انسان کامل
نویسنده: شهيد مطهری
تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم.
الحمد للَّه رب العالمين بارئ الخلائق أجمعين و الصلوة و السلام علی عبد اللَّه و رسوله و حبيبه و صفيّه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا أبی القاسم محمد و اله الطيبين الطاهرين المعصومين.
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم :
( وَ اذِ ابْتَلی ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّی جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتی قالَ لايَنالُ عَهْدِی الظّالِمينَ ) .
موضوع بحث، انسان كامل از ديدگاه اسلام است. انسان كامل يعنی انسان نمونه، انسان اعلی يا انسان والا. انسان مانند بسياری از چيزهای ديگر، كامل و غيركامل دارد و بلكه معيوب و سالم دارد و انسان سالم هم دو قسم است : انسان سالم كامل و انسان سالم غيركامل. شناختن انسان كامل يا انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر برای ما مسلمين واجب است كه حكم مدل و الگو و سرمشق را دارد؛ يعنی اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم- چون اسلام میخواهد انسان كامل بسازد- و تحت تربيت و تعليم اسلامی به كمال انسانی خود برسيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است، چهره روحی و معنوی انسان كامل چگونه چهرهای است، سيمای معنوی انسان كامل چگونه سيمايی است و مشخِصات انسان كامل چگونه مشخصاتی است، تا بتوانيم خود و جامعه خود را آن گونه بسازيم. اگر ما انسان كامل اسلام را نشناسيم، قطعاً نمیتوانيم يك مسلمان تمام و يا كامل باشيم و به تعبير ديگر يك انسانِ ولو كامل نسبی از نظر اسلام باشيم
شناخت انسان كامل از نظر اسلام دو راه دارد : يك راه اين است كه ببينيم قرآن در درجه اول و سنت در درجه دوم، انسان كامل را- اگرچه در قرآن و سنت تعبير انسان كامل نيست و تعبير مسلمان كامل و مؤمن كامل است- چگونه توصيف كردهاند. ولی به هرحال معلوم است كه مسلمان كامل يعنی انسانی كه در اسلام به كمال رسيده است، و مؤمن كامل يعنی انسانی كه در پرتو ايمان به كمال رسيده است. بايد ببينيم قرآن يا سنت، انسان كامل را با چه مشخصاتی بيان كردهاند و چه خطوطی برای سيمای انسان كامل كشيدهاند. از قضا در اين زمينه، چه در قرآن و چه در سنت بيانات زيادی آمده است.
راه دوم شناخت انسان كامل، استفاده از بيانها نيست كه ببينيم در قرآن و سنت چه آمده است، بلكه اين است كه افرادی عينی را بشناسيم كه مطمئن هستيم آنها آنچنان كه اسلام و قرآن میخواهد ساخته شدهاند و وجود عينی انسانهای كامل اسلامی هستند؛ چون انسان كامل اسلامی فقط يك انسان ايده آل و خيالی و ذهنی نيست كه هيچ وقت در خارج وجود پيدا نكرده باشد؛ انسان كامل، هم در حد اعلی و هم در درجات پايينتر، در خارج وجود پيدا كرده است.
خود پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم نمونه انسان كامل اسلام است. علیعليهالسلام نمونه ديگری از انسان كامل اسلام است. شناخت علی، شناخت انسان كامل اسلام است اما نه شناخت شناسنامهای علی. گاهی انسان، علی را شناسنامهای میشناسد : نامش علی، پسر ابوطالب، ابوطالب پسر عبدالمطّلب، مادرش فاطمه دختر اسد بن عبدالعُزّی، شوهر فاطمه، پدر حسن و حسين، در آن سال متولد شد، فلان سال از دنيا رفت، چنان جنگهايی كرد. اينها شناختهای شناسنامهای است؛ يعنی اگر بخواهيم برای علیعليهالسلام يك شناسنامه صادر كنيم و به شناسنامه او آگاه باشيم، شناسنامهاش اينهاست. اما شناخت شناسنامهای علی، شناخت علی نيست، شناخت انسان كامل نيست. شناخت علی يعنی شناخت شخصيت علی نه شخص علی. در هر حدی كه شخصيت جامع علیعليهالسلام را بشناسيم، انسان كامل اسلام را شناختهايم و در هر حدی كه انسان كامل را عملًا- نه اسماً و لفظاً- امام و پيشوای خود قرار دهيم، راه او را برويم، تابع و پيرو او باشيم و كوشش كنيم كه خود را بر طبق اين نمونه بسازيم، [در همان حد] شيعه اين انسان كامل هستيم، چون الشّيعَةُ مَنْ شايَعَ عَلِيّاً شهيد [اول] در لمعه به مناسبتی اين حرف را میگويد و ديگران هم اين سخن را گفتهاند : شيعه يعنی كسی كه علی را مشايعت كند. يعنی انسان با لفظ شيعه نمیشود، با حرف شيعه نمیشود، با حب و علاقه فقط شيعه نمیشود؛ پس با چه چيز شيعه میشود؟ با مشايعت. مشايعت يعنی همراهی. وقتی كسی میرود و شما پشت سر و همراه او میرويد، اين را مشايعت میگويند.
شيعه علی يعنی مشايعت كننده عملیِ علی.
پس دو راه شناخت انسان كامل و همچنين فايده بحث از آن را دانستيم.
بنابراين، مسئله انسان كامل يك بحث فلسفی و علمیِ [محض] نيست كه [فقط] اثر علمی داشته باشد. اگر انسان كامل اسلام را از راه بيان قرآن [و سنت] و از راه شناخت پروردههای كامل قرآن نشناسيم، نمیتوانيم راهی را كه اسلام معين كرده برويم و يك مسلمان واقعی و درست باشيم و همچنين جامعه ما نمیتواند يك جامعه اسلامی باشد. پس ضرورت دارد انسان كامل و عالی و متعالی اسلام را بشناسيم
اينجا يك سؤال مطرح است كه اصلًا معنی كامل چيست ؟ انسان كامل يعنی چه؟.
در زبان عربی دو كلمه نزديك به يكديگر- نه عين يكديگر- داريم و ضد اين دو كلمه يك كلمه است؛ يعنی آن كلمه گاهی در ضد اين به كار میرود و گاهی در ضد آن. در فارسی حتی خود آن دو كلمه را هم نداريم، يعنی بجای آن دو كلمه فقط يك كلمه داريم. آن دو كلمه عربی يكی كمال است و ديگری تمام. گاهی در عربی كامل گفته میشود و گاهی تام و در مقابل هر دو، ناقص گفته میشود : اين كامل است و آن ناقص؛ اين تام است، تمام است و آن ديگری ناقص.
در يك آيه از قرآن هر دو كلمه آمده است :( الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتی )
امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم.
نفرمود : اتممت عليكم دينكم و همچنين نفرمود : اكملت لكم نعمتی. میگويند اگر چنين گفته بود، از نظر دستور زبان عربی درست نبود. حال فرق اين دو كلمه چيست؟ ما اگر فرق ايندو را نگوييم، نمیتوانيم بحثمان را شروع كنيم؛ يعنی شروع بحث ما، از دانستن معنی اين دو كلمه است.تمام برای يك شیء در جايی گفته میشود كه همه آنچه برای اصل وجود آن لازم است به وجود آمده باشد؛ يعنی اگر بعضی از آن چيزها به وجود نيامده باشد، اين شیء در ماهيت خودش ناقص است و میتوان گفت كه وجودش كسر برمیدارد : نصفش موجود است، ثلثش موجود است، دو ثلثش موجود است و از اين قبيل. مثلًا ساختمان يك مسجد كه بر اساس يك نقشه ساخته میشود احتياج به يك تالار دارد، تالار هم احتياج به ديوار و سقف و درب و شيشه و اجزاء ديگر دارد. وقتی همه آن چيزهايی كه اين ساختمان احتياج دارد- كه اگر آنها نباشد، نمیتوان از ساختمان استفاده كرد- فراهم شد، میگويند : ساختمان تمام شد. برای نقطه مقابل اين كلمه، كلمه ناقص را به كار میبريم. اما كمال در جايی است كه يك شیء بعد از آنكه تمام هست باز درجه بالاتری هم میتواند داشته باشد. اگر اين كمال برای شیء نباشد باز خود شیء هست، ولی با داشتن اين كمال يك پله بالاتر رفته است.
كمال را در جهت عمودی بيان میكنند و تمام را در جهت افقی. وقتی شیء در جهت افقی به نهايت و حد آخر خود برسد، میگويند تمام شد و زمانی كه شیء در جهت عمودی بالا رود میگويند كمال يافت. اگر میگويند : عقل فلان كس كامل شده است يعنی قبلًا هم عقل داشته، اما عقلش يك درجه بالاتر آمده است؛ علم فلان كس كامل شده است يعنی قبلًا هم علم داشت و از آن استفاده میكرد ولی اكنون علمش يك درجه كمالی را پيموده است. پس يك انسان تمام داريم كه در مقابل انسانی است كه از نظر افقی ناتمام است، يعنی اصلًا نيمه انسان است، كسر انسان است، مثلًا ثلث يا دو ثلث انسان است و به هرحال انسان تمام نيست. و انسان ديگری داريم كه انسان تمام هست ولی انسان تمام میتواند كامل باشد، كاملتر باشد و از آن هم كاملتر باشد تا به آن حد نهايی كه انسانی از آن بالاتر وجود ندارد برسد كه او را انسان كامل- كه حد اعلای انسان است- میناميم
تعبير انسان كامل در ادبيات اسلامی تا قرن هفتم هجری وجود نداشته است.
امروز در اروپا هم اين تعبير خيلی زياد مطرح است، ولی برای اولين بار در دنيای اسلام اين تعبير در مورد انسان به كار برده شده است. اولين كسی كه در مورد انسان تعبير انسان كامل را مطرح كرد عارف معروف، محيی الدين عربی اندلسی طايی است. محيی الدين عربی پدر عرفان اسلامی است؛ يعنی تمام عرفايی كه شما از قرن هفتم به بعد در ميان تمام ملل اسلامی سراغ داريد و از جمله عرفای ايرانی فارسی زبان، از شاگردان مكتب محيی الدين هستند. مولوی يكی از شاگردان مكتب محيی الدين است. او با اين همه عظمت، در مقابل محيی الدين از نظر عرفانی چيزی نيست. محيی الدين مرد عربی نژاد از اولاد حاتم طايی و اهل اندلس بود. همه مسافرتهای او در كشورهای اسلامی بود و در شام از دنيا رفت. قبر محيی الدين اندلسی شامی- كه به اعتبار مدفنش به او شامی میگويند- در دمشق است. او شاگردی به نام صدرالدين قونوی دارد كه بعد از محيی الدين، بزرگترين عارف شمرده میشود. اينكه عرفان اسلامی به صورت علمی، آنهم علم بسيار بسيار غامض درآمده است، محصول كار محيی الدين و شروح صدرالدين قونوی است.صدرالدين قونوی كه اهل قونيه در تركيه است، پسر زن محيی الدين بود؛ يعنی محيی الدين هم استادش بود و هم شوهر مادرش. مولوی معاصر صدرالدين قونوی است. صدرالدين در مسجدی امام جماعت بود و مولوی میرفت و به او اقتدا میكرد. افكار محيی الدين به وسيله صدرالدين قونوی به مولوی انتقال پيدا كرده است يكی از مسائلی كه اين مرد طرح كرد مسئله انسان كامل بود، ولی البته او از ديدگاه عرفان آن را طرح كرده است مخصوصاً يكی از سؤالاتی كه از محمود شبستری معروف، صاحب منظومه بسيار بسيار عالی و نفيس ادبی و كم نظير گلشن راز شده است در مورد انسان كامل است كه او هم با ديد عرفانی جواب داده است. پس اولين كسی كه با لفظ انسان كامل اين مسئله را طرح كرد و با ديد خاص عرفانی اين مطلب را بيان كرد، محيی الدين عربی است. ديگران هم انسان كامل را- هركسی از ديد خود- به شكلی بيان كردهاند. ما میخواهيم ببينيم كه انسان كامل از ديد قرآن چگونه انسانی است. بحث را از انسان تمام و انسان ناقص شروع میكنيم تا بتوانيم به مراحل بعدی اين بحث برسيم
آيا انسان سالم و انسان معيوب هم داريم؟ سلامت و عيب گاهی مربوط به تن انسان است. شكی نيست كه بعضی انسانها از نظر جسمی سالمند و بعضی معيوب و مريض، مثلًا نقص عضوی دارند : نابينا، كر و يا افليج هستند و امثال اينها. ولی اينها مربوط به شخص انسان است. هيچ توجه داريد كه اگر انسانی كور باشد، كر باشد، افليج باشد، بدشكل باشد، كوتاه قد باشد، شما اينها را برای او از نظر فضيلت و شخصيت و انسانيت نقصی نمیشماريد؟ مثلًا سقراط، فيلسوف يونان كه او را به اصطلاح تالی تلو پيغمبران حساب میكنند، يكی از بدشكل ترين مردم دنيا بود ولی هيچ كس بدشكلی را برای سقراط به عنوان يك انسان عيب نمیگيرد. يا مثلًا ابوالعلاء معرّی و طه حسين كور بودهاند؛ آيا اين كوری- كه نقصی در جسم و شخص اين افراد است- به عنوان يك نقص در شخصيت اين افراد شمرده میشود؟ نه، اينچنين نيست. اين مطلب دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد : شخصی دارد و شخصيتی، تنی دارد و روحی، جسمی دارد و روانی. حساب روان از حساب جسم جداست. اين كسانی كه خيال میكنند روان انسان صددرصد تابعی از جسم اوست، اشتباهشان همين جاست. اساساً آيا روان انسان میتواند بيمار باشد در حالی كه جسم او سالم است؟ اين خودش يك مسئلهای است. بنا بر نظر كسانی كه منكر اصالت روح هستند و تمام خواص روحی را اثر مستقيم و بلاواسطه سلسله اعصاب انسان میدانند، اساساً روان حكمی ندارد، همه چيز تابع جسم است؛ اگر روان بيمار باشد، حتماً جسم بيمار شده كه روان بيمار است و بيماری روانی همان بيماری جسمی است.
خوشبختانه امروز بيشتر اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم، از نظر تعداد گلبولهای سفيد و قرمز خون، ويتامينها و از نظر متابوليسم بدن و حتی از نظر اعصاب، سالمِ سالم باشد و در عين حال از نظر روانی بيمار باشد.
چطور بيمار باشد؟ مثلًا به قول امروزيها عقده روانی داشته باشد. واقعاً علم امروز به آدمی كه عقده روانی دارد، بيمار میگويد؛ يعنی در دستگاه روانی او اختلال پيدا شده است بدون اينكه اختلالی در دستگاه جسمی او پديد آمده باشد و لهذا اين نوع بيماريها را از راه جسم [نمیتوان درمان كرد، يعنی] راه معالجه اين بيماران روانی دواهای مادی نيست ، مثل كسی كه دارای عقده روانی تكبر است. امروز ثابت شده است كه تكبر واقعاً بيماری است، واقعاً اختلال روحی و روانی است. ولی آيا میشود يك دارو برای تكبر در داروخانه پيدا كرد؟ آيا میشود انسان يك قرص بخورد و تكبرش از بين برود و تبديل به يك انسان متواضع شود؟ آيا میشود به يك انسان قسیّ القلب و جلّاد (مثل شمر بن ذی الجوشن) يك آمپول بزنند و يا يك قرص بدهند تا تبديل به يك انسان عطوف، مهربان و باشفقت و رحمت شود؟ نه، معالجه برای او هست ولی معالجه او راه ديگری دارد.
حتی گاهی بيماری جسمی از راه روانی معالجه میشود، همچنان كه گاهی بيماری روانی از راه جسم معالجه میشود. مثلًا يك بيماری واقعاً جسمی است ولی با يك سلسله تلقينها و تقويتهای روحی- كه اين هم خودش داستانی دارد و يك مسئله عجيبی است- [معالجه میشود. اين مطلب] جزء دلايل قاطع بر اين است كه واقعاً انسان موجودی است مركّب از تن و روان، و روان انسان از تن استقلال دارد و يك تابع مطلق از تن نيست، همچنان كه تن تابع مطلق از روان نيست، ايندو در يكديگر اثر دارند. به قول حكما : النَّفْسُ وَ الْبَدَنُ يَتَعاكَسانِ ايجاباً وَ اعْداداً بدن در روان اثر میگذارد و روان در بدن، و بدن كار مستقل از روان انجام میدهد و روان هم كار مستقل از تن انجام میدهد. اين خودش دليل بر اين است كه دستگاه روانی انسان، خود يك دستگاه مستقل است.
ما در صحبت از انسان كامل قبل از اينكه وارد اصل بحث شويم، سخن از انسان سالم و انسان معيوب آورديم. اين مقدمه لازم بود [تا روشن شود كه مقصود ما] عيب و سلامت مربوط به جسم نيست؛ نمیخواهيم بحث پزشكی كنيم كه انسانی صددرصد سالم است كه اگر برود چكاپ كند معلوم میشود همه جهازات بدنش سالم است، اين بحث به ما مربوط نيست، ما اساساً به بدن كاری نداريم.
پس واقعاً ممكن است انسان از نظر روانی بيمار و معيوب باشد، همچنان كه ممكن است از اين نظر سالم باشد. قرآن اين اصل را پذيرفته است، میفرمايد :( فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً ) در دل و روحشان بيماری است. نمیفرمايد مثلًا چشمشان بيمار است. قلبی كه قرآن میگويد غير از قلب پزشكیای است كه [برای درمان آن] لازم است به طبيب قلب مراجعه كنيم. قلب در قرآن يعنی همان روح و روان انسان. درباره قرآن میفرمايد :( وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُر انِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ )
ما قرآن را شفا و رحمت برای مؤمنين فرستاديم. قرآن شفای مؤمنين است.
اميرالمؤمنين میفرمايد : الا وَ انَّ مِنَ الْبَلاءِ الْفاقَةَ از جمله بلايا و شدايد فقر است، وَ اشَدُّ مِنَ الْفاقَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ و از فقر بدتر، مريضی بدن است، وَ اشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ
و از بيماری تن بدتر و شديدتر، بيماری دل و قلب انسان است.
يكی از برنامههای قرآن، ساختن انسان سالم است و ماقبل از آنكه بخواهيم اين توقع را داشته باشيم كه انسان كامل باشيم يا به انسان كامل نزديك باشيم، بايد خود را از اين نظر كه اساساً انسان سالم يا انسان معيوب هستيم، [بشناسيم.]
بهطور اجمال ريشههای اصلی آنچه كه روح انسان را آفت زده میكند برايتان عرض میكنم. از نظر روان شناسی، محروميتها منشأ بيماريهای روانی میشود؛ يعنی منشأ بسياری از عقدههای روانی و بيماريهای روانی انسان، احساس مغبونيتها و محروميتهاست. میدانيد كه فرويد بهطور افراط تكيهاش روی اين موضوع است، خصوصاً در امر جنسی. به هرحال اين خود يك مسئله اساسی است كه محروميتهای انسان در او ايجاد بيماريهايی میكند. كينه چيست كه وقتی انسان احساس میكند نسبت به كسی حقد و كينه دارد، دلش میخواهد از او انتقام بگيرد و تا او را به خاك و خون نكشد نمیتواند آرام گيرد؟ اين حس انتقامجويی در انسان چيست؟.
آدم حسود وقتی خير و نعمتی را در ديگران میبيند، همه آرزويش اين است كه از او سلب نعمت شود؛ درباره خودش فكر نمیكند. انسان سالم، غبطه دارد نه حسد.
او هميشه درباره خودش فكر میكند كه جلو بيفتد. اگر يك انسان هميشه در اين فكر باشد كه خودش جلو بيفتد، سالم است. اين، دليل بر عيب نيست. اما اگر كسی هميشه در اين انديشه است كه ديگری عقب بيفتد بيمار است، مريض است. حتی شما میبينيد كه گاهی آدمهای حسود به مرحلهای میرسند كه حاضرند به خودشان صد درجه صدمه بزنند، بلكه به ديگری پنجاه درجه صدمه وارد شود
داستان خيلی معروفی در كتب تاريخ نقل میكنند : در زمان يكی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خريد. از روز اولی كه او را خريد، مانند يك غلام با او رفتار نمیكرد، بلكه مانند يك آقا با او رفتار میكرد. بهترين غذاها را به او میداد، بهترين لباسها را برايش میخريد، وسايل آسايش او را فراهم میكرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار میكرد، گويی پرواری برای خودش آورده است. غلام میديد كه اربابش هميشه در فكر است، هميشه ناراحت است. بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادی هم به او بدهد. يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت : من حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم، ولی میدانی برای چه اين همه خدمت به تو كردم؟ فقط برای يك تقاضا. اگر تو اين تقاضا را انجام دهی، هرچه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد و بيش از اين هم به تو میدهم. ولی اگر اين كار را انجام ندهی، من از تو راضی نيستم. غلام گفت : هرچه تو بگويی اطاعت میكنم، تو ولیّ نعمت من هستی و به من حيات دادی. گفت : نه، بايد قول قطعی بدهی، میترسم اگر پيشنهاد كنم قبول نكنی. گفت : هرچه میخواهی پيشنهاد كنی بگو تا من بگويم بله. وقتی كاملًا قول گرفت، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جای خاصی كه من دستور میدهم، سر مرا از بيخ ببری.
گفت : آخر چنين چيزی نمیشود. گفت : خير، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار را انجام دهی. نيمه شب غلام را بيدار كرد، كارد تيزی به او داد و با هم به پشت بام يكی از همسايهها رفتند. در آنجا خوابيد و كيسه پول را به غلام داد و گفت : همين جا سر من را ببر و هرجا كه دلت میخواهد برو. غلام گفت : برای چه؟ گفت : برای اينكه من اين همسايه را نمیتوانم ببينم. مردن برای من از زندگی بهتر است. ما رقيب يكديگر بوديم و او از من پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است. من دارم در آتش حسد میسوزم، میخواهم قتلی به پای او بيفتد و او را زندانی كنند. اگر چنين چيزی شود، من راحت شدهام. راحتی من فقط برای اين است كه میدانم اگر اينجا كشته شوم، فردا میگويند جنازهاش در پشت بام رقيبش پيدا شده، پس حتماً رقيبش او را كشته است، بعد رقيب مرا زندانی و سپس اعدام میكنند و مقصود من حاصل میشود! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقی هستی، چرا من اين كار را نكنم؟ تو برای همان كشته شدن خوب هستی. سر او را بريد، كيسه پول را هم برداشت و رفت. خبر در همه جا پيچيد. آن مرد همسايه را به زندان بردند. ولی همه میگفتند : اگر او قاتل باشد، روی پشت بام خانه خودش كه اين كار را نمیكند، پس قضيه چيست؟
معمايی شده بود. وجدان غلام او را راحت نگذاشت، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور گفت : من به تقاضای خودش او را كشتم. او آنچنان در حسد میسوخت كه مرگ را بر زندگی ترجيح میداد. وقتی مشخص شد قضيه از اين قرار است، هم غلام و هم مرد زندانی را آزاد كردند.
پس اين يك حقيقتی است كه واقعاً انسان به بيماری حسد مبتلا میشود. قرآن میفرمايد :( قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكّيها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها ) . اولين برنامه قرآن تهذيب نفس و تزكيه نفس است؛ پاكيزه كردن روان از بيماريها، عقدهها، تاريكيها، ناراحتيها، انحرافها و بلكه از مسخ شدنهاست
مسئله مسخ شدن خيلی مهم است. مسخ يعنی چه؟ شنيدهايد كه میگويند در ميان امم سالفه مردمی بودند كه در اثر اينكه مرتكب گناهان زياد شدند، مورد نفرين پيغمبر زمان خود واقع و مسخ شدند؛ يعنی به يك حيوان تبديل شدند، مثلًا به ميمون، گرگ، خرس و يا حيوانات ديگر. اين را مسخ میگويند. حال، اين مسخ به چه صورت است؟ آيا انسانها مسخ شدند يعنی واقعاً حيوان شدند؟ توضيحش را عرض میكنم : يك مطلب [مسلّم است] و آن اين است كه انسان اگر فرضاً از نظر جسمی مسخ نشود (تبديل به يك حيوان نشود) بهطور يقين از نظر روحی و معنوی ممكن است مسخ شود، تبديل به يك حيوان شود و بلكه تبديل به نوعی حيوان شود كه در عالم، حيوانی به آن بدی و كثافت وجود نداشته باشد. قرآن از( بَلْ هُمْ اضَلُّ ) سخن میگويد، يعنی از مردمی كه از چهارپا هم پست تر هستند. مگر میشود انسان واقعاً از نظر روحی تبديل به يك حيوان شود؟ بله، چون شخصيت انسان به خصايص اخلاقی و روانی اوست. اگر خصايص اخلاقی و روانی يك انسان خصايص و اخلاقیِ يك درنده بود، خصايص و اخلاقی يك بهيمه بود، او واقعاً مسخ شده است؛ يعنی روحش حقيقتاً مسخ و تبديل به يك حيوان شده است. جسم خوك با روح او تناسب دارد، و انسان ممكن است تمام خصلتهايش خصلتهای خوك باشد. اگر انسانی اين گونه باشد، از انسانيت منسلخ شده و در معنی و باطن و از ديد چشم حقيقت بين و در ملكوت واقعاً يك خوك است و غير از اين چيزی نيست. پس انسان معيوب گاهی به مرحله انسان مسخ شده میرسد. ما اينها را كمتر میشنويم و شايد بعضی خيال كنند اينها مَجاز است و ديرتر باورشان بيايد، ولی حقيقت است. شخصی میگويد : با امام زين العابدينعليهالسلام در صحرای عرفات بوديم. از آن بالا كه نگاه كردم، ديدم صحرا از حاجی موج میزند. به امام عرض كردم : ما اكْثَرَ الْحَجيجَ الحمدللَّه چقدر امسال حاجی زياد است! امام فرمود : ما اكْثَرَ الضَّجيجَ وَ اقَلَّ الْحَجيجَ
چقدر فرياد زياد است و چقدر حاجی كم است! آن شخص میگويد : من نمیدانم امام چه كرد و چه بينشی به من داد و چه چشمی را در من بينا كرد كه وقتی به من گفت : حالا نگاه كن، ديدم صحرايی است پر از حيوان، يك باغ وحش كامل كه يك عده انسان هم در لابلای اين حيوانها حركت میكنند. فرمود : حالا میبينی؟
باطن قضيه اين است. از نظر اهل باطن و اهل معنی، اين مسئله امری به واضحی اين چراغهاست. حال اگر ذهن متجدد مآب بعضی از ما نمیخواهد قبول كند، اشتباه میكنيم. در زمان خود ما افرادی بوده و هستند كه میتوانند حقيقت انسانها را درك كنند و ببينند.
انسانی كه مانند يك بهيمه و چهارپا جز خوردن و خوابيدن و جز عمل جنسی [فكر ديگری ندارد] و فقط در فكر اين است كه بخورد و بخوابد و لذت جنسی ببرد، اصلًا روحش يك چهارپاست و غير از اين چيزی نيست. واقعاً باطن و فطرت چنين انسانی مسخ شده است؛ يعنی خصلتهای انسانی- كه درباره آن توضيح خواهيم داد- و انسانيت بكلی از او گرفته شده و بجای آنها خودش برای خودش خصلتهای حيوانی و خصلتهای بهيمهای و درندگی كسب كرده است.
در سوره مباركه نبأ میخوانيم :
( يَوْمَ يُنْفَخُ فِی الصّورِ فَتَأْتونَ افْواجاً. وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ ابْواباً. وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً ).
در روز قيامت مردم گروه گروه مبعوث و محشور میشوند. مكرر در مكرر پيشوايان دين گفتهاند كه فقط يك گروه از مردم به صورت انسان محشور میشوند.
گروههايی به صورت مورچگان، گروههايی به صورت بوزينگان، گروههايی به صورت عقربها، گروههايی به صورت مارها و گروههايی به صورت پلنگها مبعوث میشوند، چرا؟ مگر ممكن است خدا انسانی را بیجهت به صورت آنها درآورد؟ آن كه در دنيا جز گزندگی كاری ندارد و تمام لذتش آزاررسانی است، به صورت واقعی خودش كه عقرب است محشور میشود و آن كس كه در دنيا كاری جز ميمون صفتی ندارد، در قيامت قطعاً به صورت يك ميمون محشور میشود و كسی كه در دنيا مانند يك سگ است، به صورت يك سگ محشور میشود. يُحْشَرُ النّاسُ عَلی نِيّاتِهِمْ
مردم در قيامت مطابق منويّات و مقاصد و خواستهها و مطابق خصلتها و صفات واقعیشان محشور میشوند. شما در اين دنيا چه هستيد؟ چه میخواهيد باشيد؟ چه چيز را میخواهيد؟ آيا خواستههای شما خواستههای يك انسان است يا خواستههای يك درنده است يا خواستههای يك چرنده؟ هرچه كه خواسته شما باشد، شما همان هستيد و همان محشور میشويد كه هستيد.
اين است كه ما را از همه پرستشها جز خداپرستی منع میكنند. هرچه را كه ما بپرستيم همان چيز میشويم. اگر پول پرست شويم، پول جزء ماهيت ما و جزء وجود ما میشود. اين پول در قيامت همان فلز گداخته است. قرآن به اين موجودهايی كه در دنيا اين فلز جزء وجودشان شده و غير از پرستش اين فلز كار ديگری نداشتهاند، میگويد :
( الَّذينَ يَكْنِزونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقونَها فی سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اليمٍ. يَوْمَ يُحْمی عَلَيْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنوبُهُمْ وَ ظُهورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِانْفُسِكُمْ ).
همين پولها او را در آن دنيا داغ میكنند، آتشهای جهنمِ او هستند اين يكی از چيزهايی است كه انسان را مسخ میكند. من در اين جلسه خواستم اجمالًا مسئله انسان معيوب و انسان سالم را طرح كرده باشم. انسان عقدهدار، انسان معيوب است. انسانی كه يك ماده از مواد اين عالم را پرستش میكند- نه اينكه مادهای را مورد استفاده قرار میدهد- يك انسان معيوب و يك انسان مسخ شده است
اساساً برنامه ماه مبارك رمضان برنامه انسان سازی است كه انسانهای معيوب در اين ماه خود را تبديل به انسانهای سالم، و انسانهای سالم خود را تبديل به انسانهای كامل كنند. برنامه ماه مبارك رمضان برنامه تزكيه نفس است، برنامه اصلاح معايب و رفع نواقص است، برنامه تسلط عقل و ايمان و اراده بر شهوات نفسانی است، برنامه دعاست، برنامه پرستش حق است، برنامه پرواز به سوی خداست، برنامه ترقی دادن روح است، برنامه رقاء دادن روح است. اگر بنا باشد كه ماه مبارك بيايد و انسان سی روز گرسنگی و تشنگی و بیخوابی بكشد و مثلًا شبها تا ديروقت بيدار باشد و به اين مجلس و آن مجلس برود، و بعد هم عيد فطر بيايد و با روز آخر شعبان يك ذره هم فرق نكرده باشد، چنين روزهای برای انسان اثر ندارد. اسلام كه نمیخواهد مردم بیجهت دهانشان را ببندند، بلكه با روزه گرفتن قرار است كه انسانها اصلاح شوند. چرا در روايات ما آمده است كه بسياری از روزه داران هستند كه حظ و بهره آنها از روزه جز گرسنگی چيزی نيست؟ بستن دهان از غذای حلال برای اين است كه انسان در آن سی روز تمرين كند كه زبان خود را از گفتار حرام ببندد، غيبت نكند، دروغ نگويد، فحش ندهد.
اين از همان امور معنوی و باطنی و ملكوتی است : زنی آمد خدمت پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم در حالی كه روزه داشت. رسول اكرم شير يا چيز ديگری به او تعارف كرد و فرمود : بگير و بخور. گفت : يا رسول اللَّه! روزه دارم. فرمود : نه، روزه نداری؛ بگير و بخور. گفت : نه يا رسول اللَّه! روزه دارم. باز رسول اكرم اصرار كرد كه بخور. گفت :
نه، روزه دارم، واقعاً روزه دارم (چون به حساب خودش واقعاً روزه داشت، ولی روزه ظاهری مثل روزههای ما). فرمود : تو چگونه روزه داری، حال آنكه گوشت برادر- يا خواهر- مؤمنت را يك ساعت پيش خوردی (غيبت كردی)؟ میخواهی الآن به خودت ارائه دهم كه تو گوشت خوردهای؟ قی كن! يكدفعه قی كرد و لختههای گوشت از دهانش بيرون آمد. انسان روزه بگيرد و غيبت كند، يعنی دهان جسم خودش را از غذای حلال ببندد و دهان روح خود را برای غذای حرام باز كند.
چرا به ما گفتهاند يك دروغ كه انسان بگويد تعفّنی از دهان او بلند میشود كه تا هفت آسمان ، فرشتگان را متأذّی میكند؟ آنوقت میگويند چرا انسان وقتی در جهنم است، اينقدر جهنم عفونت دارد؟! عفونت جهنم همين عفونتهايی است كه ما خودمان در دنيا ايجاد كردهايم، همين دروغهايی است كه خودمان میگوييم. دشنام دادن و همْز و لمْز كردن هم همينطور است.
تهمت زدن سرور همه اينهاست، چون تهمت زدن هم [رذيلت] دروغ گفتن را دارد و هم [رذيلت] غيبت كردن را. چون آدمی كه غيبت میكند، راست میگويد و بدگويی میكند و آدمی كه دروغ میگويد، دروغ میگويد ولی بدگويی كسی را نمیكند، يك دروغی میبافد و میگويد. اما آدمی كه تهمت میزند، در آنِ واحد، هم دروغ میگويد و هم غيبت میكند؛ يعنی دو گناه كبيره را با يكديگر انجام میدهد.
[آيا صحيح است] يك ماه رمضان بر ما بگذرد كه در آن ماه ما يك سلسله تهمتها به يكديگر بسته باشيم؟ ماه رمضان برای اين است كه مسلمين، بيشتر اجتماع كنند، عبادتهای اجتماعی انجام دهند و در مساجد جمع شوند، نه اينكه ماه رمضان وسيله تفرقه قرار گيرد.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( وَ اذِ ابْتَلی ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّی جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتی قالَ لايَنالُ عَهْدِی الظّالِمينَ. .)
كامل در هر موجودی با موجود ديگر متفاوت است، مثلًا انسان كامل غير از فرشته كامل است. اگر فرشتهای در فرشته بودن خودش به حد اعلی و به آخرين حد كمال ممكن برسد، غير از اين است كه انسان در عالم انسان بودن خودش به حد اعلای از كمال برسد
همان كسانی كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كردهاند گفتهاند كه فرشتگان موجوداتی هستند كه از عقل محض آفريده شدهاند، از انديشه و فكر محض آفريده شدهاند؛ يعنی در آنها هيچ جنبه خاكی، مادی، شهوانی، غضبی و مانند اينها وجود ندارد؛ همچنان كه حيوانات، صرفاً خاكی هستند و از آنچه قرآن آن را روح خدايی معرفی میكند بیبهرهاند و اين انسان است كه موجودی است مركّب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و آنچه در خاكيان موجود است؛ هم ملكوتی است و هم مُلكی، هم عِلْوی است و هم سِفْلی. اين تعبير در متن حديثی است كه در اصول كافی آمده است و اهل تسنن هم اين حديث را- ظاهراً با عبارت نزديك به آن- نقل كردهاند. مولوی در مثنوی اين حديث را به صورت شعر آورده است :
در حديث آمد كه خلّاق مجيد |
خلق عالم را سه گونه آفريد |
بعد میگويد يك گروه از نور مطلق آفريده شدهاند و يك گروه ديگر- كه مقصود حيوانات است- از خشم و شهوت آفريده شدهاند و خدا انسان را مركّب آفريد. پس انسان كامل همچنان كه با يك حيوان كامل- مثلًا با يك اسبِ در حد اعلی و ايده آل و به حد كمال رسيده- متفاوت است، با يك فرشته كامل نيز متفاوت است.
