى و پر گشودن در فضاى نيايش و عبوديت و شكوفايى گلرحمت در بوستان جان است.
روزه، آزمون سراسرى «اخلاص» بندگان است.(٣٥)
آنان كه طول سال، در اسارت «شكم» و «شهوت»اند و همواره اسير«نفس» و گرفتار «ماديات» اند، در اين فصل از دام نفسانيات رها مىشوندو از كمند «تعلقات» آزاد مىگردند.
مىگوييد نه؟ سرى به منزلگاه دلتان در صبح و شام رمضان بزنيد.مىبينيد كه پاكيزهتر از روزهاى ديگر و منزهتر از حالات ديگر است.
روزه، رهاننده انسان از «خود» و رساننده او به «خدا»ست.
اين را دعاهاى «افتتاح» و «سحر» و «ابو حمزه» مىگويد، و سحرهاىپر بركت و سرشار از نور و افطارهاى آميخته به معنويت و جلسات دعا وقرائت قرآن و زمزمه و نيايش و شبهاى احياء و «ليلة القدر».
كيست كه بر سفره مولا بنشيند و گرسنه برخيزد؟! مگر نه اينكه اين ماه«ضيافة الله» با مغفرتهاى الهى و نفحات رحمانى گره خورده است؟
حتى آنان كه «اطعام» مىكنند و اهل «احسان» اند، به نوا مىرسند ونوايشان همان دستيافتن به رتبه والاى «قبول» است.
رمضان، ضيافت نور و «مائده تقوا» و دعوتى استبه باز يافتن «خودگمشده».
دريغ، اگر از اين مهمانى، تهيدستبر گرديم!
دمسازى با فرشتگان رحمت از يك سو، همنوايى با بينوايان و مساكيناز سوى ديگر و يادآورى عطش و گرسنگى روز رستاخيز از ديگر سو، بهرمضان و روزه، مايه «ذكر» مىبخشد و در سايه اين «ياد»، روزه دار ازغفلت مىرهد.
گاهى وارد كردن يك «شوك»، انسان را تكان مىدهد و حس و حركتىجديد، پديد مىآورد.
وقتى روزه مىگيرى، «گرسنگى» را لمس و حس مىكنى.
نه آن گرسنگى كه هر روز، وقت ظهر و شام، به تو دست مىدهد و چندلحظه بعد، سر سفره يا كنار ميز غذا مىنشينى و خود را سير مىكنى،
بلكه چشيدن ساعتهاى مديد گرسنگى و اينكه مجبورى تحمل كنى ونمىتوانى خواسته دل و اشتهاى درونت را فورى پاسخ دهى.
محروم نيستى، ولى محروميت مىكشى.
اما كسانى هم هستند كه مدام در محروميت اند و از غذايى چرب و گرم،بىنصيب! آيا در روزهاى رمضان، به ياد رنج پيوسته آنان مىافتى؟ يا آنكههنگام سحر، آن قدر ذخيره سازى مىكنى كه تا غروب، گرسنه نشوى وسطرى از رنجنامه «بينوايان» را نخوانى؟!
سوره «هل اتى» در باره ايثار خاندانى نازل شد كه روزه بودند، اماهنگام افطار، غذاى خود را به مسكين و يتيم و اسير دادند و با «آب» افطاركردند و اين فداكارى، سه روز تكرار شد، تا سوره انسان «هل اتى علىالانسان...» نازل شد.
اگر روزهات نتواند «حس همدردى» تو را بيدار كند و تو را به ياد فقرايىبيندازد كه سفرهشان خالى و جيبشان تهى است، پس چه امساك و صوم ورمضانى؟...
آيا شده است كه روزى جمعى را براى «افطار» سر سفرهات بنشانى كهبينوا و تهيدستاند، نه فقط آنان كه وضعشان خوب است و اگر به خانه توهم نيايند، افطار خانه خودشان رو به راه است؟
يك چشم بگردان، ميان فاميل، دوستان، همسايگان، همنوعان، آياچنين كسانى را مىشناسى كه دعوت كنى و سر سفره كرم و بزرگوارىخودت بنشانى و از سير كردن شكمهاى گرسنه، لذت ببرى؟
براى اهل دل، «غذا دادن» بيش از «غذا خوردن» لذت بخش است.
بارى... «رمضان» تمام مىشود و به آخر مىرسد.
به همين راحتى و سرعت و شتاب!
گرچه فكر مىكنيم چه قدر طول مىكشد، ولى دقت كه بكنيم،مىبينيم خيلى زود مىگذرد.
رمضان و سپرى شدن، يك نمونه است.
عمرها، جوانىها، فرصتها، قدرتها و نشاطها نيز به همين سرعتمىگذرد. يك نگاه كافى است كه «شتاب عمر» را نشانمان دهد.
جوان با ايمان، در روزهاى آخر، مىانديشد كه محصول من از اينگرسنگى و تشنگى چه بود و چه به دست آوردم و چه تغييرى كردم؟
اين سؤال، در مورد مجموعه عمر و زندگى هم قابل طرح است.
ما با روزگار، در حال «داد و ستد» يم. او از ما «عمر» و «جوانى» مىگيرد.ما از آن چه گرفتهايم و مىگيريم؟ آيا حساب سود و زيانمان را كردهايم؟
«غرق آوازيم و بلبل رفته است...».
ما هم، غرق جوانى هستيم و غافليم كه عمر، چه پر شتاب مىگذرد.لحظهها، پرشتابتر از ابرهاى گذرا، از آسمان عمرمان كوچ مىكنند. پايانخط كجاست؟ به انتهاى فرصت چند روز، يا چند سال مانده است؟ نمىدانيم; ولى حتمى است.
رمضان، برنامهاى براى «خودسازى» و «تحول» است. آيا خود راساختيم و متحول شديم؟
مكتب هم، يك «رمضان مادام العمر»براى ماست. بناى شخصيتمعنوى و انسانى ما در سايه مكتب و آموزشهاى «وحى» شكل مىگيرد.
در كجاى زمان ايستادهايم؟ كيستيم و به كجا مىرويم؟
چه موهبتى بالاتر از اينكه «كلام خدا» در اختيار توست؟
خداوند، با تو هم صحبت مىكند، براى تو هم «پيام» مىفرستد، تو هماگر بخواهى، مىتوانى همچون حضرت موسى، «كليم خدا» شوى.چگونه؟... با خواندن «نماز» و «قرآن».
وقتى با طهارت جسم و جان، با نورانيت وضو و با «نيت قرب»، به نمازمىايستى، و آنگاه كه با دهانى پاك، دلى روشن، ضميرى خداجوى و قلبىخاشع، به «تلاوت» مىپردازى، در هر دو حال، كليم خدا شدهاى.
آنجا تو با «او» سخن مىگويى، اينجا، او با «تو» سخن مىگويد.
وقتى به نماز قامت مىبندى، چنين تصور كن كه در پيشگاه و محضرآن رب جليل و خداى هستى آفرين ايستادهاى و نيازت را با آن بىنياز درميان مىگذارى.
وقتى به تلاوت مشغولى، چنان تصور كن كه جبرئيل امين، از سوىخدا، اين كلمات را هم اينك بر تو نازل مىكند و تو شنونده سروش آسمانىو وحى خدايى هستى.
آهنگ دلنشين، بر زيبايى قرائت مىافزايد،(٣٦) اما هرگز مباد، كه شيوهتلاوت و اسلوب قرائت، تو را از معنى و توجه به پيامهاى آيات، باز دارد.
بكوش تا «الفاظ»، حجاب «معانى» نشود، و «كيفيت»، فداى «كميت»نگردد.
«قرآن»، گنجينه معارف خدايى است و «قرائت»، كليد گشايش اينگنج است. مگر مىشود كسى گنجينهاى را بگشايد ولى ننگرد كه در آنچيست و به چه كارى مىآيد؟
«نماز»، وسيله ارتباط با خالق است. مگر زيبنده است كه كسى نمازبخواند، اما رشته ارتباط با معبود، همچنان گسسته بماند؟
وقتى مىتوان دل را در «چشمه ياد» شستشو داد، چرا ماندن در تيرگىغفلت؟!
وقتى مىتوان با «تلاوت» و «عبادت»، با خدا انس گرفت، چرا دورى ومهجورى؟!
او، خواستار «وصل» است، ما چرا «قطع» كنيم؟...
نشاط «روح»، جسم را هم با نشاط مىسازد.
تاثير حالات روحى و درونى بر حالات جسم و ظاهر، بسيار جدى است.اثر ظاهر بر باطن نيز در جاى خود محل تامل است.
شادابى و طراوت جوانان، بخشى هم به روحيه، قوا، غرايز و نيروهاىنهفته در جوان باز مىگردد. اگر جوانى افسرده دل و گرفته خاطر شد، توان وتحرك ظاهرى و اجتماعى خويش را از دست مىدهد.
آنان كه سحرخيز و متهجدند و «خواب» را بر ديده خود راه نمىدهند و«بى حالى» را از خود طرد مىكنند، از نيروى روحى ايمان و محبتبهمحبوب و معبود برخوردارند.
اين «عشق برتر»، خواب و تنبلى را فرارى مىدهد.
انس با «ياد محبوب»، ميزان تحمل و ظرفيت انسان را نسبتبهبىخوابى و بيدار ماندن و نيايش شب و استغفار سحر و بهرهگيرى ازلحظات ملكوتى «سحر»، مىافزايد. عشق به خدا، لحظات خلوت نيمهشب و صبحدم را، براى «شب زنده دارى»، دوست داشتنى و لذت بخشمىسازد.
( الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ ) »(٣٧) ، ويژگى بندگان عارف و عاشق است كه از«فيض سحر» بهرهمندند.
يكى از راههاى كسب اين توفيق، «زود خوابيدن»، براى «زودبرخاستن» است. آنان كه تا دير وقت و تا ساعتى از نيمه شب گذشته،همچنان در شبنشينى و گردش و گفتگو و تماشاى فيلم و مسابقاتورزشى به سر مىبرند، روشن است كه توفيق «سحرخيزى» ندارند.
جسم نيز استراحت و آسايش مىطلبد، تا بتواند بار روح را بكشد.
نبايد «مديون جسم» بود. اين بدهكارى به بدن، سبب مىشود نتوانيماز اين مركب، براى «سفر شبانه» و «اسراء معنوى» استفاده كنيم.
خوشا نسيم لطيف و نوازشگر و بيدارگر صبحدم!
و دريغا از محروميت از اين نعمت روحبخش و شادابى آفرين.
نگوييد «نمىشود!»،
اگر بخواهيد، خيلى از اين «نمىشود» ها «مىشود».
از نشانههاى غناى هر مكتب، معرفى «الگو» براى پيروان خويشاست.
«اسوه جويى» هم، نشان بالندگى فكر و اهداف يك انسان است.
نتيجه آنكه: هر كه در پى الگو و اسوه است، «كمال جو» ست.
هر آيينى هم براى پيروان خود سرمشق معرفى كند، «كامل» است.
خوشحاليم كه مكتب ما با صداى بلند و رسا، از سپيده دم طلوعخورشيد دين تا به امروز و هميشه، اعلام كرده است كه «اهل بيت»، اسوهكمال جويان و حقطلبان اند.
«على» و «فاطمه»، از اين خورشيدهاى فروزان در «منظومه اهلبيت»اند كه قرنهاست تاريخ را به زير بال پرفروغ خويش كشيدهاند و الهامبخش اهل دلاند.