تفاوت انسان به دليل همان تركيب ذاتش است كه در قرآن آمده است :(ا نّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَليهِ ) ما انسان را از نطفهای آفريديم كه در آن مخلوطهای زيادی وجود دارد. مقصود اين است كه استعدادهای زيادی به تعبير امروز در ژنهای او هست. [بعد میفرمايد : ] انسان به مرحلهای رسيده است كه ما او را مورد آزمايش قرار میدهيم (اين خيلی حرف است) يعنی به حدی از كمال رسيده كه او را آزاد و مختار آفريديم و لايق و شايسته تكليف و آزمايش و امتحان و نمره دادن قرار داديم.( انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ ) انسان را از نطفهای كه مجموعی از مشْجها يعنی استعدادهای گوناگون و تركيبات گوناگون است، خلق كرديم و به همين دليل او را در معرض امتحان و آزمايش و پاداش و كيفر و نمره دادن قرار داديم. ولی موجودهای ديگر چنين شايستگی را ندارند.( فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً، انّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ امّا شاكِراً وَ امّا كَفوراً ) . از اين بهتر و زيباتر، آزادی و اختيار انسان و ريشه و مبنای آن را نمیشود بيان كرد : او را مورد آزمايش قرار داديم، راه را به او نمايانديم، آنوقت اين خود اوست كه بايد راه خويشتن را انتخاب كند. بنابراين، از اين بيان قرآن معلوم میشود كه كامل انسان به دليل همين امشاج بودن، با كامل فرشته فرق میكند
كمال انسان در تعادل و توازن اوست؛ يعنی انسان با داشتن اين همه استعدادهای گوناگون آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوی يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهای ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد كه علما میگويند اساساً حقيقت عدل به توازن و هماهنگی برمیگردد.
مقصود از هماهنگی در اينجا اين است كه در عين اينكه همه استعدادهای انسان رشد میكند، رشدش رشد هماهنگ باشد. مثال سادهای برايتان عرض میكنم : يك كودك كه رشد میكند، دست، پا، سر، گوش، بينی، زبان، دهان، دندان، احشاء و امعاء و ساير چيزها را داراست. كودك سالم كودكی است كه همه اعضايش بهطور هماهنگ رشد میكنند. حال اگر فرض كنيم كه يك انسان فقط بينیاش رشد كند و ساير قسمتهای بدنش رشد نكند- مثل كاريكاتورهايی كه میكشند- يا فقط چشمهايش رشد كند يا فقط سرش رشد كند و تنش رشد نكند و برعكس، و يا دستش رشد كند و پايش رشد نكند و يا پايش رشد كند و دستش رشد نكند، چنين انسانی رشد كرده است ولی رشد ناهماهنگ.
انسان كامل آن انسانی است كه همه ارزشهای انسانی در او رشد كنند و هيچ كدام بی رشد نمانند و همه هماهنگ با يكديگر رشد كنند و رشد هركدام از اين ارزشها به حد اعلی برسد. اين انسان میشود انسان كامل، انسانی كه قرآن از او تعبير به امام میكند :
( وَ اذِ ابْتَلی ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّی جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً ) .
ابراهيم بعد از آنكه از امتحانهای گوناگون و بزرگ الهی بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد و در همه آن امتحانها نمره عالی و ٢٠ گرفت، [به مقام امامت رسيد.] يكی از امتحانهای بزرگ ابراهيمعليهالسلام آماده شدن او برای بريدن سر فرزند خودش با دست خود در راه خدا بود. او تا اين حد تسليم بود كه وقتی فهميد خداست كه به او امر میكند، بدون چون و چرا حاضر شد.( فَلَمَّا اسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبينِ ) ابراهيم آماده كامل برای سربريدن و اسماعيل هم آماده كامل برای ذبح شدن بود،( وَ نادَيْناهُ انْ يا ابْراهيمُ. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا )
[به او ندا داديم كه] آنچه ما میخواستيم تا همين جا بود؛ ما واقعاً از تو نمیخواستيم سر فرزندت را ببُری، میخواستيم ببينيم كه مقام تسليم تو در مقابل امر ما و رضای ما تا چه حد ظهور و بروز میكند.
بعد از آنكه ابراهيم از عهده همه امتحانها، از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمیآيد و به تنهايی با يك قوم و يك ملت مبارزه میكند، آنگاه به او [خطاب میشود : ]( انّی جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماما ) تو اكنون به حدی رسيدهای كه میتوانی الگو باشی، امام و پيشوا باشی، مدل ديگران باشی و به تعبير ديگر تو انسان كاملی؛ انسانهای ديگر برای كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند.
علیعليهالسلام انسان كامل است، برای اينكه همه ارزشهای انسانی، در حد اعلی و بهطور هماهنگ در او رشد كرده است؛ يعنی هر سه شرط را داراست.
مسئله هماهنگی را بايد يك مقدار توضيح دهم. جزر و مد دريا را ديدهايد و يا حداقل شنيدهايد. دريا دائماً در حال جزر و مد است ، گاهی از اين طرف و گاهی از آن طرف كشيده میشود و دائماً خروشان است. روح انسان و به تبع آن، جامعه انسانی اين حالت جزر و مدی را كه در دريا هست داراست. روح انسان دائماً در حال جزر و مد است، از اين طرف و آن طرف كشيده میشود. جامعهها نيز گاهی به اين طرف و آن طرف كشيده میشوند. البته منشأ كشيده شدن جامعهها ممكن است افراد يا جريانهای ديگری باشند ولی اين قضيه هست.
حتی ارزشهای انسانی انسان هم همينطور است ؛ يعنی شما افرادی را میبينيد كه واقعاً گرايششان گرايش انسانی است، اما گاهی در جهت يك گرايش از گرايشهای انسانی مَد پيدا میكنند و كشيده میشوند به طوری كه همه ارزشهای ديگر فراموش میشود. اينها مثل همان آدمی میشوند كه فقط گوش يا بينی يا دستش رشد كرده است.
اين يك نكتهای است كه غالباً جامعهها از راه گرايش صددرصد به باطل، به گمراهی كشيده نمیشوند، بلكه از افراط در يك حق به فساد كشيده میشوند.
بسياری از انسانها نيز از اين راه به فساد كشيده میشوند
١ - عبادت
يكی از ارزشهای انسانی كه اسلام آن را صدرصد تأييد میكند، عبادت است.
عبادت به همان معنی خاصش مورد نظر است ؛ يعنی همان خلوت با خدا، نماز، دعا، مناجات، تهجّد، نماز شب و مانند آن كه جزء متون اسلام است و از اسلام حذف شدنی نيست.
عبادت يك ارزش واقعی است ولی اگر مراقبت نشود، جامعه به حد افراط به سوی اين ارزش كشيده میشود؛ يعنی اساساً اسلام فقط میشود عبادت كردن، فقط میشود مسجد رفتن، نماز مستحب خواندن، دعا خواندن، تعقيب خواندن، غسلهای مستحب بجا آوردن، تلاوت قرآن. اگر جامعه در اين مسير به حد افراط برود، همه ارزشهای ديگر آن محو میشود، چنانكه میبينيم در تاريخ اسلام چنين مدّی در جامعه اسلامی پيدا شده و حتی در افراد چنين مدّی را میبينيم. افراد صددرصد بیغرض كه هيچ نمیشود آنها را متهم كرد، به اين وادی افتادهاند و وقتی به اين جاده كشيده شدند ديگر نمیتوانند تعادل را حفظ كنند. چنين شخصی نمیتواند [بفهمد] كه خدا او را انسان آفريده و فرشته نيافريده است. اگر فرشته بود، بايد از اين راه میرفت. انسان بايد ارزشهای مختلف را بهطور هماهنگ در خود رشد دهد.
به پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم خبر دادند كه عدهای از اصحاب غرق در عبادت شدهاند. ناراحت و عصبانی به مسجد تشريف آورد و فرياد كشيد : ما بالُ اقْوامٍ؟ چه میشود گروههايی را؟ چهشان است؟ (تعبير مؤدبانهای است، كأنه میگوييم چه مرضی دارند؟) شنيدهام چنين افرادی در امت من پيدا شدهاند. من كه پيغمبر شما هستم اينطور نيستم؛ هيچ وقت همه شب تا صبح را عبادت نمیكنم، قسمتی از آن را استراحت میكنم، میخوابم. من به خاندان و همسران خود رسيدگی میكنم، هر روز روزه نمیگيرم، بعضی روزها روزه میگيرم، روزهای ديگر را حتماً افطار میكنم. كسانی كه اين كارها را پيش گرفتهاند، از سنت من خارجاند. پيغمبر وقتی احساس میكند يك ارزش از ارزشهای اسلامی ساير ارزشها را در خود محو میكند، يعنی جامعه اسلامی به يك طرف مد پيدا كرده است، شديداً با آن مبارزه میكند.
عمرو بن عاص دو پسر دارد : يكی به نام محمّد كه تيپ پدرش است، يعنی اهل دنيا و مادی و دنياپرست است، و ديگری به نام عبداللَّه كه نسبتاً پسر نجيب تری است. هميشه در مشورتهايی كه پدر با دو پسرش میكرد، عبداللَّه پدر را دعوت به جانب علیعليهالسلام میكرد و آن پسر ديگر به پدر میگفت : خيری از علی نمیبينی، برو طرف معاويه. يك وقت پيغمبر به عبداللَّه رسيد و فرمود : چنين به من خبر دادهاند كه شبها تا صبح عبادت میكنی و روزها روزه میگيری. گفت : بله يا رسول اللَّه. فرمود :
ولی من چنين نيستم و قبول هم ندارم و اين كار درست نيست؛ اين كار را ترك كن.
گاهی جامعه به سوی زهد كشيده میشود. زهد خودش حقيقتی است، قابل انكار نيست، يك ارزش است و دارای آثار و فوايد. محال و ممتنع است كه جامعهای روی سعادت ببيند يا لااقل آن را بتوانيم جامعه اسلامی بشماريم در حالی كه در آن جامعه اين عنصر و اين ارزش وجود نداشته باشد. اما میبينيد گاهی همين ارزش، جامعه را به سوی خود میكشد؛ ديگر همه چيز میشود زهد، و غير از زهد چيز ديگری نيست.
٢ - خدمت به خلق
. يكی از ارزشهای قاطع و مسلّم انسان كه اسلام آن را صددرصد تأييد میكند و واقعاً ارزشی انسانی است، خدمتگزارِ خلق خدا بودن است. در اين زمينه پيغمبر اكرم زياد تأكيد فرموده است. قرآن كريم در زمينه تعاون و كمك دادن و خدمت كردن به يكديگر میفرمايد :
( لَيْسَ الْبِرَّ انْ تُوَلّوا وُجوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ و اتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْيَتامی وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السّائِلينَ وَ فِی الرِّقابِ ) .
اما انسانی مثل سعدی میگويد : (عبادت به جز خدمت خلق نيست ؛ همين يكی است و بس. [عدهای با گفتن اين سخن] میخواهند ارزش عبادت را نفی كنند، ارزش زهد را نفی كنند، ارزش علم را نفی كنند، ارزش جهاد را نفی كنند، اين همه ارزشهای عالی و بزرگی را كه در اسلام برای انسان وجود دارد يكدفعه نفی كنند. میگويند : میدانيد انسانيت يعنی چه؟ يعنی خدمت به خلق خدا. مخصوصاً بعضی از اين روشنفكرهای امروز خيال میكنند به يك منطق خيلی عالی دست يافتهاند و اسم آن منطق خيلی عالی را انسانيت و انسان گرايی میگذارند.
انسان گرايی يعنی چه؟ [میگويند : ] يعنی خدمت كردن به خلق؛ ما به خلق خدا خدمت میكنيم. [میگوييم : ] بايد هم به خلق خدا خدمت كرد، اما خود خلق خدا چه میخواهد باشد؟ فرض كنيم شكم خلق خدا را سير كرديم و تنشان را پوشانديم؛ تازه ما به يك حيوان خدمت كردهايم. اگر ما برای آنها ارزش بالاتری قائل نباشيم و اصلًا همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش ديگری وجود داشته باشد و نه در ديگران، تازه خلق خدا میشوند مجموعهای از گوسفندها، مجموعهای از اسبها. شكم يك عده حيوان را سير كردهايم، تن يك عده حيوان را پوشاندهايم. البته اگر انسان شكم حيوانها را هم سير كند به هرحال كاری كرده است، ولی آيا حد اعلای انسان اين است كه در حيوانيت باقی بماند و حد اعلای خدمت من اين است كه به حيوانهايی مثل خودم خدمت كنم و حيوانهايی مثل خودم هم حد اعلای خدمتشان اين است كه به حيوانی مثل خودشان- كه من باشم- خدمت كنند؟! نه، خدمت به انسان [ارزش والايی است] ولی انسان به شرط انسانيت. هميشه اين حرف را گفتهايم : لومومبا انسان است، موسی چومبه هم انسان است. اگر بنا باشد فقط مسئله خدمت به خلق مطرح باشد، موسی چومبه يك خلق است و لومومبا هم يك خلق ديگر، پس چرا ميان اينها تفاوت قائل میشويد؟
چه فرقی است ميان ابوذر و معاويه؟.
پس اينكه انسانيت يعنی خدمت به خلق و هيچ ارزش ديگری مطرح نيست، باز يك نوع افراط ديگری است.
٣ - آزادی
. آزادی يكی از بزرگترين و عاليترين ارزشهای انسانی است و به تعبير ديگر جزء معنويات انسان است آزادی برای انسان ارزشی مافوق ارزشهای مادی است.
انسانهايی كه بويی از انسانيت بردهاند، حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت ترين شرايط زندگی كنند ولی در اسارت يك انسان ديگر نباشند، محكوم انسان ديگر نباشند، آزاد زندگی كنند.
میدانيد كه مع الاسف بوعلی سينا مدتی وزير بود. داستان عجيبی از اين دوران زندگی او در كتاب نامه دانشوران آمده است :
روزی با كوكبه وزارت از راهی میگذشت. كنّاسی را ديد كه خود بدان شغل كثيف مشغول و زبانش بدين شعر لطيف مترنّم است :
گرامی داشتمای نفس از آنت |
كه آسان بگذرد بر دل جهانت |
شيخ را از شنيدن آن شعر تبسم آمد. با شكرخنده از روی تعريض آواز داد كه : الحق حد تعظيم و تكريم همان است كه تو درباره نفس شريف مرعی داشتهای؛ قدر جاهش اين است كه در قعر چاه به ذلت كنّاسی دچارش كرده و عزّ و شأنش اين است كه بدين خفت و خواری گرفتارش ساختهای.
عمر نفيس را در اين امر خسيس تباه میكنی و اين كار زشت را افتخار نفس میشماری. مرد كنّاس دست از كار، كوتاه و زبان بر وی دراز كرده، گفت : در عالم همت، نان از شغل خسيس خوردن به كه بار منت رئيس بردن. بوعلی غرق عرق شد و با شتاب تمام گذشت بوعلی ديد منطقی است كه جواب ندارد، واقعيتی است. در منطق حيوانی و خاكی معنی ندارد كه انسان، مرغ و پلو و اسب و كنيز و غلام و برو بيا را رها كند و بيايد كنّاسی كند و بعد، از آزادی و آزادگی سخن براند. آزادی و آزادگی چيست؟
مگر يك چيز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نيست. ولی برای وجدان عالی بشر، آزادی آنقدر ارزش دارد كه كنّاسی را بر اسارت ترجيح میدهد.
آزادی واقعاً يك ارزش بزرگ است. گاهی انسان میبيند در بعضی از جوامع، اين ارزش بكلی فراموش شده. ولی يك وقت هم میبيند اين حس در بشر بيدار میشود. بعضی افراد میگويند بشريت و بشر يعنی آزادی، و غير از آزادی ارزش ديگری وجود ندارد؛ يعنی میخواهند تمام ارزشها را در اين يك ارزش كه نامش آزادی است محو كنند. [آزادی، تنها ارزش نيست.] ارزش ديگر عدالت است، ارزش ديگر حكمت است، ارزش ديگر عرفان است و چيزهای ديگر.
٤ - عشق
. گاهی عشق- مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانی ما هست- تنها ارزش انسانی میشود : جلوهای كرد رخش ديد ملك عشق نداشت و يا :
فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان |
بخواه جام و گلابی به خاك آدم ريز |
ديگر، تمام ارزشهای ديگر حتی عقل [ناديده گرفته میشوند.] عرفا كه گرايششان به ارزش عشق است، اصلًا گرايش ضد عقل دارند و رسماً با عقل مبارزه میكنند. حافظ میگويد :
صوفی از پرتو میراز نهانی دانست |
گوهر هركس از اين لعل توانی دانست |
|
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس |
كه نه هركو ورقی خواند معانی دانست |
میخواهد بگويد فقط و فقط عارف با مركب عشق، به عرفان حق میرسد. در چند بيت بعد میگويد :
ای كه از دفتر عقل آيت عشق آموزی |
ترسم اين نكته به تحقيق نتانی دانست |
مخاطبش در اين بيت، بوعلی سيناست كه در آخر اشارات [سخن از عشق گفته است.] پس، از نظر اينها اساساً انسان و انسانيت عبارت از عشق میشود و عقل به دليل اينكه عقال و پای بند است، بكلی محكوم میشود.
يك وقت هم میبينيد تنها ارزش، میشود ارزش عقل و فكر. انسان میگويد اين حرفها چيست، اينها همه خيالات است. بوعلی سينا گاهی در بين صحبتهايش میگويد : اين حرفها اشبه به خيالات صوفيه است، بايد با مركب عقل جلو رفت.
اينها ارزشهای گوناگونی است كه در بشر وجود دارد : عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادی و انواع ديگر ارزشها. حال كدام انسان، انسان كامل است؟ او كه فقط عابد محض است؟ او كه فقط آزاده محض است؟ او كه فقط عاشق محض است؟ او كه فقط عاقل محض است؟ نه، هيچ كدام انسان كامل نيست. انسان كامل آن انسانی است كه همه اين ارزشها در حد اعلی و هماهنگ با يكديگر در او رشد كرده باشد. علیعليهالسلام چنين انسانی است
نهج البلاغه- كه من نمیتوانم بگويم كتاب علی است - چگونه كتابی است؟ در نهج البلاغه عناصر گوناگون را میبينيد. وقتی انسان نهج البلاغه را مطالعه میكند، گاهی خيال میكند بوعلی سيناست كه دارد حرف میزند؛ يك جای ديگر را كه مطالعه میكند، خيال میكند ملّای رومی يا محيی الدين عربی است كه دارد حرف میزند؛ جای ديگرش را كه مطالعه میكند، میبيند يك مرد حماسی مثل فردوسی است كه دارد حرف میزند، يا فلان مرد آزاديخواه كه جز آزادی چيزی سرش نمیشود دارد حرف میزند؛ يك جای ديگر را كه مطالعه میكند، خيال میكند يك عابد گوشه نشين و يك زاهد گوشه گير و يا يك راهب دارد حرف میزند. همه ارزشهای انسانی را [در آن میبينيم] چون سخن، نماينده روح گوينده است.
.
ببينيد علی چقدر بزرگ است و ما چقدر كوچك! تا حدود پنجاه سال پيش كه گرايش جامعه ما در مسائل دينی و مذهبی فقط روی ارزش زهد و عبادت بود، وقتی واعظی بالای منبر میرفت كدام قسمت از نهج البلاغه را میخواند؟ حدود ده تا بيست خطبه بود كه معمول بود خوانده شود. كدام خطبهها؟ خطبههای زهدی و موعظهای نهج البلاغه [مانند خطبهای كه اينطور شروع میشود : ] ا يُّهَا النّاسُ انَّمَا الدُّنْيا دارُ مَجازٍ وَ الْاخِرَةُ دارُ قَرارٍ، فَخُذوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ باقی خطبههای نهج البلاغه مطرح نبود، چون اصلًا جامعه نمیتوانست آنها را جذب كند. جامعه به سوی يك سلسله ارزشها گرايش پيدا كرده بود و همان قسمت نهج البلاغه كه در جهت آن گرايشها و ارزشها بود، معمول بود. صد سال میگذشت و شايد يك نفر پيدا نمیشد كه فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر را كه خزانهای از دستورهای اجتماعی و سياسی است بخواند، چون اصلًا روح جامعه اين نشاط و اين موج را نداشت. مثلًا آنجا كه علیعليهالسلام میگويد :
فَانّی سَمِعْتُ رَسولَ اللَّهصلیاللهعليهوآلهوسلم يَقولُ فی غَيْرِ مَوْطِنٍ : لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ لايُؤْخَذُ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ الْقَویِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ
میفرمايد از پيغمبر مكرر شنيدم كه میفرمود : هيچ امتی به مقام قداست و طهارت و مبرّا و خالی بودن از عيب نمیرسد مگر اينكه قبلًا به اين مرحله رسيده باشد كه ضعيف در مقابل قوی بايستد و حق خود را مطالبه كند بدون اينكه لكنت زبان پيدا كند. جامعه پنجاه سال پيش نمیتوانست ارزش اين حرف را درك كند چون جامعه يك ارزشی بود، فقط به سوی يك ارزش يا دو ارزش گرايش پيدا كرده بود ، ولی در كلام علیعليهالسلام همه ارزشهای انسانی هست و اين ارزشها در تاريخ زندگی و شخصيت او موجود است
ما اگر علی را الگو و امام خود بدانيم، يك انسان كامل و يك انسان متعادل و يك انسانی را كه همه ارزشهای انسانی بهطور هماهنگ در او رشد كرده است [پيشوای خود قرار دادهايم.]
وقتی شب میشود و خلوت شب فرا میرسد، هيچ عارفی به پای او نمیرسد.
آن روح عبادت كه جذب شدن و كشيده شدن به سوی حق و پرواز به سوی خداست، با شدت در او رخ میدهد، مثل آن حالتی كه انسان در مطلبی داغ میشود؛ مثلًا وقتی در حالت جنگ و دعوا و ستيز است، چاقو قسمتی از بدنش را میبُرد و يك تكه گوشت از بدنش به طرفی انداخته میشود ولی آنچنان توجهش متمركز مبارزه است كه احساس نمیكند يك قطعه گوشت از بدنش جدا شده است. علی در حال عبادت چنان گرم میشود و آن عشق الهی چنان در وجودش شعله میكشد كه اصلًا گويی در اين عالم نيست. خودش گروهی را اينطور توصيف میكند :
هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلی حَقيقَةِ الْبَصيرَةِ وَ باشَروا روحَ الْيَقينِ وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلی
با مردماند و با مردم نيستند؛ در حالی كه با مردماند، روحشان به عاليترين [محل] وابسته است. در حال عبادت تير را از بدنش بيرون میآورند ولی او آنچنان مجذوب حق و عبادت است كه متوجه نمیشود، حس نمیكند. آنچنان در محراب عبادت میگريد و به خود میپيچد كه نظيرش را كسی نديده است.
روز كه میشود، گويی اصلًا اين آدم آن آدم نيست. با اصحابش كه مینشيند، چنان چهرهاش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين بود كه هميشه قيافهاش باز و شكفته است. به قدری علیعليهالسلام به اصطلاح خوش مجلس و حتی بذلهگو بود كه عمروعاص وقتی عليه علی تبليغ میكرد، میگفت : او به درد خلافت نمیخورد چون خنده روست، آدم خنده رو كه به درد خلافت نمیخورد؛ خلافت، آدم عبوس میخواهد كه مردم از او بترسند. اين را هم خودش در نهج البلاغه نقل میكند : عَجَباً لِابْنِ النّابِغَةِ يَزْعُمُ لِاهْلِ الشّامِ أنَّ فِیَّ دُعابَةً وَ انِّی امْرُوٌ تِلْعابَةٌ .[از پسر نابغه تعجب میكنم كه] میگويد علی خيلی با مردم خوش و بش میكند، خيلی شوخی میكند، مزّاح است.
با دشمن كه در ميدان جنگ به صورت يك مجاهد روبرو میشود، باز چهرهاش باز و خندان است كه دربارهاش گفتهاند :
هُوَ الْبَكّاءُ فِی الِمحْرابِ لَيْلًا |
هُوَ الضَّحاك اذَا اشْتَدَّ الضَّرابُ |
اوست كه در محراب عبادت، بسيار گريان و در ميدان نبرد، بسيار خندان است او چگونه موجودی است؟ او انسانِ قرآن است. قرآن چنين انسانی میخواهد : انَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِیَ اشَدُّ وَطْأً وَ اقْوَمُ قيلًا. انَّ لَكَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَويلًا
شب را برای عبادت بگذار و روز را برای شناوری در زندگی و اجتماع. علیعليهالسلام گويی شب يك شخصيت و روز شخصيتی ديگر است.
حافظ چون مفسر است و پيچ و تابهای قرآن را خوب درك میكند، با زبان رمزی خود همين موضوع را كه شب وقت عبادت و روز موقع حركت و رفتن به دنبال زندگی است، در اشعارش آورده است :
روز در كسب هنر كوش كه میخوردن روز |
دلِ چون آينه در زنگ ظلام اندازد |
|
آن زمان وقت میصبح فروغ است كه شب |
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد |
علیعليهالسلام روز و شبش اين گونه است.
تعبير جامع الاضداد بودن كه ما درباره انسان كامل میگوييم، صفتی است كه از هزار سال پيش علیعليهالسلام با آن شناخته شده است. حتی خود سيد رضی در مقدمه نهج البلاغه میگويد : مطلبی كه هميشه با دوستانم در ميان میگذارم و اعجاب آنها را برمیانگيزم اين موضوع است كه جنبههای گوناگون سخنان علیعليهالسلام [به گونهای است] كه انسان در هر قسمتی از سخنان او كه وارد میشود، میبيند به يك دنيايی رفته است : گاهی در دنيای عُبّاد است و گاهی در دنيای زهّاد، گاهی در دنيای فلاسفه است و گاهی در دنيای عرفا، گاهی در دنيای سربازان و افسران است و گاهی در دنيای حكام عادل، گاهی در دنيای قضات است و گاهی در دنيای مفتیها. علیعليهالسلام در همه دنياها وجود دارد و از هيچ دنيايی از دنياهای بشريت غايب نيست.
صفی الدين حلّی- كه در قرن هشتم هجری میزيسته است- میگويد :
جُمِعَتْ فی صِفاتِكَ الْاضْدادُ |
فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْانْدادُ |
اضداد در تو يك جا جمع شدهاند. بعد میگويد :
زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاعٌ |
ناسكٌ فاتكٌ فَقيرٌ جَوادٌ |
حليمی در نهايت درجه حلم و شجاعی در نهايت درجه شجاعت، خونريزی در نهايت درجه خونريزی- در جايی كه بايد خون كثيفی را ريخت- و عابد هستی در منتهی درجه عبادت، فقيری و جواد! نداری و بخشنده هستی، نداری و آنچه به دستت میآيد میبخشی كه :
قرار در كف آزادگان نگيرد مال |
نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال |
همينطور علی را توصيف میكند :
خُلْقٌ يُخْجِلُ النَّسيمَ مِنَ الْعَطَفِ |
وَ بَأْسٌ يَذوبُ مِنْهُ الْجَمادُ |
اخلاق تو آنچنان لطيف و رقيق و آنچنان نازك است كه نسيم از لطافت اين اخلاق شرمسار است، و آنچنان شجاعت و تهاجم و روح مجاهدهای داری كه سنگها و جمادات و فلزات در برابر آن آب میشوند. روح تو آن نسيم لطيف است يا اين قدرت و صلابت و قوّت؟ تو چگونه موجودی هستی؟!.
پس انسان كامل يعنی انسانی كه قهرمان همه ارزشهای انسانی است، در همه ميدانهای انسانيت قهرمان است.
ما چه درسی بايد بياموزيم؟ اين درس را بايد بياموزيم كه اشتباه نكنيم كه فقط يك ارزش را بگيريم و ارزشهای ديگر را فراموش كنيم. ما نمیتوانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم ولی در حدی كه میتوانيم، همه ارزشها را با يكديگر داشته باشيم؛ اگر انسان كامل نيستيم، بالاخره يك انسان متعادل باشيم. آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعی در همه ميدانها در میآييم. پس اين، معنی انسان كامل و اين هم نمونهای از آن كه ان شاء اللَّه در جلسه آينده بقيه مطلب را برای شما عرض میكنم
آخرين ماه مبارك رمضانی كه بر علیعليهالسلام گذشت يك ماه رمضان ديگری بود و صفای ديگری داشت. برای خاندان علی اين ماه رمضان از همان روز اول توأم با دلهره و اضطراب بود، چون روش علی در اين ماه با همه ماه رمضانهای ديگر تفاوت داشت.
باز يكی از همان خصلتهای قهرمانی او را- كه در نهج البلاغه هست- در مقدمه اين قسمت از عرايضم عرض میكنم. علیعليهالسلام میفرمايد : لَمّا انْزَلَ اللَّه سُبْحانَهُ قَوْلَهُ :( الم. احَسِبَ النّاسُ انْ يُتْرَكوا انْ يَقولوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنونَ عَلِمْتُ انَّ الْفِتْنَةَ لاتَنْزِلُ بِنا وَ رَسولُ اللَّهِ بَيْنَ اظْهُرِنا ) وقتی اين آيه نازل شد، فهميدم كه بعد از پيغمبر فتنهها و آزمايشهای بزرگی برای اين امت پيش میآيد. فَقُلْتُ : يا رَسولَ اللَّه، ما هذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتی اخْبَرَكَ اللَّهُ تَعالی بِها؟ در عين حال سؤال كردم : يا رسول اللَّه! مقصود از فتنهای كه در اين آيه آمده است چيست؟ فرمود : يا عَلِیُّ انَّ امَّتی سَيُفْتَنونَ مِنْ بَعْدی بعد از من امت من مورد امتحان و آزمايش قرار میگيرند. فَقُلْتُ : يا رَسُولَ اللَّهِ! اوَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لی يَوْمَ احُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمينَ وَ حيزَتْ عَنِّی الشَّهادَةُ، فَشَقَّ ذلِكَ عَلَیَّ
وقتی علیعليهالسلام شنيد كه پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم میميرد و بعد از پيغمبر امتحانها و آزمايشها پيش میآيد، به ياد امری در گذشته افتاد، فرمود : يا رسول اللَّه! آن روزی كه در احد شهيد شد آن كه شهيد شد (هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند كه در رأس آنها جناب حمزة بن عبدالمطّلب قرار داشت و علیعليهالسلام جزء قهرمانهای احد بود) و به فيض شهادت نائل شدند آنها كه نائل شدند، وَ حيزَتْ عَنِّی الشَّهادةُ و شهادت از من دور شد و از اين فيض محروم ماندم و خيلی ناراحت شدم، به شما عرض كردم يا رسول اللَّه! چرا اين فيض از من گرفته شد ؟ فرموديد : ابْشِرْ فَانَّ الشَّهادَةَ مِنْ وَرائِكَ اگر در اينجا شهيد نشدی، عاقبت امر در راه خدا شهيد خواهی شد. سپس پيامبر فرمود : انَّ ذلِكَ لَكَذلِكَ، فَكَيْفَ صَبْرُكَ اذَنْ؟ [به تحقيق كه اينچنين است، پس] صبر تو در شهادت چگونه خواهد بود؟ عرض كرد : لَيْسَ هذا مِنْ مَواطِنِ الصَّبْرِ وَ لكِنْ مِنْ مَواطِنِ الْبُشْری وَ الشُّكْرِ
يا رسول اللَّه! نفرماييد كه چگونه صبر میكنی، بفرماييد چگونه سپاسگزار هستی؛ آنجا كه جای صبر نيست، جای شكر است.
در اثر خبرهايی كه پيغمبر اكرم داده بود و علائمی كه خود علیعليهالسلام میدانست و گاهی اظهار میكرد، ناراحتی و اضطراب در ميان اهل بيت و اصحاب نزديكش پيدا شده بود. چيزهای عجيبی میگفت. در اين ماه رمضان در خانه فرزندانش افطار میكرد هرشب مهمان يكی از فرزندان بود؛ يك شب مهمان امام حسن و يك شب مهمان امام حسين و يك شب مهمان دخترش زينب كه زن عبداللَّه بن جعفر بود، و از هميشه كمتر غذا میخورد. بچهها دلشان به حال اين پدر میسوخت و واقعاً رقّت میكردند. گاهی میپرسيدند : پدرجان! چرا اينقدر كم غذا میخوری؟
میفرمود : میخواهم در حالی خدای خود را ملاقات كنم كه شكمم گرسنه باشد.
میفهميدند كه علی در يك حالت انتظاری است. گاهی به آسمان نگاه میكرد و میگفت : حبيبم پيغمبر كه به من خبر داده است راست گفته است، سخن او دروغ نيست، نزديك است، نزديك است. روز سيزدهم ماه رمضان موضوعی را گفت كه از همه وقت بيشتر ناراحتی ايجاد كرد. ظاهراً روز جمعهای بود كه خطبه میخواند.
[در اثنای خطبه فرمود : ] .فرزندم حسين! از اين ماه چند روز باقی مانده است؟ [پاسخ داد] پدرجان! هفده روز. فرمود : آری، نزديك است كه اين محاسن به خون اين سر رنگين شود، زمان رنگين شدن اين محاسن نزديك است. شب نوزدهم فرا رسيد. بچهها پاسی از شب را خدمت علی بودند. امام حسن به خانه خودشان رفتند. علیعليهالسلام هم در مصلّای خود بود هنوز صبح طلوع نكرده بود كه امام حسن- به خاطر ناراحتی و يا اينكه هرشب اينطور بوده است- بار ديگر به مصلّای پدر رفت. اميرالمؤمنين برای امام حسن و امام حسين كه از اولاد زهرا بودند احترام خاصی قائل بود و احترام پيغمبر و زهرا را در احترام به اينها [میدانست.] به فرزندش فرمود :
مَلَكَتْنی عَيْنی وَ ا نَا جالِسٌ فَسَنَحَ لی رَسولُ اللَّهِصلیاللهعليهوآلهوسلم فَقُلْتُ : يا رَسولَ اللَّهِ ماذا لَقيتُ مِنْ امَّتِكَ مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ! فَقالَ : ادْعُ عَلَيْهِمْ. فَقُلْتُ : ابْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَيراً مِنْهُمْ وَ ابْدَلَهُمْ بیشَرّاً لَهُمْ مِنّی
پسرجان! يكدفعه در عالم رؤيا پيغمبر در برابرم ظاهر و مجسم شد. تا پيغمبر را ديدم، عرض كردم : يا رسول اللَّه! من از دست اين امت تو چه خون دلی خوردم! واقعاً ناهماهنگی مردم با علی و آماده نبودن آنها برای راهی كه علی پيش پای آنها گذاشته بود عجيب است. چه خون دلهايی كه خورد! آن اصحاب عايشه و آن نقض بيعتشان، و آن معاويه و آن نيرنگها و جنايتها! معاويه يكی از دُهات عالم است، يعنی يكی از آن زيركهای دنياست؛ میفهميد چه چيزهايی دل علی را آتش میزند، مخصوصاً همان كارها را میكرد. در آخر كار هم، اين خوارج و خشكه مقدسها بودند كه از روی كمال عقيده و ايمان و خلوص، علیعليهالسلام را تكفير و تفسيق میكردند. نمیدانيد اينها با علی چه كردند! واقعاً انسان وقتی مصائب اميرالمؤمنين را میبيند، حيرت میكند. يك كوه هم طاقت ندارد اين مقدار مصيبت را [تحمل كند.] درد دل خود را با كه بگويد؟ حال كه پيغمبر را در عالم رؤيا میبيند، میگويد : يا رَسولَ اللَّهِ ماذا لَقيتُ مِنْ امَّتِكَ مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ! چقدر اين امت تو خون به دل من كردند! چه كنم با اينها؟ بعد به امام حسن فرمود : پسرجان! جدت به من دستوری داد، گفت : علی به اينها نفرين كن. من هم در عالم رؤيا نفرين كردم؛ نفرينم اين بود :
ابْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَيراً مِنْهُمْ وَ ابْدَلَهُمْ بیشَرّاً لَهُمْ مِنّی خدا هرچه زودتر مرگ مرا برساند و بر اينها همان كسی را مسلط كند كه شايسته او هستند.
معلوم است كه با اين جمله چقدر دلهره و اضطراب رخ میدهد. علیعليهالسلام بيرون میآيد. مرغابيها صدا میكنند. میگويد : دَعوهُنَّ فَانَّهُنَّ صَوائِحُ تَتْبَعُها نَوائِحُ
الآن صدای صيحه مرغ است، ولی طولی نمیكشد كه صدای نوحهگری انسانها در همين جا بلند میشود. فرزندان آمدند جلو اميرالمؤمنين را گرفتند، گفتند : پدرجان! نمیگذاريم به مسجد بروی، حتماً بايد يك نفر ديگر را به نيابت بفرستی. اول فرمود :
خواهرزادهام جُعدة بن هُبيره را بگوييد برود با مردم نماز جماعت بخواند. بعد فوراً خودش نقض كرد، فرمود : نه، خودم میروم. گفتند : اجازه بدهيد كسی شما را همراهی كند. فرمود : خير، نمیخواهم كسی مرا همراهی كند.
برای او شب باصفايی بود. خدا میداند او چه هيجانی دارد! البته خودش میگويد من خيلی كوشش كردم كه راز مطلب را كشف كنم، ولی اجمالًا میداند كه حوادث بزرگی [در انتظار اوست.] از نهج البلاغه چنين استفاده میشود : كَمْ اطْرَدْتُ الْايّامَ ابْحَثُها عَنْ مَكْنونِ هذَا الْامْرِ فَابَی اللَّهُ الّا اخْفائَهُ
خيلی كوشش كردم كه سرّ و باطن اين كار را به دست آورم، ولی خدا ابا كرد جز اينكه آن را اخفا كند.
خودش اذان صبح را میگفت. نزديك طلوع صبح بود كه بالای مأذن رفت و ندایاللَّه اكبررا بلند كرد. اذان را كه گفت، با سپيده دم خداحافظی كرد. گفت : ای صبح! ای سپيده دم! ای فجر! از روزی كه علی چشم به اين دنيا گشوده، آيا روزی بوده است كه تو بدمی و چشم علی در خواب باشد؟ يعنی ديگر بعد از اين، چشم علی برای هميشه خواب خواهد رفت. وقتی از مأذن پايين میآيد، میگويد :
خَلَّوْا سَبيلَ الْمُؤمِنِ الْمُجاهِدِ |
فِی اللَّه ذِی الْكُتُبِ وَ ذِی الْمَشاهِدِ |
|
فِی اللَّه لايَعْبُدُ غَيْرَ الْواحِدِ |
وَ يوقِظُ النّاسَ الَی الْمَساجِدِ |
راه اين مؤمن مجاهد را باز كنيد (خودش را به عنوان يك مؤمن مجاهد توصيف میكند).
اهل بيتش اجازه ندارند از جای خود حركت كنند. علی گفته بود كه پشت سر اين صيحهها نوحههايی هست. علی القاعده زينب، ام كلثوم و بقيه اهل بيت، همه بيدار ولی نگران و ناراحت كه امشب چه پيش خواهد آمد؟ يك وقت فريادی همه را متوجه خود كرد و صدايی در همه جا پيچيد : تَهَدَّمَتْ وَ اللَّهِ ارْكانُ الْهُدی وَ انْطَمَسَتْ اعْلامُ التُّقی وَ انْفَصَمَتِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقی، قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفی، قُتِلَ الْوَصِیُّ الْمُجْتَبی، قُتِلَ عَلِیٌّ الْمُرْتَضی، قَتَلَهُ اشْقَی الْاشْقِياءِ.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظيم
( وَ اذِ ابْتَلی ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّی جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتی قالَ لايَنالُ عَهْدِی الظّالِمينَ..)
میدانيم كه درباره حقيقت و ماهيت انسان اختلاف نظرهايی وجود دارد. بهطور كلی دو نظريه اساسی در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند : نظريه روحيون و نظريه مادّيون. براساس نظريه روحيون، انسان حقيقتی است مركّب از جسم و روان، و روان انسان جاويدان است و با مردن او فانی نمیشود. همچنان كه میدانيم منطق دين و مخصوصاً نصوص اسلامی بر همين مطلب دلالت میكند. نظريه دوم اين است كه انسان جز همين ماشين بدن چيز ديگری نيست و با مردن بكلی نيست و نابود میشود، و متلاشی شدن بدن يعنی متلاشی شدن شخصيت انسان
در عين اينكه درباره حقيقت و ماهيت انسان چنين اختلاف نظر بزرگی وجود دارد، درباره يك مسئله ديگر- اگرچه با اين مسئله وابستگی دارد- هيچ گونه اختلاف نظری نيست و آن اين است كه يك سلسله امور وجود دارند كه در عين اينكه از جنس ماده و ماديات نيستند (و میشود نام آنها را معنويات گذاشت) به انسان ارزش و شخصيت میدهند. انسان بودن انسان به اين امور است؛ يعنی اگر اين معانی را از انسان بگيرند، با حيوان هيچ فرقی نمیكند. به عبارت ديگر انسانيت انسان به ساختمان جسمانی او نيست كه هركسی كه يك سر و دو گوش داشت و پهن ناخن و مستوی القامه بود و حرف زد انسان است، حال هركه و هرچه میخواهد باشد. سعدی همين مطلب را به اين زبان گفته است :
تن آدمی شريف است به جان آدميت |
نه همين لباس زيباست نشان آدميت |
|
اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بينی |
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت |
اگر آدم بودن به داشتن همين اندام است، همه از مادر، آدم به دنيا میآيند. نه، آدم بودن به يك سلسله صفات و اخلاق و معانی است كه انسان به موجب آنها انسان است و ارزش و شخصيت پيدا میكند. امروزه همين اموری كه به انسان ارزش و شخصيت میدهند و اگر نباشند انسان با حيوان تفاوتی ندارد، به نام ارزشهای انسانی اصطلاح شده است.
در اين جلسه، بحث را در دنباله مطلب جلسه گذشته ادامه میدهيم كه عرض كرديم انحرافاتی كه برای فرد يا جامعه پيدا میشود دو نوع است : يكی انحرافاتی كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها ايستادگی میكنند؛ مثل آنجا كه ظلم در مقابل عدل، اختناق و خفقان در مقابل آزادی، خدانشناسی و بیبندوباری در مقابل عبادت و خداپرستی، و سفاهت و حماقت در مقابل عقل و فهم و حكمت میايستد. ولی شايد بيشترين انحرافات بشر به اين شكل نباشد كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها میايستند. آنجا كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها میايستند، زود شكست میخورند. بيشتر انحرافات بشر به اين صورت است كه همانطور كه دريا جزر و مد دارد، گاهی يك ارزش از ارزشهای بشری رشد سرطان مانندی میكند، به طوری كه ارزشهای ديگر را در خود محو میكند. مثلًا زهد و تقوا يك ارزش و يكی از معيارهای انسانيت است. ولی گاهی میبينيد يك فرد يا يك جامعه آنچنان به زهد گرايش پيدا میكند و در زهد محو میشود كه همه چيز برای او میشود زهد، مثل انسانی میشود كه فقط يك عضوش (مثلًا بينیاش) رشد كند و عضوهای ديگر از رشد بازمانند
با اين مقدمهای كه عرض كردم كه حتی مادی ترين مكتبها قائل به يك سلسله ارزشهای معنوی هستند، [به اين مطلب میپردازم] كه میتوان گفت ارزشهای انسانی بهطور كلی تحت يك عنوان خلاصه میشود كه خود آن شعبی پيدا میكند و آن عنوانی است كه هم در اصطلاح عرفای خود ما و هم در اصطلاح علمای جديد آمده است و بلكه قبل از آنكه در اصطلاح عرفا بيايد، در متون اسلامی آمده است و آن اين است كه اصلًا میشود گفت معيار اصلی انسانيت آن چيزی است كه از آن به درد داشتن و صاحبْ درد بودن تعبير میشود. فرق انسان و غير انسان در اين است كه انسان صاحب درد است، يك سلسله دردها دارد ولی غير انسان- حال میخواهد حيوان باشد يا انسانهای يك سر و دو گوشی كه بهرهای از روح انسانيت ندارند- صاحبْ درد نيستند.
اول بايد راجع به خود درد بحث كنيم. ممكن است ابتدائاً عجيب به نظر بيايد كه يعنی چه؟ درد كه بدچيزی است و انسان بايد آن را از خود دفع كند و از بين ببرد؛ آنوقت چطور ممكن است معيار انسانيت و ارزش ارزشها درد داشتن باشد؟ مگر درد میتواند چيز خوبی باشد؟.
بايد بگوييم ما ميان درد و منشأ درد اشتباه میكنيم. مثلًا دريك بيماری و يا جراحت، آنچه كه بد است وجود آن ميكروب است، وجود آن بيماری است، وجود آن جراحتی است كه بر بدن وارد میشود و بعد منشأ درد میشود. مثلًا در مورد زخمی كه در معده يا روده هست- كه انسان دردش را احساس میكند- آنچه بد است وجود آن زخم يا ضايعهای است كه در معده يا روده وجود دارد. ولی درد در عين اينكه انسان را ناراحت میكند، موجب آگاهی و بيداری برای انسان است.
حتی همين دردهای جسمانی (يعنی دردهای مشترك انسان و حيوان) شما را آگاه و بيدار میكند. وقتی سر انسان درد میكند، امكان ندارد كه هيچ گونه ضايعهای پيدا نشده باشد و درد پيدا شود. اگر درد پيدا میشود خبر میكند كه در سر يك ناراحتی و ضايعهای پيدا شده است و شما به فكر معالجهاش میافتيد؛ درست مثل عقربههايی كه در كارخانهها و يا در اتومبيل هست. مثلًا در اتومبيل عقربهای است كه فشار روغن را نشان میدهد و عقربه ديگری درجه حرارت آب را نشان میدهد.
اگر اين عقربه به شما نشان میدهد كه درجه حرارت آب خيلی بالا رفته است، اين خوب است يا بد؟ اين خيلی خوب است، چون شما را بيدار و متوجه میكند. آنچه بد است اين است كه ماشين شما جوش آورده است. اگر درد در بدن انسان نمیبود و انسان احساس درد نمیكرد، هيچ گاه از بيماری اطلاع پيدا نمیكرد و آگاه نمیشد و به دنبال درمان نمیرفت. اين درد مثل يك مأمور نافذالحكم انسان را وادار به چاره جويی و او را مأمور میكند كه زود در فكر حل مشكل برآيد. چون درد است، انسان را ناراحت میكند و دائماً به او میگويد هرطور هست اين درد را درمان كن.
اين است كه خود درد- حتی دردهای جسمانی و عضوی- نعمت است، احساس است، آگاهی و بيداری است. آگاهی و بيداری خوب است، ولو انسان از اينكه يك ضايعهای در بدنش پيدا شده است آگاه شود. مولوی در اينجا چقدر شيرين میگويد :
حسرت و زاری كه در بيماری است |
وقت بيماری همه بيداری است |
|
پس بدان اين اصل راای اصل جو |
هركه را درد است، او برده است بو |
|
هركه او بيدارتر، پردردتر |
هركه او آگاهتر، رخ زردتر |
بعد، از اينجا گريز میزند به آن حرفهايی كه خودش در اين زمينهها دارد.
میگويد : هركسی كه صاحبْ درد است، به هر اندازه كه در عالم درد دارد و دردی را احساس میكند كه ديگران احساس نمیكنند، به همين نسبت از ديگران بيدارتر و آگاهتر است. بی دردی مساوی است با لَختی، بی حسی، بی شعوری، بی ادراكی، و احساس درد مساوی است با آگاهی و بيداری و شعور و ادراك. انسان اگر امرش داير باشد كه راحت باشد و درد را احساس نكند، يعنی جاهل و لَخت و بیدرد باشد، و يا هوشيار باشد و درد را در خود احساس كند [كدام را انتخاب میكند؟] آيا انسان ترجيح میدهد كه هوشيار و آگاه باشد ولی درد را احساس كند، يا بیهوش و كودن و احمق باشد و درد را احساس نكند؟ ناراحتی هوشيار و آگاه ترجيح دارد بر راحتی و آسايش جاهل و بیخبر و لَخت و بیحس. در مَثَل میگويند : انسان اگر سقراطی باشد نحيف و لاغر، بهتر است از اينكه خوكی باشد فربه؛ يعنی اگر انسانْ دانا و دانشمند باشد ولی محروم، بهتر است از اينكه مانند يك خوك همه نوع وسايل برايش فراهم باشد ولی هيچ چيز را نفهمد
يكی از مسائلی كه در ادبيات ما نمايان است، مسئله شكايت از عقل است كه خودش مسئلهای است. ما در ادبيات، مخصوصاً در اشعار خودمان بسيار میبينيم كه مردم از عقل شكايت كردهاند كهای كاش من اين عقل را نمیداشتم؛ فايدهاش چيست كه آدم هوش داشته باشد و در جامعه، هوشيار و عاقل و حساس باشد؟! اين حساس بودن و عاقل بودن و هوشيار بودن، آسايش را از انسان سلب میكند :
دشمن جان من است عقل من و هوش من |
كاش گشاده نبود چشم من و گوش من |
ديگری میگويد :
عاقل مباش تا غم ديوانگان خوری |
ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند |
يعنی آسايش توأم با جنون را بر ناآرامی و ناراحتی توأم با عقل و فكر و درك، ترجيح میدهند. ولی اين حرفها غلط است. آن كسی كه به مقام انسانيت برسد و ارزش درد داشتن و حساس بودن را درك كند، هرگز نمیگويد : دشمن جان من است عقل من و هوش من، بلكه كلام پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم را میگويد :
صَديقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ
دوست راستين هركس، عقل و هوشياری او و دشمن واقعی هركس، جهل و نادانی اوست.
آن كسی كه گفته است : دشمن جان من است عقل من و هوش من و از ناراحتيهای ناشی از عقل و هوش اين گونه شكايت میكند، معلوم میشود ناراحتيها و بدبختيهای ناشی از جهل و نادانی را حس نكرده است و الّا هرگز چنين حرفی را نمیزد. بله، اگر امر داير باشد ميان اينكه موجب درد نباشد و انسان درد نداشته باشد، درد نداشتن به دليل نبودن موجب درد از درد داشتن بهتر است. ولی اگر موجب و منشأ درد وجود داشته باشد اما انسان درد ناشی از اينها را احساس نكند، بدبختی و بيچارگی و بیخبری است. لهذا در بيماريهای جسمی هم اينطور است كه هر بيماریای كه درد نداشته باشد كشنده است، برای اينكه انسان وقتی خبردار میشود كه كار از كار گذشته است. سرطان كه كشنده است، علتش اين است كه لااقل در ابتدا درد ندارد، و الّا اگر از آن ابتدايی كه اين بيماری پيدا میشود درد داشته باشد، ممكن است قبل از اينكه وارد خون و لمفها شود بكلی آن را از بين ببرند. خطر عمده سرطان از اين جهت است كه بیخبر يعنی بیدرد وارد میشود.
پس اين مطلب را كه ارزش ارزشها در انسان، درد داشتن است نمیشود به اين عنوان كه درد بدچيزی است رد كرد
درد انسان چيست؟ اگر سر انسان درد بگيرد، اين درد درد او از آن جهت كه انسان است نيست، چون سر يك حيوان مثل گوسفند هم درد میگيرد. اينكه دست و پای انسان درد میگيرد، از نوع دردهای حيوانی و عضوی و شخصی است. اما آنها كه صحبت از درد انسان و صاحبْ درد بودن انسان میكنند، مقصودشان اين نيست. آن دردی كه ارزشِ ارزشها در انسان است، چيز ديگری است.
گروهی- مانند عرفای خودمان- آن دردی كه در انسان سراغ دارند و دائماً آن را تقديس میكنند، درد خداجويی است. میگويند اين درد از مختصات انسان است و حتی انسان به اين دليل بر فرشته ترجيح دارد كه فرشته بیدرد است و انسان درد دارد.
طبق نظر اسلام، انسان يك حقيقتی است كه نفخه الهی در او دميده شده و از دنيای ديگری آمده است و با اشيائی كه در طبيعت وجود دارد تجانس كامل ندارد. انسان در اين دنيا يك نوع احساس غربت و احساس بيگانگی و عدم تجانس با همه موجودهای عالم میكند، چون همه فانی و متغير و غيرقابل دلبستگی هستند ولی در انسان دغدغه جاودانگی وجود دارد. اين درد همان است كه انسان را به عبادت و پرستش خدا و راز و نياز و به خدا و به اصل خود نزديك شدن میكشاند
میبينيد چه مَثَلهايی در عرفان ما در اين زمينه آمده است! گاهی مثال میزنند به طوطیای كه او را از جنگلهای هندوستان آورده و در قفسی زندانی كردهاند و اين طوطی هميشه ناراحت و در فكر اين است كه اين قفس شكسته شود و به جايی كه مقرّ اصلی اوست بازگردد. و گاهی انسان را به مرغی كه از آشيانه خود دور افتاده باشد تشبيه میكنند. يكی از عاليترين تشبيهات همين تشبيه مولوی در اول مثنوی است. او انسان را تشبيه به نیای كرده كه آن را از نيستان بريدهاند و حال دارد دائماً ناله و فرياد میكند و همه ناله و فريادش برای اين فراق است :
بشنو از نی چون حكايت میكند |
وز جداييها شكايت میكند |
|
كز نيستان تا مرا ببريدهاند |
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند |
|
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق |
تا بگويم شرح درد اشتياق |
بعد میگويد :
دو دهان داريم گويا همچو نی |
يك دهان پنهانْسْت در لبهای وی |
گاهی مولوی به شكل ديگری تشبيه میكند :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان |
خواب بيند خطه هندوستان |
|
خر نبيند هيچ هندوستان به خواب |
خر ز هندوستان نكرده است اغتراب |
میگويند فيل را كه از هندوستان میآورند، بايد دائماً به سرش بكوبند؛ اگر نكوبند، به ياد هندوستان میافتد. مولوی در اينجا میگويد فقط فيل است كه هندوستان را به خواب میبيند، چون از هندوستان آمده است. الاغ هرگز هندوستان را به خواب نمیبيند، چون غريب هندوستان نيست و او را از آنجا نياوردهاند.
میخواهد بگويد انسان است كه دغدغه بازگشت به عالم ديگر را دارد، درد عرفانی دارد، درد بازگشت به سوی حق و به سوی خدا را دارد، درد مناجات و وصال حق را دارد. درد انسان در كلام اميرالمؤمنين
چقدر زيبا میگويد اميرالمؤمنين علیعليهالسلام وقتی كه با كميل بن زياد نخعی به صحرا میرود! كميل میگويد : همينكه به صحرا رسيديم و ديگر كسی در آنجا نبود، علیعليهالسلام آه عميقی كشيد (فَلَمّا اصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَداءَ)، بعد فرمود : يا كُمَيْلَ بْنَ زيادٍ انَّ هذِهِ الْقُلوبَ اوْعِيَةٌ فَخَيْرُها اوْعاها، فَاحْفَظْ عَنّی ما اقولُ لَكَ دل انسان به منزله ظرف است؛ بهترين ظرفها آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد يا بهتر مظروف را نگهداری كند. گوش كن آنچه را كه من به تو میگويم.
اول، مردم را به سه قسمت تقسيم میكند- كه اينها محل بحث من نيست- تا در اواخر، شكايت میكند كه : افسوس! افراد صاحب سرّی نيستند كه من آنچه را كه در دل دارم بتوانم به آنها اظهار كنم. بعد میگويد : ولی اينچنين هم نيست كه هيچ كس نباشد، هميشه در همه زمانها چنين افرادی هستند : اللَّهُمَّ بَلی لاتَخْلُو الْارْضُ مِنْ قائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ امّا ظاهِراً مَشْهوراً اوْ خائِفاً مَغْموراً، تا آنجا كه میفرمايد : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلی حَقيقَةِ الْبَصيرَةِ علم حقيقی در نهايت بصيرت بر آنها هجوم آورده است و به مقام يقين كامل رسيدهاند، وَ باشَروا روحَ الْيَقينِ وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ به روح يقين اتصال پيدا كردهاند و فاصلهای با روح يقين ندارند. آن چيزهايی كه برای اهل تَرَف و ماده پرستها خيلی سخت است، برای آنها رام و نرم است. آنچه برای نادانها مايه وحشت است، يعنی خلوت با حق، برای آنها مايه انس است. وَ صَحِبُوا الدُّنْيا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلی
اينها در دنيا با مردم همراهند ولی با روحهايی كه مجذوب عالم بالا هستند. در عين اينكه در اين دنيا هستند، در اين دنيا نيستند. در حالی كه در اين دنيا هستند، در دنيای ديگری هستند.
دردهای علی و به تعبير ما دردهای عرفانی علی و دردهای عبادتی علی و مناجاتهای علی يك مسئله بسيار واضح و روشنی است. كارش در عبادت به جايی میرسد كه آنچنان از خود بیخود میشود و گرم محبوب و معشوقش میشود كه از آنچه در اطراف او میگذرد بیخبر است، حتی اگر تيری را از بدنش بيرون بكشند.
اين درد انسان است؛ يعنی درد جدايی از حق، و آرزو و اشتياق تقرب به ذات او و حركت به سوی او و نزديك شدن به او. تا انسان به ذات حق نرسد، اين دلهره و اضطراب از بين نمیرود و دائماً اين حالت برای او هست. اگر انسان خود را به هر چيز سرگرم كند، آن چيز سرگرمی است، [حقيقت] چيز ديگر است. قرآن اين مطلب را به اين تعبير میگويد :( الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ )
بدانيد فقط و فقط دلها با يك چيز از اضطراب و دلهره و ناراحتی، آرام میگيرد؛ اين درد بشر به وسيله يك چيز است كه آرامش پيدا میكند و آن ياد حق و انس با ذات پروردگار است. عرفا بيشتر روی اين درد تكيه كردهاند و به درد ديگری توجه ندارند و يا بگوييم كمتر توجه دارند
تمثيل مولوی
داستانی را مولوی ذكر میكند كه البته تمثيل است. میگويد مردی بود كه هميشه با خدای خودش راز و نياز میكرد و داد اللَّه، اللَّه داشت. يك وقت شيطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه كرد و كاری كرد كه اين مرد برای هميشه خاموش شد. به او گفت :
ای مرد! اين همه كه تو اللَّه، اللَّه میگويی و سحرها با اين سوز و درد خدا را میخوانی، آخر يك دفعه هم شد كه تو لبيك بشنوی؟ تو اگر به در هر خانهای رفته بودی و اين همه فرياد كرده بودی، لااقل يك دفعه در جواب تو لبيك میگفتند. اين مرد به نظرش آمد كه اين حرف، منطقی است. دهانش بسته شد و ديگر اللَّه، اللَّه نگفت. در عالم رؤيا هاتفی به او گفت : چرا مناجات خدا را ترك كردی؟ گفت : من میبينم اين همه كه دارم مناجات میكنم و با اين همه درد و سوزی كه دارم يك بار هم نشد در جواب، به من لبيك گفته شود. هاتف به او گفت : ولی من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم : آن اللَّه تو لبيك ماست
نی كه آن اللَّه تو لبيك ماست |
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست |
تو نمیدانی كه همين درد و سوز و همين عشق و شوقی كه ما در دل تو قرار داديم، خودش لبيك ماست
چرا علیعليهالسلام در دعای كميل میفرمايد : اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاءَ خدايا آن گناهانی را كه سبب میشود دعا كردن من حبس شود و درد دعا كردن و مناجات كردن از من گرفته شود بيامرز. اين است كه میگويند دعا برای انسان، هم مطلوب است و هم وسيله، يعنی دعا هميشه برای استجابت نيست؛ اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است
گروهی ديگر در موضوع درد انسان كه آن را ارزش ارزشها تلقی میكنند، متوجه امر ديگری شدهاند : درد انسان نسبت به خلق خدا، نه درد انسان نسبت به خدا.
میگويند معيار انسانيت انسان اين است كه درد ديگران را داشته باشد؛ يعنی ناراحتيهايی كه متوجه ديگران است و هيچ به شخص او مربوط نيست، در او درد ايجاد میكند، او غمخوار ديگران است. به قول سعدی :
من از بينوايی نِيَم روی زرد |
غم بينوايان رخم زرد كرد |
اگر درد ديگران و غمخوارگی در كسی پيدا شد، از گرسنگی ديگران خوابش نمیبرد؛ گرسنگی خودش از گرسنگی ديگران آسانتر است. اگر خاری در پای ديگران فرو رود، مثل اين است كه در چشم او فرو رفته است. میگويند اين درد انسان است؛ دردی است كه به انسان، شخصيت و ارزش میدهد و اين است منشأ همه ارزشهای انسانی. امروز میبينيم آنهايی كه دائماً میگويند فلان مسئله انسانی است، اصلًا انسانيت را جز در اينجا در جای ديگری پياده نمیكنند. هر چيزی كه بازگشتش به احساس مسئوليت انسان و درد انسان در قبال انسانهای ديگر باشد، آن را انسانی میدانند و هرچه غير از اين باشد آن را انسانی نمیدانند. اين هم محو شدن ارزشها در يك ارزش ديگر است
آيا از نظر معيارهای اسلامی، انسان كسی است كه درد ديگران را داشته باشد؟ يا كسی است كه فقط درد خدا را داشته باشد؟ از نظر معيارهای اسلامی، انسان كسی است كه درد خدا را داشته باشد و چون درد خدا را دارد، درد انسانهای ديگر را هم دارد.
ببينيد قرآن چگونه سخن میگويد. قرآن راجع به پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم میفرمايد : فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلی اثارِهِمْ انْ لَمْ يُؤْمِنوا بِهذَا الْحَديثِ اسَفاً
پيغمبر آنچنان برای هدايت و سعادت مردم و نجات آنان از اسارتها و گرفتاريهای دنيا و آخرت حريص است كه میخواهد خود را هلاك كند. خطاب میرسد كه چه خبر است؟ مثل اينكه تو میخواهی خودت را به خاطر مردم تلف كنی.
( طه. ما انْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُر انَ لِتَشْقی. الّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشی ) .
در آيهای ديگر میفرمايد :
( لَقَدْ جائَكُمْ رَسولٌ مِنْ انْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤفٌ رَحيمٌ ) .
ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب و عالی است : مردم! پيامبری از ميان شما و از جنس شما برای شما آمده است. اولين خصوصيتش اين است كه عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ
رنجهای شما بر او ناگوار است و او درد شما را دارد. پس مسلمان كيست؟
مسلمان كسی است كه هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را. حَريصٌ عَلَيْكُمْ. قرآن تعبير حريص را به كار برده است. گاهی بعضی پدرها كه میخواهند بچه هايشان ملّا بشوند، آنقدر افراط میورزند كه میگويند فلان كس حريص است به اينكه بچهاش باسواد بشود، مثل آدمی كه حريص مال دنياست. درست مثل آدمی كه پول پرست و حريص جمع آوری پول است، پيغمبر حريص نجات مردم است، حريص بهبود بخشيدن به دردهای مردم است. اين میشود درد خلق داشتن.
مگر خود علیعليهالسلام اين تعبير را نمیكند؟ مگر تعبير درد مال خود او نيست؟ داستان معروفی است كه مكرر شنيدهايد : در بصره عثمان بن حنيف در يك مجلس ميهمانی شركت كرده است. در آن مجلس ميهمانی چه خبر بوده است؟
العياذ باللَّه مشروب بوده؟ نه. قمار بوده؟ نه. فسق و فجوری بوده؟ نه. پس چه بوده؟
گناه عثمان بن حنيف اين بوده كه در يك مجلس صددرصد اشرافی شركت كرده، يعنی از فقرا كسی در آن مجلس نبوده است به علیعليهالسلام خبر میرسد كه نماينده و حاكم شما در مجلسی شركت كرده است كه در آن مجلس، اغنيا و پولدارها و اشراف وجود داشتهاند ولی از فقرا كسی در آنجا نبوده است. علیعليهالسلام میفرمايد : وَ ما ظَنَنْتُ ا نَّكَ تُجيبُ الی طَعامِ قَوْمٍ عائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ عثمان بن حنيف! من باور نمیكردم كه تو دعوت بر سفرهای را بپذيری كه اغنيا را در آنجا دعوت كرده باشند ولی فقرا را دعوت نكرده باشند و آنها پشت در مانده باشند. بعد علیعليهالسلام شروع به گفتن دردهای خودش میكند تا میرسد به آنجا كه راجع به خودش میگويد : وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّريقَ الی مُصَفّی هذَا الْعَسَلِ وَ لُبابِ هذَا الْقَمْحِ وَ نَسائِجِ هذَا الْقَزِّ.
علیعليهالسلام خليفه است. میگويد اگر من بخواهم، امكانات برايم فراهم است؛ بهترين خوردنيها و نوشيدنيها و بهترين پوشيدنيها و هرچه كه بخواهم برای من فراهم است.
وَ لكِنْ هَيْهاتَ انْ يَغْلِبَنی هَوایَ وَ يَقودَنی جَشَعی الی تَخَيُّرِ الْاطْعِمَةِ هيهات كه من چنين كنم، محال است كه من مهار خود را به دست حرص و هوای نفسم بدهم. حال چرا؟
مگر خدا اين نعمتها را حرام كرده است؟.
علیعليهالسلام توضيح میدهد تا كسی خيال نكند لباس خوب پوشيدن حرام است، عسل مصفّا خوردن حرام است. نه، مسئله ديگری است. اينها حرام نيست، حلال است. میفرمايد : وَ لَعَلَّ بِالْحِجازِ اوِ الْيَمامَةِ مَنْ لاطَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ اگر من اينجا شكم خود را سير كنم، شايد در عراق و كوفه و يمامه و سواحل خليج فارس و در حجاز كسانی باشند كه اميد به اين يك قرص نان را هم نداشته باشند. اوْ ابيتَ مِبْطاناً وَ حَوْلی بُطونٌ غَرْثی وَ اكْبادٌ حَرّی آيا من شكم سير بخوابم و در اطرافم شكمهايی گرسنه و جگرهايی تشنه باشد؟ آيا من آن گونه باشم كه شاعر میگويد :
وَ حَسْبُكَ داءً انْ تَبيتَ بِبِطْنَةٍ |
وَ حَوْلَكَ اكْبادٌ تَحِنُّ الَی الْقِدِّ |
يعنی اين درد (داء) تو را بس كه شكم سير بخوابی و در اطرافت شكمهايی گرسنه وجود داشته باشد.
به اين میگويند درد خلق خدا. اين را میگويند معيار انسانيت، و به تعبير صحيحتر مادرِ دوم ارزشها.
سپس میفرمايد : أَ اقْنَعُ مِنْ نَفْسی بِانْ يُقالَ اميرُالْمُؤْمِنينَ وَ لا اشارِكَهُمْ فی مَكارِهِ الدَّهْرِ ؟ آيا من به لقب و اسم قناعت كنم؟ آيا به لقبی كه به من میدهند و يا اميرَالمؤمنين میگويند و مرا امير مؤمنان و خليفه میخوانند و به اينكه مرا به عنوان رئيس يك مملكت اسلامی كه بيشترين معموره عالم را گرفته است خطاب میكنند، قناعت كنم و بر خود نام اميرالمؤمنين بگذارم و با مؤمنان در سختيهای روزگار شركت نداشته باشم؟.
ببينيد سخن، همه از همدردی و درد ديگران را احساس كردن است
حال از شما میپرسم آيا بهتر است آدم لَخت باشد، اعضايش كرخ باشد و راحت باشد و يا بهتر است حساس باشد و اين درد را درك كند؟ اين دردی است كه در عين حال لذيذ هم هست، چون دردی كه برای ديگران باشد هميشه لذيذ است. اين مطلب چه رازی دارد؟ خدا خودش میداند. همچنان كه درد ديگران داشتن لذيذ است، درد هجران حق هم لذيذ است.
بوعلی در اشارات درباره اين مسئله كه گاهی يك چيز درد هست ولی در عين اينكه درد است لذيذ است، مثالی میآورد میگويد : اين نوع درد نظير خارش بدن است كه بدن خارش میكند و سوزش دارد و انسان وقتی خارش میدهد، محل خارش درد میكند و در عين اينكه درد میكند، انسان خوشش میآيد. اين درد، درد تلخی نيست.
اين درد دردی است كه جان را میسوزاند، اشك را جاری میكند اما غمِ محبوب است، غم مطلوب است. انسان از يك سلسله غمها هميشه فرار میكند، ولی چطور میشود كه اگر به ما بگويند مجلس ذكر مصيبت امام حسينعليهالسلام برقرار است و مجلس خيلی باحالی است، میخواهيم به آنجا برويم؟ انسان تا دلش نسوزد و درد نگيرد، اشك نمیريزد. ولی در عين حال انسان دلش میخواهد به اين مجلس با حال برود، اين درد را احساس كند و اين اشك را بريزد. وقتی اين قطرات اشك میريزد، انسان صفايی را احساس میكند كه آن درد، در مقابل اين چيزی نيست.
اين است درد انسانيت.
خوشا به حال آن تنها و بدنهايی كه روحهاشان فقط درد تن خودشان را احساس میكنند و خوشا به حال آن بدنی كه روحش فقط درد بدنش را احساس میكند، چون آن روح دائماً در فكر اين است كه ناراحتيهای اين بدن را از بين ببرد.
ولی دشوار است حال آن بدنی كه روحش تنها روح خودش نيست، روح همه بدنهاست؛ يك روح، درد همه را به تنهايی احساس میكند. اين بدن است كه مجبور است با وجود فراهم بودن همه امكانات، با دو لقمه نان جو بسازد برای اينكه مبادا در حجاز يا يمامه يك نان جوخور پيدا شود. اين بدن است كه بايد كفش وصلهدار بپوشد برای اينكه با روحی مانند روح علیعليهالسلام توأم باشد. شاعر عرب میگويد :
وَ اذا كانَتِ النُّفوسُ كِباراً |
تَعِبَتْ فی مُرادِهَا الْاجْسامُ |
روحها وقتی بزرگ شد، وای به حال آن بدنها! روح وقتی بزرگ شد و روح همه بدنها شد و درد همه را احساس كرد، كارش به آنجا میكشد كه مجازات میبيند، برای چه؟ برای غافل ماندن از حال يك بيوه زن و چند يتيم. ميان كوچه زنی را میبيند كه مشك به دوش گرفته است. علیعليهالسلام آدمی نيست كه بیتفاوت از كنار اين مناظر بگذرد. علت ندارد كه يك زن خودش آب كشی كند، حتماً كسی را ندارد يا كسی دارد ولی به حال اين زن نمیرسد. فوراً خودش جلو میرود (نمیگويد : آی شُرطه! آی پاسبان! آی نوكر! آی غلام! آی قنبر! تو بيا)، با كمال ادب میگويد : خانم! اجازه میدهيد شما را كمك دهم و من مشك آب را به دوش بكشم؟ اين زحمت را به من بدهيد. آن زن میگويد : خدا پدر تو را بيامرزد. به خانه آن بيوه زن میرود.
همينكه مشك را زمين میگذارد، استفسار میكند كه ممكن است برای من توضيح بدهيد كه چرا خودتان آب كشی میكنيد؟ شايد مردی نداريد؟ میگويد : بله، اتفاقاً شوهر من در ركاب علی بن ابيطالب كشته شد. من هستم و چند تا يتيم. اين كلمه را كه میشنود، سرتا پايش آتش میگيرد. نوشتهاند آن شب وقتی برگشت و به خانه رفت، تا صبح خوابش نبرد. صبح، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمیدارد و با عجله میرود و درِ خانه همان زن را میزند. میگويد : كيستی؟ میفرمايد : من همان برادر مؤمن ديروز تو هستم. به سرعت گوشتها را كباب میكند و به دست خودش در دهان يتيمها میگذارد و يتيمها را روی زانو مینشاند و آرام به آنها میگويد : از تقصير علی كه از شما غافل مانده بگذريد. آنگاه تنور را آتش میكند.
وقتی سر تنور میرود، صورتش را به آتش نزديك میكند. حرارت آتش را احساس میكند، [با خود میگويد : ] علی! حرارت آتش دنيا را بچش و آتش جهنم يادت بيايد، تا ديگر از حال مردم غافل نمانی. بدنی كه بايد جور بكشد اينطور است، بدنی كه روحش روح همه مردم است اين گونه است.
باسمك العظيم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاكرم يا اللَّه
خدايا تو را قسم میدهيم به حقيقت علی بن ابيطالب كه درد اسلام را در دل ما ايجاد كن. عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما. درد محبت، و معرفت و طاعت و عبادت خودت را در دلهای ما قرار بده. احساس همدردی با خلق خودت را در ما ايجاد بفرما. ما را از پرتو نور ولايت علیعليهالسلام بهرهمند بفرما. ما را پيرو واقعی آن بزرگوار قرار بده. دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان. ما را با حقايق اسلام آشنا بفرما.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( وَ اسْتَعينوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّها لَكَبيرَةٌ الّا عَلَی الْخاشِعينَ ) .
انسان هميشه خودش برای خودش دروازه معنويت بوده است. مقصود از اين كه میگوييم انسان هميشه برای خودش دروازه معنويت بوده و از دروازه وجودش عالم معنی را ديده و كشف كرده است، اين است كه در انسان چيزهايی وجود دارد كه حساب آنها با حساب عالم ماده جور در نمیآيد. نه تنها علمای معرفة النفس و معرفة الروح قديم، بلكه بسياری از علمای معرفة النفس جديد هم به اين مطلب اعتراف دارند كه در انسان چيزهايی يافت میشود كه با حسابهای مادی اين دنيا قابل توجيه نيست و نشان میدهد كه حساب ديگری در كار است.