آن كه مىخواهد «عبوديت»، بر زندگانىاش سايه عفاف و پاكىنگهبان باشد،
آنكه مىخواهد در مكتب فضايل، نمونه و سرمشق ديگران باشد،
آنكه مىخواهد در خانه، در جامعه، با فرزندان، با همسر، با پدر و مادر،نسبتبه دين خدا، نسبتبه وضعيت مردم، نسبتبه سرنوشت جامعه ونظام سياسى، آنگونه باشد كه خدا مىخواهد و دين مىپسندد، به «فاطمه»و «على» بنگرد، و به زهد و علم و سادهزيستى و نيايش شب و تربيت فرزندو دفاع از ولايت و جهاد در راه حق، تا مرز شهادت، كه جلوههايى گونه گوناز شخصيت آن «بانوى نور» است.
«على» و «زهرا» را بايد به نسل امروز و فردا شناساند.
آنكه «فاطمه» را بشناسد، دچار «فقر هويت» و «كمبود الگو» نخواهدشد و آنكه «على شناس» شود، اسوهاى خداپسند را شناخته است.
آنكه «زهراى اطهر» را الگوى خود قرار دهد، امواج فرهنگ هاى بيگانه وبىريشه، او را به اين سو و آن سو نخواهد برد.
فاطمه، الگويى براى همه و هميشه است.
از نگاه در اين «آينه عفاف» غفلت نكنيم و از روى اين سرمشق، مشقبنويسيم.
علىعليهالسلام ، سرمشق ديگرى براى پويندگان راه خداست، الگويى در همهحال براى هر نيكى و پاكى، اسوهاى كامل و جامع براى سلوك ناب، كهقطب نماى عرفان است.
راه معنويت، پرفراز و نشيب، پر خوف و خطر و پر از وسوسههاىشيطانى است. «جهاد با نفس» مىطلبد و غلبه بر خواهشهاى دل وتمناهاى نفس سيرىناپذير!
«سحر»، جلوهگاه نور و حضور است و همدم مردان خدا.
آنكه خواب را در ديده مىشكند و بستر نرم و گرم را به عشق ركوع وسجود و به شوق نماز و نياز ترك مىكند، گامى در مسير تزكيه برداشتهاست.
بى حالى در دعا يك بيمارى است. اگر به فكر درمان ضعفهاى روحى وجبران كاستيهاى معنوى هستيم، دارالشفايى بهتر از «معبد نياز» و«عبادت و نماز» نيست.
كجايند نيايشگران شبهاى رازگويى با محبوب و نجوا با برترين كريم؟
مقتداى احياگران شبهاى قدر، امام علىعليهالسلام است، آن چشمه روشنحقيقت! معجون «اشك» و «آهن»، پيشتاز جبهه جهاد و عرفان، اقيانوسكران ناپيداى عظمت و نيكى.
آنكه نگاهش روشنتر از سپيده بود، كلامش جوشانتر از چشمه، علمش،ژرفتر از اقيانوس، استقامتش عظيمتر از كوه، مهرش پناه درماندگان وقهرش در هم كوبنده ستمگران و منافقان و... در همان حال، قلبى خاشع وچشمى اشكبار و زبانى ذاكر و تنى لرزان از خشيت و خوف خدا داشت.
شبهاى كوفه، شاهد نجواهاى شبانه و عاشقانه مولا بود. و علىعليهالسلام ،عبد هميشه معتكف در آستان عبوديت و محراب عبادت!
آنان كه مىخواهند «معمار جان خويش» باشند، در هندسه وجود از اميرمؤمنان بايد نقشه و الگو بگيرند.
اگر راه سلوك، دشوار است و نيازمند «راهنما»، علىعليهالسلام همان راهنماىخبير و راه رفته بصيرى است كه سالكان را به «مقصد» مىرساند.
اگر پاى رفتن داشته باشيم و عزم رسيدن!
الگويابى، نياز هميشگى ما در پيمودن «راه معنى» است. امام عزيز،يكى از اين الگوهاست.
امام امتقدس سره معمار مدينه انقلاب بود.
و... پيش از آن، معمار مدينه دل و كشور جان خويش.
از ويژگىهايش، رهايى از تعلقات و دل نبستن به ناپايدارها و دستيافتن به گوهر «هب لى كمال الانقطاع»(٣٨) بود، كه او را از اسارت اينخاكدان رها ساخته بود.
با ما هم كه بود، دل و جان در گرو آخرت داشت.
سرانجام، جان افلاكىاش از جسم خاكى به جوار حق پر گشود و ما را بهماتم نشاند و داغ غمش بر دلها نشست و سوز هجرانش به آتشمان كشيد.
شخصيت جامعش الگوى «چگونه بودن» بود.
نماز عشق و نافله شب را به حماسه روز و عطر جهاد مىآميخت و دركام فرزندان بسيجىاش مىريخت.
شگفت مردى بود، آن پيرمرد برنا دل، آن پير جوانان و جوان پيران!
نوحى بود كه موجها را مىشكست و امت را نجات مىبخشيد.
ايوبى بود صبرآموز، ابراهيمى بود بتشكن، عيسايى بود جان بخش،حسينى بود شهادتآموز!...
در سايه كرامتش، دين حق جان گرفت و اسلام عزيز درخشيد و عزتمسلمان جان گرفت. علمدار اسلام ناب بود و زبان رساى قرآن و عزتشيعى و فرهنگ علوى.
اگر امروز، عدهاى آن سوى «خندق ولايت» به توطئه مشغولند، براىانتقام از ضربتى است كه از «تيغ حيدرى» اين فرزند علىعليهالسلام خوردهاند.
ما همچنان در سوگ قافلهسالار رهايى، سيه پوشيم و در غم آن يوسفبه سفر رفته چشم انتظار «فرج شيعه» به افق آينده مىنگريم.
امت، هنوز هم داغدار كوچ شبانه اوست، هنوز هم سر بر ديوار غممىنهد و چو شمع، آرام آرام مىسوزد. دلها هنوز هم محشرى پرغوغا ازكلام عطرآگين اوست.
امت هنوز هم وفادار «ولايت» و عهد بسته با «مولا» ست.
ياد آن حاضر عصر غيبت و آن بار يافته به حضور، آن سراسر نور، آنزمينه ساز ظهور، هرگز از لوح دلها محو نخواهد شد. نامش، چراغ راه ما ويادش نيرو بخش امت است.
ما، ميراثدار نهضتى عظيم هستيم كه يادگار آن عزيز جاودانه است.بار سنگين حفظ انقلاب و پاسدارى از خون شهيدان بر دوش ما سنگينىمىكند. وارثان خط انبيا و شهدا را، چه رسالتى بزرگتر از «مرزبانى ارزشهاىالهى» است؟
چه كسانى، تكليف سپردن اين پرچم مقدس و نظام الهى را به صاحباصلىاش بر دوش دارند؟
غم، همدم بى كسى است، اما نه كنون محتاج به بررسى است، اما نه كنون
آن روز كه انقلاب، تعطيل شود هنگام مرخصى است، اما نه كنون
اگر «خالصان»، ميدان را خالى بگذارند، «رياكاران» صحنه گردانمىشوند.
اگر متعهدان درد آشنا از صحنه حضور «غايب» باشند، فرصت طلبانبيمار دل، خود را بر خواست مردم و سرنوشت دين و انقلاب، تحميلمىكنند.
وقتى «خوديها» كنار روند، «بيگانهها» ميداندار مىشوند و حق رامنزوى مىسازند. «قلب» ما نيز چنين است كه اگر از فضايل تهى شود،رذايل جاى آن را مىگيرد و اگر عقل را «حاكم وجود» نسازيم، نفس وهوس، فرماندار دل و جان ما مىگردد.
در صحنه اجتماع نيز همين گونه است.
كسى كه در برابر «گناه» بىتفاوت باشد، «عارف» نيست.
آنكه نسبتبه وضعيت جامعه احساس مسؤوليت نكند، بويى از ديانتنبرده است، هر چند دائم در ركوع و سجود باشد!
عرفان ناب اسلامى، در متن جامعه است، نه در حاشيه و انزوا.
جوانانى كه شوق وصال و عشق سلوك دارند و خود را از تبار رسول اللهمىدانند و از سلسله «آل على» و پرورده «مكتب عاشورا» مىشناسند،هرگز به «مرگ تدريجى ارزشها» رضا نمىدهند و سكوت نمىكنند.
تكليف «امر به معروف و نهى از منكر» به عهده كيست؟
مگر سيدالشهداعليهالسلام آن عارف انقلابى و زاهد حماسهساز و انقلابىسالك، قيام خود را عمل به اين «فريضه» معرفى نكرد؟
حيات بخشيدن به اين فريضه، هم سازندگى اجتماعى است، هم«خودسازى» و «سلوك انقلابى».
امام امتقدس سره، پيرى نشسته بر تارك زمان بود كه به جوانان عصرخويش، الگوى مبارزه و مشق عرفان داد و راه دفاع از اسلام را آموخت وسهمى عظيم در احياى معارف دين داشت.
راستى... احياى اين واجب و عمل به آن، وظيفه كيست؟
__________________
پي نوشت ها :
١) نهج البلاغه، صبحى صالح، حكمت ٤١٢.
٢) آن نيستشجاعت كه گلو چاك كنى.
مردانگى آنجاست كه دل پاك كنى وقتى كه به باشگاه تقوا رفتى اى كاش حريف نفس را خاك كنى
(نويسنده)
٣) حشر، آيه ١٩.
٤) ليس لابدانكم ثمن الا الجنة الا فلا تبيعوها الا بها. (تحف العقول).
٥) العمل الخالص الذى لا تريد انح يحمدك عليه احد الا الله عز و جل(محجةالبيضاء، ج ٨، ص ١٢٨).
٦) حافظ.
٧) نهج البلاغه، صبحى صالح، حكمت ٢٣٤.
٨) تصفية العمل اشد من العمل (امام علىعليهالسلام ).
٩) انظر ان لا يراك الله حيث نهاك و لا يفقدك حيث امرك (العلم و الحكمة فىالكتاب و السنه، رى شهرى، ص ٩٩).
١٠) من ورع عن محارم الله فهو من اورع الناس (وسائل الشيعه، ج ١١، ص ١٩٥).
١١) يونس، آيه ٧٢.
١٢) لا تجعلوا علمكم جهلا و يقينكم شكا، اذا علمتم فاعملوا و اذا تيقنتمفاقدموا (نهجالبلاغه، صبحى صالح، حكمت ٢٧٤).
١٣) و اما الباطنة فالعقول (كافى، ج ١، ص ١٦).
١٤) انا عرضنا الامانة على السموات... (احزاب، آيه ٧٢).
١٥) آل عمران، آيه ١١٤.
١٦) لا تكن ممن... ان عرضت له شهوة اسلف المعصية و سوف التوبة(نهجالبلاغه، فيض الاسلام، حكمت ١٤٢).
١٧) هر آنچه ديده بيند، دل كند ياد (بابا طاهر).
١٨) نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت ٤١٢.
١٩) امام صادقعليهالسلام : اياكم و النظر، فانه سهم من سهام ابليس (وسائلالشيعه، ج١٤،ص ٦٠).
٢٠) طيران مرغ ديدى؟ تو ز پاى بند شهوت به در آى، تا ببينى طيران آدميت.
٢١) غررالحكم.
٢٢) ما محو تجلى الهيم آسوده ز حب مال و جاهيم همواره به مسند قناعت در كشور فقر، پادشاهيم.
٢٣) بقره، آيه ١٨٣.
٢٤) امام علىعليهالسلام : من ملك شهوته كان تقيا (غرر الحكم).
٢٥) و قلوبهم معلقة بمحبتك (مفاتيحالجنان، مناجات المحبين، ص ١٢٥).
٢٦) اى سرو پاى بسته، به آزادگى مناز آزاده من، كه از همه عالم بريدهام.
٢٧) فالهمها فجورها و تقواها (شمس، آيه ٨٨).