سخنی دارد پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم كه میفرمايد : مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ هركسی كه خودش را بشناسد، خدا را میشناسد.
قرآن كريم بهطور كلی برای انسان در مقابل همه اشياء عالم، حساب جداگانه و مستقلی باز كرده است. میفرمايد( سَنُريهِمْ اياتِنا فِی الْافاقِ وَ فی انْفُسِهِمْ )
ما نشانههای خود را در آفاق عالم (يعنی در عالم طبيعت) ارائه میدهيم و در نفوس خود مردم. قرآن نفوس مردم را با حساب جداگانهای بيان كرده است، و همين آيه سبب شده است كه در ادبيات ما اصطلاح مخصوص آفاق و انفس راه پيدا كند.
میگويند : مسائل آفاقی و مسائل انفسی.
ممكن است بگوييد آن چيزهايی كه در نفس انسان موجود است و با حسابهای مادی قابل توجيه نيست، چيست؟ بايد گفت كه اين، داستان درازی دارد و من نمیخواهم وارد اين مطلب شوم
يكی از آن چيزهايی كه با حسابهای مادی جور در نمیآيد، همين مسئلهای است كه در اين جلسات طرح كردهايم : مسئله ارزشهای انسانی و به عبارت ديگر مسئله انسانيت انسان. عجيب است كه شما سراغ هر موجودی برويد میبينيد خودش برای خودش به عنوان يك صفت، انفكاك پذير نيست، مثل صفت پلنگی برای پلنگ، سگی برای سگ، اسبی برای اسب. ما نمیتوانيم اسبی پيدا كنيم كه اسبی نداشته باشد، سگی پيدا كنيم كه سگی نداشته باشد، پلنگی پيدا كنيم كه پلنگی نداشته باشد. ولی ممكن است انسانی منهای انسانيت موجود باشد، زيرا آن چيزهايی كه آنها را انسانيت انسان میدانيم و آن چيزهايی كه به انسان شخصيت میدهد- نه آن چيزهايی كه ملاك شخص انسان است- اولًا يك سلسله چيزهايی است كه با اينكه بشری است و تعلق به همين عالم دارد، ولی با ساختمان مادی انسان درست نمیشود، غيرمادی است، محسوس و ملموس نيست و به عبارت ديگر از سنخ معنويات است، نه ماديات. و ثانياً اين چيزهايی كه ملاك انسانيت انسان است و ملاك شخصيت و فضيلت انسانی انسان است، به دست طبيعت ساخته نمیشود، فقط و فقط به دست خود انسان ساخته میشود.
غرضم اين كلمه بود كه انسان، خودش دروازه معنويت است و از دروازه وجود خود به عالم معنا پی برده است. امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضاعليهالسلام میفرمايد : لايُعْرَفُ هُنالِكَ الّا بِما هيهُنا آنچه در عالم معنا هست از راه آنچه در درون انسان است شناخته میشود، كه اين خودش يك مسئلهای است.
در جلسه پيش عرض كردم چيزهايی كه به آنها ارزشهای انسانی گفته میشود و معنويات انسانی و ملاك انسانيت انسان است شامل خيلی چيزهاست، ولی میتوان همه ارزشها را در يك ارزش خلاصه كرد و آن، درد داشتن و صاحبْ درد بودن است. هر مكتبی كه در دنيا راجع به ارزشهای انسانی بحث كرده است، يك درد- ماورای دردهای عضوی و دردهای مشترك انسان با هر جاندار ديگر- در انسان تشخيص داده است. آن درد انسانی انسان چيست؟.
گفتيم بعضی فقط تكيهشان روی درد غربت انسان و درد عدم تجانس و بيگانگی انسان با اين جهان است، چرا كه انسان حقيقتی است كه از اصل خود جدا شده و دور مانده و از دنيای ديگر برای انجام رسالتی آمده است و اين دورماندگی از اصل است كه در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفريده است، ميل به بازگشت به اصل و وطن يعنی ميل بازگشت به حق و خدا را آفريده است. از بهشت رانده شده و به عالم خاك آمده است و میخواهد بار ديگر به آن بهشت موعود خودش بازگردد. البته آمدنش غلط نبوده، برای انجام رسالتی بوده ولی به هر حال اين هجران هميشه او را در حال ناراحتی نگاه داشته است. درد انسان- طبق اين مكتب- فقط درد خداست، درد دوری از حق است و ميل او ميل بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمين است، و انسان به هر مقام و كمالی كه برسد باز احساس میكند كه به معشوق خود نرسيده است
نكتهای را میگويند و آن اين است : انسان هميشه طالب آن چيزی است كه ندارد و اين خيلی عجيب است. هرچيزی را تا ندارد خواهان آن است. وقتی همان چيز را دارا شد، دلزدگی برايش پيدا میشود، چرا؟ اين يك امر غيرمنطقی است كه در طبيعتِ يك موجود، ميل به چيزی وجود داشته باشد ولی وقتی به آن برسد، خواهان آن نباشد و آن را از خود طرد كند.
شخصی میگفت : در يكی از موزههای خارجی مشغول تماشا بودم، مجسمه يك زن جوان بسيار زيبايی را ديدم كه روی يك تختخواب خوابيده است و جوان بسيار زيبايی يك پايش روی تخت و پای ديگرش روی زمين و رويش را برگردانده است، مثل كسی كه دارد فرار میكند. معنايش را نفهميدم كه آن پيكرتراش از تراشيدن اين دو پيكر (پيكرهای زن و مرد جوان، آنهم نه در حال معاشقه بلكه در حال گريز مرد جوان از زن) چه مقصودی داشته است. از افرادی كه وارد بودند توضيح خواستم، گفتند اين، تجسم فكر معروف افلاطون است كه میگويد : انسان هر معشوقی كه دارد، ابتدا با يك جذبه و عشق و ولع فراوان به سوی او میرود. ولی همينكه به وصال رسيد، عشق در آنجا دفن میشود. وصال مدفن عشق است و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار.
چرا اينطور است؟ اين مسئله يك امر غيرطبيعی و غيرمنطقی به نظر میرسد.
اما آنهايی كه دقيقتر در اين مسئله فكر كردهاند آن را حل كردهاند، گفتهاند : مسئله اين است كه انسان آنچنان موجودی است كه نمیتواند عاشق محدود باشد، نمیتواند عاشق فانی باشد، نمیتواند عاشق شيئی باشد كه به زمان و مكان محدود است. انسان عاشق كمال مطلق است و عاشق هيچ چيز ديگری نيست؛ يعنی عاشق ذات حق است، عاشق خداست. همان كسی كه منكر خداست، عاشق خداست.
حتی منكرين خدا كه به خدا فحش میدهند، نمیدانند كه در عمق فطرت خود عاشق كمال مطلقاند ولی راه را گم كردهاند، معشوق را گم كردهاند.
محيی الدين عربی میگويد : ما احَبَّ احَدٌ غَيْرَ خالِقِهِ هيچ انسانی غير از خدای خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنيا يك نفر پيدا نشده كه غير خدا را دوست داشته باشد. وَ لكِنَّهُ تَعالَی احْتَجَبَ تَحْتَ اسْمِ زَيْنَبَ وَ سُعادَ وَ هِنْدٍ وَ غَيْرِ ذلِكَ لكن خدای متعال در زير اين نامها پنهان شده است مجنون خيال میكند كه عاشق ليلی است؛ او از عمق فطرت و وجدان خودش بیخبر است. لهذا محيی الدين میگويد : پيغمبران نيامدهاند كه عشق خدا و عبادت خدا را به بندگان ياد دهند، اين فطریِ هر انسانی است، بلكه آمدهاند كه راههای كج و راست را نشان دهند؛ آمدهاند بگويندای انسان! تو عاشق كمال مطلقی، خيال میكنی كه پول برای تو كمال مطلق است، خيال میكنی كه جاه برای تو كمال مطلق است، خيال میكنی كه زن برای تو كمال مطلق است؛ تو چيزی غير از كمال مطلق را نمیخواهی ولی اشتباه میكنی؛ پيامبران آمدهاند كه انسان را از اشتباه بيرون بياورند.
درد انسان آن درد خدايی است كه اگر پردههای اشتباه از جلو چشمش كنار رود و معشوق خود را پيدا كند، به صورت همان عبادتهای عاشقانهای در میآيد كه در علیعليهالسلام سراغ داريم.
چرا قرآن میگويد :( الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ )
بدانيد كه منحصراً و منحصراً ( بِذِكْرِ اللَّه كه مقدم شده است، علامت انحصار است) با يك چيز قلب بشر آرام میگيرد و از اضطراب و دلهره نجات پيدا میكند و آن ياد خدا و انس با خداست.
قرآن میگويد اگر بشر خيال كند كه با رسيدن به ثروت و رفاه به مقامِ آسايش میرسد و از اضطراب و ناراحتی و شكايت بيرون میآيد، اشتباه كرده است. قرآن نمیگويد نبايد دنبال اينها رفت، میگويد اينها را بايد تحصيل كرد اما اگر خيال كنيد اينها هستند كه به بشر آسايش و آرامش میدهند و وقتی بشر به اينها رسيد احساس میكند كه به كمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه میكنيد؛ منحصراً با ياد خداست كه دلها آرامش پيدا میكند. بسياری از مكتبها تكيهشان روی [دور ماندن انسان از اصل خود] است.
مكتبهای ديگری هستند كه تكيهشان روی درد انسان برای خلق خدا است، نه درد انسان برای خدا. حتی بعضی میگويند درد انسان برای خدا يعنی چه؟! مثلًا در يكی از مجلات بحثهايی طرح شده است تحت عنوان خدا يا انسان؟ يكی میگويد : خدا، ديگری میگويد : انسان و سومی میگويد : خدا و انسان. ولی من كسی را نديدم كه بگويد : خدا و انسان از يكديگر جدا نيست، تا خدا نباشد انسان هم نيست. تا آن درد خدايیای را كه در انسان است نشناسيم و تا انسان به سوی خدا نرود، درد انسانی او هم به جايی نخواهد رسيد. انسانيت، درد خداست. درد انسان از درد خدا [داشتن] است
چقدر عرفا عالی و زيبا میگويند وقتی سير انسان كامل را مشخص میكنند.
میگويند : سير انسان كامل در چهار سفر رخ میدهد :
١. سفر انسان از خود به خدا.
٢. سفر انسان، همراه خدا در خدا (يعنی شناخت خدا).
٣. سفر انسان، همراه خدا- نه به تنهايی- به خلق خدا
٤. سفر انسان، همراه خدا در ميان خلق خدا برای نجات خلق خدا.
ديگر بهتر از اين نمیشود سخن گفت. اولين سفر، سفر انسان به سوی خداست.
تا انسان از خدا جداست، همه حرفها پوچ است. وقتی كه به ذكر خدا رسيد و خدا را شناخت و خودش را به خدا نزديك احساس كرد و خدا را با خود احساس كرد، همراه خدا به سوی خلق خدا باز میگردد. چنين انسانی برای نجات خلق خدا، در ميان خلق خدا حركت میكند و برای حركت دادن خلق خدا و نزديك ساختن آنان به خدا تلاش میكند.
اگر بگوييم كه سفر انسان از خلق است به سوی خدا و همان جا میماند، انسان را نشناختهايم. و اگر بگوييم انسان بدون اينكه خودش به سوی خدا حركت كند، بايد به سوی انسانها برود (مثل مكتبهای مادی انسانی امروز) برای نجات انسانها، هيچ كاری از او ساخته نيست و دروغ مطلق است. كسانی توانستهاند انسانها را نجات دهند كه اول خودشان نجات پيدا كردهاند. نجات انسانها يعنی چه؟ نجات انسانها از چه چيز؟ از اسارت طبيعت؟ از اسارت انسانهای ديگر كه معنايش آزادی انسان از انسان است؟ اينها درست است [اما آنچه مقدم بر اينهاست] نجات انسان از خودی خود و از نفس امّاره خود و از خودِ محدودش است، و تا انسان از خود محدود خويش نجات پيدا نكند هرگز از اسارت طبيعت و اسارت انسانهای ديگر نجات پيدا نمیكند
ما هنوز در منزل اول از بحث خودمان هستيم. امشب شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان و شب اول از دهه آخر اين ماه است. وقتی دهه آخر ماه مبارك رمضان میرسيد، پيغمبر اكرم دستور میداد رختخوابش را بهطور كلی ببندند و در ماه شوّال باز كنند؛ يعنی پيغمبر در اين دهه هيچ شبی نمیخوابيد. اين شبها شب عبادت است، شب خلوت و مناجات است. اين مطلب را به حكم مطلبی كه در جلسات پيش عرض كردم میگويم كه گاهی بعضی ارزشها ارزش ديگر را از بين میبرند. در گذشته، جامعه اسلامی گرايشی به ارزش عبادت پيدا كرده بود و میخواست ارزشهای ديگر را از بين ببرد و من احساس میكنم كه باز يك موج افراطی ديگری در حال تكوّن است؛ يعنی عدهای میخواهند به گرايشهای اجتماعی اسلام توجه كنند ولی گرايشهای خدايی اسلام را فراموش كنند، يعنی انحراف و اشتباهی ديگر. آن عرب الاغی داشت، میخواست سوار شود. آنقدر دورخيز كرد كه وقتی به طرف الاغ پريد، آن طرف الاغ افتاد و گفت : كَالْاوَّل (شد مثل اول). اگر بنا شود از جاده معتدل اسلام خارج شويم، چه فرق میكند كه عبادتگرای جامعه گريز باشيم يا جامعه گرای خداگريز؟ در منطق اسلام هيچ فرق نمیكند.
ببينيد خداوند در آيه آخر سوره فتح- كه آياتی نظير آن در قرآن زياد است- چه میفرمايد :
( مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَی الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ) . صحابه و تربيت شدگان پيغمبر چگونه هستند؟ اينها دو چهره دارند، دو وجهه دارند : در مقابل دشمنان حقيقت ، شديد، قوی، باصلابت و محكم هستند، مانند ديواری روئين كه از جا تكان نمیخورد( انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقاتِلونَ فی سَبيلِهِ صَفّاً كَأَ نَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصوصٌ )
ولی در ميان خود، يك پارچه عطوفت، مهربانی، يگانگی و وحدتاند كه از نظر قرآن يك خصلت اجتماعی جامعه اسلامی است (يعنی همان خصلتی كه ما قرنها فراموش كرده بوديم).( تَريهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سيماهُمْ فی وُجوهِهِمْ مِنْ ا ثَرِ السُّجودِ ) (فوراً سراغ آن ارزش خدايی میرود) همان كسانی كه از نظر به اصطلاح جامعه گرايی در آن وضع هستند، راكعند، ساجدند، درد دلشان را با خدا میگويند، از خدای خود ترقی و فزونی میخواهند، به آنچه دارند قانع نيستند، میخواهند روز به روز جلوتر و پيشتر بروند، از همه پرستشهاشان جز رضای خدا چيز ديگری نمیخواهند؛ يعنی به عاليترين شكل، خدا را عبادت میكنند. و در چهره اينها آثار عبادت نمايان است.( ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْريةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْانْجِيلِ كَزَرْعٍ اخْرَجَ شَطْأَه .) . بعد برای جامعه اسلامی مَثَلی ذكر میكند كه چگونه اين جامعه جامعهای است روينده و بالنده. [میفرمايد : ] جامعه حكم يك گياه را دارد كه در اول، ضعيف و كوچك است ولی بعد رشد میكند و رشد میكند به طوری كه همه كشاورزان را به حيرت و شگفتی وا میدارد.
ببينيد قرآن چطور [در جای ديگر اين دو گرايش را] توأم با يكديگر ذكر كرده است :( التّائِبونَ الْعابِدونَ الْحامِدونَ السّائِحونَ الرّاكِعونَ السّاجِدونَ ) جنبههای خدايی اين دسته را ذكر میكند : تائبها، عبادت كنندگان، ستايش كنندگان، روزه گيران، راكعان، ساجدان. بلافاصله پس از آن میگويد :( الْامِرونَ بِالْمَعْروفِ وَ النّاهونَ عَنِ الْمُنْكَرِ )
همانها كه مصلح جامعه خود هستند و در جامعه امر به معروف و نهی از منكر میكنند.
در آيه ديگری میفرمايد :( الصّابِرينَ وَ الصّادِقينَ وَ الْقانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ )
صبركنندگان، مقاومت كنندگان ، صادقان، راستگويان، راست كرداران، انفاق كنندگان. بلافاصله میگويد :( وَالْمُسْتَغْفِرينَ بِالْاسْحارِ ) و استغفاركنندگان در سحر.
بنابراين در اسلام، اين گرايشها از يكديگر تفكيك پذير نيست. كسی كه يكی از اينها را استخفاف كند، ديگری را هم استخفاف كرده است.
در اوصاف اصحاب حضرت حجت (عجّل اللَّه تعالی فرجه) تعبيری است كه من نه فقط در يك حديث بلكه در احاديث متعدد آن را ديدهام : رُهْبانٌ بِاللَّيْلِ لُيوثٌ بِالنَّهارِ
در شب راهبانند؛ شب كه سراغ آنها میروی، گويی سراغ يك عده راهب رفتهای؛ ولی روز كه سراغشان میروی گويی سراغ يك عده شير رفتهای
اصحاب رسول خدا در چه وضع و حالی بودند؟ حديث معروف كافی - كه مولوی آن را به شعر درآورده است- واقعاً عجيب است. اين حديث را شيعه و سنی هر دو روايت كردهاند : روزی پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم در وقت بين الطلوعين سراغ اصحاب صفّه رفت (پيامبر، زياد سراغ اصحاب صفه میرفت). در اين ميان، چشمش به جوانی افتاد. ديد اين جوان يك حالت غير عادی دارد : دارد تلوتلو میخورد، چشمهايش در كاسه سر فرو رفته است و رنگش رنگ عادی نيست. جلو رفت و فرمود : كَيْفَ اصْبَحْتَ؟ [چگونه صبح كردهای؟] عرض كرد : اصْبَحْتُ موقِناً يا رَسولَ اللَّه در حالی صبح كردهام كه اهل يقينم؛ يعنی آنچه تو با زبان خودت از راه گوش به ما گفتهای، من اكنون از راه بصيرت میبينم. پيغمبر میخواست يك مقدار حرف از او بكشد، فرمود : هرچيزی علامتی دارد؛ تو كه ادعا میكنی اهل يقين هستی، علامت يقين تو چيست؟ ما عَلامَةُ يَقينِكَ؟ عرض كرد : انَّ يَقينی يا رَسولَ اللَّهِ هُوَ الَّذی احْزَنَنی وَ اسْهَرَ لَيْلی وَ اظْمَأَ هَواجِری علامت يقين من اين است كه روزها مرا تشنه میدارد و شبها بیخواب، يعنی اين روزههای روز و شب زنده داریها علامت يقين است؛ يقين من نمیگذارد كه شب سر به بستر بگذارم، يقين من نمیگذارد كه حتی يك روز مفطر باشم. فرمود : اين كافی نيست، بيش از اين بگو، علامت بيشتری از تو میخواهم. عرض كرد : يا رسول اللَّه! الآن كه در اين دنيا هستم، درست مثل اين است كه آن دنيا را میبينم و صداهای آنجا را میشنوم؛ صدای اهل بهشت را از بهشت و صدای اهل جهنم را از جهنم میشنوم ؛ يا رسول اللَّه! اگر به من اجازه دهی، اصحاب را الآن يك يك معرفی كنم كه كداميك بهشتی و كداميك جهنمیاند. فرمود : سكوت! ديگر حرف نزن
گفت پيغمبر صباحی زيد را |
كيف اصبحتای رفيق باصفا |
|
گفت عبداً موقنا باز اوش گفت |
كو نشان از باغ ايمانگر شكفت |
|
گفت تشنه بودهام من روزها |
شب نخفتستم ز عشق و سوزها |
|
گفت از اين ره كو رهاوردی بيار |
در خور فهم و عقول اين ديار |
|
گفت خلقان چون ببينند آسمان |
من ببينم عرش را با عرشيان |
|
هين بگويم يا فرو بندم نفس |
لب گزيدش مصطفی يعنی كه بس |
بعد پيغمبر به او فرمود : جوان! آرزويت چيست؟ چه آرزويی داری؟ عرض كرد :
يا رسول اللَّه! شهادت در راه خدا.
آن، عبادتش و اين هم آرزويش؛ آن شبش و اين هم روز و آرزويش. اين میشود مؤمن اسلام، میشود انسان اسلام، همان كه دارای هردو درد است ولی درد دومش را از درد اولش دارد. آن درد خدايی است كه اين درد دوم را در او ايجاد كرده است.
آيهای را در آغاز سخنم تلاوت كردم :( وَ اسْتَعينوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّها لَكَبيرَةٌ الّا عَلَی الْخاشِعينَ .) قرآن عجيب سخن میگويد : ای اهل ايمان! از نماز استمداد كنيد و مدد بگيريد و از صبر، كه مفسرين گفتهاند مقصود روزه است يا لااقل روزه يكی از اقسام صبر است. چه مددی است كه میتوانيم از نماز بگيريم؟ چه مددی است كه از عبادت خدا و خداپرستی میتوانيم بگيريم؟ همين مدد، [يعنی مدد در مسائل اجتماعی.] اصلًا هر مددی را از اينجا میشود گرفت. اگر شما میخواهيد در اجتماع، يك مسلمان واقعی باشيد و میخواهيد يك مجاهد نيرومند باشيد، بايد نمازخوان خالص و مخلصی باشيد
بعضی میگويند نماز خواندن يعنی چه؟! عبادت يعنی چه؟! اينها مال پيرزنهاست؛ انسان بايد اجتماعی باشد. اين حرفها يك نوع روشنفكری است اما روشنفكری عمری.
شنيدهايد كه عمر، حَیَّ عَلی خَيْرِ الْعَمَل را از اذان برداشت، چرا؟ به خاطر يك روشنفكری كه پيش خود كرد، ولی در واقع يك اشتباه بزرگ مرتكب شد. زمان او دوران اوج فتوحات اسلامی و مجاهده اسلامی بود و سربازها خيل خيل به جنگ دشمن میرفتند و با عده كم، دشمن قوی را به زانو درمیآوردند. مسلمانان با سپاهی كمتر از صد هزار نفر با دو امپراطوری بزرگ ايران و روم كه هركدام با سپاه چندصد هزاری به جنگ اينها آمدهاند میجنگند و در هردو جبهه دشمنان را شكست میدهند. جهاد بار ديگر ارزش خود را ثابت میكند و [روشن میشود] كه وقتی اسلام مجاهد میپرورد يعنی چه. عمر گفت : وقتی مؤذن در اذان با صدای بلند میگويد : اللَّهُ اكْبَرُ و بعد شهادتين و حَیَّ عَلَی الصَّلوةِ و حَیَّ عَلَی الْفَلاحِ (به نماز رو بياور، به رستگاری رو بياور) عيبی ندارد. اما حَیَّ عَلی خَيْرِ الْعَمَلِ (به بهترين اعمال رو بياور) كه معنای آن اين است كه نماز بهترين اعمال است، روحيه مجاهدين را خراب میكند؛ چون مجاهدين پيش خود میگويند حال كه نماز بهترين اعمال است، ما بجای اينكه برويم در ميدان جنگ جهاد كنيم، در مسجد مدينه میمانيم و در جوار قبر پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم نماز میخوانيم كه بهترين عملهاست. آنها بروند بكشند و خود را به كشتن بدهند، زخم بردارند، چشمشان كور شود، دستشان بريده شود، پايشان قطع شود، شكمشان سفره شود ولی ما اينجا راحت در خانه پيش زن و بچه خود میمانيم و چهار ركعت نماز میخوانيم و از آنها افضل هستيم. عمر گفت : نه، اين بدآموزی دارد، مصلحت اين است كه اين عبارت را از اذان برداريم؛ بجای اين جمله بگوييد : الصَّلوةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ نماز، خوب چيزی است، از خواب بهتر است؛ يعنی بجای اينكه بخوابيد، بياييد در مسجد نماز بخوانيد.
اين مرد آنقدر فكر نكرد كه آخر اين چند ده هزار سرباز- كه قطعاً تعدادشان به صدهزار نمیرسيده- با چه قدرتی دارد با دوتا چند صد هزار نفر، در دو جبهه مختلف میجنگد و فاتح میشود؟ اين فتح، فتحِ چيست؟ فتح اسلحه است؟ آيا اسلحه عرب بر اسلحه ايرانی و رومی میچربيد؟ ابداً. ايرانيان و روميان از دو كشور متمدن بودند و عاليترين سلاحهای زمان خود را در اختيار داشتند، در حالی كه شمشير عرب در مقابل شمشيرهايی كه در ايران يا روم وجود داشت مثل يك آهن شكسته بود. آيا نژاد عرب از نژاد روم يا نژاد ايران قويتر و نيرومندتر و پهلوانتر بود؟ ابداً. مگر نمیدانيد كه شاپور ذوالاكتاف چه به سر عربها آورد؟! مگر شاپور ذوالاكتاف نبود كه هزاران عرب را اسير كرد؟ مگر شانههای آنها را سياه نكرد و آنان را به زنجير نكشيد؟ زور عرب در آن ايام كجا بود؟ مگر صد سال بعد همين ايران، عرب را شكست نداد؟ پس عرب با چه نيرويی با ايران و روم میجنگد و آنها را شكست میدهد؟ نيروی او نيروی ايمانش است، همان نيرويی است كه از حَیَّ عَلی خَيْرِ الْعَمَل گرفته، نيرويی است كه از نماز گرفته، نيرويی است كه از راز و نياز با خدای خودش گرفته است. به تعبير قرآن وقتی كه او شب به درگاه الهی میايستد و راز و نياز و مناجات میكند، از خدای خود نيرو میگيرد. آن نيروست كه به او روحيه داده؛ يعنی روحيه عرب است كه ايران و روم را شكست میدهد. اين روحيه را از چه چيز گرفته است؟ از ايمانش گرفته. نماز چيست؟ تازه كردن ايمان. اين روحيه را از اللَّه اكبر ش گرفته است. وقتی كه در نماز چندين بار میگويد : اللَّه اكبر، جواب همه را میدهد كه همه اينها هيچ است. وقتی چند صد هزار سرباز را در مقابل خود میبيند، میگويد : لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظيم، اللَّه اكبر خدا بزرگتر است، همه قدرتها به دست خداست. انسان بايد به خدا اتكا داشته باشد، از خدا نيرو بگيرد، از خدا قدرت بخواهد. همين نماز است كه به او نيرو داده است. اگر اين نماز نبود آن سرباز مجاهد، مجاهد نبود.
تو (عمر) او را از اشتباه بيرون بياور. مگر اسلام نمیگويد كه اين دستورها به يكديگر وابسته است؟ آن كه جهاد بر او واجب است، بايد جهاد كند و ماندنش برای نماز در مسجد مدينه حرام است. شرط قبول نماز جهاد است و شرط قبول جهاد، نماز. آن كه شرايط يك مجاهد برايش فراهم است، بر او واجب است كه جهاد كند؛ به او بگو كه اسلام میگويد نماز منهای جهاد باطل است. اين نه تنها خيرالعمل نيست، بلكه شرّالعمل است و نماز نيست. نماز اسلام را به او ياد بده. آن نمازی كه آدم از جهاد فرار كند و مسجد را انتخاب كند، نماز اسلام نيست. نماز اسلام خيرالعمل است، نه اينكه بيايی حَیَّ عَلی خَيْرِ الْعَمَل را از اذان برداری و خيال كنی اين بدآموزی دارد چون مسلمانان بجای جهاد سراغ نماز میروند! نه، فكرش را اصلاح كن، اشتباه را از مغزش بيرون بياور.
اين است كه در منطق اسلام- و اگر بخواهيم به تعبير امروز بگوييم، در نظام ارزشهای اسلامی- ارزشِ ارزشها عبادت است، اما عبادت اسلامی، عبادتِ با شرايط. قرآن به ما گفته است كه نماز آنوقت نماز است كه اثرش هويدا باشد، اثر خود را نشان دهد. چطور نشان میدهد؟ انَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ خصلت نمازِ درست اين است كه انسان را از كارهای زشت باز میدارد. اگر ديدی نماز میخوانی و در عين حال معصيت میكنی، بدان كه نمازت نماز نيست، پس نمازت را درست كن. نماز، تو را به همه ارزشهای ديگر میرساند به شرط اينكه نمازت واقعاً نماز باشد.
همه درسها را بايد از علیعليهالسلام ياد بگيريم. علیعليهالسلام مجمع تمام ارزشهای اسلامی است و نهج البلاغه سخن اوست، كتابی كه انسان به هرجای آن مراجعه كند كأنه منطقی ديگر میبيند، يعنی انسان ديگری غير از انسانی كه در جای ديگر اين كتاب حرف میزند میبيند. در هر جايی علیعليهالسلام يك شخصيت است. او شخصيتی است جامع همه ارزشهای انسانی. يك جا منطقش منطق حماسه است.
گويی پس از دوره كودكی وارد نظام شده و دوره سربازی و بعد درجات نظامی را طی كرده و يك فرمانده شده است و غير از مسائل فرماندهی چيز ديگری نمیداند؛ روحی است مملوّ از حماسه نظامی. در جای ديگر سراغ همين علی میرويم، او را عارفی میبينيم كه گويی جز راز و نياز عاشقانه چيز ديگری را متوجه نيست
شب بيست و يكم است. دو قطعه كوچك از نهج البلاغه از هر دو قسمت میخوانم- با اينكه قسمتهای زيادی در اين زمينهها هست- برای اينكه با منطق اسلام آشنا بشويم. لشكر معاويه و لشكر علیعليهالسلام در كنار فرات به يكديگر نزديك میشوند.
معاويه دستور میدهد يارانش پيشدستی كنند و قبل از اينكه علیعليهالسلام و يارانش برسند، آب را به روی آنان ببندند. ياران معاويه خيلی خوشحال میشوند. با خود میگويند از وسيله خوبی استفاده كرديم، چون وقتی آنها بيايند آب به چنگشان نمیآيد و مجبور میشوند فرار كنند علیعليهالسلام فرمود : ابتدا با يكديگر مذاكره كنيم بلكه بتوانيم با مذاكره مشكل را حل كنيم (به اصطلاح گرهی را كه با دست میشود باز كرد، با دندان باز نكنيم)، كاری كنيم كه از جنگ و خونريزی ميان دو گروه از مسلمانان جلوگيری كنيم. سپس خطاب به معاويه فرمود : اما هنوز ما نرسيدهايم تو دست به چنين كاری زدهای! معاويه شورای جنگی تشكيل داد و قضيه را با سربازان و افسران خود مطرح كرد و گفت : شما چه مصلحت میبينيد؟
آنها را آزاد بگذاريم يا نه؟ بعضی گفتند : آزاد بگذاريم و بعضی گفتند : نه. عمرو عاص گفت : آزاد بگذاريد، برای اينكه اگر آزاد نگذاريد به زور از شما میگيرند و آبرويتان میرود. به هرحال آنها آزاد نگذاشتند و جنگ را به علیعليهالسلام تحميل كردند.
اينجاست كه علیعليهالسلام يك خطابه حماسی در مقابل لشكرش ايراد میكند كه اثرش از هزار طبل و هزار شيپور و هزار نغمه و مارش نظامی بيشتر است. صدا زد :
قَدِ اسْتَطْعَموكُمُ الْقِتالَ، فَاقِرّوا عَلی مَذَلَّةٍ وَ تَأْخيرِ مَحَلَّةٍ، اوْ رَوُّوا السُّيوفَ مِنَ الدِّماءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ معاويه گروهی از گمراهان را دور خودش جمع كرده است و آنها آب را به روی شما بستهاند. اصحاب من! تشنه هستيد؟ آب میخواهيد؟ سراغ من آمدهايد كه آب نداريد؟ میدانيد چه بايد بكنيد؟ شما اول بايد شمشيرهای خودتان را از اين خونهای پليد، سيراب كنيد تا آنوقت خودتان سيراب شويد. بعد جملهای گفت كه هيجانی در همه ايجاد كرد، موت و حيات را از جنبه حماسی و نظامی تعريف كرد :
ايهاالناس! حيات يعنی چه؟ زندگی يعنی چه؟ مردن يعنی چه؟ آيا زندگی يعنی راه رفتن بر روی زمين و غذا خوردن و خوابيدن؟ آيا مردن يعنی رفتن زير خاك؟ خير، نه آن زندگی است و نه اين مردن. فَالْمَوْتُ فی حَياتِكُمْ مَقْهورينَ وَ الْحَياةُ فی مَوْتِكُمْ قاهِرينَ
زندگی آن است كه بميريد و پيروز باشيد، و مردن آن است كه زنده باشيد و محكوم ديگران. اين جمله چقدر حماسی است! چقدر اوج دارد! ديگر بايد به زور لشكر علیعليهالسلام را نگه داشت. با دو حمله رفتند و معاويه و اصحابش را تا چند كيلومتر آن طرفتر راندند. شريعه در اختيار اصحاب علیعليهالسلام قرار گرفت. جلو آب را گرفتند و معاويه بیآب ماند.
معاويه شخصی را برای التماس فرستاد. اصحاب علیعليهالسلام گفتند : محال است.
ما كه ابتدا نكرديم، شما چنين كاری كرديد و حال، ما به شما آب نمیدهيم. ولی علیعليهالسلام فرمود : من چنين كاری نمیكنم، اين عملی است ناجوانمردانه، من با دشمن در ميدان جنگ روبرو میشوم، من هرگز پيروزی را از راه اين گونه تضييقات نمیخواهم، به دست آوردن پيروزی از اين راه شأن من و شأن هيچ مسلمان عزيز و با كرامتی نيست.
اسم اين كار چيست؟ اين را میگويند : مروّت، مردانگی. مروّت بالاتر از شجاعت است. چه خوب میگويد ملّای رومی در آن شعر- كه از بهترين اشعاری است كه در مدح مولی سروده شده است- آنجا كه خطاب به علیعليهالسلام میگويد :
در شجاعت شير ربانيستی |
در مروّت خود كه داند كيستی |
در شجاعت شير خدا هستی اما كسی نمیتواند در مروّت، تو را توصيف كند كه تو كيستی. اينجا علیعليهالسلام را ما در يك موقف و صحنه و در يك لباس و جامه [خاص] میبينيم
يك وقت هم سراغ علیعليهالسلام میرويد، هنگامی كه از كار مردم فارغ شده است؛ اوست و خدای خودش، اوست و خلوتش، اوست و راز و نيازهای عاشقانه و عابدانهاش باز هم خوشبختانه در نهج البلاغه است، آنجا كه میگويد : اللَّهُمَّ انَّكَ آنَسُ الآْنِسينَ لِاوْلِيائِكَ خدايا تو از هر انيسی برای اوليای خودت انيستر هستی؛ يعنی با هيچ انيسی مانند تو انس نمیگيرم، انيس من تويی. وقتی با هركه غير از تو هستم، با انيسی نيستم، تنها هستم؛ فقط وقتی با تو هستم حس میكنم كه با كسی هستم. وَ احْضَرُهُمْ بِالْكِفايَةِ لِلْمُتَوَكِّلينَ عَلَيْكَ كسانی كه به تو اعتماد كنند میبينند از هركس ديگر حاضرتری، برای اينكه به سراغ كسانی كه به تو اعتماد میكنند میروی. تُشاهِدُهُمْ فی سَرائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فی ضَمائِرِهِمْ وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصائِرِهِمْ خدايا! تو دوستان و عاشقانت را در آن سرّ ضميرشان مشاهده میكنی و از باطن ضميرشان آگاهی؛ به مقدار عرفان و بصيرت آنها عالم و آگاهی و میدانی كه اينها در چه حد از بصيرت هستند. فَاسْرارُهُمْ لَكَ مَكْشوفَةٌ وَ قُلوبُهُمْ الَيْكَ مَلْهوفَةٌ
اسرارشان پيش تو پيداست و دلهاشان به سوی تو در پرواز است.
دعای كميل را كه دعای علیعليهالسلام است، در شبهای جمعه بخوانيد. اين دعا از نظر مضمون در اوج عرفان است؛ يعنی شما از اول تا آخر اين دعا را كه بخوانيد، نه دنيا در آن پيدا میكنيد و نه آخرت (مقصودم از آخرت همان بهشت و جهنم است).