٢٨) الهى! ان كان الندم على الذنب توبة فانى و عزتك من النادمين...(مناجاتالتائبين، مفاتيح الجنان، ص ١١٨)
٢٩) خلى الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى.
و احذر كماش فوق ارض الشوك، يحذر ما يرى.
لا تحقرن صغيرة، ان الجبال من الحصى.
٣٠) و ان عليكم لحافظين، كراما كاتبين. (انفطار، آيه١١).
٣١) تصفية العمل اشد من العمل (الحياة، ج١ ص٢٧٨).
٣٢) بقره، آيه٤٥.
٣٣) نمل، آيه٦٢.
٣٤) دعيتم فيه الى ضيافة الله (پيامبر اكرمصلىاللهعليهوآلهوسلم ).
٣٥) و الصيام ابتلاء لاخلاص الخلق (نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت٢٤٤).
٣٦) پيامبر اكرم: «حسنوا القرآن باصواتكم فان الصوت الحسن يزيد القرآنحسنا» (وسائلالشيعه، ج ٤، ص ٨٥٩)
٣٧) آل عمران، آيه١٧.
٣٨) تعبيرى عرفانى در «مناجات شعبانيه».
اغلب موضوعات اين بخش، مسايلمرتبط با ديگران و نحوه برخورداخلاقى شايسته با مردم است.مسير تربيت نفس و رسيدن بهكمال، از ميان مردم مىگذرد. اينهارا نيز بخشى از سير و سلوكمعنوى به شمار آوريم و درتصحيح رفتار اجتماعى و شيوهمعاشرت خود بكوشيم.
آنجا كه رفتن و پيمودن يك «راه»، نيازمند «همراه» است، بايد اينهمراه را شناخت، تا بهتر ما را به «مقصد» برساند.
زندگى، يك راه است، دوستانمان هم، همراهان.
اما، بايد ديد كه تا مقصد، همراهند، يا رفيق نيمه راهند؟
آيا بازوى پرتوان مايند، در عمل و صحنههاى زندگى؟
يا دست دشمناناند، خنجر به دست و در انتظار فرصت؟
دور و برىهايتان را خوب نگاه كنيد، نه با ديد رفاقت و دوستى (كهچشم واقع بين را كور مىكند) بلكه به ديده ارزيابى و در ميزان و ترازوىدقتنظر.
نمىتوان «اثرپذيرى» انسان را از معاشران و هم صحبتان انكار كرد.حشر و نشر با صالحان و نيكان، سازنده است، نشست و برخاستبافاسدان شرور و انسانهاى فرومايه و حقير، ويرانگر است و تباهى آفرين.
لوح دل صاف است و صفحه ضمير، روشن و تصويرپذير.
نشستنها و حرف زدنهاى پوچ و بىمحتوا و غيبت و شوخىهاىنامناسب، گرچه خواسته «دل» است، اما دشمن «عقل» است. كنترل زباناز بيهودهگويى و گوش از بيهودهشنوى، گرچه دشوار است، اما نوعى جهاد ومبارزه است. بىجهت نيست كه حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم ، مبارزه با نفس را«جهاد اكبر» ناميد و پيروزى در اين ميدان را «پهلوانى» دانست!
«نفس»، بعد لجنى و هوسها را تقويت مىكند و گوش سپردن بهفرمان خرد، حركت در سربالايى و پيمودن قلههاست، سخت، اماافتخارآفرين!
انتخاب دوستشايسته و همدم پاك، گامى در جلوگيرى از هرزگىها وبيهودگىهاست.
كسى كه به «سعادت» خويش دل بسته است، دل به دوستان هرجايىنمىبندد و مىكوشد تا همراه خيرخواه را از رفيق نيمه راه و بدخواه بازشناسد.
آيا «دوست» و «دوست نما» را مىشناسى؟
به «داود طائى» گفتند : چرا از مردم كناره گرفته، گوشه عزلتبرگزيدهاى؟
گفت : چه كنم با جماعتى كه گناهانم را از من پنهان و پوشيده مىدارند!
شگفتا!... كسى اگر عيوب خويش را از ديگران بشنود خرسند مىشود،ديگرى رنجيده. يكى به استقبال نقادان مىرود و انتقاد را به عنوان يكهديه مىپذيرد، ديگرى از آن گريزان است و ناراحت مىشود.
اگر كسى ما را متوجه عقربى گزنده يا سگى هار كند، يا آلودگى لباس وچهره مان را به ما بگويد، از او سپاسگزار مىشويم و ممنون. ولى چرا اگرضعفهاى اخلاقى يا خطاهاى اجتماعىمان را بگويند، مىرنجيم؟
مگر اين نيز، مايه بىآبرويى نيست؟ كه هست!
مگر برطرف ساختن آن، ما را به كمال و جمال نمىرساند؟ كهمىرساند! پس اين رنجيدگى از چيست؟
بگذاريم ديگران ميدان و مجالى يابند تا ما را به خودمان بهتربشناسانند. ما نيازمند اينگونه معرفت و «خودشناسى» هستيم.
عاقلانه آن است كه انسان عيب خويش را از ديگرى بشنود و آن رابرطرف سازد. آن ديگرى چه دوستباشد، چه دشمن! دشمن، چون بهچشم عداوت مىنگرد، عيبها را هم بهتر مىبيند. ولى دوست، گاهىدوستانه مىگذرد و ناديده مىگيرد، يا به پاس حرمت دوستى، از گفتنعيوب ما پرهيز مىكند.
شما از كدام دوستبيشتر خوشتان مىآيد؟ آنكه عيبتان را از شمامىپوشاند؟ يا آنكه صادقانه و از روى حسن نيتبه شما مىگويد؟
كدام يك به «آينه» شبيهتر است و ما تا چه حد به آينه عشقمىورزيم؟ و تا چه حد، آينه عيب نما را مىشكنيم؟
هر چه كه در ديگران «بد» است، اگر در ما هم باشد، بد است.
درس بزرگى لقمان به ما داده كه گفته است : ادب را از بىادبان آموخته،هر چه كه از كارشان ناپسند يافته، خود از آن پرهيز كرده است!...
آينه باشيم و آينهها را دوستبداريم و با آينهها دوستشويم.
گاهى «خود»، تبديل به يك «بت» مىشود. نتيجه آن، بروزخصلتهايى همچون : خودخواهى، خودپرستى، خودبينى، خودپسندى،خودرايى، خودمحورى و خودستايى است.
اگر «نفس» ، كنترل و مراقبت نشود، سر از اين طغيان و عصيان درمىآورد. آنگاه نمىتوان حريفش شد و مهارش كرد و به راهش آورد.
اين كه انسان فقط و فقط خودش را قبول داشته باشد و به فكر و نظر وتشخيص ديگران هيچ ارزشى قائل نباشد (خود رايى و خود محورى)، يااينكه خود را از هر عيب و خطا مصون بداند و هر انتقادى را هر چنددلسوزانه و دوستانه، حمل بر غرض ورزى ديگران كند (خودپسندى وخودبينى)، اينها نشانههايى از همان «بت» شدن نفس است، كه آدمى را ازپذيرش هر پند و موعظه و نقد و ارشاد، محروم مىسازد و چنين كسى خودرا بىنياز از هر راهنمايى و تذكر مىشناسد.
«مشورت»، يكى از راههاى شكستن اين بت است.
«پندپذيرى» و «قبول نقد»، گام ديگرى در اين بتشكنى است.
احترام به ديگران و دورى از تكبر، همدردى با مردم در گرفتارىها، تندادن به كارهاى جمعى و همكارى، احتمال اشتباه در فكر و عمل خوددادن، پرهيز از جزمانديشى و مطلقسازى نسبتبه خود، گفتن«نمىدانم» آنجا كه چيزى را نمىدانيم، خود را داناى همه چيز و كارشناسهمه مسائل ندانستن و... اينها هم راهها يا نشانههاى نجات از«خودپرستى» است.
شنيدن انتقاد از ديگران، اگر چه تلخ و سنگين است، ولى اگر بجا باشدو شنونده به كارگيرد و خويش را اصلاح كند، هم شيرين است، هم عملىاستشجاعانه.(١) .
آينه چون عيب تو بنمود راست |
خود شكن آيينه شكستن خطاست |
و... اين «خودشكنى»، كمتر از «بتشكنى» نيست!
درخت را از ميوهاش مىشناسند.
درختهاى بى ميوه هم، دست كم سايهاى دارد و اگر هم خشك شودهيزمى است براى سوزاندن و گرم شدن.
درخت تو گر بار دانش بگيرد |
به زير آورى چرخ نيلوفرى را |
علم، پوستى دارد و مغزى. پوستهاش، همين فورمولها، قانونها واصطلاحات است. مغزش، «تواضع»، «ادب»، «بندگى» و...«معرفت»!
كدام عاقل فرزانه حاضر است عمر را صرف گردآورى بادام بىمغز وگردوى پوك كند؟
آن علمى كه «نور» به حساب آمده و با مشيت الهى در دلهاى مستعدجاى مىگيرد، مجموعه اين دانستنىها و اصطلاحات نيست. روشنايىدل و صفاى باطن و معرفت و بصيرت، جلوهاى از آن «نورانيت» علم است.علمهايى هم هست كه «كدورت خاطر» و «قساوت قلب» و «تكبر» و«غرور» مىآورد.
درختى كه پربارتر باشد، شاخههايش سر به زيرتر است. اين، همانفروتنى است كه از «بار دانش» سرچشمه مىگيرد و اگر جز اين باشد، جهلو غرور است، اما با نماى فريبنده علم و عقل!
ميان يادگيرى مشتى «اصطلاحات» در هر دانش و فنى، و رسيدن به«آدميت» و «كمال انسانى»، فاصله بسيار است.
كم نيستند «دانشمندان نادان»!
اگر علم، «معرفت» نياورد، درخت دانش خشكيده و بىثمر است.
چه سود، اگر آنكه در مسير «دانش» قرار دارد، حق علم و معلم و تعليمرا نشناسد؟
جوانان كه در اين راهند، به آموختن اين فنون شايستهترند، تا «زينتدانش» را به «گوهر ادب» بيارايند.
كرامت انسان به «علم» است، اما... دانشى كه در درون دانشور همروشنايى پديد آورد و «چراغ راه» شود و «نيروى رفتن»!
هر چيزى آفتى دارد. يكى از آفات علم هم «غرور» است.
آفت زدگان بوستان دانش قابل ترحماند.
يكى بر مركب غرور ثروت و قدرت سوار مىشود، ديگرى بر مركبشهرت و رياست، يكى هم سوار بر مركب دانش مىشود و مىتازد و گرد وغبار راه مىاندازد و به ديگران بىاعتنايى مىكند و خود را «برترين»مىشمارد و از هر نقد و انتقاد و تذكرى بر مىآشوبد و خويشتن را مصون ازخطا و ايمن از اشتباه مىپندارد.
اين، آن علمى نيست كه در دل «خشيت» بيافريند و دانشور را به خدانزديكتر سازد.
تعليم دين ما اين است كه : تواضع و نرمش داشته باشيد، هم نسبتبهكسى كه از او چيز آموختهايد، هم نسبتبه كسى كه به او دانش مىآموزيد.يعنى فروتنى هم در برابر «استاد»، هم «شاگرد».(٢)
اگر جز اين باشد، نه شاگرد، توفيق فيض آموختن بيشتر مىيابد، نهاستاد در قلب شاگردانش جاى مىگيرد.
رعايت «حق استاد»، نخستين نشانه «ادب علم آموزى» است، وبرخوردارى از تواضع و خاكسارى و گم نكردن خويش، نشانه ديگرى ازلياقت «معلمى» است.
تا مىتوان مغز داشت، چرا پوكى و پوچى؟
«زبان»، يا كليد بهشت است، يا دوزخ!
شگفتا از كارسازى مهم اين قطعه گوشت در دهان!
چه بسيار «حق»هايى كه ناحق مىشود، با يك «شهادت دروغ». و چه«ناحق»هايى لباس حق مىپوشد، با يك اعتراف نابجا.
بازى با آبروى ديگران خطرناك است. چه حيثيتهايى كه با يكغيبت و تهمتبر باد مىرود و ديگر بازگشتى نيست و آبروى ريخته برخاك، جمع شدنى نيست.
چه دوستيهايى كه با يك كلمه به دشمنى و جدايى مبدل مىشود،
چه «كلمه»هايى كه رمز ناسپاسى و كفران است و موجب «سلبنعمت» مىگردد و نقمت و عذاب مىآورد.(٣) .
آنان كه بر گفتههاى نا بجاى خويش پشيمان مىشوند، بسيارند; ولىچه سود؟ تير رها شده از كمان بازگشتنى نيست و «حرف» همان تير استو «دهان» همان كمان. چرا ايمان انسان با يك كلمه نسنجيده و يكنسبت ناروا بسوزد و خاكستر شود و بر باد برود؟
«عاقل»، مىانديشد و سخن مىگويد، «بىخرد» مىگويد و آنگاه بهتامل مىنشيند.(٤) .
به قول «بزرگمهر» حكيم :
«انديشه كردن كه «چه بگويم؟»، به از پشيمانى خوردن كه «چراگفتم؟».
اين زبان كوچك، اگر به رضاى خدا بچرخد، «نعمتبزرگ» است و اگربه ناحق حركت كند، «وسيله نقمت» است.
زبان بىگناه است. ماييم كه آن را به گناه وا مىداريم.
اينكه گفتهاند : «كلام» اگر نقره باشد، «سكوت» طلاست، براى كسىاست كه نتواند مالك زبان و اختياردار گفتار خويش باشد. براى چنينكسى، همان بهتر كه دم فرو بندد و خموشى گزيند، تا زبان سرخ، سرسبزش را به باد ندهد.
به همان اندازه كه گفتار نيكو، ارشاد، نصيحت، حقگويى، مطلوب وپسنديده است، حرفهاى بيهوده و گفتار بىمحتوا و سخنان نسنجيده ولغويات و لهويات، منفور و نكوهيده است.
البته گاهى هم سكوت، «خيانت» است و سخن، «وظيفه». ولى... كجا؟موقعشناسى بسيار مهم است. مهمتر از اصل گفتار، آن است كه «كجا چهبگوييم؟».
هم گفتن سخن شايسته و دفاع از مظلوم و دفع يك تهمت، «عبادت»است، هم سكوت از بيهودهگويى و پرهيز از كلام بىريشه و قول بىتحقق.
بسيارى پشيمان مىشوند كه چرا گفتند؟ ولى ندامتبر «سخنناگفته» كمتر است. چرا مهارى بر گفتهها نزنيم؟
«سخن»، چون تيرى است از كمان پرتاب مىشود.
«عمل»، چون گلولهاى است كه از سلاح رها مىگردد و... بىشك، بهجايى برخورد خواهد كرد. كنترل «گفتار» و «كردار»، گامى است مهم درخودسازى و سلوك. «اول انديشه، وانگهى گفتار...»
تا سخنى نگفتهاى، گفتار در اختيار توست. اما همين كه تير از كمانجست و سخن از دهان رست، نتايج و پيامدهايش از اختيار تو بيروناست.(٥)
چاره، لحظهاى درنگ پيش از گفتار است. تامل در اينكه چهمىخواهى بگويى و چرا؟ انگيزهات چيست و پيامد سخن كدام است وتاثير مثبت و منفى آن چگونه است؟ نفس آدمى، ميل به سركشى و طغياندارد. اگر بتوانى با قدرت اراده و اختيارت، مهارى بر سركشى آن بزنى وزبان را در اختيار خود داشته باشى، از بسيارى «عواقب سوء» و«پشيمانيهاى بىثمر» نجات خواهى يافت، وگرنه همچون مركبى چموشبر زمينتخواهد زد!
«مهار نفس»، گاهى به پيشگيرى قبلى است، گاهى به كنترل بعدى.
گاهى بايد درد ايجاد شده را درمان كرد، گاهى هم بايد از ايجاد بيمارىپيشگيرى نمود.
آيا شده است كه خود را بر غفلتها و حرفهاى بىحساب و برخوردهاىنسنجيده ملامت كنى و حسرت بخورى؟ خود اين، مرحلهاى از «بيدارىوجدان» است، مىتوانى تقويتش كنى، تا آنجا كه آينده را پيشاپيش بنگردو نتيجه هر سخن را بسنجد و پيش از رخ دادن صحنه حسرت بار، از وقوعآن جلوگيرى كند.
چگونه توان در آينه «كنون»، تصوير «آينده» را ديد و اگر زشت است، ازآن پيشگيرى كرد؟
«نفس مهار شده»، آينه جان را شفافتر مىسازد. و «نفس رها»،همين روز را هم تيره مىسازد.
كيست كه از وراى گرد و غبار نفسانيات، بتواند سيماى «عقلانيت» راببيند؟
چه زشت است، بردگى نفس، و... چه نيكوست، رهايى از سلطه ابليس ووسوسههايش!...
كوچك شمردن گناه، يكى از گناهان بزرگ است.
زبان، يكى از اعضايى است كه بيشترين گناه را مرتكب مىشود وكمترين بار گناه را حاضر استبر عهده بگيرد. شايد هم از اين رو كه«برادههاى سخن» و «تركشهاى گفتار» را جزو اعمال به شمار نمىآورد، تااز عواقب آن پرهيز و پروا كند.
گاهى با چشم مىتوان حرف زد، حرف نوازشگر يا دشنامآميز.
گاهى با حركت دست مىتوان سخن گفت،
گاهى اشاره چشم و ابرو، گوياتر از خيلى حرفهاست.
پس «غيبت» را نمىتوان در بدگويى زبانى و تحقير كلامى پشتسرديگرى خلاصه كرد. گاهى همين اشارات و حركات و چشمكها و اداها وتقليد صداها و رفتارها نيز، همان تاثير «غيبت كلامى» را دارد.
مگر مىتوان به بهانه «طنز»، مؤمنى را غيبت كرد، يا به اسم برنامهشاد، با «آبرو» و «حيثيت» كسى يا كسانى بازى كرد؟ فلسفه تحريم غيبت،از يك سو حفظ شخصيتيك مؤمن است، از سوى ديگر نگهدارىخويشتن از رذيله خودخواهى و خودپسندى و عجب. هر كارى كه موجبهتك حرمت و استهزاى يك فرد آبرومند و شريف شود، يا به انساناحساس «خود برتر بينى» بدهد، ناپسند است.
مجالس و محافل، وقتى به غيبت آراسته شود، يعنى به گناه آلوده شدهاست. و چه اشتباه است كه «آلايش» را با «آرايش» عوضى بگيريم! و چهزشت است و خطرناك، كه انسان با «رضاى مخلوق»، موجب «خشمخالق» گردد و براى «پسند مردم»، به «معصيتخدا» روى آورد.
آنكه غيبت مىكند، يا به نيتستايش از خويش است، يا ريشه درحسد دارد، يا از غرور و تكبر سرچشمه مىگيرد، يا براى جلب توجه اين وآن است، يا براى فرو نشاندن خشم است، يا بدگمانى عامل آن است، ياهمرنگى با جماعت،يا پذيرفتن بى تحقيق يك حرف و خبر... يا هم صرفايك شوخى و مزاح است و خوش بودن و خنداندن.
ولى... آنچه در اين ميان بر باد مىرود، «آبرو»ست. و آنچه بر جاىمىماند، و بال گناه بر دوش و در نامه اعمال «غيبت كننده» است، كه جز باقلم «رضايت طرف»، از كارنامه عمل حك و اصلاح نمىشود.
اگر كسى كاستيهاى خويش را در نظر آورد، به افشاى عيوب ديگراننمىپردازد.
در بعضى غيبت، بصورت يك «عادت» در مىآيد.
ترك اعتياد به غيبت، مشكل است، ولى «غير ممكن» نيست.
دريغا كه با آتش زبان و شعله غيبت، خرمن طاعات و صالحات خويشرا سوزانده، خاكستر كنيم، دريغ!
گناهان برخاسته از زبان بسيار است و هر گناهى گوشهاى از دل را سياهو صفحهاى از «نامه اعمال» را تباه مىسازد.
بيچاره كسى كه حريف زبان خويش نباشد.
آنگاه هر روز يك فرزند نا مشروع به او تحويل مىدهد كه نتيجه بذرافشانى ابليس در سرزمين دل است. گناهانى همچون : دروغ، تهمت،سخن چينى، فحش، جدل، خود ستايى، باطل سرايى، تحريف حقيقت،كتمان حق، افشاى راز، مردم آزارى، تحقير و استهزا، تند خويى وپرخاشگرى، قسم دروغ، شهادت ناحق، وعدههاى كذب و... همه زادهزبانهاى لجام گسيخته و بىمهار است.
همه اين گناهان هم، به ذائقه نفس، خوش است و مطلوب نفسحيوانى ماست. ولى... بستن دهان به هنگام طغيان نفس، نقشههاىابليس را نقش بر آب مىكند. به قول صائب تبريزى :
نيست درمان، مردم كجبحث را جز خامشى ماهى لب بسته، خون در دل كند قلاب را
البته كه لال بودن و سخن نگفتن هنر نيست!
هنر آن است كه زبان آزاد داشته باشى، اما بر گفتارت حاكم و مسلط باشى و هر سخنى را كه بر ذهن و زبانت آمد، نگويى.
تا چه حد، زبان در اختيار توست؟ و تا چه حد تو در اسارت زبانى؟
پرگويان حراف، بيشتر اشتباه مىكنند و عافيت هم در «كم گويى وگزيدهگويى» است. به قول خواجه نصير طوسى :
«از حكيمى پرسيدند :
چرا استماع تو، از نطق، زياده است؟
گفت : زيرا مرا دو گوش دادهاند و يك زبان، يعنى دو چندان كه مىگويى،مىشنو».(٦)
نابخردان، نسنجيده مىگويند و حرفشان خلق آزار است و بىمايه و چهنيكو سخنى است كلام سقراط :
«اگر خاموش باشى تا ديگران به سخنت آرند، بهتر كه سخن گويى وخاموشت كنند!»(٧) .
اين جهان، جهان محاسبه است، آن جهان بيشتر! و خداوند، دقيقترينحسابگر است. آيا مىپنداريد حساب تنها نسبتبه اعمال است؟
«حرفها» هم جز و «عملها»ست.
پس حساب شدهتر زبان بگشاييم، كه پاسخگويى بر اين همه سخنبسيار دشوار است!
كيست كه بىعيب باشد؟ و كيست كه خود را بىعيب بداند؟
آيا شگفت نيست؟... چشمى كه در ديگران صدها عيب مىبيند، عيوبخويش را يا نمىبيند، يا نمىخواهد ببيند. اين «حب نفس» است كه چنينكوردلى براى آدمى پديد مىآورد.
كلامحبت چنين است و علاقهمندى به هر چيز، انسان را «كر» و «كور»مىكند تا ضعفها و عيوب آن را نبيند و نشنود.
حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : «خوشا آنكه پرداختن به عيوبش، او را ازعيوب ديگران باز دارد».
با نگاه و ديدهاى كه به نقادى و ارزيابى ديگران و حرفها خصلتها وعملكردشان مىپردازى، به خويش هم بنگر. اگر آنچه را در ديگران،ناپسند و زشت مىشمارى، در خودت نبود، خدا را شاكر باش. و الا اگر همانعيب و نقص را خود داشتى...