چه میبينيد؟ مافوق دنيا و مافوق آخرت : خدا، روابط يك بنده خالص و پرستنده و واله و شيدا نسبت به ذات اقدس الهی، يعنی حقيقت عبادت، و خودش هم میگويد عبادت حقيقی همين است. ببينيد علیعليهالسلام در دعای كميل با خدای خودش چگونه راز و نياز و مناجات میكند! ببينيد زين العابدينعليهالسلام در سحرهای ماه رمضان در دعای ابوحمزه چگونه با خدای خود راز و نياز و مناجات میكند! اين، قدم اول مسلمانی ماست. قدم اول ما اين است كه به خدای خود نزديك شويم و با نزديك شدن به خدای خودمان است كه ساير مسئوليتهايمان و از آن جمله مسئوليتهای اجتماعی را میتوانيم به خوبی انجام دهيم. كوشش كنيم كه اين گرايشهای يكجانبه را- كه هميشه اسلام دچار درد گرايشهای يكجانبه ملت خودش بوده است- كنار بگذاريم، تا دين دچار بيماری گرايش يكجانبه نشود.
در لحظات آخر كه امام صادقعليهالسلام در حال رفتن بودند، دستور دادند همه خويشان نزديك را جمع كردند. چشمهايشان را برای آخرين بار باز كردند و يك جمله گفتند و رفتند. جمله اين بود كه : لَنْ تَنالَ شَفاعَتُنا مُسْتَخِفّاً بِالصَّلوةِ
شفاعت ما شامل كسی كه نماز را كوچك بشمارد، نمیشود
شگفت انگيزترين دورههای زندگی علیعليهالسلام در حدود چهل و پنج ساعت است.
علیعليهالسلام چند دوره زندگی دارد : از تولد تا بعثت پيغمبر، از بعثت پيغمبر تا هجرت، از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگی علیعليهالسلام است و شكل و رنگ ديگری دارد، از وفات پيغمبر تا خلافت خودش (آن بيست و پنج سال) دوره چهارم زندگی علیعليهالسلام است، و دوره خلافت چهارسال و نيمهاش دوره ديگری از زندگی اوست. علیعليهالسلام يك دوره ديگری هم دارد كه اين دوره از زندگی او كمتر از دو شبانه روز است و شگفت انگيزترين دورههای زندگی علیعليهالسلام است، يعنی فاصله ضربت خوردن تا وفات. انسان كامل بودنِ علیعليهالسلام اينجا ظاهر میشود، يعنی در لحظاتی كه مواجه با مرگ شده است اولين عكس العمل علیعليهالسلام در مواجهه با مرگ چه بود؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد، دو جمله از او شنيده شد. يك جمله اينكه : اين مرد را بگيريد و ديگر اينكه : فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم؛ به شهادت نائل شدم، شهادت برای من رستگاری است.
علیعليهالسلام را آوردند و در بستر خواباندند. طبيبی به نام اثيربن عمرو را- كه از تحصيل كردههای جندی شاپور و عرب بود و در كوفه میزيست- برای معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند. حضرت را با وسايل آن زمان معاينه كرد. نوشتهاند رگی از شُش گوسفند را كه گرم بود لای زخم گذاشت و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است. لذا اظهار عجز كرد. [معمولًا احوال مريض لاعلاج را] به خود مريض نمیگويند، به كسان او میگويند، ولی او میدانست كه علیعليهالسلام كسی نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد. پس عرض كرد : يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتی داريد بفرماييد.
وقتیامّ كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد (ابن ملجم) میرود، شروع میكند به بدگويی كردن به او كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كاری كردی؟ بعد به او میگويد : اميدوارم كه پدرم سلامت خود را بازيابد و روسياهی برای تو بماند. تا اين جمله راامّ كلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت : خاطرت جمع باشد، من آن شمشير را به هزار درهم (يا دينار) خريدم و هزار درهم (يا دينار) دادم تا مسمومش كردند و من سمّی به اين شمشير خورانيدهام كه اگر بر سر همه مردم كوفه يكجا وارد میشد، همه را از بين میبرد. مطمئن باش پدر تو زنده نمیماند.
شگفتيهای علیعليهالسلام و معجزههای انسانی او در اينجا ظهور میكند. جزء وصاياش میگويد : با اسيرتان مدارا كنيد. و بعد میفرمايد :
يا بَنی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لا الْفِيَنَّكُمْ تَخوضونَ دِماءَ الْمُسْلِمينَ خَوْضاً، تَقولونَ قُتِلَ اميرُالْمُؤْمِنينَ قُتِلَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ. الا لا تَقْتُلُنَّ بیالّا قاتِلی
اولاد عبدالمطّلب! نكند وقتی كه من از دنيا رفتم، بين مردم بيفتيد و بگوييد اميرالمؤمنين شهيد شد، فلان كس محرّك بود، فلان كس دخالت داشت و اين و آن را متهم كنيد؛ نمیخواهم دنبال اين حرفها برويد، قاتل من يك نفر است.
به امام حسنعليهالسلام فرمود : فرزندم حسن! بعد از من اختيار او با توست.
میخواهی آزادش كنی آزاد كن، و اگر میخواهی قصاص كنی توجه داشته باش كه او به پدر تو فقط يك ضربه زده است، به او يك ضربه بزن. اگر كشته شد، شد و اگر كشته نشد، نشد. باز هم سراغ اسيرش را میگيرد : آيا به اسيرتان غذا دادهايد؟ آيا به او آب دادهايد؟ آيا به او رسيدگی كردهايد؟ كاسهای شير برای مولی میآورند؛ مقداری مینوشد، میگويد : باقی را به اين مرد بدهيد تا بنوشد و گرسنه نماند.
رفتارش با دشمن اين گونه است كه باعث شده مولوی بگويد :
در شجاعت شير ربّانيستی |
در مروّت خود كه داند كيستی |
اينها مردانگيهای علیعليهالسلام است، انسانيت های علیعليهالسلام است. علیعليهالسلام در بستر افتاده و ساعت به ساعت حالش وخيمتر میشود و سموم روی بدن مقدس او بيشتر اثر میگذارد. اصحاب ناراحتند، گريه میكنند، ناله میكنند ولی میبينند لبهای علی خندان و شكفته است، میفرمايد :
وَ اللَّهِ ما فَجَأَنی مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ كَرِهْتُهُ وَلا طالِعٌ انْكَرْتُهُ، وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ
به خدا قسم آنچه بر من وارد شده است چيزی كه برای من ناپسند باشد نيست.
شهادت در راه خدا هميشه آرزوی من بوده و برای من چه از اين بهتر كه در حال عبادت شهيد شوم. وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ. مَثَلی میآورد كه عرب با اين مثل خيلی آشنا بود. عرب در بيابانها و بهطور فصلی زندگی میكرد و وقتی در يك جا آب و علف برای حيوانات و حشمش پيدا میشد، تا وقتی كه آب و علف بود در آنجا میماند، بعد در جای ديگری آب و علف پيدا میكرد و میرفت. چون روزها خيلی گرم بود، گاهی شبها برای پيدا كردن نقطهای كه آب داشته باشد میرفتند، يعنی شبها دنبال آبگردی بودند (قارب به چنين كسی میگويند). حضرت به مردم میگويد : ای مردم! برای كسی كه در شب تاريك دنبال آب بگردد و ناگهان آب را پيدا كند، چه سرور و شعفی دست میدهد؟ مَثَل من مَثَل عاشقی است كه به معشوق خود رسيده و مثل كسی است كه در يك شب ظلمانی آب پيدا كرده باشد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند |
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |
|
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی |
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
اين بيت همان فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة را میگويد. از غصه نجاتم دادند يعنی فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة. پر حرارت ترين سخنان علیعليهالسلام آنهايی است كه در همين چهل و پنج ساعت (تقريباً) از ايشان صادر شده است. علیعليهالسلام اندكی بعد از طلوع فجر روز نوزدهم ضربت خورد و در نيمههای شب بيست و يكم روح مقدسش به عالم بالا پرواز كرد.
در لحظات آخر، همه دور بستر علیعليهالسلام جمع بودند. زهر به بدن مباركش خيلی اثر كرده بود و گاهی وجود مقدسش از حال میرفت و به حال اغما در میآمد. ولی همينكه به هوش میآمد باز از زبانش دُر میريخت، حكمت و نصيحت و پند و موعظه میريخت. آخرين موعظه علیعليهالسلام همان موعظه بسيار بسيار پرحرارت و پرجوشی است كه در بيست ماده بيان كرده است. اول حسن و حسين و بعد بقيه اهل بيتش را مخاطب قرار میدهد : حسنم! حسينم! همه فرزندانم و همه مردمی كه تا دامنه قيامت سخن من به آنها میرسد، با شما هستم. (يعنی ما و شما هم مخاطب علیعليهالسلام هستيم). در اين كلمات، جامعيت اسلام را بيان میكند : اللَّهَ اللَّهَ فِی الْايْتامِ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ، اللَّهَ اللَّهَ فی جيرانِكُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فی بَيْتِ رَبِّكُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الصَّلوةِ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الزَّكوةِ .. يك يك بيان میكند : خدا را، خدا را درباره يتيمان؛ خدا را، خدا را درباره قرآن؛ خدا را، خدا را درباره همسايه هاتان؛ خدا را، خدا را وقتی آن مطالبی را كه در نظر داشت بگويد گفت، آنها كه چشمشان به لبهای علی بود ديدند كه حال مولی بيشتر منقلب شد و عرقی به پيشانی مقدسش آمد و ديگر توجهش را از مخاطبين سلب كرد. چشمها و گوشها متوجه لبهای علی بود تا ببينند علی ديگر چه میخواهد بگويد. يك وقت ديدند صدای علیعليهالسلام بلند شد : اشْهَدُ انْ لا الهَ الّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْامّيّينَ رَسولًا مِنْهُمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ ) .
هر صاحب مكتبی كه مكتبی برای بشريت آورده است، نظريهای درباره كمال انسان و يا انسان كامل دارد. در آن چيزی كه به نام اخلاق ناميده میشود گفته میشود اگر انسان دارای آن خصلتها باشد، به مقام عالی انسانيت نائل شده است و اين خود تعبير ديگری از انسان والا، انسان برتر يا انسان كامل است
بهطور كلی نظريات صاحبان مكاتب مختلف درباره انسان كامل در چند نظريه اساسی خلاصه میشود. يك نظر، نظر عقليون يا اصحاب عقل است؛ يعنی نظر كسانی كه به انسان بيشتر از زاويه عقل مینگريستهاند و گوهر انسان را همان عقل او میدانستهاند و نه چيز ديگر. عقل هم يعنی قوّه تفكر و قوّه انديشيدن. فلاسفه قديم و از آن جمله برخی فلاسفه قديم خودمان نظير بوعلی سينا اينطور فكر میكردهاند. آنها مدعی بودهاند كه انسان كامل يعنی انسان حكيم، و كمال انسان در حكمت انسان است.
مقصود آنها از حكمت چيست؟ آيا همان چيزی است كه ما امروز علم میگوييم؟ نه، مقصودشان از حكمت- البته حكمت نظری نه عملی- دريافت كلی صحيح از مجموع هستی است كه غير از علم است، زيرا علم دريافتی است از بخشی از هستی. برای اينكه فرق فلسفه و علم روشن شود، اين مطلب را توضيح میدهم.
مثلًا اگر شما میخواهيد درباره شهر تهران اطلاع پيدا كنيد، به دوگونه میتوانيد اين اطلاع را كسب كنيد : يكی اطلاع كلی و عمومی اما مبهم، و ديگر اطلاع جزئی ولی مشخص. گاهی اطلاع شما درباره تهران مانند اطلاع يك مهندس شهرداری است كه اگر به او بگويند نقشه كلی شهر تهران را بكش، میتواند چنين نقشهای را بكشد و در آن خيابانها و ميدانها و پاركها را بهطور كلی روی صفحه كاغذ به شما نشان دهد، مثلًا اينجا نياوران و آنجا تجريش و آن طرف شاه عبدالعظيم است.
اطلاعی از عموم و از سراپای تهران به شما میدهد، اما همهاش مبهم است. او از همه تهران به شما اطلاعاتی داده است، اندام تهران را برای شما كشيده است، ولی اگر شما بخواهيد خانه خود را در آن نقشه پيدا كنيد نمیتوانيد، خود آن مهندس هم از آن اطلاعی ندارد.
ولی يك نفر ممكن است اساساً نداند طول و عرض تهران چقدر است، چند تا ميدان و خيابان دارد، نقاط مشخص تهران چيست، چند تپه در وسط اين شهر قرار دارد. اما اگر درباره يك محله معين و خاص از او بپرسيد، تمام جزئيات آن را میداند كه اين محله چند كوچه دارد و اين كوچهها به چه شكل به يكديگر راه دارند و در هر كوچه چند خانه وجود دارد، و حتی رنگ در خانههای اين محله را میداند.
اگر از آن كسی كه اطلاعش مختص به مجموع شهر است راجع به اين كوچه بپرسيد، كوچكترين اطلاعی ندارد و اگر از كسی كه اطلاعش راجع به اين كوچه و محله است راجع به اندام شهر تهران بپرسيد، اطلاعی ندارد. فيلسوف به آن كسی میگويند كه اندام هستی را در مجموع مطالعه میكند؛ میخواهد رأس هستی را پيدا كند، اول و آخر هستی را بيابد و مراتب هستی و قوانين كلی آن را دريابد. اما همين فيلسوف درباره فلان گياه يا حيوان يا سنگ و يا زمين و خورشيد هيچ اطلاعی ندارد. حكمت از نظر فيلسوف يعنی اطلاع كلی از سراسر هستی و از مجموع اندام عالم به طوری كه در آينه ذهن حكيم، سراسر هستی و اندام عالم منعكس شود؛ يعنی همه هستی- ولی به صورت مبهم- در عقل حكيم مشخص شده باشد.
میگفتند كمال نفس انسان به اين است كه مجموع اندام عالم- نه يك جزء بالخصوص و بیاطلاع از جای ديگر- در ذهن او منعكس شود. اين را به اين تعبير میگفتند : صَيْرورَةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنیِّ گرديدن و شدن انسان، جهانی عقلانی مشابه با جهان عينی؛ يعنی انسان خودش يك جهان در برابر آن جهان بشود؛ ولی آن جهان، جهان عينی است و اين جهان، جهانی عقلانی و فكری
هر آن كس ز دانش برد توشهای |
جهانی است بنشسته در گوشهای |
اين بيت، همين مطلب را میگويد.
انسان كامل به عقيده فلاسفه انسانی است كه عقلش به كمال رسيده است، به اين معنا كه نقش اندام هستی در ذهنش پيدا شده است. ولی با چه [به اينجا رسيده است؟] با قدم فكر، با قدم استدلال و برهان و با قدم منطق حركت كرده تا به اينجا رسيده است.
ولی فلاسفه تنها به اين قناعت نمیكردند، میگفتند دو حكمت وجود دارد :
حكمت نظری (يعنی شناخت عالم به اين صورتی كه عرض كردم) و حكمت عملی.
حكمت عملی چيست ؟ تسلط كامل عقل انسان بر همه غرايز و همه قوا و نيروهای وجود خود آنوقت میگويند : اگر شما در حكمت نظری، عالم را با فكر و استدلال- آنطور كه گفتيم- درك كنيد و در حكمت عملی، عقل خودتان را بر نفستان مسلط كنيد به طوری كه نفس و قوای نفسانی تابع عقل باشند، شما يك انسان كامل هستيد. اين مكتب، مكتب عقل و مكتب حكمت است. در جلسات بعد به تفصيل نظر اسلام را درباره هريك از اين نظريات خواهم گفت. عجالتاً مكتبها را توضيح دهم تا بعد به نظر اسلام برسم
مكتب ديگر در باب انسان كامل ، مكتب عشق است. مكتب عشق كه همان مكتب عرفان است، كمال انسان را در عشق- كه مقصود، عشق به ذات حق است- و در آنچه كه عشقْ انسان را به آن میرساند، میداند. برخلاف مكتب عقل كه مكتب حركت نيست و مكتب فكر است ، اين مكتب مكتب حركت است اما حركتی صعودی و عمودی، نه حركت افقی در ابتدا كه انسان میخواهد به كمال برسد حركتش بايد صعودی و عمودی باشد؛ يعنی حركت به سوی خدا، پرواز به سوی خدا.
اينها معتقدند كه سخن، سخن فكر و عقل و استدلال نيست، سخن روح انسان است. به عقيده اينها روح انسان واقعاً به حركت معنوی حركت میكند تا آنجا كه به خدا میرسد. همين جاست كه جنجال بپا شده است كه انسان به خدا میرسد يعنی چه؟ ولی آنها حرف خودشان را در جای خود، خوب گفتهاند. مكتب عشق اساساً مكتب عقل را تحقير میكند.
يكی از فصول و بخشهای بسيار عالی ادبيات ما بخش مناظره عقل و عشق است چون كسانی كه وارد اين بحث شدهاند اغلب خودشان اهل عرفان بودهاند، هميشه عشق را بر عقل پيروز كردهاند.
مكتب عشق برای رسيدن انسان به كمال، عقل را كافی نمیداند، میگويد : عقل، جزئی از وجود انسان است نه اينكه تمام ذات انسان عقل او باشد عقل مثل چشم يك ابزار است. ذات و جوهر انسان كه عقل نيست. ذات و جوهر انسان، روح است و روح از عالم عشق است و جوهری است كه در آن جز حركت به سوی حق چيز ديگری نيست. اين است كه عقل در اين مكتب تحقير میشود. حافظ گاهی اين مطلب را با تعبيرات عجيبی میگويد :
بهای باده چون لعل چيست، جوهر عقل |
بيا كه سود كسی برد كاين تجارت كرد |
عرفا هميشه مستی را- به آن معنا كه خود میگويند- بر عقل ترجيح میدهند.
آنها حرفهای خاصی دارند. توحيد نزد آنها معنی ديگری دارد. توحيد آنها وحدت وجود است، توحيدی است كه اگر انسان به آنجا برسد همه چيز شكل [حرفی و غيراصيل] پيدا میكند. در اين مكتب، انسان كامل در آخر عين خدا میشود؛ اصلًا انسان كامل حقيقی خودِ خداست و هر انسانی كه انسان كامل میشود، از خودش فانی میشود و به خدا میرسد. راجع به اين مكتب هم در جای خود صحبت میكنيم
مكتب ديگری در باب انسان كامل وجود دارد كه نه بر عقل تكيه دارد و نه بر عشق، فقط بر قدرت تكيه دارد. انسان كامل يعنی انسان مقتدر، و كمال يعنی قدرت (به هر معنی كه قدرت را در نظر بگيريد)، يعنی اقتدار، زور.
در يونان قديم گروهی بودند كه اينها را سوفسطائيان میگويند. اينها در كمال صراحت اين مطلب را بيان كردهاند كه اصلًا حق يعنی زور؛ هرجا كه زور و قدرت هست، حق هم هست؛ حق همان قدرت است و ضعف مساوی است با بیحقی و ناحقی. برای آنها اساساً عدالت و ظلم معنی و مفهوم ندارد و لهذا میگويند : حق زور؛ يعنی حقِ ناشی از زور، به اين معنا كه هر حقی ناشی از زور است. اينها معتقدند كه انسان تمام تلاشش بايد برای كسب زور و قوّت و قدرت باشد و بس، و انسان هيچ قيد و حدی هم نبايد برای قدرت خود قائل شود.
اين مكتب را در يكی دو قرن اخير نيچه فيلسوف معروف آلمانی احيا و دنبال كرد و در كمال صراحت اين مكتب را بيان كرد. از نظر اينها، اينكه میگويند : راستی خوب است، درستی خوب است، امانتداری خوب است، احسان خوب است، نيكی خوب است، همه حرفهای مفت و چرند است. اينكه هركه ضعيف بود، زير بازويش را بگير يعنی چه؟ يك لگد هم به او بزن. او گناهی از اين بالاتر ندارد كه ضعيف است. حال كه ضعيف است، تو هم سنگی روی سرش بينداز. نيچه- كه خودش يك آدم ضد خدا و ضد دين است- معتقد است كه دين را ضعفا اختراع كردهاند، درست برعكس نظريه كارل ماركس كه میگويد : دين را اقويا اختراع كردهاند برای اينكه ضعفا را اسير خودشان نگه دارند. نيچه میگويد : دين را ضعفا اختراع كردهاند برای اينكه قدرت اقويا را محدود كنند، و خيانتی كه- به عقيده او- دين به بشر كرده است اين است كه مفاهيمی همچون بخشش، جود، رحم، مروّت، انسانيت، خوبی، عدالت و امثال اينها را بين مردم پخش كرده و بعد اقويا گول خوردهاند و به خاطر عدالت و جود و مروّت و انسانيت مجبور شدهاند كمی از قدرت خود بكاهند.
نيچه میگويد : اديان گفتهاند مجاهده با نفس؛ چرا مجاهده با نفس؟ بگوييد پروريدن نفس، نفس پروری. اديان گفتهاند مساوات، میگويد : مساوات چرند است، مساوات يعنی چه؟ هميشه بايد يك عده زبردست باشند و يك عده زيردست. زيردستها جانشان در بيايد و برای زبردستها كار كنند، تا آنها رشد كنند و گنده شوند و مرد برتر از ميان آنها پيدا شود. اديان گفتهاند تساوی حقوق زن و مرد، میگويد : اين هم حرف مزخرفی است؛ مرد جنس برتر و قويتر است و زن برای خدمت به مرد خلق شده و هيچ هدف ديگری در كار نيست؛ تساوی حقوق زن و مرد هم غلط است.
اين مكتب اساساً انسان برتر و والا و انسان كامل را مساوی با انسان مقتدر و انسان زورمند میداند و كمال را مساوی با قوّت و قدرت
از همين قبيل حرفها كم و بيش در بين ما- ندانسته و بهطور ناخودآگاه- رواج پيدا كرده است، مثلًا میگوييم : زندگی تنازع بقاست. نه، زندگی تنازع بقا نيست. تنازع بقا به معنی دفاع از خود، حق است.
حتی بعضی از علمای اسلامی مثل فريد وجدی گفتهاند كه جنگ در ميان بشر يك ضرورت است و تا بشر هست جنگ بايد باشد. جنگ، ناموسی در زندگی بشر است. و معتقد شدهاند كه قرآن هم اين مطلب را تأييد كرده است آنجا كه میفرمايد :
( وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثيراً ) .
يا در جای ديگر میفرمايد :( لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْارْضُ )
گفتهاند قرآن در اينجا صريحاً جنگ را يك امر مشروع بيان میكند، میگويد : اگر نبود كه خدا به وسيله بعضی از انسانها جلو بعضی از انسانهای ديگر را میگيرد، زمين تباه شده بود؛ اگر نبود كه خدا به وسيله انسانهايی جلو فساد انسانهای ديگر را میگيرد، معبد و صومعه و كنيسهای نبود، مسجدی نبود.
ولی اينها اين آيه قرآن را اشتباه فهميدهاند. اين آيه در قرآن مسئله دفاع را طرح میكند و در مقابل مسيحيت حرف میزند. قرآن در جواب آن پاپ يا كشيش مسيحی كه میگويد جنگ مطلقاً محكوم است و ما صلح كل هستيم، میگويد جنگ محكوم است، اما جنگی كه تجاوز باشد نه جنگی كه دفاع از حق و حقيقت است. آقای كشيش! اگر جنگِ دفاعی نبود، جنابعالی هم نمیتوانستی به كليسا بروی و عبادت كنی، آن مؤمن مسجدی هم نمیتوانست در مسجد عبادت كند.
عبادت آن مؤمن مسجدی كه در مسجد عبادت میكند، مرهون دليری آن سربازی است كه دارد از حق و حقيقت دفاع میكند. آقای مسيحی! تو هم كه در كليسا به خيال خودت عبادت میكنی، بايد ممنون آن سرباز باشی.
بنابراين مانعی ندارد كه انسان به مرحلهای از كمال و تربيت برسد كه اساساً متجاوزی وجود نداشته باشد، جنگ مشروعی هم وجود نداشته باشد
بنابراين، اينكه میگويند زندگی تنازع بقاست به اين معنا كه لازمه زندگی جنگ و تنازع است، حرف درستی نيست.
مطلبی میخواهم بگويم [كه شايد برای برخی ناراحت كننده باشد، چون] بعضی از جوانان از شنيدن چيزی كه برخلاف ميلشان باشد ناراحت میشوند.
جملهای به امام حسينعليهالسلام منسوب شده است كه نه معنايش درست است و نه در هيچ كتابی گفته شده كه اين جمله از امام حسينعليهالسلام است و چهل، پنجاه سال هم بيشتر نيست كه در دهانها افتاده است. میگويند امام حسينعليهالسلام فرموده است :
انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ حيات يعنی داشتن يك عقيده و در راه آن عقيده جهاد كردن.
نه، اين با فكر فرنگيها جور در میآيد كه میگويند انسان بايد يك عقيدهای داشته باشد و در راه آن عقيده بجنگد. قرآن از حق سخن به ميان میآورد. حيات از نظر قرآن يعنی حق پرستی و جهاد در راه حق، نه عقيده و جهاد در راه عقيده. عقيده ممكن است حق باشد و ممكن است باطل باشد. عقيده انعقاد است. هزاران انعقاد در ذهن انسان پيدا میشود. اين، مكتب ديگری [غير از اسلام] است كه میگويد انسان بايد بالاخره يك عقيده و آرمان و ايدهای داشته باشد و بايد در راه آن آرمان هم جهاد و كوشش كند. حال آن عقيده چيست؟ میگويند هرچه میخواهد باشد.
قرآن حرفهايش خيلی حساب شده است؛ هميشه میگويد حق و جهاد در راه حق، نمیگويد عقيده و جهاد در راه عقيده. میگويد اول عقيدهات را بايد اصلاح كنی.
بسا هست كه اولين جهاد تو جهاد با خود عقيدهات است. اول بايد با عقيدهات جهاد كنی و عقيده درست و صحيح و حق را به دست بياوری. بعد كه حق را كشف كردی، بايد در راه حق جهاد كنی به هر حال اين حرفها كه اساساً انسان كامل مساوی است با انسان قدرتمند و زورمند، پايهاش روی همان اصل تنازع بقاست كه در فلسفه داروين روی آن تكيه كرده و گفتهاند كه حيات تنازع بقاست و حيوانات هميشه در حال تنازع بقا هستند.
میگوييم اگر حيوانات و غير انسان هم اينچنين هستند، ما نمیتوانيم انسان را در اين جهت هم رديف حيوانات بدانيم و بگوييم حيات انسان هم جز جنگِ برای بقا نيست. آخر، معنی اين حرف اين است كه تعاون بقا چيزی نيست. پس اين صميميتها، وحدتها، تعاونها، همكاريها و محبتها در ميان افراد بشر چيست؟ میگويند : اشتباه كردی! تعاون را تنازع تحميل كرده است؛ در پشت همين تعاونها، صميميتها و دوستيها تنازع است. میگوييم : چطور؟ میگويند : اصل در زندگی انسان جنگ است ولی وقتی انسانها در مقابل دشمن بزرگتر قرار میگيرند، آن دشمن بزرگتر دوستی را به اينها تحميل میكند. اين دوستيها در واقع دوستی نيست، صميميت نيست، حقيقت نيست و نمیتواند حقيقت داشته باشد. اينها همكاری است برای مقابله با دشمن بزرگتر برای مقابله با دشمن بزرگتر است كه تعاونها و صميميتها پيدا میشود. همين دشمن را بردار، میبينی جمعی كه همه با يكديگر دوست بودند فوراً دوشقّه میشوند و انشعاب پيدا میكنند و تبديل به دو دشمن میشوند. اگر باز يك دسته از بين بروند و دسته ديگر باقی بمانند، همين ها دوباره تجزيه میشوند و آنقدر تجزيه میشوند كه فقط دو نفر باقی بمانند. وقتی اين دو باقی ماندند و سومی در مقابلشان نبود، همين دوتا با يكديگر میجنگند. از نظر اينها تمام دوستيها، صلحها، صفاها، صميميتها، انسانيتها، يگانگيها و اتحادها را دشمنيها به بشر تحميل میكند. پس در نظر اينها اصل، تنازع است و تعاون، مولود تنازع است، بچه تنازع است، فرع بر تنازع است
همانطور كه مكتب عقل نقطه مقابلی داشت كه منكر آن بود و مكتب عشق هم نقطه مقابلی داشت كه يك عده اساساً اين حرفها را از خيالات و اوهام میدانستند، مكتب قدرت هم نقطه مقابل دارد. بعضی در حد افراط، قدرت را تحقير كردهاند و اساساً كمال انسان را در ضعف او دانستهاند. از نظر اينها انسان كامل يعنی انسانی كه قدرت ندارد، زيرا اگر قدرت داشته باشد تجاوز میكند. سعدی خودمان در يك رباعی چنين اشتباه بزرگی كرده است، میگويد :
من آن مورم كه در پايم بمالند |
نه زنبورم كه از نيشم بنالند |
میگويد من آن مورچهای هستم كه زير پا لگدم میكنند، زنبور نيستم كه نيش بزنم و از نيشم ناله كنند
كجا خود شكر اين نعمت گزارم |
كه زور مردم آزاری ندارم |
نه آقای سعدی! مگر امر داير است كه انسان يا بايد مور باشد و يا زنبور كه میگويی من از ميان مور بودن يا زنبور بودن، مور بودن را انتخاب میكنم؟ تو نه مور باش كه زير دست و پا له شوی و نه زنبور باش كه به كسی نيش بزنی. سعدی اينطور بايد میگفت :
نه آن مورم كه در پايم بمالند |
نه زنبورم كه از نيشم بنالند |
|
چگونه شكر اين نعمت گزارم |
كه دارم زور و آزاری ندارم |
اگر آدم زور داشته باشد و آزاری نداشته باشد، جای شكر دارد و الّا اگر زور نداشته باشد و آزار هم نداشته باشد، مثل اين میشود كه شاخ ندارد و شاخ هم نمیزند. اگر شاخ داشتی و شاخ نزدی، آن وقت هنر كردهای.
سعدی در جای ديگر میگويد :
بديدم عابدی در كوهساری |
قناعت كرده از دنيا به غاری |
|
چرا گفتم به شهر اندر نيايی |
كه باری، بند از دل برگشايی |
عابدی را كه به كوهی پناه برده و آنجا مشغول عبادت است، توصيف و تمجيد میكند. میگويد : من به او گفتم كه تو چرا به شهر نمیآيی كه به مردم خدمت كنی؟
عابد يك عذری میآورد. سعدی هم سكوت میكند، مثل اينكه عذر عابد را قبول كرده است. میگويد :
بگفت آنجا پری رويان نغزند |
چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند |
پری رويان نغز در شهر هستند؛ اگر چشمم به آنها بيفتد، اختيار خودم را ندارم و نمیتوام خودم را ضبط كنم، آمدهام خودم را در دامن غار حبس كردهام ماشاء اللَّه به اين كمال! آدم برود خودش را يك جا حبس كند [كه به كمال برسد؟] اين كه كمال نشد. آقای سعدی! قرآن احسن القصص را برای شما نقل كرده است. احسن القصص قرآن داستان يوسف است. داستان يوسف داستان( انَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ ) است؛ يعنی قرآن میگويد : تو هم يوسف باش. تمام امكانات و شرايط برای كامجويی فراهم شده و حتی راه فرار بسته است ولی در عين حال، عفت خود را حفظ میكند و درهای بسته را به روی خود باز میكند. يوسف جوانی عزب و بدون زن و در نهايت درجه زيبايی است. بجای اينكه او سراغ زنها برود، زنها سراغ او میآيند. روزی نيست كه صدها نامه و پيغام برای او نيايد و از همه بالاتر اينكه متشخّص ترين زنان مصر عاشقِ صددرصد عاشق او شده است؛ شرايط را فراهم كرده و خطر جانی برای او ايجاد كرده كه يا كام میدهی و يا تو را به كشتن خواهم داد و خون تو را خواهم ريخت. اما يوسف چه میكند؟ دست به سوی خدا برمیدارد و میگويد :( رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَیَّ مِمّا يَدْعونَنی الَيْه )
پروردگارا! زندان برای من از آنچه اين زنها مرا به سوی آن دعوت میكنند بهتر است؛ خدايا مرا به زندان بفرست ولی به چنگال اين زنها گرفتار مكن؛ امكان و قدرت اعمال شهوت دارم، ولی نمیكنم. قرآن اينطور تعليم میدهد.
بنابراين، كمال انسان در ضعف انسان نيست، گرچه گاهی در ادبيات ما از اين نوع حرفها ديده میشود كه كمال انسان را در ضعف انسان معرفی میكنند. حتی باباطاهر در يكی از اشعار خودش همين را میگويد :
ز دست ديده و دل هر دو فرياد |
هرآنچه ديده بيند دل كند ياد |
تا اينجا درست است، ولی بعد میگويد :
بسازم خنجری نيشش ز فولاد |
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد |
هرچه میبينم، دلم میخواهد. برای اينكه دل را راحت كنم، يك خنجر میخواهم كه با آن خود را كور كنم تا دلم راحت شود. خوب، يك چيزهايی را هم میشنوی و باز دلت میخواهد. پس يك خنجر هم بايد در گوشهايت فرو كنی! اخته هم كه قطعاً بايد بشوی تا خودت را راحتِ راحت كرده باشی! بعد میشوی شير بیدم و سر و اشكمی كه مولوی در مثنوی نقل میكند عجب انسان كاملی باباطاهر درست كرده! انسان كامل باباطاهر، ديگر خيلی عالی میشود! انسانی كه نه دست دارد، نه پا دارد، نه چشم دارد، نه گوش دارد و هيچ چيز ديگری هم ندارد!
ما از اين نوع دستورالعملها و اخلاقهای ضعيف پرور و دنی پرور در گوشه و كنار ادبيات خودمان زياد داريم، ولی بايد توجه داشته باشيم كه بشر اشتباه میكند و هميشه در حال افراط و تفريط است. از اينجا انسان میفهمد كه واقعاً اسلام نمیتواند جز از ناحيه خدا باشد. اگر آدم سقراط باشد يك گوشه را میگيرد و اشتباه میكند، افلاطون يك گوشه را میگيرد و اشتباه میكند، بوعلی سينا يك گوشه را میگيرد، محيی الدين عربی و مولوی يك گوشه را میگيرند، نيچه يك گوشه را میگيرد، كارل ماركس يك گوشه ديگر را میگيرد، ژان پل سارتر يك گوشه ديگر را میگيرد. آنوقت چطور میتواند پيغمبر يك بشر باشد و اين گونه مكتبش جامع و عالی و مترقی باشد؟! گويی اينها همه يك عده بچه هستند، حرفهايشان را زدهاند و در نهايت امر يك معلم حرف خود را میگويد، آنهم چقدر راقی و عالی!
مكتب ديگری در مورد انسان كامل وجود دارد كه آن را، هم میتوان مكتب محبت ناميد و هم مكتب معرفت به معنای معرفة النفس.
از چند هزار سال پيش در شرق آسيا افكار و انديشههای بسيار بلندی وجود داشته كه الآن هم كتابهای بسيار قديمی هندی- كه به فارسی هم ترجمه شده- وجود دارد، مثل اوپانيشادها كه فوق العاده عالی است.استاد بزرگوار ما علامه طباطبايی- سلّمه اللَّه تعالی- وقتی در چندين سال پيش برای اولين بار اوپانيشادها را خوانده بودند، خيلی اعجاب داشتند و میگفتند كه مطالب بسيار بسيار بلندی در اين كتابها هست كه كمتر مورد توجه است.
در اين مكتب، محور همه كمالات انسان خودشناسی است. اين مكتب میگويد :
خودت را بشناس. البته خودت را بشناس را سقراط هم گفته است و همه پيغمبران هم گفتهاند. پيغمبر اسلام هم فرموده است كه :( مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ .) ولی در اين مكتب فقط روی همين نكته تكيه شده است كه خودت را بشناس.
كتابی ترجمه شده است كه حاوی تعدادی از مقالات و نامههای گاندی است به نام اين است مذهب من كه به نظر من كتاب خوبی است. گاندی در اين كتاب میگويد : من از مطالعه اوپانيشادها به سه اصل پی بردم كه اين سه اصل برای من يك عمر دستورالعمل زندگی بود. اولين اصلی كه گاندی ذكر میكند اين است : تنها يك حقيقت در عالم وجود دارد و آن شناختن نفس است ، خودت را بشناس! گاندی بر اساس همين مطلب، به قدری زيبا به دنيای فرنگ حمله میكند [آنجا كه] میگويد : فرنگی دنيا را شناخته و خودش را نشناخته و چون خودش را نشناخته، هم خودش را بدبخت كرده است و هم دنيا را و عجيب در اينجا داد سخن میدهد و سخنش فوق العاده عالی است.