راستى، داستان طعنه زدن سير به پياز را در شعر «پروين اعتصامى»خواندهاى؟(٨)
عادت كردهايم كه عيب خود را نبينيم، يا براى آن محملى پيدا كنيم.اين گريز از واقعيت است. شجاع كسى است كه با صراحت آينه، صادقانهبرخورد كند و خود را فريب ندهد و سر وجدان خويش كلاه نگذارد!
بزرگان، دشمنى را كه عيب تو را بگويد، بهتر از دوستى دانستهاند كه آنرا پنهان سازد.(٩) چرا اين كار را خودمان نكنيم؟
تشكيل يك جلسه جدى و محرمانه براى «انتقاد از خويش» چه عيبىدارد؟ انسان عيبدار اگر به چاره بينديشد و بيمار به فكر درمان بيفتد، بهتراز پردهپوشى بر عيوب و كتمان درد است.
بد، بد است، چه از ما و چه از ديگران.
و... عيب هم، زشت است، چه در ما و چه در ديگران.
هم چشم گشودن به روى «عيب خويش» فضيلت است،
هم چشم بستن به روى «عيب ديگران».
به فرموده حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم : انسان آن قدر عيب دارد كه پرداختن بهآنها او را مشغول به خود سازد و به عيبجويى ديگران نپردازد! اما دشوارىكار در اينجاست كه انسان عيب خود را هنر مىبيند و توجيهگر ضعفها وكاستيهاى خويش است.
راستى... چه بايد كرد؟
نشست و برخاستبا خبرگان عيب شناس و بصير كه حساس و دقيقند،مىتواند آينهاى باشد كه كاستيهاى ما را به ما بنمايد. اگر اهل دقتباشيم،گاهى اشارهها، كنايهها، نگاهها و برخوردهاى اهل نظر و محاسبه، حامل«پيام» است و مىتواند «خط» بدهد.
چه عيب دارد كه از دوستانمان بخواهيم عيوب ما را به ما تذكر دهند؟
نه از روى كين، بلكه با انگيزه تذكر و خيرخواهى،
نه به قصد ويران كردن، بلكه با هدف ساختن،
نه پيش ديگران و به قصد رسواسازى، بلكه خصوصى، در گوشى،برادرانه، دلسوزانه و اصلاح گرانه!
نه به عنوان ضربه، بلكه به صورت «هديه». آنگونه كه امام صادقعليهالسلام مىپسنديد و توصيه مىفرمود.
اينجاست كه «جهادى عظيم» لازم است و گذشتى فداكارانه از دوسوى : يكى آنكه تذكر مىدهد، ديگرى آنكه تذكر مىشنود.
جز انسانهاى با شهامت، كسى حاضر نمىشود كه خويشتن را درمعرض نگاههاى نقاد و كنجكاو قرار دهد و نتيجه را هم، هر چه بودبپذيرد! و جز انسانهاى ارزشى، كسى حاضر نمىشود كه به قصه خدمتبهدوست، بدون مجامله و كتمان و مداهنه، خطاهاى دوست صميمىاش رابگويد.
راستى كه يافتن چنين دوستانى دشوار است، و «تداوم دوستى» با اين اوصاف، دشوارتر!
«دشمنشناسى»، يكى از ضرورىترين شناختهاست، ولى دشمنىكردن با دشمن و دشمن دانستن او و هوشيارى در مقابل دشمنىهايش ازآن ضرورىتر است.
دشمن، تنها آن نيست كه به خاك ميهن ما تجاوز كند، يا نقشه قتل ونابودى ما را بكشد، يا اموال ما را بدزدد.
آنكه «گوهر يقين» را مىربايد و به جاى آن «ترديد» و «شك»تحويلمان مىدهد، دشمن ماست.
آنكه «احساس مسؤوليت» را از ما مىگيرد و در عوض، «بىخيالى»تزريق مىكند، دشمن است.
آنكه «توكل» ما را غارت مىكند و بذر «بىاعتمادى» به وعدههاى خداو پيغمبر را در مزرعه جانمان مىپاشد، دشمنى ديگر است.
دشمن، دشمن است. دوست پنداشتن دشمن و ناتوان و ناچيز شمردنآن، غفلتآور است و موجب خنجر خوردن از پشت مىشود.
از دشمن صريح و روياروى كمتر ضرر مىبينيم، تا دشمن پنهان و دور رو.(١٠) .
آنكه آشكارا خود را دشمن معرفى مىكند، كم خطرتر از دشمنى استكه شعار دوستى مىدهد و دشمنى خود را پوشيده مىدارد و نقاب دوستى وخيرخواهى به چهره مىزند.(١١)
هم شناخت دشمن ضرورى است، هم آشنايى با شگردها و شيوههاىدشمنىاش.
در حديث است از قول اميرالمؤمنينعليهالسلام كه فرمود :
«بزرگترين دشمن، دشمنى است كه مكر و كيد خويش را بيشتر پنهانسازد».(١٢) .
و آيا با «تسويلات» نفس و «وسوسهها»ى آن آشناييد؟
با دشمن نفس، صلح كردن ننگ است چون در همه حال، با خرد در جنگ است
هر چند سخن ز آشتى مىگويد خصمى است كه آتش بس او نيرنگ است
سادهلوح كسى است كه به تمنيات بىپايان و سيرىناپذير و نامحدود«نفس» و خواستههاى «دل»، سخاوتمندانه «آرى» بگويد!
«نفس اماره»، يك دشمن داخلى و خانگى است، از آن غافل نشويم!
نفس، گاهى انسان را از بالاترين مرتبه بر زمين مىزند و نعمت را بهنقمت و عامل «عروج» را به وسيله «سقوط» تبديل مىكند و مقام وشهرت را دامى براى صيد انسان مىسازد.
دستيافتن، به «مقام»، هميشه موجب خوشحالى نيست.
گاهى كسانى كه «بالا» مىروند، شديدتر زمين مىخورند و آسيبمىبينند.
آنكه نتواند «خود» را در پيچ و خم جاذبهها، لغزشگاهها، هوسها ووسوسهها حفظ كند و خود را نساخته باشد، هر چه «بالاتر» رود، سقوطشهلاكتبارتر و شكنندهتر است.
حضرت امامقدس سره فرمود :
«خدا نكند قبل از آنكه انسان خودش را بسازد، دنيا به او روى آورد.»
و چه سخن شگفت و هشدار دهنده و سازندهاى!
گاهى براى بعضىها، كنار بودن از صحنه مقامها، مسؤوليتها و رياستهامفيدتر و خوشعاقبتتر است، زيرا اگر مطرح و مشهور شوند، ظرفيت«شهرت» و «مقام» را ندارند و «خود» را گم مىكنند، بخصوص اگر رهصدساله را يكشبه طى كرده باشند و عنوان و نام و آوازهاى را كه ديگران بهطور طبيعى از رهگذر يك عمر تلاش و رنج و فداكارى به دست مىآورند،اينان در «جوانى» و آغاز راه و بدون طى آن مراحل كسب كرده باشند. بهنوعى «دولت مستعجل» و ميوه زودرس و شكفتن نابهنگام!
سعدى گويد : «هر چه زود بر آيد، دير نپايد.»
اين اشاره، به همان سرنگونى فواره است و فرودى كه در پى هر فرازاست و سقوط و هبوطى كه پساز «عروج بيجا» و «صعود بى هنگام» ديدهمىشود.
اين كه نام و عنوان انسان بر سر زبانها بيفتد، براى حاشيهنشينان وناظران، وسوسهانگيز است و براى ناموران، جادهاى لغزنده و سكويى بر لبيك پرتگاه...
چه اصرارى به مطرح بودن و مشهور شدن؟ آفات و خطرات آن رانمىبينيد؟
گمنامى نعمتى است كه تنها گرفتاران «شهرت» و دردسرها و عوارض«معروف شدن» به ارزش آن واقفند.
بيچاره آنان كه شب و روز در تلاشند تا مشهور شوند.
آنگونه كه يك باغبان، بوستانهاى سرسبز و گلهاى شاداب تربيتمىكند،
و آنگونه كه يك كشاورز نمونه، مزرعه خود را به بهترين صورتمطلوب در مىآورد،
و آنسان كه يك اسبسوار، اسب خودش را به حركتهاى مناسب و بجاو انعطاف پذيرى در مواقع مختلف و لازم، عادت مىدهد،
انسان هم بايد به عنوان باغبان دل و جان، به «تربيتخويش»بپردازد.
آنچه در فرهنگ دينى ما به نام «تاديب نفس» مطرح است، همينادب كردن و تربيتخويشتن است.
مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان كه محتاجتريم.
مگر هميشه بايد به كار و رفتار اين و آن دقت كرد و خوب و بد راشناخت و تذكر داد و داورى كرد؟ خودمان هم بىنياز از تذكر يا «ارزيابىخويش» نيستيم.
به يك نمونه از روشهاى تعليمى و خودسازى از زبان حضرت علىعليهالسلام دقت كنيم كه فرمود :
«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك»(١٣)
براى نشان دادن اينكه خودت را ادب و تربيت كردهاى، همين كافىاست كه از آنچه در ديگران بد و ناپسند مىدانى، اجتناب و پرهيز كنى.عجبا!... اين حرف را سعدى هم به بيانى ديگر، از قول لقمان حكيم چنينآورده است :
«لقمان را گفتند : ادب از كه آموختى؟
گفت : از بىادبان! هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، ترك آن را برخودم لازم ديدم.»(١٤)
حال، مىتوانيم به خودمان نمره و امتياز بدهيم :
آيا واقعا از آنچه در ديگران زشت و ناپسند مىدانيم، پرهيز مىكنيم؟مثلا اگر كسى به ما بىاعتنايى كند، يا پشتسر ما حرف بزند، يا نوبت ما راغصب كند، ناراحت مىشويم و اگر در ايام امتحان يا هنگام مطالعه، كسىمزاحم ما شود، او را بىفرهنگ و بىتعهد مىدانيم.
خودمان چگونهايم؟... آيا مواظبيم كه نسبتبه ديگران بىاحترامى وبىاعتنايى و غيبت و حقكشى و مزاحمت نداشته باشيم؟
مراعات اين، نشانه «ادب» از ديدگاه حضرت علىعليهالسلام است.
اگر صفتى ناپسند است، در همه و از همه زشت است، حتى اگر در خودما باشد.
مگر ما با ديگران چه فرقى داريم؟
برخورد «كريمانه» با ديگران، مرتبهاى والاتر از كمال روحى را نشانمىدهد ونشانه عظمتروحى وهمتبلنداست واين يك«هنر بزرگ»است.
هنر آن نيست كه بدى را با بدى، تندى را با تندى و خشونت را بارفتارى خشنتر، پاسخ دهى.
اگر «ظرفيت روح» و «كرامت نفس» داشتى و توانستى پرخاشها وخشونتهاى ديگران را با «متانت» و «نرمش» جواب دهى، آنگاه لذتپيروزى بدون لشگر و ياور را خواهىچشيد و عقبنشينى حريفراخواهىديد.
امام سجادعليهالسلام از خدا توفيق مىطلبد كه در برابر نيرنگبازى وفريبكارى ديگران، خيرخواهانه برخورد كند و با آنان كه كنارهگيرى وجدايى پيش مىگيرند، احسان و نيكى كند و به محرومكنندگان بخششكند، با قطع رحم كنندگان صله رحم داشته باشد، نسبتبه كسانى كه او را«غيبت» مىكنند، ياد نيكو داشته باشد و به جاى افشاى عيوبشان،خوبيهايشان را بازگويد، از خوبىها تشكر كند و از بديها چشم بپوشد...(١٥)
اين، همان برخورد «كريمانه» است كه هنر مردان بزرگ و روحهاىمتعالى و جانهاى پاك شده از غرور و منيت است و روح معاشرت زيبا درجامعه مكتبى است.