اصل دوم : هركه خود را شناخت، خدا را هم میشناسد و ديگران را هم میشناسد.
اصل سوم : فقط يك نيرو و يك آزادی و يك عدالت وجود دارد و آن نيروی تسلط بر خويشتن است. هركس بر خويشتن مسلط شد، بر اشياء ديگر مسلط میشود و درست هم مسلط میشود. و تنها در دنيا يك نيكی وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خويش است و به عبارت ديگر ديگران را بايد مانند خود انگاريم.
اينها مقصودشان از معرفت همان معرفة النفس (شناختن خود) است. میدانيد در فلسفه هندی مسئله مراقبه و در خود فرو رفتن مطرح است اساس فلسفه هندی بر شناختن نفس و مراقبه و طرد خاطرات و كشف حقيقتِ خود است و از شناختن خود، محبت پيدا میشود.
پس انسان كامل در اين مكتب يعنی انسانی كه خود را بشناسد كه اگر خود را شناخت، بر خود مسلط میشود و بعد كه بر خود مسلط شد، نسبت به ديگران محبت پيدا میكند. حال میخواهيد اسم اين مكتب را مكتب معرفت بگذاريد و يا مكتب محبت
در دو سه قرن اخير يك سلسله مكتبهای ديگر پيدا شده است كه اينها بيشتر به جنبههای اجتماعی گرايش پيدا كردهاند نه به جنبههای فردی. يكی انسان كامل را انسان بیطبقه میداند؛ معتقد است كه اگر انسانی در طبقهای باشد- مخصوصاً در طبقههای عاليتر- هميشه يك انسان معيوب است و بلكه در جامعه طبقاتی هيچ وقت انسانِ درست و سالم وجود ندارد. اين مكتب به انسان كامل ايده آل هم چندان معتقد نيست، چون برای انسان مقام زيادی قائل نيست. انسان كامل از نظر اين مكتب يعنی انسان بیطبقه، انسانی كه هميشه با انسانهای ديگر در وضعی مساوی زندگی كند.
بعضی ديگر بيشتر روی مسئله آزادی و آگاهی انسان- كه منظورشان از آگاهی، بيشتر آگاهيهای اجتماعی است- تكيه كردهاند. مكتب اگزيستانسياليسم تكيهاش بيشتر روی آزادی و آگاهی و مسئوليتهای اجتماعی است. از ديدگاه اين مكتب، انسان كامل يعنی انسان آزاد، انسان آگاه، انسان متعهد، انسان مسئول، و لازمه آزادی حالت پرخاشگری و عصيانگری است
در اين ميان میتوان گفت مكتب ديگری هم وجود دارد و آن مكتب برخورداری است كه به مكتب قدرت خيلی نزديك است. میگويند : اينكه بايد انسان كامل، حكيم باشد، انسان كامل به خدا برسد و چنين و چنان باشد، همه حرف است و فلسفه بافی. اگر میخواهی به كمال انسانی خودت برسی، كوشش كن كه برخوردار باشی. هرچه از مواهب خلقت، بيشتر برخوردار باشی كاملتر هستی. اصلًا انسان كامل يعنی انسان برخوردار. لهذا كسانی كه كمال انسان را به علم میدانند (نه به حكمت) و علم را هم عبارت از شناخت طبيعت میدانند و شناخت طبيعت را هم برای تسلط بر طبيعت و برای اينكه طبيعت در خدمت انسان قرار گيرد و انسان از آن بهره برد، در آخر، حرفشان به اين برمیگردد كه ارزش علم برای انسان يك ارزش وسيلهای است نه ارزش ذاتی. علم برای انسان از اين جهت خوب است كه وسيله تسلط انسان بر طبيعت است و طبيعت را مسخَّر انسان قرار میدهد و در نتيجه انسان بهتر از طبيعت بهرهمند و مستفيض و برخوردار میشود. پس اگر میخواهيد انسانها را به كمال برسانيد، بايد كوشش كنيد آنها را به برخورداری از طبيعت برسانيد، و كمالی هم غير از برخورداری از طبيعت وجود ندارد و اينكه برای علم ارزش ذاتی و كمال ذاتی و اين همه قداستها قائل شدهاند، همه حرف است. علم يك ابزار بيشتر نيست، علم برای بشر نظير شاخ است برای گاو، نظير دندان است برای شير.
اينها يك سلسله نظريات است كه نظر اسلام را درباره هريك به تفصيل بيان خواهم كرد كه اسلام برای عقل چقدر ارزش قائل است، برای آنچه آنها عشق مینامند چقدر ارزش قائل است و برای قدرت، مسئوليتهای اجتماعی و جامعه بی طبقه چقدر ارزش قائل است. هركدام از اينها داستان مفصلی دارد
شك نداريم يكی از مظاهر كمال انسان طرز مواجهه او با مرگ است، چون ترس از مرگ يك نقطه ضعف بزرگ در انسان است و بسياری از بدبختيهای بشر ناشی از ترس از مرگ است، مانند تن به پستيها و دنائتها دادن و هزاران بدبختی ديگر. اگر كسی از مرگ نترسد، سراسر زندگيش عوض میشود و انسانهای خيلی بزرگ آن انسانهايی هستند كه در مواجهه با مرگ، در نهايت شهامت و بلكه بالاتر از شهامت با لبخند و خوشرويی به سراغ مرگ رفتهاند اگر مرگ در راه انجام مسئوليت فرا رسد، برای انسان سعادت است :( انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَ لَاالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ الّا بَرَماً ) . مواجهه با مرگ به اين شكل را كسی نمیتواند ادعا كند جز اوليای حق، آنها كه مرگ برايشان جز انتقال از خانهای به خانه ديگر و يا به تعبير امام حسينعليهالسلام جز عبور از روی يك پل چيز ديگری نيست. امام حسينعليهالسلام صبح عاشورا به اصحابش فرمود : مَا الْمَوْتُ الّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ الَی الْجَنانِ
مرگ جز يك پل كه از رويش میگذريد، چيز ديگری نيست. اصحاب من! ما يك پلی پيش رو داريم كه بايد از روی آن عبور كنيم. اين پل نامش مرگ است. از اين پل كه رد شديم، ديگر رسيدهايم به آنجا كه قابل تصور نيست. لحظه به لحظه كه مرگ نزديكتر میشود، چهره اباعبداللَّه خندانتر و متبسّمتر میشود.
يكی از كسانی كه همراه عمر سعد و وقايع نگار قضايا بود، در لحظات آخر حيات امام حسينعليهالسلام - كه ديگر جنگها تمام شده بود و ايشان در همان گودال قتلگاه، بی حال افتاده بودند- برای اينكه ثوابی كرده باشد رفت نزد عمر سعد و گفت : اجازه بده من يك جرعه آب برای حسين بن علی ببرم، چون او به هرحال رفتنی است؛ اين آب را بخورد يا نخورد، برای تو تأثيری ندارد. عمر سعد اجازه داد.
ولی وقتی اين مرد رفت، آن لعين ازل و ابد (شمر) داشت برمیگشت، در حالی كه سر مقدس را همراه داشت. همين مردی كه برای امام آب برده بود، میگويد : وَ اللَّهِ لَقَدْ شَغَلَنی نورُ وَجْهِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فی قَتْلِهِ بشاشت چهرهاش نگذاشت كه اصلًا درباره كشته شدنش فكر كنم؛ يعنی در حالی كه سر امام حسين بريده میشد، لبش خندان بوده است.
انسان كامل يعنی انسانی كه حوادث روی او اثر نمیگذارد علیعليهالسلام آن كسی است كه مراحل و مراتب اجتماعی را از پايين ترين شغل از جنبه اقتصادی مثل عملگی تا عاليترين مناصب اجتماعی كه زمامداری و خلافت است طی كرده است. علیّ الوردی میگويد : علیعليهالسلام فلسفه كارل ماركس را نقض كرد، برای اينكه علی در كوخ همان جور زندگی میكرد كه در كاخ، و در كاخ همانطور زندگی میكرد كه در كوخ؛ يعنی علیعليهالسلام در پست عملگی همانطور فكر میكند كه در پست خلافت. به اين دليل، اينها را انسان كامل میگويند. دفن مخفيانه علیعليهالسلام ما برای چه اينجا جمع شدهايم؟ در عزای يك انسان كامل. علی را شبانه دفن كردند، چرا؟ برای اينكه علی همانطور كه دوستان فوق العاده شيفتهای دارد، دشمنان سرسختی هم دارد. در كتاب جاذبه و دافعه علیعليهالسلام گفتهايم كه اين گونه انسانها، هم جاذبه فوق العاده شديد دارند و هم دافعه فوق العاده شديد؛ دوستانی دارند در نهايت درجه صميميت كه جان دادن برايشان چيزی نيست، و دشمنانی دارند كه ديگر خونخوارتر از آنها دشمنی نيست، مخصوصاً دشمنهای داخلی، دشمنهای مقدس مآب، مقدسينِ خوارج كه اينها واقعاً مردمی مجهز به اعتقاد و ايمان بودند ولی جاهل. خود علیعليهالسلام اعتراف دارد كه اينها مؤمنند، ولی میفرمايد جاهلند :
( لاتَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدی فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَاهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأَدْرَكَهُ ) .
ميان خوارج (مارقين) و اصحاب معاويه (قاسطين) مقايسه میكند، میفرمايد :
بعد از من اينها (خوارج) را نكشيد؛ اينها با اصحاب معاويه فرق دارند، اينها حق را میخواهند ولی احمقند، اشتباه كردهاند، ولی آنها (اصحاب معاويه) حق را میشناسند و دانسته با آن مبارزه میكنند.
چرا علیعليهالسلام را با آن همه دوستانی كه دارد، شب بهطور محرمانه دفن میكنند؟
از ترس خوارج؛ چون آنها میگفتند علی مسلمان نيست، و اين خطر بود كه شب بروند و قبر علی را بشكافند و جنازه علی را بيرون بياورند.
تا اواخر دوره حضرت صادقعليهالسلام (يعنی تا حدود صد سال بعد) جز ائمه و گروهی از اصحاب خاص، كسی نمیدانست علیعليهالسلام را كجا دفن كردهاند.
صبح بيست و يكم، امام حسنعليهالسلام صورت جنازهای ساخت و آن را به عدهای داد كه به مدينه ببرند، تا مردم خيال كنند كه علی را به مدينه بردند تا در آنجا دفن كنند. فقط اولاد علیعليهالسلام و يك عده از شيعيان خاص، محل دفن علیعليهالسلام را میدانستند (چون همان شب عدهای از شيعيان خاص در دفن علیعليهالسلام شركت كردند) و آنها در نزديكی كوفه- در همين محل فعلی- به زيارت قبر مولی میآمدند.
در زمان حضرت صادقعليهالسلام كه خوارج منقرض شدند و اين خطر از بين رفت، ايشان به مردی به نام صفوان- كه دعای علقمه را نقل كرده است- دستور دادند كه علامت و سايبانی آنجا درست كند و از آن به بعد همه متوجه شدند كه قبر علیعليهالسلام آنجاست و به زيارت قبر مولايشان میآمدند.
همراه جنازه عده كمی بودند؛ فقط اولاد حضرت بودند و چند نفر از اصحاب خاص. يكی از آنها مردی است به نام صعصعة بن صوحان او از آن دوستان مصفّا و پاكدل اميرالمؤمنين است و سخنور و خطيب هم هست و در حضور اميرالمؤمنين سخنوريها كرده است. همينكه علیعليهالسلام را دفن كردند، در حالی كه حزن و غيظ و خشم فوق العادهای در همه [به وجود آمده] و بغضْ گلوی همه را فشار میدهد و يا گريه میكنند، يكمرتبه اين صعصعه در حالی كه قلبش در يك فشار سختی بود، يك مشت خاك از قبر علیعليهالسلام برداشت و بر سر خود پاشيد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت و آن وقت شروع كرد به سخن گفتن با علیعليهالسلام :
السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ، لَقَدْ عِشْتَ سَعيداً وَ مِتَّ سَعيداً تو چقدر سعادتمند زندگی كردی و چه سعادتمند از دنيا رفتی! تولد تو در خانه خدا بود و در خانه خدا هم شهيد شدی (از خانه خدا تا خانه خدا). علی جان! تو چقدر بزرگ بودی و چقدر اين مردم كوچك بودند. به خدا قسم اگر مردم برنامه تو را اجرا كرده بودند لَاكَلوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ ارْجُلِهِمْ نعمتها از بالا و پايين برای آنها میجوشيد و نعمتهای مادی و معنوی به آنها میرسيد. ولی افسوس كه مردم قدر تو را ندانستند و بجای آنكه از دستورهای عالی تو پيروی كنند، چه خونها به دل تو كردند و آخر تو را با اين حال و با فرق شكافته روانه قبر و خاك كردند.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْامّيّينَ رَسولًا مِنْهُمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ.. )
شناخت انسان كامل به اصطلاح قدما و انسان ايده آل به اصطلاح امروز، بسيار لازم و ضروری است. تربيت و اخلاق در هر مكتبی بر اساس شناخت انسان كامل و انسان ايده آل در آن مكتب است. ما برای آنكه نظر [اسلام] را درباره انسان كامل بشناسيم ناچاريم هركدام از مكتبهايی را كه در اين زمينه وجود دارد، به تفصيل بحث و انتقاد كنيم و نظر اسلام را درباره هريك از آنها بيان كنيم. در جلسه پيش به طور اجمال مكاتب مختلف را بيان كرديم. در اين جلسه بحث خود را از مكتب عقليون شروع میكنيم
عرض كرديم كه به عقيده فلاسفه قديم اساساً جوهر انسان همان عقل اوست، من واقعی انسان همان عقل اوست. همچنان كه بدن انسان جزء شخصيت انسان نيست، قوا و استعدادهای روحی و روانی مختلفی كه انسان دارد هيچ كدام جزء شخصيت واقعی انسان نيستند. شخصيت واقعی انسان همان نيرويی است كه فكركننده است. انسان يعنی همان كه فكر میكند، نه آن كه میبيند (آن كه میبيند ابزاری است در دست آن كه فكر میكند)، نه آن كه تخيل میكند (آن كه تخيل میكند ابزاری است در دست آن كه فكر میكند) و نه آن كه مثلًا میخواهد و دوست دارد يا دارای شهوت و خشم است. جوهر انسان فكر كردن است و انسان كامل يعنی انسانی كه در فكر كردن به حد كمال رسيده است، يعنی جهان و هستی را آنچنان كه هست دريافت و كشف كرده است.
در اين مكتب امر ديگری هم (غير از اينكه جوهر انسان و من واقعی او عقل اوست) مورد توجه است و آن اين است كه عقل نيرويی است كه توانايی دارد جهان را آنچنان كه هست كشف كند، واقعيت جهان را آنچنان كه هست در خود منعكس كند، آينهای است كه میتواند صورت جهان را در خود صحيح و درست منعكس كند.
حكمای اسلامی كه اين نظر را قبول كردهاند، معتقدند كه ايمان اسلامی (ايمانی كه در قرآن آمده است) يعنی شناخت جهان بهطور كلی آنچنان كه هست. ايمان يعنی شناخت مبدأ جهان، شناخت جريان جهان، شناخت نظام جهان و شناخت اينكه جهان به چه نقطهای برمیگردد. میگويند : اينكه در قرآن از ايمان به خدا، ايمان به ملائكه خدا كه وسايط و پلههای وجود هستند، ايمان به مخلوق بودن عالم، ايمان به اينكه خدا عالم را وانگذاشته و هدايت كرده و از آن جمله بشر را به وسيله انبيا هدايت نموده، و ايمان به اينكه همه چيز از خدا آمده است و به خدا برمیگردد- كه اسمش معاد است- سخن به ميان آمده، مقصود همان [شناخت جهان] است و چيز ديگری نيست. اين حكما در تفاسير خودشان هميشه ايمان را به صورت معرفت و شناخت و به صورت حكمت تفسير میكنند. میگويند : ايمان يعنی شناخت، اما شناختی كه يك شناخت فلسفی و حكيمانه است، نه شناخت علمی كه شناخت جزئی است. شناخت فلسفی و كلی و حكيمانه يعنی اينكه مبدأ و منتهای جهان و مراتب هستی و جريانهای كلی جهان را كشف كنيم و بدانيم
اين مكتب كه مكتب عقليون است، در نقطه مقابل خود مكتبهايی را داشته است كه هميشه با آن مبارزه میكردهاند. اولين مكتبی كه در جهان اسلام با اين مكتب مبارزه كرده و ضد آن است، مكتب اشراقيون و مكتب عرفا و مكتب اهل عشق است كه اين را بعد شرح میدهيم. مكتب ديگر، مكتب اهل حديث است. اخباريون و اهل حديث، عقل را با اين همه ارزش فراوانی كه حكما برای آن قائل هستند انكار میكنند و میگويند آنقدرها هم كه شما برای عقل ارزش قائل هستيد، ارزش ندارد.
بيش از اينها، در عصر جديد مكتب حسيون برضد مكتب عقليون قيام كرد. در اين سه چهار قرن اخير، مكتب حسيون بيشتر رونق داشت. حسيون گفتند : عقل اين همه ارزشی كه شما برايش قائل هستيد، ندارد. عقل خيلی اهميت ندارد، نوكر حس است. اصل در انسان، حواس و محسوسات انسان است. عقل حداكثر كاری كه میتواند بكند اين است كه در مورد فرآوردههای حواس يك عملياتی انجام دهد. شما كارخانهای را در نظر بگيريد كه در آن مواد خامی وارد میشود. بعد دستگاههای كارخانه، آن مواد را تجزيه میكنند. اگر كارخانه ريسندگی و بافندگی است، مثلًا اول پنبهها را پاك میكنند، بعد رشته میكنند و بعد آنها را به شكل خاصی میبافند. عقل كارخانهای است كه كاری از آن ساخته نيست، مگر اينكه روی مواد خامی كه از راه حس به دست آمده است عملياتی انجام دهد. ولی البته مكتب عقليون بكلی از اعتبار نيفتاده است؛ باز مكتب عقليون سرپای خود ايستاده است كه حال نمیخواهم بحث عقليون را در مقابل غير عقليون بهطور تفصيل مطرح كنم، بلكه میخواهم نظر اسلام را بيان كنم
در مكتب عقليون چند مطلب مطرح است كه هريك از اينها را بايد ببينيم با نظر اسلام انطباق دارد يا نه. اولين بحث عقلی عقليون، مسئله اعتبار و اصالت معرفت عقلی است. يعنی چه؟ يعنی عقل انسان قادر است حقايق اين عالم را كشف كند و معرفت عقلی معرفتی اصيل و قابل اعتماد و استناد است و بیاعتبار نيست.
خيلی از مكتبها چنين اعتباری را برای عقل قائل نيستند. حال ببينيم آيا ما از مدارك اسلامی اينقدر میتوانيم برای عقل اعتبار و حيثيت قائل باشيم كه لااقل معرفت عقلی قابل اعتماد است؟.
اتفاقاً يك حمايت فوق العادهای از عقل را در متون اسلام میبينيم و در هيچ دينی از اديان دنيا به اندازه اسلام از عقل يعنی از حجّيت عقل و از سنديت و اعتبارعقل حمايت نشده است. شما اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان، برای عقل حق مداخله قائل نيست. میگويد : آنجايی كه انسان بايد به چيزی ايمان بياورد، حق ندارد فكر كند. فكر مال عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصاً وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلو هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلًا تعليمات مسيحی بر همين اساس است.
در اسلام، قضيه درست برعكس است. در اصول دين اسلام، جز عقل هيچ چيز ديگری حق مداخله ندارد؛ يعنی اگر از شما بپرسند كه يكی از اصول دين شما چيست، میگوييد توحيد، وجود خدای يگانه. اگر دوباره بپرسند به چه دليل به خدا ايمان آوردهايد، اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمیكند. اگر بگوييد من خودم قبول دارم كه خدا يگانه است، دليلی هم ندارم، تو چكار داری، خُذِ الْغاياتِ وَ اتْرُكِ الْمَبادی تو نتيجه را بگير، به مقدمه چكار داری، من از قول مادربزرگم يقين پيدا كردهام، بالاخره به يك حقيقتی يقين پيدا كردهام ولو از قول مادربزرگم باشد، ولو خواب ديده باشم! اسلام میگويد : نه، ولو به وجود خدای يگانه اعتقاد داشته باشی، اما آن اعتقادی كه ريشهاش خواب ديدن يا تقليد از پدر و مادر يا تأثير محيط است مورد قبول نيست؛ جز تحقيقی كه عقل تو با دليل و برهان، مطلب را دريافت كرده باشد هيچ چيز ديگر پذيرفته نيست.
اصول ايمان مسيحيت، منطقهای ممنوع برای ورود عقل است و وظيفه يك مؤمن [مسيحی] حفظ اين منطقه از هجوم قوای عقلی و فكری است. ولی ايمان در اسلام، منطقهای است كه در قرق عقل است و غير از عقل هيچ قدرت ديگری حق مداخله در اين منطقه را ندارد.
در اسلام و در متون اسلامی سخنانی فوق العاده بلند و عجيب درباره عقل گفته شده است. اولًا خود قرآن دائماً دم از تعقل میزند گذشته از اين، در اخبار و احاديث ما آنقدر برای عقل اصالت و اهميت قائل شدهاند كه وقتی شما كتابهای حديث را باز كنيد اولين بابی كه میبينيد كتاب العقل است. مثلًا اگر سراغ اصول كافی برويد اولين بابی كه با باز كردن اين كتاب میبينيد، كتاب العقل است. در اين كتاب العقل، احاديث شيعه از اول تا به آخر به حمايت از عقل برخاسته است.
موسی بن جعفر (سلام اللَّه عليه) تعبيری فوق العاده عجيب دارد، میفرمايد :
خدا دو حجت دارد، دو پيغمبر دارد : يك پيغمبر درونی كه عقل انسان است و يك پيغمبر بيرونی كه همان پيغمبرانی هستند كه انسانند و مردم را دعوت كردهاند. خدا دارای دو حجت است و اين دو حجت مكمّل يكديگر هستند؛ يعنی اگر عقل باشد و انبيا نباشند، بشر به تنهايی راه سعادت خود را نمیتواند طی كند و اگر انبيا باشند و عقل نباشد، باز انسان راه سعادت خود را نمیپيمايد. عقل و نبی هردو با يكديگر يك كار را انجام میدهند. ديگر از اين بالاتر در حمايت عقل نمیشود گفت.
تعبيراتی از اين قبيل زياد داريم : خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است، خوردن عاقل از روزه گرفتن جاهل بالاتر است، سكوت و سكون عاقل از حركت كردن جاهل بالاتر است و خدا هيچ پيغمبری را مبعوث نكرد مگر آنكه اول عقل آن پيغمبر را به حد كمال رساند، به طوری كه عقل او از عقل همه امتش كاملتر بود. ما حضرت رسولصلیاللهعليهوآلهوسلم را عقل كل میناميم. اين با ذوق مسيحيت هرگز جور در نمیآيد، چون اصلًا در مسيحيت عقل با دين دو حساب جداگانه دارند. ولی ما پيغمبر را عقل كل میناميم و میدانيم.
بنابراين، مسئله اصالت عقل در شناخت، و حجّيت آن به اين معنا كه عقل میتواند به معرفت راستين دست يابد- كه يك بخش از نظر حكماست- قطعاً تا اينجا مورد تأييد اسلام است
از نظر فلاسفه، جوهر انسان فقط عقل اوست، باقی همه طفيلیاند، همه ابزار و وسيله هستند. اگر بدن داده شده، ابزاری برای عقل است؛ اگر چشم و گوش داده شده، ابزاری برای عقل است. حافظه و قوّه خيال و قوّه واهمه و هر قوّه و نيرو و استعدادی كه در ما وجود دارد، همه وسيلههايی برای ذات ما هستند، و ذات ما همان عقل است.
آيا ما میتوانيم تأييدی برای اين مطلب از اسلام پيدا كنيم؟ نه. ما برای اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس، نمیتوانيم از اسلام تأييدی بياوريم. اسلام آن نظريههای ديگر را تأييد میكند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان میداند، نه تمام وجود و هستی انسان.
سراغ مطلب سوم میرويم. معمولًا كتب فلسفی ما ايمان اسلامی را فقط به شناخت، تفسير میكنند. میگويند : ايمان در اسلام يعنی شناخت و بس؛ ايمان به خدا يعنی شناخت خدا، ايمان به پيغمبر يعنی شناخت پيغمبر، ايمان به ملائك يعنی شناخت ملائك، ايمان به يوم الاخر (معاد) يعنی شناخت معاد، و هركجا كه در قرآن ايمان آمده است معنايش معرفت و شناخت است و غير از اين چيزی نيست.
اين مطلب به هيچ وجه با آنچه كه اسلام میگويد قابل انطباق نيست. در اسلام، ايمان حقيقتی است بيش از شناخت.
شناختن همان دانستن است. كسی كه آب شناس است، آب را میشناسد همچنان كه يك ستاره شناس ستارهها را میشناسد، يك جامعه شناس جامعه را میشناسد، يك روان شناس روان را میشناسد، يك حيوان شناس حيوان را میشناسد. میشناسد يعنی چه؟ يعنی نسبت به آن روشن است، آن را درك میكند. آيا ايمان در قرآن يعنی فقط شناخت؟ ايمان به خدا يعنی فقط خدا را درك كردن؟ نه، درست است كه شناخت ركن ايمان است، جزء ايمان است و ايمانِ بدون شناخت ايمان نيست، ولی شناختِ تنها هم ايمان نيست. ايمان گرايش است، تسليم است. در ايمان عنصر گرايش، عنصر تسليم، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابيده است ولی در شناخت، ديگر مسئله گرايش مطرح نيست. اگر يك نفر ستاره شناس است، معنايش اين نيست كه به ستاره گرايشی هم دارد؛ بلكه ستاره را میشناسد. اگر يك نفر معدن شناس يا آب شناس است، معنايش اين نيست كه به معدن يا آب گرايشی هم دارد. ممكن است انسان چيزی را بشناسد كه از آن بسيار تنفر دارد. احياناً در سياستها دشمن، دشمن خود را از خودش بهتر میشناسد.
مثلًا ممكن است افرادی كه در اسرائيل عرب شناس و مسلمان شناس و حتی به يك معنا اسلام شناس باشند، از تعداد اين گونه افراد در بين خود مسلمانان بيشتر باشند.
مسلّم است كه در اسرائيل مصرشناس، سوريه شناس يا الجزايرشناس خيلی بيشتر از ايران وجود دارد. اصلًا در ايران شايد مصرشناس واقعی يك نفر هم نداشته باشيم، ولی آنها صدها نفر دارند. در مصر هم اسرائيل شناس خيلی زياد دارند. ولی آيا معنی اينكه اسرائيل مصر را میشناسد اين است كه نسبت به آن گرايش دارد؟ يا معنی اينكه مصر اسرائيل را میشناسد اين است كه نسبت به آن گرايش دارد؟ اتفاقاً برعكس است، چون اينها از يكديگر تنفر دارند.
علمای مسلمين میگويند : دليل آنكه ايمانِ اسلام فقط شناخت نيست- آنچنان كه فلاسفه ادعا میكنند- اين است كه قرآن بهترين نمونههای كافر را از بهترين شناسندهها آورده است؛ عاليترين شناسندهها را معرفی كرده كه خدا را در حد اعلی میشناسد، پيغمبرها را در حد اعلی میشناسد، حجتهای خدا را در حد اعلی میشناسد و معاد را هم در حد اعلی میشناسد، اما كافر است و مسلمان نيست. او كيست؟ شيطان! آيا شيطان، خدا را درك میكند و خداشناس است يا ضد خدا و ماترياليست است و خدا را قبول ندارد؟ شيطان خيلی بيشتر از ما و شما خدا را میشناسد، چندين هزارسال هم خدا را عبادت كرده است. قرآن به ما میگويد : به ملائكه ايمان بياوريد. آيا شيطان ملائكه را میشناسد يا نه؟ سالها بلكه هزارها سال با ملائكه هم صف بوده و در يك كلاس كار میكردهاند. از من و شما، جبرئيل را بهتر میشناسد. پيغمبران را چطور؟ آيا پيغمبران را میشناسد و میداند كه اينها پيغمبرند يا نه؟ همه را از ما بهتر میشناسد. معاد را چطور؟ خودش هميشه با خدا راجع به قيامت صحبت میكند، معاد را هم كاملًا میشناسد. ولی در عين حال چرا قرآن شيطان را كافر میخواند؟ میفرمايد : وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ اگر ايمان- آنچنان كه فلاسفه گفتهاند- فقط شناخت میبود، شيطان بايد اولين مؤمن باشد. ولی شيطان، مؤمن نيست چون او شناسنده جاحد است؛ يعنی میشناسد ولی در عين حال عناد و مخالفت میورزد، در مقابل حقيقتی كه میشناسد تسليم نيست؛ گرايش به آن حقيقت ندارد، علاقه به آن حقيقت ندارد، حركت به سوی آن حقيقت ندارد. بنابراين ايمان، فقط شناخت نيست. پس اينكه بسياری از حكمای ما در تفسير اين سوره مباركه كه میفرمايد :
( وَ التّينِ وَ الزَّيْتونِ. وَ طورِ سينينَ. وَ هذَا الْبَلَدِ الْامينِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ فی احْسَنِ تَقْويمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلينَ. الَّا الَّذينَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ ) .
میگويند الَّا الَّذينَ امَنوا يعنی حكمت نظری و عَمِلُوا الصّالِحاتِ يعنی حكمت عملی، صحيح نيست. چيزی بالاتر از حكمت نظری در الَّا الَّذينَ امَنوا وجود دارد. حكمت نظری جزء آن است، پايه آن است اما تمام ايمان، حكمت و دريافت و علم و معرفت و شناخت نيست. چيزی بالاتر از شناخت، در ايمان وجود دارد.
تا اينجا ما سه مسئله را در مورد مكتب عقليون بيان كرديم : يكی اينكه عقل حجت است، دريافتهای عقل قابل اعتماد است و عقل میتواند به معرفتی راستين دست يابد كه اسلام میگويد اين مطلب، صحيح و مورد قبول است. دوم اينكه عقل تنها جوهر آدمی است، كه اسلام اين را تأييد نمیكند. و سوم اينكه ايمان اسلامی همان دريافت عقل است، همان معرفت است، همان شناخت است و جز شناخت چيز ديگری نيست، كه اين هم از نظر اسلام درست نيست
يك مطلب ديگر اين است كه آيا ايمان و معرفت- حال اعمّ از اينكه ايمان را همان معرفت بدانيم يا معرفت را جزئی از ايمان بدانيم، كه گفتيم دومی درست است- اصالت دارد يا مقدمه عمل است و اصالتی ندارد؟ اينجاست كه باز دو مكتب بزرگ در مقابل يكديگر صف آرايی میكنند.
مقصود از اينكه ايمان اصالت دارد چيست؟ اينكه اسلام ايمان را- با همان خصوصياتی كه گفتيم- به ما توصيه كرده است، آيا از اين نظر است كه ايمان پايگاه اعتقادی عمل انسان است؟ يعنی از اين باب است كه چون انسان در دنيا بايد تلاش و كوشش كند و هميشه در فعاليت باشد و اين فعاليت بايد براساس يك نقشه باشد و انسان بايد هدف و برنامه و تاكتيك داشته باشد، پس بايد زيربنای اعتقادی داشته باشد؟ و به عبارت ديگر آيا چون انسان خواه ناخواه موجودی است كه فعاليتش فكری است و اگر بخواهد يك برنامه عملی در زندگی داشته باشد و به هدفهای خود در زندگی برسد بدون يك زيربنای فكری و اعتقادی امكان ندارد، پس به اين دليل بايد يك زيربنای فكری و اعتقادی [به نام ايمان] به او داد تا بتواند اين روبناهای فكری را براساس آن زيربنا بسازد؟ درست مثل كسی كه میخواهد يك سالن بسازد. آن كسی كه میخواهد سالن بسازد، چيزی كه برای او هدف و مقصود است اين است كه اين سالن دارای چهار ديوار و يك سقف و درها و غيره باشد. اما آن زيرسازيها و زيربناها و ته پايههايی كه معمولًا زمين را میكَنند و مقداری از هر پايه را در داخل آن قرار میدهند، جزء هدف او نيست؛ بلكه برای اينكه اين بنا محكم بايستد و نلغزد و نيفتد، بايد آن زيربنا را احداث كرد.
مثلًا كمونيسم يك سلسله اصول فكری و اعتقادی دارد كه آن اصول بر مبنای ماترياليسم و ماديگری است؛ و همچنين يك سلسله اصول اجتماعی و سياسی و اقتصادی و اخلاقی دارد كه از نظر سازمان فكری، آن اصول اعتقادی زيربنای اين اصول هستند. ولی برای يك كمونيست، آن اصول فكری هدف نيست. واقعاً برای يك كمونيست، ماترياليسم هدف نيست و اصالتی ندارد ، ولی فكر میكند- و فكرش هم غلط است- كه بدون ماترياليسم، اين اصول اجتماعی و سياسی و اقتصادی را نمیشود به هيچ وجه توجيه كرد. پس برای اينكه بشود اين اصول را توجيه كرد، آن اصول فكری را میپذيرد. اخيراً بسياری از كمونيستها در دنيا پيدا شدهاند كه كمونيسم را از ماترياليسم تفكيك كردهاند، گفتهاند نه تنها برای ما ماترياليسم اصالت ندارد، بلكه هيچ ضرورتی ندارد كه ما حتماً ماترياليسم را به صورت يك اصلی كه نمیشود ردش كرد در نظر بگيريم؛ ما كمونيسم را میخواهيم ولو منهای ماترياليسم باشد. مگر الآن در گوشه و كنار دنيا از رهبران كمونيسم نيستند كسانی كه كم كم مبارزه با مذهب را دارند تخفيف میدهند؟.
اين از آن جهت است كه برای آنها ايمان به آن اصول فكری اصالت ندارد. آن اصول فكری فقط پايگاه اعتقادی و زيربنای فكری است. از آنجا كه نمیشود يك ايدئولوژی بدون جهان بينی باشد، اين جهان بينی را در زير اين ساختمان قرار میدهند برای اينكه بتوانند ايدئولوژی خود را بر روی اين جهان بينی بگذارند. ولی اساس و هدف، ايدئولوژی است
در اسلام چطور؟ آيا اسلام ايمان اسلامی را (ايمان به خدا، ايمان به ملائكه، ايمان به انبيا و اوليا و ايمان به معاد را) فقط برای اين طرح كرده كه يك زيربنای فكری و اعتقادی داده باشد؟ آيا به اين دليل اصول فكری را عرضه میدارد كه میخواهد ايدئولوژی را روی يك اصول فكری بنا كند و هدف اصلی آن ايدئولوژی است، و الّا خود اين اصول فكری اصالتی ندارند؟ يا نه، خود اين اصول فكری اصالت دارند؟ [جواب اين است كه] در عين اينكه اين اصول فكری، زيربنای فكری و اعتقادی ايدئولوژی اسلام است اما ارزش آن فقط ارزش زيربنايی نيست.
در اسلام، ايمان اسلامی زيربنای فكری و اعتقادی است و ايدئولوژی اسلامی بر اساس اين ايمان بنا شده است ولی ايمان در عين داشتن ارزش زيربنايی، اصالت هم دارد [يعنی هدف نيز شمرده میشود.]
پس در اين جهت حق با فلاسفه است كه ايمان، خودش اصالت دارد نه اينكه ارزش ايمان ارزش مقدمه عمل بودن است. اينطور نيست كه هرچه هست عمل و فعاليت و كوشش است؛ بلكه اگر ايمان را از عمل بگيريم، يك پايه را خراب كردهايم، همچنان كه اگر عمل را از ايمان بگيريم يك پايه ديگر را خراب كردهايم.
قرآن هميشه میگويد :( ا لَّذينَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. ) اگر ايمان، منهای عمل باشد يك ركن سعادت وجود دارد ولی ركن ديگر آن موجود نيست، و اگر عمل را بگيريم و ايمان را رها كنيم باز هم درست نيست. خيمه سعادت روی يك پايه نمیايستد.