اگر كسى به تو بىمهرى و بىاعتنايى كرد، يا از تو به احترام ياد نكرد، ياخوبيهاى تو را ناديده گرفت، هم مىتوانى بىاعتنايى و بىحرمتى وناسپاسى كنى، كه همان «مقابله به مثل» است و از همه كس بر مىآيد،هم مىتوانى ضعف و خطاى او را ناديده بگيرى، احترام كنى، خوبيهايشرا بگويى و تقدير كنى، كه اين رفتار، «برخورد كريمانه» و يك «هنر» است.
اين است كه مانند يك تابلوى هنرى، جاودانهمىدرخشدوماندگاراست.
_____________________
پي نوشت ها :
١) امام صادقعليهالسلام : «احب اخوانى الى من اهدى الى عيوبى».
٢) امام صادقعليهالسلام : «تواضعوا لمن تعلمونه العلم و تواضعوا لمن طلبتم منهالعلم» (اصول كافى، ج ١، ص ٣٦).
٣) رب كلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة. (نهجالبلاغه، فيض الاسلام، حكمت٣٧٣).
٤) لسان العاقل وراء قلبه وقلب الاحمق وراء لسانه. (نهج البلاغه، فيضالاسلام،حكمت٣٩).
٥) مضمون كلام حضرت علىعليهالسلام : «الكلام فى وثاقك مالم تتكلم، فاذا تكلمتبه صرت فى وثاقه». (نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت ٧٣٧).
٦) امثال و حكم، دهخدا، ج٣، ص١٣٣٢.
٧) رهنمون، غلامحسين ذوالفقارى، ص٤٤٧.
٨) سير، يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چه قدر بد بويى گفت از عيب خويش بىخبرى زين ره، از خلق، عيب مىجويى.
٩) از صحبت دوستى به رنجم كاخلاق بدم حسن نمايد كو دشمن شوخ چشم دانا تا عيب مرا به من نمايد؟
١٠) در شناخت منافقين، به «سوره منافقون» رجوع شود. نيز به خطبه ١٨٥ نهج البلاغه درتوصيف منافقان.
١١) اخاف عليكم كل منافق الجنانعالم اللسان، يقول ما تعرفون و يفعل ماتنكرون. (نهجالبلاغه، صبحى صالح، نامه ٢٧، به نقل از پيامبر اكرم).
١٢) اكبر الاعداء اخفاهم مكيدة (الحياة، ج١ ص١٣٣).
١٣) نهج البلاغه، صحبى صالح، حكمت ٤١٢.
١٤) گلستان سعدى.
١٥) دعاى مكارم الاخلاق، صحيفه سجاديه، دعاى٢٠.
در كنار عقيده به «مبدا»، باورداشت «معاد»، عمدهترين عاملسازنده است. در اين بخش، نگاهشفاف و روشنترى داريم به ادامه«مسير حيات» و واپسين منزلهستى، كه مرحله برداشت از كشتو كار دنيوى است. همين باور استكه زندگىها را معنى مىدهد وحيات را هدف دار مىسازد و ازپوچى مى رهاند.
كوتاهى يا بلندى عمر، هيچ يك به تنهايى نشان «ناكامى» يا«كاميابى» نيست.
عمر انسان، يعنى مجموعهاى از نيروها، عملها، امكانات، نيتها وخصلتها كه در برههاى از زمان، از انسان سر مىزند، عمر يعنى «فرصتعمل»، «ميدان تلاش»، «امكانات وجودى».
عمر هر كس، سير و حركتى استبه سوى مقصد و هدفى در زندگى.
اينكه قطار عمر، با چه سرعتى حركت كند و چه مدت در راه باشد، مهمنيست. مهمتر از اصل حركت، جهت و سمت و سوى حركت است.
گرچه «عمر طولانى»، خواسته و آرزوى همه است، ولى اگر نهايت آن بهسقوط و دوزخ و عذاب باشد، چه؟
اگر عملكرد عمر، هيزم بيشترى براى دوزخ ابدى فراهم كند، چه؟
اگر در لحظه لحظه عمر، بار گناه بيشتر شود، چه؟ آيا اينجا هم «طولعمر» مطلوب است؟
در ديد فرزانگان، عمرى كه به سراشيبى جهنم مىرود، هر چه كوتاهترباشد، بهتر است، چون وزر و بال و گناه كمترى به بار مىآورد.
حضرت زين العابدينعليهالسلام در دعاى «مكارم الاخلاق» چنين نيايشمىكند :
«خدايا!... اگر عمرم در مسير طاعت تو صرف مىشود، عمرم را طولانىبگردان، و اگر عمرم چراگاه شيطان است، پيش از آنكه بر من خشمبگيرى، جانم را بگير.»(١)
اين هم نوعى آيندهنگرى و مالانديشى است.
نيرويى كه در دست و پا و چشم و گوش و زبان دارى،
خرد، هوش و استعدادى كه در درونت نهفته است،
عاطفه، محبت و دوست داشتنى كه بعد لطيف روح تو را مىسازد، همهو همه «امانت» است.
با اين وديعههاى الهى چه بايد كرد، تا صاحب اصلى امانت، ما را«امين» بشناسد و لايق استمرار اين امانتدارى بداند؟
«تندرستى» هم نعمتى است، كه تا گذرت به بيمارستان نيفتد وبسترى نشوى، قدرش را نمىدانى.
«فراغت» هم موهبت ديگرى است كه اغلب افراد، تا مشغول و گرفتارنشوند، سرمايه بودن آن را نمىدانند.
«زندگى» هم يك نعمت است، نعمتحيات!
آنان كه در يك حادثه، يا به صورت طبيعى جان مىبازند،
آنان كه از مرحله جوانى، به سالخوردگى و از كار افتادگى مىرسند،
آنان كه هر چه مىدوند نمىرسند و هر چه مىكوشند، آرامش و آسايشنمىيابند،
همه يك «فرصت» را از دست مىدهند.
چرا تا اين فرصتهاهست، ناشناخته است و چون از دست مىرود،قدرش معلوم مىشود؟
اين نيز يكى از رازهاى زندگى و اسرار خلقت است و معماى شگفتدنيا و عمر و زندگى را انسانهاى معدودى مى توانند بگشايند.
ولى... هدف وحى و بعثت و اديان، آن بوده كه همه در سايه نورانيتايمان، موفق به گشودن اين راز و كشف اين معما شوند.
اين كه كودكان به سرعت جوان مىشوند و جوانان به سرعت، اين بهاررا خزان زده مىبينند و به فصل ميان سالى و سپس پيرى مىرسند، از آن«آسانهاى دشوار» است، معماى سختى است، اما «آسمان نما»!
جوانى يك جاده بىانتها نيست!
پلى استبراى عبور، كه هيچ كس را درنگ در آن نيست.
اما چه كسانى همين مفهوم به ظاهر ساده ولى دشوار را درك مىكنند؟
«غفلت از گذران عمر»، دليل همين نشناختن راز و ناگشوده بودن اينمعماست. عمرمان اگر همچون يك مسابقه باشد، فرصتها پاسى استكه به ما مىدهند، به شرط آنكه آن را خراب نكنيم.
بگذشت زمان، دستبه كارى نزدى برگردن لحظهها مهارى نزدى
صد توپ زدى تمام را كردى «اوت» صد «پاس» گرفته، «آبشار»ى نزدى
ما همه از سرمايهداران بزرگيم و سرمايه ما نيز، همين «عمر» است.
بيشترين خسران و زيان آدمى به جهت نشناختن و سود نبردن از آناست. يك لحظه غفلت، آن را به تاراج تباهى مىدهد، بيهوده از كفمىرود و چه حسرتها كه در آينده بر آن مىخوريم.
خدا چرا به «عصر» قسم خورده است؟
آيا تشبيهكنندگان وقت و فرصتبه «طلا»، جفا نكردهاند؟ عمر كجا وطلا كجا؟ اگر قدر اين كيميا را بدانيم، برتر از طلاست و اگر قدر نشناسيم،بىارزشتر از سنگ و كلوخ مىشود.
آب رفته، اگر به جوى برگردد و تير رها شده اگر به كمان برگردد، سخنگفته شده نيز، اگر به دهان باز گردد، عمر رفته هم برمىگردد.
ولى... نه عمر به ما باز مىگردد، نه آب رفته به جوى، نه تير رها شده بهكمان و نه سخن به دهان!
چه گريزانند و فرارى، اين فرصتهاى چموش و ناآرام، مگر آنكهرامشان كنى و تحت اختيار بگيرى. اگر قلب و چشم و گوش و دست وزبان، نيازمند كنترل است، وقت و فرصت، بيشتر!
ما همه رفتنى هستيم و دنيا مسافرخانه موقت ما رهگذران است.
بايد جامه عاريتحيات را بر زمين نهاده، از اين «اقامتگاه موقت»بساط را جمع كرده، به مرحله «آخرت» قدم گذاريم. آيا براى آن لحظهوداع، فكرى كردهايم؟
ديروز، كودكى بوديم، به بازيچه مشغول.
و اگر امروز، جوانى باشيم غافل، فرداى پيرى و شكستگى و ضعف وبىحوصلگى چه خواهيم بود؟!
نه مىتوان چرخش نوار عمر را متوقف كرد، نه زمان را مىتوان ازحركتباز داشت. فرزانه خردمند، كسى است كه با حركت و گذشت زمان وچرخش سريع نوار عمر، بيشترين بهرهها را ببرد.
تا مىتوان بر زمان چيره شد، چرا مغلوب زمان شويم؟
درد بشريت امروز، بىخيالى نسبتبه آينده ابدى خويش است، يعنى«نقد انديشى» و «آخرت فراموشى».
از گذشت زمان، از فرار فرصتها، از روز شدن شب و شب شدن روز، ازديروز شدن امروز، از پارسال گشتن امسال، بايد «عبرت» گرفت.
بايد از ظاهر دنيا با ديده بصيرت به حقيقت جهان نگريست، تا«آينده» ما به حسرت «گذشته» صرف نشود، و «امروز» ما به اميد «فردا»...
دنيا، «ريل» بلند و قديمى است كه قطار «زمان» از آن مىگذرد.
ما هم «مسافر»يم، از روستاى دنيا، به شهر آخرت!
شگفتا كه از ياد مىبريم مسافر بودن خويش را و مبدا و مقصد را ومسير و توشه راه را، كه ناگهان قطار مىايستد و ما را در اولين ايستگاهآخرت پياده مىكند.
حسرت از آن كسانى است كه بىتوشه به اين سفر آمدهاند و كوپه قطاررا كه «مقر موقت» است، «منزلگاه دائمى» مىپندارند.
راستى... مگر دنيا جز اين است؟
پلى است كه بايد از آن گذشت.
مسافرخانهاى است موقت، و وطن اصلى انسان جاى ديگر است.(٢) .
انسان، اين نى بريده از نيستان، روزگار وصل خويش را بايد در «جناتعدن»، در «بهشت رضوان»، در «جوار حق» جستجو كند، نه در اينخاكدان تيره.
اگر دنيا مزرعه است، محصول آن در آخرت به دست مىآيد.
دنيا يك «امكان» و «فرصت» و يك «زمينه» است كه در اختيار مردمگذاشته شده، تا براى «انسان» شدن، براى تعالى روح و رشد معنوى و براىعبوديت از آن استفاده شود.
آيا ايوان مدائن، آيينه عبرت نيست؟
آيا قصرهاى قيصرها و كاخهاى خسروها و خاقانها و كسرىها، سندبردگى دنيا نيست؟
البته كه مردم فرزند دنيايند و فرزند را نبايد بر محبت مادر، ملامت كرد!ولى... هنر در رهاشدن از جاذبه اين محبت و قرار گرفتن در مدار محبتقوىتر است.
«تو كاخ ديدى و من خفتگان در دل خاك،تو نقش قدرت و من نعش ناتوان ديدم. تو تاج ديدى و من تخت رفته بر تاراج،تو عاج ديدى و من مشت استخوان ديدم. تو سكه ديدى و من در رواج سكه، سكوت،تو حلقه، من به نگين نام بىنشان ديدم. تو آزمندى فرعون و من نياز حكيم...»
بالاخره اينكه بندگى پول و بردگى هوس و غلامى دنيا، در شان انساننيست، انسانى كه برتر از زر و سيم و عزيزتر از قدرت و شهرت است.
وقتى انسان به بهشت مىارزد، چرا خود را به كمتر از آن بفروشد؟ مگرمفهوم «ان الانسان لفى خسر...» جز اين است؟ چرا ذوب شدن و آب شدنو فرورفتن در كوير؟...
عيساى مسيحعليهالسلام فرموده است :
«دنيا را پروردگار خود نگيريد، تا دنيا هم شما را بنده خود نسازد».
راستى... دنيا براى تو آفريده شده است، يا تو براى دنيا؟ يعنى كدام يكبايد خرج ديگرى شود؟ تا «هدف» چه باشد!
اينكه «دنيا» خوب استيا بد، نكوهيده استيا پسنديده، بسته به ايناست كه دنيا را چه بدانى و براى چه بخواهى!
اگر دنيا، وسيله رشد تو گردد و از آن همچون نردبانى براى ترقى روح،سكويى براى پرواز، ابزارى براى عمل آخرت استفاده كنى، بسيار همارزنده است.
اما اگر دنيا و تعلقاتش حجاب روحت گردد، بند پا و زنجير دستتشود،بارى بر دوشت گردد و تو را از حركت و رشد باز دارد، اينجاست كه دنيا،نكوهيده و زشت مىشود و اسارت آور و برده ساز، كه بايد به هر قيمتى ازچنگش برهى و از كمندش آزاد گردى.
امير مؤمنانعليهالسلام در نامهاى به سلمان فارسى، دنيا را چون مارى خوشخط و خال مىداند، با زهرى كشنده، كه عاقلان از آن مىگريزند و كودكانبه سويش جذب مىشوند.(٣)
امام صادقعليهالسلام دنيا را همچون آب دريا مىداند كه تشنه، هر چه از آنبيشتر بنوشد، تشنهتر مىشود تا آنكه هلاك گردد.
اگر اينگونه دنيا را بشناسى، دنيا را وسيله «خودسازى» خواهى ساخت،نه خود را فداى «دنيا سازى»!
از قديم گفتهاند كه : دنيا عجوزهاى است كه عروس هزار داماد است،همه را ناكام گذاشته و به كسى هم وفا نكرده است.
با اين حساب، دنيا پلى است كه بايد از آن گذشت، مقصد، آن سوىرودخانه است! در سايه ناپايدار اين دنيا نبايد به «استراحت» پرداخت.
تو از دنيا عزيزتر و ارجمندترى. اگر قيمتخويش را بشناسى هرگز خودرا به دنيا نخواهى فروخت. بهاى تو بسيار بيش از اين دنياست و اگر خود راجز به «بهشت» بفروشى، باختهاى! اين كلام اولياء الهى است، نه توصيفقلمى نويسنده.
اگر دنيا را بفروشى تا «دين» به دست آورى، در هر دو سود بردهاى.
ولى اگر دين را براى دنيا بفروشى، در هر دو زيان كردهاى. دنيا كه برايتماندگار نيست، آخرت را هم باختهاى، پس چه چيز دارى؟...
بارى... دنيا «مسافرخانه» است، نه اقامتگاه دائمى!
هيچ چيز به اندازه «مرگ»، براى آينده انسان، قطعى نيست!
شگفت اينكه از هيچ چيز هم به اندازه مرگ، «غافل» نيستيم.
دو موش سياه و سفيد، يعنى شب و روز، پيوسته در حال جويدنريسمانى هستند كه ما از آن، در چاهى آويزان شدهايم كه به «گور» منتهىمىشود.
اين ريسمان، «عمر» ماست. و... شب و روز، پيوسته در حال كاستن وفرسودن آنند.
«جوانى»، بهارى زودگذر است. عمرها خيلى زود مىگذرد، به سرعتابرهاى آسمان!
درست است كه بايد به زندگى «اميدوار» باشيم و هر كس به «اميد»زنده است، ولى غفلت از اين آينده حتمى و قطعى هم كار خردمنداننيست. وقتى مرگ فرا برسد، نه از پزشك كارى ساخته است، نه دارو ودرمان و طلسم و جادو و جنبل كارساز است و نه مهلتى براى تدارك وجبران.
«اى كه دستت مىرسد! كارى بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار!»
و اين «كار»، مىتواند خدمتبه مردم و ميهن باشد، يا تلاش روز ونيايش شب، يا فعاليت عملى و آموزشى، يا روشنگرى اجتماعى، ياخودسازى اخلاقى، يا ذخيرهسازى «عمل صالح» براى روز نياز.
به فرموده مولايمان علىعليهالسلام :
«مجهز و آماده و گوش به زنگ باشيد! نداى كوچ، در دادهاند،
اين قدر به دنيا دل نبنديد و توشه آخرت برگيريد،
گردنههايى سخت و منازلى هولناك در پيش داريد،
مرگ در چند قدمى شماست، با چنگالى آماده!
وابستگىهاى دنيايى را قطع كنيد و رهتوشه تقوا برداريد».(٤)
مرگ، دريچه ورود به دنيايى بزرگتر و شكستن حصار تنگ و محدوددنياست. پس از آن، نه فرصتبازگشتى است، نه مهلت عملى! آخرت وبهشت، خانهاى است كه با آن را دو دست «ايمان» و «عمل» مىسازى ودر آن ساكن مىشوى.
هر كار و گام و تلاش تو، بخشى از «آينده»ات را مىسازد.
تو، يا معمار بهشتخويشتنى، يا هيزمكش دوزخ خويش.
مرگ، لحظه «مهر خوردن» به پرونده اعمال است... پس نبايد از آنغافل بود!
وقتى حادثه در كمين است، «غفلت» گناه بزرگى است. خطر و حادثه درچند قدمى است. حادثهاى حتمى و ترديدناپذير! دير يا زود، بخواهيم يانخواهيم، بگريزيم يا بمانيم، گريبان ما را خواهد گرفت.
مهم آن است كه غافلگير نشويم و آمادگى برخورد و رويارويى با آن راداشته باشيم.
بناستبىخبر و ناگهانى ما را به مسافرت دور و دراز و برگشتناپذيرببرند. در اين سفر، عبور از گذرگاههاى خطرناك و گردنههاى سخت وپاسگاههاى تفتيش و بازرسى در پيش است. هيچ ايستگاه و مهمانسرا وبازار و قهوهخانه و پارك و چشمهاى هم در سر راه نيست. هر كس بايدآذوقه و رهتوشه و وسايل سفر و استراحتخود را با خود بردارد.
آيا آماده سفريد؟!
از سختىهاى اين راه طولانى و دشوار، كسى خبر داده است كه آنسوى «ديوار مرگ» را هم مىديد و از دوره برزخ و قيامتخبر داشت، يعنىحضرت علىعليهالسلام كه مىفرمود : اگر پردهها كنار رود، بر يقين من چيزىافزوده نخواهد شد. همين امام بزرگ، هر شب پس از نماز عشا، در كوفه وميان مردم چنين ندا سر مىداد تا همه مسجديان بشنوند :
«اى مردم!... آماده و مجهز باشيد! نداى كوچ سردادهاند. اين همه به دنياچسبيدن براى چيست؟ با بهترين رهتوشهها آماده كوچ باشيد. راهتانبه سوى معاد و گذرتان بر «صراط» است. هراسى بزرگ و منزلگاههايىمخوف بر سر راه است كه حتما بايد از آنها بگذريد...»(٥)
امام علىعليهالسلام فرمان «آماده باش» داده است. كجايند سربازان و پيروانآن امام؟
از پيامبر خداصلىاللهعليهوآلهوسلم پرسيدند : هوشمندترين و زيركترين مؤمنانكيست؟ فرمود :
«آن كه بيشتر به ياد مرگ باشد و براى آن آمادهتر باشد».(٦)
آنچه ما را از «مرگ» مىترساند، خرابى خانه آخرت است. آنچه سببچنگزدن و چسبيدن به اين «دنيا»ست، احساس «تهيدستى» در «روزمحاسبه» است.
وقتى راوى، از امام سؤال مىكند كه «چرا از مرگ مىترسم؟» حضرتپاسخ مىدهد :
«چون براى آن دنيا چيزى نفرستادهاى و خانه آخرت خالى است و هيچكس دوست ندارد از خانه آباد، به ويرانه كوچ كند!».
وقتى آخرت، بازتاب اعمال دنياست و مردم در قيامت، محصول زراعتدنيا را «برداشت» مىكنند، ترس كسانى كه در «فصل كشت»، چيزى براىآن روز نكاشته و بذرى نيفشاندهاند، طبيعى است!
عدهاى مشتاق هجرت از اين خاكدان به سراى جاويدند.
عدهاى را هم كشان كشان و به زور، مىبرند.
انبيا آمدهاند تا شوق رفتن و جذبه كوچ به آن خانه و منزل را در دلهاپديد آورند، رفتنى عاشقانه و اميدوار، نه ترسان و به زور!
اگر «آن جهانى» باشى و براى «آن جهان» كار كرده باشى و بدانى كه«نعيم مقيم» و «خلد برين» چشم به راه توست، بىصبرانه در انتظار آن«لحظه موعود» خواهى بود، آنگونه كه علىعليهالسلام مشتاق رفتن بود وحسينعليهالسلام هر چه به آن لحظه نزديكتر مىشد، چهرهاش شادابتر وبرافروختهتر مىشد.
شهيدان، با روحيه «شهادتطلبى» به اين مرحله مىرسند كه احساسمىكنند «جامه تن» بر «اندام روح» آنان تنگ است و «ماندن» را زير آوارماديات ماندن مىشمارند، از اين رو شوق پرواز دارند.
«جان عزم رحيل كرد، گفتم كه مرو! گفتا : چه كنم؟ خانه فرو مىريزد!».
و... خدا نكند كه زير آوار جاذبههاى ناپايدار دنيا «مدفون» شويم.
خواستها و آرزوهاى كوچك، در برابر «آرمانهاى بزرگ»، رنگمىبازد و حقير جلوه مىكند.
مثل يك بركه آب، كه در برابر اقيانوس، چيزى به شمار نمىآيد،
يا يك باغچه كوچك، كه در مقابل جنگلى بزرگ، بسيار ناچيز است.
انسانها هم از نظر روح و فكر و ايده و آرمان چنيناند.
اگر بخواهيم مشكلات كوچك، ما را از پاى در نياورد و ارادههايمان راسست نكند، راهى جز طرح «آرمانهاى بزرگ» نيست. اگر افكار بلند را بهجوانانمان القا كنيم، به اين زودى اسير انديشهها و هوسهاى حقيرنمىشوند.
گرايش به ارزشها هم نسبى است. هر چه ارزشهاى متعالىتر، طرح والقا شود، آنچه بىارزش يا كم ارزش است، در نظرها حقير مىآيد. كسى كهفقط پيش پاى خود را بنگرد، از «آيندهنگرى» و «آفاق ابدى» محروممىشود. كسى هم كه تنها به «لذت امروز» بينديشد، هرگز براى رسيدن بهلذت و نعمت ابدى تلاش نمىكند.