ايمان از نظر اسلامی ارزش ذاتی و اصالت دارد و واقعاً كمال انسان در اين دنيا و بالخصوص در دنيای ديگر به اين است كه ايمان داشته باشد، برای اينكه در اسلام روح واقعاً استقلال دارد و از خود كمالی دارد و بعد از مردن باقی است. اگر روح به كمالات خودش نرسد، ناقص و فاسد است و به سعادت خودش نائل نمیشود
ببينيد قرآن در اين زمينه چه میگويد :( وَ مَنْ كانَ فی هذِهِ اعْمی فَهُوَ فِی الْاخِرَةِ اعْمی وَ اضَلُّ سَبيلًا )
هركس در اين دنيا كور باشد، در آخرت هم كور است و گمراهتر. ائمه و غير ائمه در تفاسير گفتهاند- و روشن است- كه مقصود اين نيست كه هركس چشمهای ظاهریاش در اين دنيا كور باشد، در آن دنيا هم كور خواهد بود (اگر اينطور باشد، مثلًا ابوبصير از اصحاب امام جعفر صادقعليهالسلام در آن دنيا وضع بدی دارد!)، مقصود اين است كه هركس در اين دنيا چشم باطنش از ديدن حقايق، از ديدن خدای خودش، از ديدن آيات خداوند و از آنچه كه بايد به آن ايمان داشته باشد كور باشد، در آن دنيا كور محشور میشود و غير از اين امكان ندارد. اگر فرض كنيم كسی در اين دنيا تمام اعمال خوبی را كه يك انسان بايد انجام دهد انجام داده، تمام امر به معروفها و نهی از منكرها را انجام داده و مثل زاهدترين زاهدها در دنيا زندگی كرده و عمر خود را وقف خلق خدا كرده است، اما به خدا ايمان ندارد و معاد و عالم هستی را نمیشناسد، اين انسان كور است و قطعاً در آن دنيا هم كور است.
ديگر صحبت اين نيست كه ايمان، فقط مقدمه اين زحمتها و تلاشها و عملهاست و عمل يك فرد بايد درست باشد، ايمان هم نداشت مسئلهای نيست.
فخر رازی در يك رباعی خيلی عالی میگويد :
ترسم بروم عالم جان ناديده |
بيرون روم از جهان، جهان ناديده |
|
در عالم جان چون روم از عالم تن |
در عالم تن عالم جان ناديده |
میترسم از اين جهان بروم، اما جهان را نديده باشم. مقصود اين نيست كه اين در و ديوار و زمين و كوه و دريا و ستاره را نديده باشم. مقصود اين است كه میترسم چشم دلم باز نشده باشد و روح جهان، مبدأ و آغاز جهان و آن چيزی را كه اسلام ايمان میگويد درك نكرده باشم و از اين جهان بروم. میگويد : من كه در عالم تن، عالم جان را نديدهام پس چگونه وقتی از عالم تن به عالم جان رفتم، آنجا را میتوانم ببينم؟ اينجا بايد میديدم كه نتوانستم ببينم. او در اين رباعی همين آيه( وَ مَنْ كانَ فی هذِهِ اعْمی فَهُوَ فِی الْاخِرَةِ اعْمی وَ اضَلُّ سَبيلًا ) را معنی میكند.
قرآن در جای ديگری میفرمايد :
( قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی اعْمی وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً. قالَ كَذلِكَ اتَتْكَ اياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسی ) .
در قيامت همين بندهای كه كور محشور میشود اعتراض میكند، میگويد :
خدايا تو چرا مرا كور محشور كردی؟ من كه در آن دنيا چشم داشتم، چرا در اينجا كور هستم؟ [خطاب میرسد] كه آن چشمی كه در آن دنيا داشتی، به درد اينجا نمیخورد. اينجا چشم ديگری لازم است و تو خودت آن چشم ديگر را در دنيا كور كردی، اينجا هم كور هستی. اتَتْكَ اياتُنا نشانههای ما در آن دنيا بود؛ تو بجای اينكه از روی آن نشانهها ما را ببينی و بشناسی و حقيقت را درك كنی، خودت را در آن دنيا كور كردی و حال كه در عالم حقيقت میآيی كور محشور میشوی. در اين عالم فقط بينش حقيقی است كه مفيد است.
در سوره مطفّفين میفرمايد :( كَلّا انَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجوبونَ )
رهاشان كن! اينها در آن روز از خدای خود در پرده و حجاباند؛ اينها در دنيا بايد پرده غفلت را از جلو چشمشان عقب بزنند و ببينند. معنای ايمان اين است : ای انسان! تو در اين دنيا آمدهای كه چشم تو در همين دنيا آن دنيا را ببيند، گوش تو در همين دنيا آن دنيا را بشنود.
مكرر گفتهام كه خيلی خوشوقتم كه میبينم جوانان ما- بالخصوص- به نهج البلاغه توجه دارند. اما همه جنبههای نهج البلاغه را ببينيد. ببينيد نهج البلاغه راجع به گوشهايی اينچنين، چگونه سخن میگويد. نهج البلاغه برای ايمان اصالت قائل است. نمیگويد ارزش ايمان فقط ارزش زيربنايی و فكری و اعتقادی است (نه اينكه میخواهم بگويم زيربنا نيست)، میگويد در عين اينكه ايمان ارزش زيربنايی و فكری و اعتقادی دارد، ارزش اصيل هم دارد. علیعليهالسلام در نهج البلاغه درباره اهل اللَّه میگويد : يَتَنَسَّمونَ بِدُعائِهِ رَوْحَ التَّجاوُزِ
اينها كسانی هستند كه در حالی كه خدا را میخوانند و استغفار میكنند و غرق در استغفار هستند، نسيم آمرزش را در درون خود احساس میكنند؛ يعنی احساس میكنند كه آمرزيده شدهاند، نسيم تجاوز را در روح خود احساس میكنند و علیعليهالسلام میفرمايد :
انَّ اللَّه تَعالی جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ، وَ ما بَرِحَ لِلَّهِ- عَزَّتْ الاؤُهُ- فِی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فی ازْمانِ الْفَتَراتِ عِبادٌ ناجاهُمْ فی فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقولِهِمْ
فقط قسمت اخيرش را برايتان معنی میكنم : در هر دورهای افرادی وجود دارند كه در فكر و درون خود با خدای خود حرف میزنند و از او سخن میشنوند :
عِبادٌ ناجاهُم فی فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقولِهِمْ خدا در فكر و عقلشان با آنها حرف میزند.
پس در اسلام معرفت خدا و حتی ملائكه خدا كه وسايط عالم وجودند، و معرفت انبيا و اوليای خدا كه به صورت ديگری واسطه فيض حق به سوی ما هستند، و معرفت اينكه ما در اين دنيا كه آمدهايم برای چه آمدهايم و به كجا میرويم، و معرفت اينكه بالاخره خواه ناخواه به سوی حق بازگشت میكنيم و همه چيز به سوی حق بازگشت میكند (يعنی معاد)، اين معارف اصالت دارد. ايمان به حقايق اصالت دارد و ضمن اينكه اصالت دارد، زيربنای فكری و اعتقادی ايدئولوژی اسلامی هم هست، و يك ايمان صددرصد اصيل میتواند زيربنای فكری و اعتقادی بسيار خوبی برای يك ايدئولوژی باشد. پس هيچ وقت عمل را فدای ايمان نكنيد و ايمان را هم فدای عمل نكنيد. هيچ كدام از ايندو نبايد فدای ديگری شود.
مجموعاً انسان كامل فلاسفه انسان كامل نيست، انسان ناقص است، يعنی قسمتی از كمال را دارد. اينكه برای كمال عقلی، اصالت قائل شدهاند درست است.
ولی انسان كامل فلاسفه، از اين جهت كه آنها ساير جنبههای كمالات انسانی را ناديده گرفتهاند و همه كمالات انسان را در كمال عقلی او جستجو كردهاند، انسان نيمه كامل است، انسان ناقص است. انسان كامل فلاسفه فقط مجسمهای است از دانايی، فقط میداند؛ يعنی انسان كاملی كه آنها فرض كردهاند، موجودی است كه خوب میداند. چنين انسانی خوب میداند ولی موجودی است خالی از شوق، خالی از حركت، خالی از حرارت، خالی از زيبايی، خالی از همه چيز؛ فقط میداند. آن موجودی كه تمام هنرش اين است كه خوب میداند و دانستنش هم تمام هستی را فرامی گيرد و جهانی است بنشسته در گوشهای، انسان كامل اسلام نيست، انسان نيمه كامل اسلام است.
فرصت نكردم روايت موسی بن جعفرعليهماالسلام را در باب ارزش عقل، برای تأييد آن قسمت از حرف فلاسفه كه درست است، برای شما بخوانم. در اين زمينه مطلب زياد است. اگر بخواهيم صحبت كنيم، يكی دو جلسه ديگر بايد صحبت كنيم ولی عرض خودمان را درباره اين مكتب در همين جا خاتمه میدهيم.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
(ه ُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْامّيّينَ رَسولًا مِنْهُمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ پالْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ.. )
گفتيم كه انسان كامل از ديد فلاسفه يك جور است و از ديد عرفا به صورت ديگری است و از ديد بسياری از فلاسفه جديدطور ديگر است. مكتبهايی را بهطور اجمال معرفی كرديم كه بعد بهطور تفصيل درباره آنها بحث كنيم : مكتب عقليون، مكتب قلبيون يا ارباب دل (عرفا)، مكتب محبت، مكتب قدرت، مكتب خدمت. در اين جلسه يكی ديگر از اين مكتبها را بهطور تفصيل بررسی میكنيم و نظر اسلام را درباره قسمتهای مختلفی كه در اين مكتب وجود دارد بيان میكنيم، همچنان كه بحث ما در جلسه گذشته به مكتب عقليون اختصاص داشت.
بحث اين جلسه درباره انسان كامل از ديدگاه مكتب عرفان و تصوف است.
بحث درباره انسان كامل از ديد عرفان و تصوف برای ما اهميت بيشتری دارد
انسان كاملی كه فلاسفهای از قبيل ارسطو و ابن سينا بيان كردهاند، در ميان مردم رواج پيدا نكرده است؛ حرفی بوده كه در متن كتب فلسفی آمده و از آنجا خارج نشده است، ولی مكتب عرفان و تصوف نظر خود را درباره انسان كامل در ميان مردم به نثر و شعر بسط داده است. كتب عرفانی از آن جهت كه مطالب را با زبان تمثيل و با زبان شعر بيان میكنند، قهراً در ميان مردم نفوذ بيشتری دارند. اين مكتب هم مانند مكتب فلاسفه مطالب و مسائلی دارد كه از نظر اسلام قابل قبول است ولی در عين حال خالی از انتقاد هم نيست و انسان كاملِ اسلام صددرصد با انسان كامل عرفا و متصوفه تطبيق نمیكند
عرض كرديم كه فلاسفه ذات و جوهر انسان را همان عقل او میدانند. غير عقل هرچه هست، آن را خارج از ذات انسان و در حكم وسايل و ابزار میدانند. من انسان يعنی همان قوّه فكر كردن انسان، قوّه تفكر منطقی انسان. عرفا من انسان را عقل و فكر انسان نمیدانند، بلكه عقل و فكر را به منزله يك ابزار- آنهم نه ابزار خيلی معتبر- میدانند و من حقيقی هركس را آن چيزی میدانند كه از آن به دل تعبير میكنند. حكيم و فيلسوف، من را آن چيزی میداند كه از آن به عقل تعبير میكند، و عارف من واقعی انسان را آن چيزی میداند كه از آن به دل تعبير میكند.
البته شك نيست كه مقصود عارف از دل، اين دل گوشتی كه در طرف چپ بدن انسان است، نيست؛ نمیخواهد بگويد من انسان همان دل گوشتی است كه پروفسور برنارد آن را عمل جراحی میكند يا پيوند میزند. عقل يعنی مركز انديشه و تفكر و حسابگری، دل يعنی مركز احساس و خواست در انسان. عقل يك كانون و مركز است و دل كانون و مركز ديگری است. عارف برای احساس و برای عشق به طور كلی- كه قويترين احساسها در انسان است- ارزش و اهميت زيادی قائل است. هرچه كه حكيم و فيلسوف برای فكر كردن و برای استدلال و دليل منطقی آوردن ارزش قائل است، عارف برای عشق ارزش قائل است. البته عشقی كه عارف میگويد، با عشقهای روزنامهای ما فوق العاده متفاوت است. عشقهای روزنامهای عشقهای جنسی است. عشق عارف عشقی است كه اولًا در انسان اوج میگيرد تا او به خدا میرسد و معشوق حقيقی عارف فقط خداست و بس. ثانياً عشقی كه عارف میگويد، منحصر به انسان نيست. عارف معتقد است كه عشق در همه موجودات سريان دارد. در كتب عرفانی و بعضی كتب فلسفیِ متمايل به عرفان (مثل اسفار) بابی تحت عنوان فی سريان العشق فی جميع الموجودات وجود دارد؛ يعنی معتقدند عشق يك حقيقتی است كه در تمام ذرات وجود جريان و سريان دارد. در اين هوا هم عشق هست، در آن سنگ هم عشق هست، در آن ذرات اتمی هم عشق هست و اصلًا حقيقت، عشق است و آنچه غير از عشق میبينی مجازی است بر روی اين حقيقت. مولوی میگويد :
عشق بحری، آسمان بر وی كفی |
چون زليخا در هوای يوسفی |
.عشق يك درياست. همه آسمانها و زمين و همه عالم طبيعت از نظر عارف به منزله كفی است بر روی يك دريا كه آن دريا عشق است. حافظ میگويد :
ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمدهايم |
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم |
|
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم |
تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم |
ببينيد چقدر عالی میگويد! اين بيت حافظ، ترجمه جملهای از اولين دعای امام سجادعليهالسلام در صحيفه سجاديه است. بعد از اينكه خدا را حمد و ثنا میگويد، میفرمايد :
ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ عِبادَتِهِ وَ بَعَثَهُمْ فی سَبيلِ مَحَبَّتِهِ..
يعنی خدا ابتدا عالم را از عدم آفريد، عالم را ابداع كرد ، بعد مخلوقات را از راه محبت خود برانگيخت. حافظ هم همين را میگويد :
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم |
تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم |
وقتی عارف برای همه عالم يك حقيقت بيشتر قائل نيست و آن حقيقت عشق است، قهراً از نظر او ديگر حقيقت انسان فكر نيست كه فيلسوف میگفت، حقيقت انسان دل اوست. دل هم يعنی همان مركز عشق الهی. پس يك تفاوت بين مكتب عقل و مكتب عرفان در مسئله من انسان است. آيا من انسان همان است كه فكر میكند يا آن است كه عشق میورزد؟ عارف میگويد منِ تو همان است كه عشق میورزد، نه آن كه فكر میكند.
از نظر فيلسوف اگر انسان بخواهد به مقام انسان كامل برسد، با چه ابزاری بايد پيش برود؟ با ابزار استدلال و قياس، با صغری و كبری و مقدمات چيدن و فكر كردن، با پای منطق. ولی عارف میگويد : خير، ابزار آن، علم و سواد و حرف و گفت و شنود و صغری و كبری و مقدمه و نتيجه و استدلال نيست :
دفتر صوفی سواد و حرف نيست |
جز دل اسپيد همچون برف نيست |
بجای همه اين كارها تزكيه نفس كن. فيلسوف میگويد : فكر كن، درس بخوان، پيش معلم برو، ولی عارف میگويد : خودت را تصفيه كن، تهذيب نفس كن، اخلاق رذيله را از خود دور كن، توجه به غير حق را هرچه میتوانی از خود بران و بر توجه خود به حق بيفزا، بر خاطرات خود مسلط باش، هرچه انديشه غير خدا در دل تو بيايد ديو است، تا ديو هست فرشته كه نور خداست هرگز در دل تو نمیآيد :
بر سر آنم كهگر ز دست برآيد |
دست به كاری زنم كه غصه سرآيد |
|
خلوت دل نيست جای صحبت اغيار |
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد |
|
صحبت حكام ظلمت شب يلداست |
نور ز خورشيد جوی بو كه برآيد |
|
بر در ارباب بیمروت دنيا |
چند نشينی كه خواجه كی بدر آيد |
|
ترك گدايی مكن كه گنج بيابی |
از نظر رهروی كه در گذر آيد |
بعد كه انسان را از اينكه به در خانه اكابر و بزرگان و صاحبان قدرت برود برحذر میدارد، میگويد : ترك گدايی مكن، اما گدايی پيش چه كسی؟ گدايی پيش يك انسان كامل.
به هرحال وسيلهای كه اين مكتب برای رسيدن انسان به مقام انسان كامل معرفی میكند، اصلاح و تهذيب نفس است، توجه به خداست. هرچه بيشتر انسان به خدا توجه كند و هرچه بيشتر توجه به غير خدا را از ذهن خود دور كند و هرچه بيشتر به درون خود فرو رود و هرچه ارتباط خود را از بيرون بيشتر قطع كند [به مقام انسان كامل نزديكتر میشود.]
قهراً اينها برای بحث و استدلال و منطق، ارزشی قائل نيستند. مولوی میگويد :
پای استدلاليان چوبين بود |
پای چوبين سخت بیتمكين بود |
و در جای ديگری میگويد :
بحث عقلیگر دُر و مرجان بود |
آن دگر باشد كه بحث جان بود |
|
بحث جان اندر مقامی ديگر است |
باده جان را قوامی ديگر است |
پايان راه چيست؟ پايان راه از نظر حكيم اين بود كه انسان يك جهان بشود ولی جهانی از انديشه و فكر (صَيْرورَةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنِیِّ)، نقش همه جهان ولو بهطور كلی در آينه عقلش بيفتد؛ يعنی جهان را در درون خود میبيند. نهايت راه حكيم، دانايی و ديدن جهان است اما نهايت راه عارف رسيدن است نه ديدن. رسيدن به چه چيز؟ رسيدن به ذات حق. معتقدند كه اگر انسان درون خود را تصفيه كند و با مركب عشق حركت كند و منازل بين راه را زير نظر يك انسان كاملتر طی كند، پايان اين راه اين است كه پرده ميان او و خدا بكلی برداشته میشود و به تعبير خودشان به خدا میرسد. در قرآن مسئله لقاء اللَّه مطرح است و عرفا در باب لقاء اللَّه خيلی سخن گفتهاند كه داستان مفصلی دارد و من عجالتاً نمیخواهم در موضوع لقاء اللَّه وارد شوم كه آيا اين حرف میتواند معنی داشته باشد يا نه. ولی به هرحال، عارف نمیگويد كه من به جايی برسم كه جهانی از انديشه شوم، آيينهای شوم كه جهان در من منعكس شود؛ میگويد میروم تا به مركز جهان برسم : يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الی رَبِّكَ كَدْحَاً فَمُلاقيهِ به آنجا كه رفتی و رسيدی، همه چيز هستی و همه چيز داری (الْعُبودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبِيَّةُ)، همه چيز داری ولی هيچ چيز را نمیخواهی؛ معما اين است. به مقامی میرسی كه همه چيز به تو میدهند و تو به هيچ چيز اعتنا نداری جز به خود او. ابوسعيد ابی الخير چه شيرين میگويد :
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند |
فرزند و عيال و خانمان را چه كند |
|
ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی |
ديوانه تو هردو جهان را چه كند |
اول چنين كسی را ديوانه خودت میكنی و بعد هردو جهان را به او میدهی. اما زمانی هردو جهان را به او میدهی كه او اصلًا آنها را نمیخواهد. تا روزی كه تو را نشناخته، همه چيز میخواهد ولی در آن موقع به او نمیدهی. وقتی كه تو را شناخت، همه چيز را به او میدهی اما او در اين هنگام به هيچ چيز اعتنا ندارد، چون تو را پيدا كرده است. ديگر نه دنيا را میخواهد و نه آخرت را، چون تو مافوق دنيا و آخرت هستی.
حال بايد نظر اسلام را در اين زمينه بيان كنيم كه آيا انسان كامل عرفا با موازين اسلامی جور در میآيد يا نه، چون معلوم شد كه منظور عرفا از انسان كامل چيست. انسان كامل عرفا انسانی است كه به خدا میرسد؛ وقتی به خدا رسيد، مظهر كامل همه اسماء و صفات الهی میشود و آيينهای میشود كه ذات حق در او ظهور و تجلی میكند.
در مورد مكتب فلاسفه گفتيم آنچه كه فلاسفه آن را انسان كامل میدانند، از نظر اسلام انسان نيمه كامل است نه انسان كامل، و بعد قسمتهای مختلف را عرض كرديم كه در كدام قسمت مكتب فلاسفه مورد تأييد اسلام است و در كدام قسمت مورد تأييد اسلام نيست. در اينجا نيز به همان شكل بحث میكنيم.
آيا در اسلام مسئلهای به نام تهذيب و تزكيه نفس مطرح است؟ بدون شك؛ چون در متن قرآن اين مطلب مطرح است :( قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكّيها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها )
بعد از هفت قسم متوالی میفرمايد : رستگاری مال مردمی است كه تزكيه نفس كردهاند و بدبخت آن مردمی هستند كه نفس و روح و باطن خود را فاسد و تباه كردهاند
آيا در اسلام تصفيه نفس راهی است به سوی معرفت؟ در اينكه قرآن میگويد :
هركسی كه تزكيه نفس كرد رستگار شد حرفی نيست، ولی آيا اين تزكيه نفس راهی به سوی معرفت حق است يا راه معرفت فقط دليل و برهان و استدلال يعنی همان راه حكما و فلاسفه است؟.
تا اين اندازه هم بدون شك مورد تأييد اسلام است. رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم جملهای دارد كه آن جمله را، هم شيعه و هم اهل تسنن روايت كردهاند و از مسلّمات است. میفرمايد :
مَنْ اخْلَصَ لِلَّهِ ارْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ
هركس چهل شبانه روز، خود را برای خدا خالص كند، يعنی چهل شبانه روز هيچ انگيزهای در وجود او جز رضای حق حاكم نباشد : حرف بزند برای رضای خدا، سكوت كند برای رضای خدا، نگاه كند و نگاهش را بردارد برای خدا، غذا بخورد برای خدا، بخوابد و بيدار شود برای خدا، يعنی آنچنان برنامهاش را تنظيم كند و آنچنان روح خود را اصلاح كند كه اساساً جز برای خدا برای چيز ديگری كار نكند، يعنی بشود ابراهيم خليل اللَّه كه انَّ صَلوتی وَ نُسُكی وَ مَحْيایَ وَ مَماتی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ
نمازم، عبادتم و بلكه زندگی و مردنم، للَّه و برای اوست؛ آری پيغمبر فرمود : اگر كسی موفق شود چهل شبانه روز هوا و هوس را بكلی مرخص كند و در اين چهل شبانه روز جز برای خدا كاری نكند و جز برای او زنده نباشد، چشمههای معرفت و حكمت از درونش میجوشد و بر زبانش جاری میشود.
پس معلوم میشود كه اسلام، علمی را كه به آن علم افاضی میگويند (يعنی علمی كه از درون میجوشد) قبول دارد. ضمن اينكه علم عقلی را قبول دارد و به سوی آن دعوت میكند، اين علم را هم قبول دارد. به موسی میفرمايد : ما يك بندهای داريم، نزد او میروی و از او علم میآموزی، عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً
ما به آن بنده از نزد خودمان علم داديم؛ يعنی او علمش را از يك بشر نياموخته، از درون و باطنش علمی جوشاندهايم حافظ با آن زبان رمزی شيرين خود همين حديث را معنی میكند، میگويد :
سحرگه رهروی در سرزمينی |
همی گفت اين معما با قرينی |
|
كهای صوفی شراب آنگه شود صاف |
كه در شيشه بماند اربعينی |
باز پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم فرمود : لَوْ لا انَّ الشَّياطينَ يَحومونَ حَوْلَ قُلوبِ بَنی ادَمَ لَنَظَروا الی مَلَكوتِ السَّمواتِ
اگر نه اين است كه شياطين گِرد دلهای فرزندان آدم حركت میكنند و غبار و تاريكی ايجاد میكنند، بنی آدم میتوانست با چشم دل ملكوت را مشاهده كند.
اين حديثی است كه در برخی كتب خود ما مثل جامع السعادات آمده است.
همچنين فرمود :
لَوْ لا تَكْثيرٌ فی كَلامِكُمْ وَ تَمْريجٌ فی قُلوبِكُمْ لَرَايْتُمْ ما اری وَ لَسَمِعْتُمْ ما اسْمَعُ..
اگر نبود پرحرفیها و حرفهای اضافی شما و اگر نبود تمريج در دل شما (كه دلتان حالت چمن را دارد و هر حيوانی در آن میچرد)، میتوانستيد آنچه را كه من میبينم ببينيد و صداهايی را كه من میشنوم بشنويد.
يعنی لازم نيست آدم پيغمبر باشد تا بتواند اين چيزها را ببيند و يا بشنود؛ گاهی غير پيغمبر هم اينها را میشنود، مثل مريم كه میشنيد.
علیعليهالسلام كودك ده سالهای بود كه در كوه حرا همراه پيغمبر بود. اولين باری كه وحی بر رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم نازل شد و عالم برای پيغمبر دگرگون شد، علیعليهالسلام همان صداهايی را كه پيغمبر از غيب و ملكوت میشنيد، میشنيد. خود علیعليهالسلام در نهج البلاغه نقل میكند، میگويد : وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطانِ حينَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَيْهِ صدای ناله شيطان را برای اولين بار كه وحی نازل شد، شنيدم. به پيغمبر عرض كردم : يا رَسولَ اللَّه ما هذِهِ الرَّنَّةُ؟ اين صدای ناله چيست؟ پيامبر فرمود : انَّكَ تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تَری ما اری بله، آنچه من میشنوم تو میشنوی و آنچه من میبينم تو میبينی، الّا ا نَّكَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ ولی در عين حال تو پيغمبر نيستی. بنابراين تصفيه نفس، اخلاص، دور كردن هوا و هوس نه تنها اثرش اين است كه قلب انسان را صاف میكند، بلكه اثر بيشتر و بالاتری دارد و آن اين است كه علم و حكمت از درون انسان میجوشد
در بحار حديثی نقل میكند : اصحاب رسول اكرم كه مردان مؤمنی بودند، حالتی در خود ديدند. دغدغه در آنها پيدا شد كه نكند ما منافق باشيم و خودمان نمیدانيم. به پيامبرصلیاللهعليهوآلهوسلم عرض كردند : يا رَسولَ اللَّهِ نَخافُ عَلَيْنَا النِّفاقَ ما میترسيم منافق باشيم.
فرمود : چرا؟ عرض كردند : برای اينكه وقتی در محضر مبارك شما مینشينيم و شما صحبت میكنيد، موعظه میكنيد، از خدا میگوييد، از قيامت میگوييد، راجع به گناهان و توبه و استغفار سخن میگوييد، يك حال بسيار خوشی پيدا میكنيم، ولی بعد كه از حضور شما مرخص میشويم وَ شَمَمْنَا الْاوْلادَ وَ رَايْنَا الْعِيالَ وَ الْاهْلَ و مدتی با زن و بچهمان مینشينيم (تعبير خودشان اين است كه بچه هايمان را بو میكنيم) میبينيم كه حالمان برگشت، باز همان آدم اول شديم. يا رسول اللَّه! آيا اين نفاق نيست؟ نكند نفاق باشد و ما منافق باشيم! فرمود : نه، اين نفاق نيست. نفاق دورويی است، اين دو حالتی است. انسان گاهی روحش اوج میگيرد و بالا میرود، و گاهی روحش پايين میآيد. البته شما وقتی پيش من هستيد و اين حرفها را میشنويد، قهراً چنين حالتی پيدا میكنيد. بعد اين جمله را فرمود :
لَوْ تَدومونَ عَلَی الْحالَةِ الَّتی وَصَفْتُمْ انْفُسَكُمْ بِها لَصافَحَتْكُمُ الْمَلائِكَةُ وَ مَشَيْتُمْ عَلَی الْماءِ
اگر به آن حالتی كه پيش من هستيد باقی بمانيد و از آن حال خارج نشويد، میبينيد ملائكه میآيند و با شما مصافحه میكنند و شما بر روی آب میتوانيد راه برويد بدون اينكه فرو برويد! آن حالت حالتی نيست كه برای شما هميشه باقی بماند. اگر آن حالت برايتان به صورت يك ملكه باقی بماند، به اين مقامها میرسيد. به نظر من اين قطعه معروف سعدی ترجمه همين حديث است ، ولی به صورت ديگری مطلب را از زبان يعقوب میگويد :
يكی پرسيد از آن گم كرده فرزند |
كهای روشن گهر پير خردمند |
|
ز مصرش بوی پيراهن شنيدی |
چرا در چاه كنعانش نديدی؟ |
يوسف در مصر خود را به برادرانش معرفی كرد و پيراهنش را به آنها داد و گفت اين را ببريد. اينها هنوز نيامده بودند كه يعقوب گفت :( انّی لَاجِدُ ريحَ يوسُفَ لَوْ لا انْ تُفَنِّدونِ )
بوی يوسف را احساس میكنم، اگر نگوييد اين شخص پير و خرفت شده است. [سعدی از زبان فردی خطاب به يعقوب میگويد : ] تو چطور بوی پيراهن يوسف را از مصر احساس میكنی، در حالی كه قبلًا او خودش در چاه كنعان در ده خودتان بود ولی او را احساس نمیكردی؟ (چرا در چاه كنعانش نديدی؟)
بگفت احوال ما برق جهان است |
دمی پيدا و ديگر دم نهان است |
|
گهی بر طارم اعلی نشينيم |
گهی بر پشت پای خود نبينيم |
حالِ ما مثل برقِ جهنده است، يك لحظه میجهد و لحظهای ديگر خاموش است. به قول حافظ :
برقی از منزل ليلی بدرخشيد سحر |
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد |
تا اينجا دنباله سؤالی است كه از يعقوب شده و او هم جواب داده است. بعد میگويد :
اگر درويش در حالی بماندی |
سر و دست از دو عالم برفشاندی |
اگر [عارف] در حالی كه برايش رخ میدهد باقی بماند، از دو عالم بالاتر میرود. سلوك انسان كامل
حال برای تأييد همه اينها، قسمتی را از نهج البلاغه برای شما میخوانم. در اين جلسات مكرر گفتهايم كه نهج البلاغه مثل خود علیعليهالسلام است. كلام انسان مثل خود اوست، چون كلام تنزل روح انسان است، تجلی روح انسان است. يك روح پست كلامش پست است و يك روح عالی كلامش عالی است. يك روح يك بعدی كلامش يك بعدی است و يك روح چند بعدی كلامش هم چند بعدی است.
علیعليهالسلام يك شخصيت جامع الاضداد است، كلامش هم جامع الاضداد است. در كلامش عرفان هست در اوج عرفان، فلسفه هست در اوج فلسفه، آزاديخواهی هست در اوج آزاديخواهی، حماسه هست در اوج حماسه، اخلاق هست در اوج اخلاق. نهج البلاغه مثل خود علی، جامع است. در يكی از جملاتش میفرمايد : قَدْ احْيا عَقْلَهُ وَ اماتَ نَفْسَهُ. [وضع] يك سالك را بيان میكند كه عقل خود را زنده كرده است و نفس خود را ميرانده است، حَتّی دَقَّ جَليلُهُ وَ لَطُفَ غَليظُهُ تا آنجا كه اين مراقبت و رياضت شرعی نازكش كرده و اين گوشتها را تا اندازهای از تنش [زدوده است؛] غلظت روحش را تبديل به لطف كرده و روحش رقيق شده است. وَ بَرَقَ لَهُ لِامِعٌ كَثيرُ الْبَرْقِ در آن حالت يكمرتبه يك برقی از درون، در او میجهد فَابانَ لَهُ الطَّريقَ راه را برايش روشن میكند وَ سَلَكَ بِهِ السَّبيلَ وَ تَدافَعَتْهُ الْابْوابُ الی بابِ السَّلامَةِ
از اين در به آن در و از اين منزل به آن منزل میرود تا به آخرين منزل كه منزل سعادت است و نهايت راه اوست، میرسد.
بنابراين درباره انسان كامل تا اين حدود كه انسان كامل بايد انسانی باشد كه تهذيب و تزكيه نفس كرده باشد، اسلام میگويد بله، همينطور است.
مسئله بالاتر اينكه آيا انسان كامل اسلام انسان سالك است؟ انسانی است كه مرحله به مرحله و قدم به قدم پيش رفته؟ انسانی است كه سير و سلوك كرده و منزل به منزل جلو رفته؟ بله. علیعليهالسلام میگويد : وَ تَدافَعَتْهُ الْابْوابُ الی بابِ السَّلامَةِ از اين در به آن در میرود و در ديگری به روی او باز میشود و منزل ديگری [را پشت سر میگذارد] تا به دری میرسد كه به آن باب السلامه میگويند. به آنجا كه برسد، به نهايت راه رسيده است.
آيا قرب به حق درست است؟ بدون شك. مسلّم است كه انسان اگر به آنجا برسد، بين او و خدا حجابی نيست و خدا را با ديده دل میبيند. او ديگر مثل ما نيست [كه لازم باشد برايش اينطور استدلال كنند : ] به آسمان نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به زمين نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به برگ درخت نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد. خدا برای او از اين برگ درخت و اين زمين و آسمان روشنتر است.
مگر امام حسينعليهالسلام همين مطلب را نفرموده است : ا يَكونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسَ لَكَ ؟.
شخصی از علیعليهالسلام پرسيد : آيا خدا را ديدهای؟ فرمود : من اصلًا خدايی راكه نديده باشم عبادت نكردهام! بعد برای اينكه او خيال نكند منظور، ديدن خدا با چشم است كه خدا در يك [جايی] قرار گرفته باشد، فرمود :
لا تَراهُ الْعُيونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِيانِ وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلوبُ بِحَقائِقِ الْايمانِ
با چشم سر، او را نديدهام ولی با چشم دل ديدهام، شهودش كردهام
١ - تحقير عقل
. تا اين مقدار میشود برای انسان كامل عرفا از اسلام تأييد آورد. اما در مكتب عرفان يك چيزهايی تحقير شده است كه اسلام با آن تحقيرها موافق نيست و به همين دليل انسان كامل عرفان انسان نيمه كامل است در عرفان، خيلی علم و عقل تحقير شده است؛ در حالی كه اسلام در عين اينكه دل را قبول دارد عقل را هم تحقير نمیكند؛ در عين اينكه دل را قبول دارد، عشق و سير و سلوك را قبول دارد، هرگز حاضر نيست عقل و فكر و استدلال و منطق را تحقير كند؛ برای عقل و فكر و استدلال و تعقل نهايت احترام را قائل است. اين است كه در دورههای اسلامی و بالخصوص در دورههای متأخر گروهی پيدا شدند كه برای دل و عقل، هر دو [احترام قائل شدند.] شيخ شهاب الدين سهروردی (شيخ اشراق) تقريباً راهش همين است و صدرالمتألهين شيرازی از او بيشتر میخواهد راه عقل و راه دل، هر دو را به پيروی از قرآن محترم بشمارد؛ نمیخواهد مثل بوعلی مثلًا راه دل را تحقير كند و نمیخواهد مانند بعضی از عرفا و متصوّفه راه عقل را تحقير كند، میخواهد هر دو راه را محترم بشمارد.
پس آن جنبههايی كه علم و عقل در عرفان يا لااقل در سخنان بعضی از عرفا تحقير میشود، مورد تأييد اسلام نيست. انسان كامل قرآن انسانی است كه كمال عقلی هم پيدا كرده است، كمال عقلی هم جزء كمالات اوست.
. مسئله ديگری كه در انسان كامل عرفان وجود دارد و اسلام آن را تأييد نمیكند، اين است كه در عرفان فقط درون گرايی مطرح است، يعنی برون گرايی خيلی تحت الشعاع قرار گرفته است؛ جنبه فردی در آن زياد است و جنبه اجتماعی محو شده يا بگوييم كمرنگ شده است. انسان كامل عرفان انسان اجتماعی نيست، انسانی است كه فقط سر در گريبان خودش دارد و بس. ولی اسلام ضمن آنكه همه آنچه را كه در مورد دل و عشق و سير و سلوك و علم افاضی و علم معنوی و تهذيب نفس گفته میشود تأييد میكند، انسان كاملش انسان جامع است، برون گرا هم هست، جامعه گرا هم هست، هميشه سر در گريبان خودش فرو نبرده است؛ اگر شب سر در گريبان خود فرو میبرد و دنيا و مافيها را فراموش میكند، روز در متن جامعه قرار گرفته است. چنانكه گفتيم، درباره اصحاب حضرت حجت (عجّل اللَّه تعالی فرجه)- كه نمونههايی از مسلمان كامل هستند- مكرر در مكرر در اخبار آمده است كه : رُهْبانٌ بِاللَّيْلِ لُيوثٌ بِالنَّهارِ اگر در شب سراغشان بروی، گويی سراغ يك عده راهب رفتهای، سراغ عدهای رفتهای كه در دامنه يك كوه در غاری زندگی میكنند و جز عبادت چيز ديگری سرشان نمیشود. ولی در روز، شيران نرند. آنها راهبان شب و شيران نر روز هستند.