اينكه نهايت ديد بعضىها «دنيا»ست و در مقابل، بعضىها هم بهچشمانداز وسيع و بىنهايتى همچون «آخرت» چشم مىدوزند و دنيا باهمه فريباييها و جاذبههايش نمىتواند براى آنان دام و بند شود، ريشه درهمين نگرش دارد. تا انسان چه عينكى به چشم خود زده باشد،نزديكبين يا دوربين!(٧)
پيامبران مبعوث شدهاند تا اين «وسعت ديد» را به انسانها ببخشند وبه تعبير ديگر : آمدهاند تا مردم را از «تنگناى دنيا» به «وسعت آخرت»بكشانند و به چشمهاى نزديكبين، ديد و بينشى عطا كنند كه افقهاىدورتر را، پس از مرگ را، آخرت را، بهشت و دوزخ را هم بتواند ببيند.
براى آنكه حقير و اسير نشويم، بايد «آرمان بزرگ» و «همت والا»داشته باشيم.
انديشيدن به «سود» و محاسبه «منافع»، نشانه خردمندى است، امااگر سود كم با سود زياد رقابت كند و منافع محدود و گذرا با منافع نامحدود وبىپايان در تعارض قرار گيرد، خردمندى در اينجاست كه خود را نشانمىدهد.
آنكه «منفعت فعلى و اندك» را بر «منافع بىشمار در آينده» ترجيحدهد، خردمند نيست. و آنكه «لذت و راحت ابدى» را بر «لذتگذرانكنونى» برترى دهد، عاقلتر است.
كار دنيا و آخرت نيز از همين مقوله است. داشتن يك زندگى ارزشى وتقوايى، هر چند سخت و محدود كننده است و اغلب با تمايلات نفسانى ماناسازگار است، ولى اگر اين شيوه، كه با «مهار نفس» و كنترل تمنيات وتمايلات همراه است، «اجر بىپايان» و «نعمت ابدى» و «رضاى الهى» رادر پى داشته باشد، مىارزد و معاملهاى پرسود است.
از آن طرف، اگر كامجويىهاى حرام، بهرهمندىهاى ناروا، درآمدهاىنامشروع، زندگى گناه آلود و پرداختن به عيش و لذت نفسانى، حتى درهمه عمر - كه بالاخره محدود است و «خط پايان» دارد - رنج ابدى و عذابجاودانگى آخرت را در پى داشته باشد، آيا مىارزد؟
«عاقل آن است كه انديشه كند پايان را».
از اين جهات، «دنيا» و «آخرت» اصلا قابل مقايسه نيستند. كودكانهاست اگر انسان براى «خوشى موقت دنيا»، «عذاب ابدى آخرت» را براىخود فراهم كند.
ولى... همه كودك راهيم و كودكانه كار مىكنيم، اگر به سرانجام گناهنينديشيم و به خاطر خواسته «خود»، «خدا» را از خويش ناراضى كنيم.
«رضايتحق»، برترين گوهرى است كه مىتوان به دست آورد.
گاهى براى كسب «رضاى او» بايد به نفس خويش «نه» بگوييم و اينيك مبارزه دشوار است، «جهاد اكبر» است.
ولى به خاطر آثار و پيامدهايش مىارزد،
آرى، رسيدن به «رضاى الهى»!...
تبديل دنيا به آخرت
آخرت، ميوه درختى است كه در دنيا مىكارى.
تلخى دوزخ، يا شيرينى بهشت، هر دو رهاورد «نيت» و «كار» تو در اينجهان است.
دوستان آخرتت هم در همين دنيا برگزيده مىشوند.
اينجا با هر كس و هر گروه كه پرواز كرده باشى، آنجا هم با همانهامحشور مىشوى. پس «دوست گزينى» در دنيا، ثمره آن دنيايى هم دارد.آخرتت را هم در همين دنيا و با همين دنيا بايد بسازى. مهندس و كارگرشخودت هستى. فكر، اراده، تصميم، عمل و... ابزار دنيوى تو براى ساختن«آتيه»اى است كه تو سازنده آنى!
نسبت اين جهان به سراى جاودان آخرت، همچون رحم مادر نسبتبهعرصه پهناور گيتى است.
اينجا، دوره «مقدماتى» را طى مىكنيم، تا به آن مرحله «نهايى» راهپيدا كنيم.
تو اگر بخواهى، مىتوانى حتى «دنيا» را تبديل به «آخرت» كنى و«ماديات» را به «معنويات» مبدل سازى. فقط بايد «جهت» و «نيت»درستباشد. به فرموده مراد و پيرمان، حضرت امامقدس سره :
«اگر انسان ساخته شود، همه چيز به صورت «معنويت» در مىآيد...».
اين، براى كسانى فراهم است كه به «لقاءالله» اميد و ايمان و باور داشتهباشند و دنيا را ابزار ساختن آخرت سازند. و الا... آن كس كه با قيچىمادهگرايى و دنياانديشى، ارتباط دنيا و آخرت را قطع مىكند و نسبتبهمعاد و ابديت آن جهان و «جنت و نار» و «بهشت و دوزخ» بىاعتقاد وبىاعتناست، در كپسول سياه و عفن «دنيا» مىماند و مىگندد.
اقبال لاهورى مىگويد :
«مذهب زنده دلان، خواب پريشانى نيست، از همين خاك، جهان دگرى ساختن است!».
بايد محدوده دنيا را به نامحدودى آخرت، پيوند زد و از اين ظلمتكده،نقبى به «روز» زد، تا زندگى سرشار از فوز و فلاح گردد.
براى ربط دنيا و آخرت، در پى كدام «حلقه» بايد بود و به كدام «رشته»بايد چنگ زد؟...
خانه آخرت در همين دنيا ساخته مىشود. معمار آن نيز خودمانيم ومصالح آن نيز عملهاى ماست.
«طاعت» و «عصيان»، سرنوشت ما را در آخرت رقم مىزند و جايگاه مارا در بهشتيا دوزخ تعيين مىكند.
گاهى از عوامل «پيدا»، بيشتر از عوامل «پنهان» حساب مىبريم. وهمين، مايه بسيارى از خطاها و لغزشها مىشود.
اگر در محفلى كه گرم صحبتى، ضبط صوتى جلوى تو بگذارند تاحرفهايت را ضبط كنند، يا دوربين عكاسى و فيلمبردارى را مشاهده كنىكه از چهره و رفتارت عكس و فيلم مىگيرد، فورى سخن خود را، يا قيافه وحركاتت را كنترل و جمع و جور مىكنى، چرا كه از ضبط شدن حرفى ناروا ياحالتى ناشايست، بيمناكى.
اين، همان حساب بردن از حسابگر ظاهر و چشم آشكار است.
اما چشم بصير و بيناى آنكه خلوتها را هم مىبيند، و گوش شنواى آنخداى سميعى كه «نجوا»ها را هم مىشنود و علم بىانتهاى آفريدگارى كهحتى از «سر درون» و «نيت قلبى» هم خبر دارد و «نامه نانوشته» را هممىخواند، چه مىشود و چرا به محاسبه نمىآيد؟
عقيده به «مبدا» و «معاد» و باورداشتن خداى «سميع و بصير»، كهسرلوحه دعوت همه انبياست، مهمترين نقش تربيتى و سازندگى را دارد.خانه دنيا كه در آن به طور موقت، عمر مىگذرانيم، نه بىصاحب است، نهبىحساب و كتاب، و نه بىناظر و مراقب!
خداوند، صاحبخانه است، ما نيز، مسافرى كه رو به «آخرت» نهادهايم.
شايد در قيامت، سختترين حالت، لحظهاى باشد كه «نامه عمل» وپرونده كارى را به دست انسان بدهند و ببيند كه سراسر سياه، گناه، خطا،هوس، عصيان، خودكامگى، غفلت، ستم، تضييع حقوق ديگران، قصور درانجام تكليف، دروغ و بهتان است.
مگر مىتوان به آخرت و محاسبه آن روز بزرگ و بهشت و دوزخ معتقدبود، و باز هم غافل و بىخيال، زندگى را «بازيچه» پنداشت و با «سرنوشتابدى» خود بازى كرد؟!
اين ترس و وحشت، براى گرفتارانى است كه پايشان در «باتلاقفساد» فرومانده و دامن جان و روحشان به گل و لاى معصيت آلوده است.
وگرنه... «آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است؟».
خوشا آنان كه آخرتشان بهتر از دنيايشان است،
و... باطنشان بهتر از ظاهرشان و عملشان بهتر از حرفشان!
پايان
____________________
پي نوشت ها :
١) دعاى ٢٠ صحيفه سجاديه : «عمرنى ما كان عمرى بذلة فى طاعتك، فاذا كانعمرى مرتعا للشيطان فاقبضنى اليك...».
٢) من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم.
٣) مثل الدنيا مثل الحية، لين مسها، قاتل سمها (نهجالبلاغه، صبحى صالح،نامه ٦٨).
٤) تجهزوا رحمكم الله فقد نودى فيكم بالرحيل... (نهجالبلاغه، فيض الاسلام،خطبه ١٩٥).
٥) بحارالانوار، ج ٦٨ ، ص ٢٦٣.
٦) همان، ص ٢٦٧.
٧) فرموده امام علىعليهالسلام چنين است : «انما الدنيا منتهى بصر الاعمى، لايبصر مماوراءها شيئا و البصير ينفذها بصره و يعلم ان الدار وراءها...» (نهجالبلاغه،صبحى صالح، خطبه ١٣٣).
فهرست مطالب
پيشگفتار 2
فصل اول : هستى، در نگاه عارفانه 6
افق روشن 6
در جستجوى راز بقا 8
در معبد هستى 10
معبر عشق خدا 13
آينه فطرت 16
شناخت گنج وجود 19
بندهاى يا آزاد! 21
سپاس، نشانه معرفت 23
فصل دوم : در قلمرو دل 26
مثل آينه 26
حفاظت از حريم دل 29
درياى دل، زورق زياد 33
تا زمزم يقين 36
چشم و گوش و دل 40
حجاب چهره جان 43
طعم محبت 46
مشكل كمبود ايمان 51
فصل سوم : خودسازى 56
چشمى ديگر و نگاهى ديگر 56
شكوفاندن گل وجود 59
خودسازى 62
خود فراموشان 65
گوهر اخلاص 68
از هيچ تا همه 70
بيمارىهاى اخلاقى 74
انگيزه پرورى 78
جمال درونى 80
در جستجوى راهنما 83
دستور زبان عرفان 88
نگارندگان خط باور 92
گل جوانى 95
شبهات و شهوات 99
معاصر با زمان 102
نگاه 105
مسند نشين قناعت 108
كيمياى خويشتن بانى 111
لحظه دشوار انتخاب 116
توبه، باز يافتن خود 120
در انتهاى كوچه نوميدى 124
بازگشتبه فطرت 127
نماز، تكيهگاه روح 130
زمان گمشده 134
شعبانيه 138
رمضان، فرصتشكوفايى 141
خط رابطه 147
مشق و سرمشق 150
پير جوانان و جوان پيران 153
فصل چهارم : سلوک اجتماعي 158
آيين همرهى 158
ميوه درخت دانش 162
سخن و سكوت 164
شعله عملسوز 167
نقادى خويشتن 171
دشمن كيست؟ 174
يك جرعه حكمت 177
فصل پنجم : منزل واپسين 181
كاميابى عمر 181
عبور از پل دنيا 186
قطعىترين آينده 189
از تنگناى دنيا، تا وسعت آخرت 193
تبديل دنيا به آخرت 196
فهرست مطالب 200