خود قرآن هم اينها را با يكديگر جمع میكند :( التّائِبونَ الْعابِدونَ الْحامِدونَ السّائِحونَ الرّاكِعونَ السّاجِدونَ .) اينها همه، آن جنبههای درونی است. بعد میفرمايد :
( الْامِرونَ بِالْمَعْروفِ وَ النّاهونَ عَنِ الْمُنْكَرِ ) . فوراً وارد جنبههای جامعه گرايی آنها میشود : آنها مصلحان جامعه خود هستند. يا در آن آيه كريمه میفرمايد :( مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَی الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ .) در اينجا اول جنبه جامعه گرايی را میگويد : پيامبر و همراهانش (حال بنا بر بعضی تفاسير، خصوص همراهانش را میگويد) اشِدّاءُ عَلَی الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ در مقابل پوشندگان حق و حقيقت و كسانی كه با حقيقت عناد میورزند، باصلابت و محكم و مانند ديواری روئين هستند و نسبت به اهل ايمان يك پارچه محبت، مهربانی، خير و رحمت. بعد میفرمايد :( تَريهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً ) همين جامعه گراها را در حال ركوع و سجود میبينی.( يَبْتَغونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً ) از خدای خود فزونی میخواهند و به آنچه دارند قانع نيستند و رضای حق را میخواهند؛ يعنی افرادی نيستند كه برای خود، دنيا يا آخرت را بخواهند، برای آنها رضای حق از هرچيزی برتر و بالاتر است.( سيماهُمْ فی وُجوهِهِمْ مِنْ اثَرِ السُّجودِ )
در چهره آنها آثار عبادت و آثار سجود را میبينی.
اين يك نقطه ضعف ديگری است كه در انسان كامل تصوف ديده میشود. البته بسياری از پيشروان عرفان چون شديداً تحت تأثير تعليمات اسلامی بودهاند، متوجه اين نكته بودهاند و در كلمات خود به اين نكته اشاره كردهاند. اما به هرحال گاهی كم و بيش اين افراط پيدا شده است؛ يعنی درون گرايی به حدی رسيده كه ديگر برون گرايی نفی شده است. اسلام اين جهت را تأييد نمیكند.
٣ - نفس كُشی
. يك جهت ديگر در اين مكتب مطرح است و آن مربوط به نفس كُشی است. ما در تعبيرات اسلامی كلمه نفس كشی نداريم. يكی دو جا تعبير اماتَ نَفْسَهُ داريم كه يكی در نهج البلاغه است- كه برايتان خواندم- و تعبير موتوا قَبْلَ انْ تَموتوا را هم داريم. معمولًا در تعبيرات اسلامی صحبت از تهذيب و اصلاح نفس است.
در تعبيرات شعرا مسئله نفس كشی و نفس كشتن زياد آمده است. حال ما با تعبير، چندان مخالفتی نداريم، ولی درباره مسئله نفس كشی و به عبارت ديگر خود را درهم شكستن، خود را كوبيدن، يعنی خودبين نبودن و خودپسند و خودخواه نبودن، در عرفانِ ما طوری سخن گفته شده است كه غالباً يك نكته بسيار اساسی كه در اسلام از آن به كرامت نفس تعبير میكنيم، مورد غفلت واقع شده است. اين بحث اندكی مفصلتر است.
همانطور كه در ابتدای سخنم عرض كردم چون عرفان شيرين است و عرفا با زبان ادب، نثر و نظم مدعای خودشان را خيلی گفتهاند و پخش كردهاند، انسان كامل عرفا در سرنوشت جامعه ما خيلی اثر دارد؛ يعنی ما بيشتر انسان والا و انسان متعالی را همان میدانيم كه عرفا معرفی كردهاند. از اين جهت لازم است مقداری بيشتر درباره انسان متعالیای كه عرفا معرفی كردهاند بحث كنيم. مطلب آخری كه عنوان كردم فقط برای اين بود كه عرض كرده باشم اين هم يك نقطه ضعف ديگری است. ان شاء اللَّه در جلسه بعد درباره اين مطلب و بعضی از قسمتهای ديگر صحبت خواهم كرد.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
(ه ُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْامّيّينَ رَسولًا مِنْهُمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ.. )
بحثهای ما در اين جلسات، در واقع تلاش و كوششی برای شناخت انسان كامل از نظر اسلام است. گفتيم كه انسان، تنها موجودی است كه خودش از خودش تفكيك پذير است. يعنی ما نمیتوانيم سنگی داشته باشيم كه خصلت سنگی نداشته باشد، يا گربهای داشته باشيم فاقد گربگی، يا سگی داشته باشيم فاقد سگی، يا پلنگی فاقد خصلت پلنگی؛ هر پلنگی در دنيا آن خصلتهايی را كه پلنگی میناميم، به حكم غريزه داراست. ولی اين انسان است كه انسان بودن خودش را ندارد و بايد آن را تحصيل كند. همچنين گفتيم انسان بودن انسان اصلًا مربوط به جنبههای زيستی و به اصطلاح بيولوژيك نيست؛ يعنی آنچه كه به نام انسانيت و يا آدميت در زبان قديم ناميده میشود [غير از ويژگيهای زيستی انسان است.]
تن آدمی شريف است به جان آدميت |
نه همين لباس زيباست نشان آدميت |
اجمالًا همه میدانند به صرف اينكه يك موجود، يك انسانِ زيستی يعنی يك انسان از نظر علم الحيات و پزشكی باشد، كافی نيست كه ما آن را انسان بناميم؛ آدم شدن خودش چيز ديگری است. هركس كه از مادر متولد میشود، به اين معنا آدم نيست، تا آنجا كه گفتهاند : ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل! يعنی همانطور كه انسان وقتی به دنيا میآيد عالِم بالقوّه است نه عالم بالفعل، همچنين آدم بالقوّه است نه آدم بالفعل.
وقتی مسئله به اين مرحله میرسد، به اين شكل طرح میشود كه آن آدم شدن و انسانيت كه هركسی بايد آدم و انسان شود چيست؟ اين انسانيت را يك زيست شناس نمیتواند به ما نشان دهد و يك پزشك هم نمیتواند آن را به ما معرفی كند. انسانيت امری است كه حتی ماديترين مكتبهای عالم هم آن را انكار نمیكنند ولی در عين حال با معيارهای مادی هم نمیشود آن را [شناخت] و لهذا گفتيم كه انسان، خودش برای خودش دروازه معنويت است. يكی از دروازهها كه انسان میتواند از وجود خودش به عالم معنا پی ببرد و بفهمد كه غير از مسائل مادی چيزهای ديگری هم هست انسانيت است كه امری ورای زيست شناسی است.
ماديترين ماديهای عالم هم قائل به يك چيزهايی است كه اسمش را ارزشهای انسانی میگذارد وقتی میگويد ارزشهای انسانی، يعنی امور انسانی غير مادی.
ما میخواهيم ارزشهای اصيل انسانی را بر مبنای اسلام بشناسيم؛ يعنی میخواهيم بفهميم اسلام ارزشهای اصيل انسانی را چه چيز میداند. ما تا مكتبهای مختلف را طرح و سپس نقد نكنيم، نمیتوانيم نظر اسلام را بشناسيم. منظور از نقد، نقد به معنی واقعی است كه به معنی ايراد گرفتن نيست. نقد به معنی واقعی مانند عمل صرّاف است، يعنی آن كاری كه صراف با يك سكه انجام میدهد. او سكه را به محك میگذارد و عيارش را به دست میآورد؛ میخواهد بفهمد چند درصد يك سكه طلای خالص يا نقره خالص است و چقدر مخلوط دارد. بنابراين، نه اين است كه نقد كردن همهاش رد كردن باشد. نقد كردن يعنی اينكه ببينيم كه با معيارها و محكهای اسلامی، آن سكهها چه از آب در میآيد. سكهای را فلاسفه عرضه داشتهاند، سكهای را عرفا عرضه داشتهاند و سكههايی را مكتبهای ديگر. ما اينها را يك يك طرح میكنيم، و تا سكههای ديگران را دقيقاً بررسی نكنيم نمیتوانيم سكه اسلامی را بشناسيم كه آن سكهای كه اسلام طرح و پيشنهاد میكند چگونه سكهای است، و الّا اگر اينها را طرح نكنيم و من از پيش خود بگويم كه ارزشهای اصيل انسانی عبارت از فلان چيزهاست، مطمئن هستم يك نفر هم نيست كه بگويد خير، يك چيز ديگر هم در اينجا هست و يا بگويد چرا اين يك ارزش است و ديگری يك ارزش نيست؟ ولی وقتی كه مكتبهای ديگر را طرح میكنيم و به معنای واقعی نقد میكنيم يعنی در محك اسلامی میگذاريم، آن وقت میتوانيم خيلی منطقی و مستدل بگوييم كه ارزشهای اسلامی در باب انسان و ارزشهای انسانیای كه اسلام برای آنها واقعاً ارزش قائل است چيست، و حتی میتوانيم درصد هريك را بيان كنيم؛ يعنی اگر مجموعه ارزشها را صد حساب كنيم، روی حساسيتهايی كه خود اسلام در اين زمينهها نشان داده است میتوانيم بگوييم فلان ارزش مثلًا پنجاه درصد [ارزشهای انسانی را تشكيل داده] است و ديگری سی درصد و سومی ده درصد
بحث ما در جلسه گذشته درباره سكه عرفان يعنی انسان كامل در سكه عرفانی بود.
انسان كامل مكتب عرفان، حتی انسان كامل عرفان اسلامی كه با عرفانهای ديگر خيلی متفاوت است و زمينههای اسلامی در آن خيلی زياد است و انسان كامل بسياری از عرفا را میشود گفت كه خيلی به انسان كامل اسلام نزديك است، در عين حال به نظر ما قابل نقد است. من اعتراف دارم كه مكتب عرفان از تمام مكتبهای قديم و جديد، در باب انسان كامل غنیتر است؛ نه قديميها توانستهاند به پايه اينها برسند و نه امروزيها؛ ولی چنانكه عرض كردم مكتبی غيرقابل نقد نيست.
در جلسه گذشته سه نقد بر انسان كامل عرفانی ذكر كرديم. يكی اين بود كه گفتيم عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كردهاند و گاهی- نه خيلی- تا حد بیاعتبار بودن عقل هم جلو رفتهاند. در اينكه مقام عشق را از مقام عقل بالاتر بردهاند، شكی نيست. به قول حافظ :
جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است. ولی در مرحله تحقير عقل گاهی تا حد افراط هم جلو رفتهاند؛ يعنی اساساً تفكر و تعقل و منطق و استدلال و برهان را سخت بیاعتبار معرفی كردهاند، تا آنجا كه آن را حجاب اكبر هم ناميدهاند و گاهی در حيرت فرو رفتهاند اگر ديدهاند حكيمی به جايی رسيده است.
در اين زمينه داستان معروفی است كه در كتابها نوشتهاند. بوعلی سينا، اين حكيم بسيار بزرگ مشّائی و عقلی و خشك، با يك عارف بسيار مهم و بزرگ يعنی ابوسعيد ابوالخير معاصر بوده است بوعلی در همان مولَدش يعنی نواحی ماوراء النهر و بلخ و بخارا بود ولی بعد، از ترس سلطان محمود مجبور شد فرار كند، چون سلطان محمود میخواست او را به درگاه خود ببرد و بوعلی نمیخواست برود.
بوعلی به نيشابور آمد و در آنجا با ابوسعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشتهاند ايندو سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و حرفهايشان را با يكديگر میزدند و جز برای نماز جماعت بيرون نمیآمدند. بعد كه از هم جدا شدند، از بوعلی پرسيدند :
بوسعيد را چگونه ديدی؟ گفت : آنچه ما میدانيم او میبيند. از بوسعيد پرسيدند :
بوعلی را چگونه ديدی؟ گفت : هرجا كه ما رفتيم، اين كور با عصای خودش دنبال ما آمد.
عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كردهاند. حرف من اين است : ما اگر منطق قرآن را در يك طرف و منطق عرفان را در باب عقل در طرف ديگر بگذاريم، اينها با يكديگر خوب نمیخوانند. قرآن خيلی بيشتر از عرفان برای عقل احترام و ارزش قائل است و روی عقل و تفكر و حتی استدلالهای خالص عقلی تكيه كرده است.
تمام عرفا اعم از شيعه و سنی سلسله خود را منتهی به علیعليهالسلام میكنند حتی در ميان متعصب ترين سنيها، آخر سلسله عرفان منتهی به علیعليهالسلام میشود.
میگويند در اين شصت هفتاد سلسلهای كه دارند، فقط يك سلسله هستند كه خود را منتهی به ابوبكر میكنند؛ بقيه، همه خود را به علیعليهالسلام منتهی میكنند. علیعليهالسلام كه عرفا او را قطب العارفين میدانند، در نهج البلاغه آن مخّ عرفان- كه به قول ابن ابی الحديد گاهی آنچه را كه عرفا در همه كتابها گفتهاند در چهار سطر بيان كرده است- يك جا آنچنان فيلسوف میشود و استدلالات عقلیِ فيلسوفانه میكند كه هيچ فيلسوفی به گَردَش نمیرسد؛ يعنی علیعليهالسلام هرگز عقل را تحقير نمیكند.
بنابراين، انسان كامل اسلام با انسان كامل عرفان در اين جهت فرق میكند. عقل در انسان كامل اسلام رشد و نمو كرده و در كمال احترام است، در صورتی كه در انسان كامل عرفان، عقل تحقير میشود. مسئله ديگر جامعه گرايی بود كه اين را هم در جلسه گذشته عرض كردم
در اين جلسه يك مطلب ديگر را عرض میكنم و آن اين است كه عرفان منطقش اين است : از خود بطلب هرآنچه خواهی كه تويی. عرفان مكتبی درون گراست. در اين مكتب، دل از جهان بزرگتر است؛ يعنی اگر تمام عالم را يك طرف و آنچه را كه آنها دل میگويند طرف ديگر بگذاريم، دل از همه عالم بزرگتر است. آنها به عالَم، انسان صغير و به دل، انسان كبير میگويند و چون جهان و دل را يكی میدانند [به اين معنا كه] دو نسخه مختلف از دو عالم متطابق هستند، جهان را عالم صغير و دل را عالم كبير مینامند. نه اينكه بگويند انسان، عالم صغير است و اين عالم، عالم كبير؛ بلكه میگويند اين عالم- كه ما آن را عالم كبير میگوييم- عالم صغير است و انسان، عالم كبير؛ و عالم، انسان صغير است، و انسان كبير همان است كه در درون تو وجود دارد. ببينيد مولوی چه میگويد :
چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست |
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست |
آيا میشود چيزی در خانه باشد ولی در شهر نباشد؟ نه، چون خانه خودش جزء شهر است. هر چه در خانه است، نمونهای است از آنچه كه در شهر است. آيا میشود چيزی در خم آب باشد كه در نهر نباشد؟ آنچه در خم است، قسمت كوچكی است از آنچه كه در نهر است.
اين جهان خمّ است و دل چون جوی آب |
اين جهان خانه است و دل شهر عجاب |
نمیگويد اين دل خم است و جهان چون جوی آب؛ میگويد : اين جهان خم است و دل چون جوی آب. اين چقدر انسان را از بيرون [منصرف میكند!] انسان سراغ خانه میرود يا سراغ شهر؟ معلوم است وقتی هرچه در خانه است در شهر هم هست، انسان سراغ شهر میرود. آيا انسان سراغ خم و يك ظرف كوچك میرود يا سراغ جوی آب؟ معلوم است كه سراغ جوی آب میرود، نه سراغ يك ظرف كوچك و يك خم.
عرفان بر اساس بر درون گرايی و دل گرايی و توجه به باطن و انصراف از بيرون است، و حتی ارزش بيرون را به عنوان اينكه بشود مطلوب خود يعنی حق را از جهانِ بيرون به دست آورد نفی میكند؛ میگويد از درون بايد آن را به دست آورد :
سالها دل طلب جام جم از ما میكرد |
وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد |
|
گوهری كز صدف كون و مكان بيرون است |
طلب از گمشدگان لب دريا میكرد |
|
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش |
كو به تأييد نظر حل معما میكرد |
|
ديدمش خرّم و خندان، قدح باده به دست |
واندر آن آينه صد گونه تماشا میكرد |
|
گفتم اين جام جهان بين به تو كی داد |
حكيم گفت آن روز كه اين گنبد مينا میكرد |
|
بيدلی در همه احوال خدا با او بود |
او نمیديدش و از دور خدايا میكرد |
|
اين همه شعبدهها عقل كه میكرد اينجا |
سامری پيش عصا و يد بيضا میكرد |
|
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند |
جرمش اين بود كه اسرار هويدا میكرد |
عرفان در توجه به درون، هرچه بخواهيد جلو رفته است
تمثيل مولوی
مولوی در دفتر ششم مثنوی داستانی آورده است كه البته تمثيل است. میگويد :
مردی بود طالب گنج كه دائماً از خدا گنج میخواست. اين آدم- كه از اين تنبلهايی بود كه دلشان میخواهد پايشان در يك گنجی فرو رود و بعد يك عمر راحت زندگی كنند- میگفت : خدايا اين همه آدم در اين دنيا آمدهاند و گنجها زير خاك پنهان كردهاند، اين همه گنج در زير زمين مانده است و صاحبانش رفتهاند ، تو يك گنج به من بنمايان. مدتها كار اين مرد همين بود و شبها تا صبح زاری میكرد. تا اينكه يك شب خواب ديد (خواب نما شد). هاتفی در عالم خواب به او گفت : از خدا چه میخواهی؟ گفت : من از خدا گنجی میخواهم. هاتف گفت : من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم. من نشانيهايی به تو میدهم و از روی آن نشانيها سر فلان تپه میروی و تير و كمانی با خودت برمیداری، روی فلان نقطه میايستی و تير را به كمان میكنی. اين تير هرجا كه افتاد، گنج همان جاست. بيدار شد، ديد عجب خواب روشنی است. پيش خود گفت : اگر نشانيها درست بود، يعنی چنين جايی با آن نشانهها وجود داشت، حتماً میتوانم گنج را پيدا كنم. وقتی رفت متوجه شد همه نشانهها درست است. روی آن نقطه ايستاد. فقط بايد تير را پرتاب كند، تير به هرجا كه افتاد آنجا گنج است. ولی يادش آمد كه هاتف به او نگفت تير را به كدام طرف پرتاب كن. گفت : اول به يك طرف مثلًا رو به قبله پرتاب میكنم، ان شاء اللَّه كه همان طرف است. تير را برداشت به كمان كرد و به قوّت كشيد و آن را رو به قبله پرتاب كرد. تير در جايی افتاد. بيل و كلنگ را برداشت و رفت آنجا را كند، ولی هرچه كند به گنجی نرسيد. گفت : حتماً جهت را اشتباه كردهام. تير را به طرف ديگری پرتاب كرد، ولی باز به نتيجه نرسيد. به هر طرفی كه پرتاب كرد، گنجی پيدا نكرد. مدتی كارش اين بود و اين زمين را سوراخ سوراخ كرد ولی به چيزی دست نيافت. ناراحت شد. باز به گوشه مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد : خدايا! اين چه راهنمايیای بود كه به من كردی؟! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم. مدتها زاری میكرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد. يقهاش را گرفت، گفت : اين چه معرفیای بود كه به من كردی؟! حرف تو غلط از كار درآمد. هاتف گفت : مگر تو چه كردی؟ گفت : به همان جا رفتم، نشانيها درست بود و من نقطه مورد نظر را پيدا كردم.
تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوّت كشيدم. هاتف گفت : من كی چنين چيزی به تو گفتم؟ تو از دستور من تخلف كردی. من گفتم تير را به كمان بگذار، هرجا افتاد همان جا گنج است؛ نگفتم به قوّت بكش. گفت : راست میگويی. فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت، تير را به كمان گذاشت. تا تير را رها كرد، پيش پای خودش افتاد. زير پايش را كند، ديد گنج همان جاست. ملّا به اينجا كه میرسد، میگويد :
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد |
تو فكندی تير فكرت را بعيد |
|
ای كمان و تيرها برساخته |
گنج نزديك و تو دور انداخته |
در عرفان روی اين زمينهها : از خود بطلب، دل شهر عجاب است، جهان خم است و دل چون جوی آب، جهان خانه است و دل شهر است، و امثال آن فوق العاده تكيه شده است؛ يعنی جهان بيرون و طبيعت خيلی تحقير شده است. در مكتب عرفان، طبيعت حتی به عنوان يك كتاب كوچك، كمتر معرفی میشود (نمیگويم هيچ معرفی نمیشود) و حال آنكه در كلام منسوب به اميرالمؤمنين، عالمْ عالم اكبر است و انسانْ عالم اصغر :
َواؤُكَ فيكَ وَ ما تُبْصِرُ |
د وَ داؤُكَ مِنْكَ وَ ما تَشْعُرُ |
|
وَ انْتَ الْكِتابُ الْمُبينُ |
الَّذی بِاحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَرُ |
|
ا تَزْعَمُ ا نَّكَ جِرْمٌ صَغيرٌ |
وَ فيكَ انْطَوَی الْعالَمُ الْاكْبَرُ |
حال ما اگر اين منطق را بر منطق قرآن هم عرضه بداريم، در عين اينكه بسياری از جهات مثبت در آن وجود دارد ولی از اين جهت آن را لنگ میبينيم كه قرآن اينقدر به طبيعت بیاعتنا نيست، بلكه از نظر قرآن آيات آفاق و انفس در كنار يكديگر است :
( سَنُريهِمْ اياتِنا فی الْافاقِ وَ فی انْفُسِهِمْ حَتّی يَتَبَيَّنَ لَهُمْ ا نَّهُ الْحَقُّ )
البته من قبول دارم كه عاليترين و شريفترين معرفتها برای انسان، از درون خود انسان به دست میآيد ولی نه اين است كه ديگر طبيعت چيزی نباشد و آيت حق و آيينه خدا نباشد و فقط دل آيينه خدا باشد؛ بلكه دل يك آيينه خداست و طبيعت يك آيينه ديگر خدا
اينجا يك نكته بسيار دقيقی وجود دارد و آن اينكه رابطه انسان با طبيعت چگونه رابطهای است؟ آيا رابطه انسان با طبيعت، رابطه يك بيگانه با بيگانه است؟
آيا رابطه انسان با طبيعت- حتی بالاتر از رابطه بيگانه با بيگانه- رابطه يك زندانی با زندان و رابطه يك مرغ با قفس است؟ رابطه يوسف با چاه كنعان است؟ اين خودش مسئلهای است.
ممكن است كسی بگويد اساساً آمدن انسان به دنيا، يعنی در قفس قرار گرفتن يك مرغ، در زندان قرار گرفتن يك آزاد، به چاه افتادن يك يوسف. پس اگر بنا شود طبيعت برای ما يك زندان يا چاه يا قفس باشد، رابطه انسان و طبيعت در حد اعلی ضد است. بنابراين تلاش ما در طبيعت چگونه بايد باشد؟ تلاش برای نجات. يك مرغ بايد خود را از قفس نجات دهد و كار ديگری غير از اين ندارد. يك زندانی با زندان كاری ندارد جز اينكه اگر بتواند ديوار زندان را خراب كند و خودش را از آنجا خلاص كند. يوسف در آن چاه انتظاری ندارد جز اينكه مسافرينی بيايند و برای كشيدن آب، دلوی به درون چاه بفرستند و او خودش را بجای آب در آن دلو بيندازد و وقتی طناب را بالا بكشند يك وقت ببينند بجای آب، يوسف از چاه بيرون آمده است.
آيا قرآن و اسلام رابطه انسان با طبيعت را رابطه زندانی و زندان میداند؟ رابطه يوسف و چاه میداند؟ رابطه مرغ و قفس میداند؟ در عرفان روی اين مطلب خيلی تكيه شده است. سنايی میگويد : قفس بشكن چو طاووسان، يكی برپر بر اين بالا و ديگری میگويد : ای يوسف مصر درآ از چاه. [در تشبيه رابطه انسان و طبيعت] به زندانی و زندان هم كه از زمين و آسمان گفتهاند
در اسلام رابطه انسان با طبيعت رابطه كشاورز است با مزرعه، رابطه بازرگان است با بازار تجارت، رابطه عابد است با معبد. برای كشاورز، مزرعه هدف نيست ولی وسيله هست؛ يعنی محل زندگی و كانون زندگی كشاورز، شهر است اما از اين مزرعه است كه وسايل خوشی و سعادتش را به دست میآورد. يك كشاورز بايد به مزرعه برود و زمين را شخم بزند، بذر بپاشد و زمين را آباد كند. بعد كه محصول روييد، اگر علف هرزهای پيدا شد وجين كند و بعد درو و سپس خرمن كند. كلام پيامبر است : الدُّنْيا مَزْرَعَةُ الْاخِرَةِ
دنيا كشتزار عالم آخرت است. بله، اگر كشاورز مزرعه را با خانه و مقرّ خود اشتباه كند، خطا كرده است. مزرعه را به عنوان مزرعه بودن، نبايد با چيز ديگری اشتباه كند. بازار برای يك بازرگان جای كار است كه سرمايه و عمل و تلاشی را برای سود و درآمد بيشتری به كار اندازد و برآنچه دارد بيفزايد. دنيا هم برای انسان چنين چيزی است. كلام اميرالمؤمنين است : الدُّنْيا مَتْجَرُ اوْلِياءِ اللَّه
شخصی در حضور اميرالمؤمنين شروع كرد به مذمت كردن دنيا. شنيده بود كه علیعليهالسلام دنيا را مذمت میكند ولی نمیفهميد كه او از چه جنبهای دنيا را مذمت میكند. او خيال میكرد كه وقتی علیعليهالسلام دنيا را مذمت میكند، مثلًا طبيعت را مذمت میكند. نمیدانست كه او دنياپرستی را مذمت میكند؛ او تو را از نظر پرستش دنيا كه ضد حق پرستی و حقيقت پرستی است و مساوی با نفی همه ارزشهای انسانی است، مذمت میكند. وقتی آن مرد دنيا را مذمت كرد، علیعليهالسلام كه ضد دنياپرستی است و آن را مذمت میكند- برآشفت و فرمود :
ايُّهَا الذّامُّ لِلدُّنْيَا الْمُغْتَرُّ بِغُرورِهَا الْمَخْدوعُ بِاباطيلِها، اتَغْتَرُّ بِالدُّنْيا ثُمَّ تَذُمُّها؟ انْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَيْها امْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَيْكَ ؟.
ای آقای مذمتگر دنيا! ای كسی كه فريب دنيا را خوردهای! دنيا تو را فريب نداد، تو فريب خوردی. خيلی تعبير عجيبی است. دنيا كسی را فريب نمیدهد، انسان خودش فريب میخورد.
من در اين باره مَثَلی میگويم : يك وقت پيرزنی با آرايشهای مصنوعی، انسان را گول میزند : دندان در دهانش ندارد، دندان مصنوعی میگذارد؛ مو به سرش ندارد، موی مصنوعی میگذارد. به قول آن شاعر عرب :
عَجوزٌ تَمَنَّتْ انْ تَكونَ فَتِيَّةً |
وَ قَدْ يَبِسَ الْعَيْنانِ وَ احْدَوْدَبَ الظَّهْر |
يك بيچارهای او را به صورت يك زن جوان خيال میكند و وقتی كار از كار گذشته است، میبيند كه اشتباه كرده است. ولی يك وقت همين پيرزن میگويد : آقا! سن من پنجاه و نه سال و شش ماه و شش روز است و حقيقت را میگويد. دندانها و موهايش را نشان میدهد، میگويد : يك دندان هم به دهانم ندارم و موهايی كه میبينی، موی مصنوعی است كه به سرم گذاشتهام. من همين هستم؛ آيا حاضری با من ازدواج كنی؟ او هرچه میگويد : من دندان ندارم، انسان میگويد : قربان همان دندانهايی كه نداری! هرچه میگويد : من زلف ندارم، انسان میگويد : شما تعارف میفرماييد، من میفهمم كه شما داريد هزم نفس میكنيد. پس اين پيرزن تو را فريب نداده، تو خودت آماده فريب خوردن هستی، خودت میخواهی خودت را فريب بدهی، يك موضوع برای فريب خوردن میخواهی.
علیعليهالسلام میفرمايد : دنيا كه چيزی را مخفی نكرده است. دنيا چه چيز را مخفی كرده كه میگويی دنيا مرا گول زد؟ آن روزی كه به دست خودت پدرت را دفن كردی، دنيا تو را گول زد؟! دنيا میگويد : من همينم كه هستم، من محل تغيّر هستم و ثباتی در من نيست. دنيا میگويد : من را همانطور كه هستم درك كن، چرا میخواهی مرا آنطور كه نيستم باور كنی؟ من يك طوری هستم و دارم خودم را هم به تو نشان میدهم ولی تو میخواهی مرا آنطور كه نيستم و خودت خيال میكنی، باور كنی. پس دنيا كسی را فريب نمیدهد، انسان فريب میخورد. انْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَيْها امْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَيْكَ؟ بيا حساب كنيم، آيا تو بر دنيا جنايت كردی يا دنيا بر تو جنايت كرد؟ تو به اين عالم خيانت میكنی يا عالم به تو خيانت میكند؟ مَتی غَرَّتْكَ؟ دنيا كِیْ تو را فريب داد؟ امْ مَتَی اسْتَهْوَتْكَ؟ كِیْ دنيا هوای نفس تو را طلب كرد؟ اين تو هستی كه با هوای نفس خود دنبال دنيا هستی. ابِمَصارِعِ آبائِكَ مِنَ الْبِلی؟ امْ بِمَضاجِعِ امَّهاتِكَ تَحْتَ الثَّری؟ بعد فرمود : الدُّنْيا مَسْجِدُ احِبّاءِ اللَّه دنيا مسجد دوستان خداست.
آيا اگر مسجد نباشد، عابد میتواند عبادت كند؟ مَتْجَرُ اوْلِياءِ اللَّه دنيا بازار تجارت اوليای خداست. اگر بازار نباشد، آيا بازرگان میتواند بازرگانی كند و سود ببرد؟.
آن فكر كه دنيا را برای انسان به منزله زندان و چاه و قفس میداند و میگويد وظيفه انسان بيرون رفتن از اين زندان و خارج شدن از اين چاه و شكستن اين قفس است، مبتنی بر يك اصل ديگری در باب معرفة النفس و معرفة الروح است كه اسلام آن را قبول ندارد
قبل از اسلام در برخی از كشورها مثل يونان و هند عقيدهای وجود داشته است و آن اينكه روح انسان قبلًا در عالم ديگر به تمام و كمال آفريده شده است و بعد، از آنجا مثل مرغی كه در قفس میكنند، او را به اين عالم میآورند. اگر اينطور باشد، بايد انسان قفس را بشكند. ولی قرآن در يكی از آيات سوره مؤمنون اين نظر را رد میكند و تعبير عجيبی دارد كه صدرالمتألهين میگويد : من نظريه جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح را از اين آيه كشف كردم. وقتی درباره انسان بحث میكند، میفرمايد : ما انسان را از خاك آفريديم؛ مرحله به مرحله پيش آمد تا اينكه نطفه شد، نطفه علقه شد، علقه مضغه شد و مضغه استخوان شد و بر روی استخوان گوشت پوشانيده شد. بعد میفرمايد : ثُمَّ انْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ
ما همين ماده و طبيعت را تبديل به چيز ديگری- كه روح است- كرديم؛ يعنی روح زاييده همين طبيعت است. روح مجرّد است، ولی مجرّدِ زاييده از ماده است. پس انسان در جای ديگری به صورت كامل نبوده تا بعد در اين عالم در قفس قرار گرفته باشد. انسان در اينجا در دامن مادر خودش است. طبيعت، مادر روح انسان است و انسان در طبيعت كه زندگی میكند، در دامن مادر زندگی میكند. بنابراين در همين جا بايد تكامل پيدا كند، نه اينكه قبلًا تكامل پيدا كرده است و بعد اينجا در زندان يا چاه گرفتار شده و بايد بيرون بيايد؛ اين، فكر اسلامی نيست.
البته اسلام میگويد تو برای هميشه نبايد در دامن مادر بمانی. اگر برای هميشه بخواهی در دامن مادر باشی، يك بچه ننه خواهی بود و هرگز مرد ميدان نخواهی شد.
اگر از طبيعت عروج نكنی و از دامن اين مادر برنخيزی و بالا نيايی، در طبيعت میمانی، يك موجود طبيعی میشود،( ثُمَّ رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلين ) میشوی و ديگر( الَّا الَّذينَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحات )
نيستی، در اسفل السافلين میمانی. اگر انسان در اسفل السافلين- كه طبيعت است- محبوس بماند، به اين معنا كه از حد طبيعت بالا نرود، اين امر در دنيای ديگر جهنم اوست،( فَامُّهُ هاوِيَةٌ )
مادرش همان جهنم است.
خداوند مولودی را در دامن اين مادر (طبيعت) متولد كرده كه از دامن اين مادر بالا برود، مدرسه برود و مدرسه را طی كند و بالاتر برود. اگر او در اين دامن بماند، برای هميشه در اينجا خواهد ماند. اگرچه اين تشبيه خيلی ناقص است ولی چنين شخصی حالت بچهای را دارد كه واقعاً بچه ننه شده است، يك بچه ننهای كه وقتی بيست و پنج ساله هم شده باز بايد در بغل مادرش بخوابد و مادرش پستانش را بغل صورتش بگذارد كه اين آقازاده خوابش ببرد! اين آدم ديگر چه از آب در میآيد؟! پس انسان در انسان شناسی و جهان شناسی اسلام، يك مرغ ساخته و پرداخته قبلی كه در فضای عالم قدس پرواز میكرده (طاير عالم قدسم، چه دهم شرح فراق) نيست كه بعد او را در اين قفس زندانی كرده باشند و وظيفهاش فقط اين باشد كه قفس را بشكند. اسلام اين را قبول ندارد. بله، اگر شما شنيدهايد كه عالم ارواح بر عالم اجسام تقدم دارد، به اين معناست كه سنخ ارواح تقدم دارد؛ يعنی روح پرتوی است كه تكوينش در اين عالم است، ولی پرتوی است كه از عالم ديگر به اين عالم تابيده است، نه اينكه به تمام و كمال در جای ديگری بوده و بعد او را به اينجا آوردهاند و در قفس كردهاند. اين فكر، يعنی فكر تناسخ، يك فكر هندی و يك فكر افلاطونی است. افلاطون در بين يونانيها معتقد بود كه روح انسان ساخته و پرداخته عالمی قبل از اين عالم (عالم مُثُل) است، بعد اين ساخته و پرداخته را آوردهاند و به حكم مصلحتی در اينجا زندانی كردهاند، لذا بايد از اين زندان رها شود و برود. ولی اسلام با اين ديد به طبيعت نگاه نمیكند.
البته اين را هم عرض كنم، برای اينكه بعضی اگر تاريخچههايی را خواندهاند [توهم نكنند : ] نمیخواهم بگويم تمام عرفا اينقدر اشتباه كردهاند؛ بلكه عرفای بزرگ گاهی لااقل در كلمات خودشان متوجه اين نكته بودهاند، نه ترك جامعه گرايی كردهاند و نه ترك طبيعت گرايی. آنها به اين نكته كه قرآن آيات آفاق و انفس را در كنار يكديگر ذكر كرده است و طبيعت هم آيه و آيينه جمال حق است، كاملًا توجه كردهاند. مگر شبستری نيست كه در آن منظومه بسيار بسيار عالی و راقی خودش كه واقعاً شاهكاری در عالم انسانيت است ، میگويد :
به نام آن كه جان را فكرت آموخت |
چراغ دل به نور جان برافروخت |
|
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن |
ز فيضش خاك آدم گشت گلشن |
در يك جا توجهش به آيات آفاقی كاملًا خوب است، میگويد :
به نزد آن كه جانش در تجلّی است |
همه عالم كتاب حق تعالی است |
|
عرَض اعراب و جوهر چون حروف است |
مراتب همچو آيات وقوف است |
غرض اين مطلب است كه گاهی اين توجهات در بين عرفا هست. يا جامی میگويد :
صلای باده زد پير خرابات |
بيا ساقی كه فی التأخير آفات |
|
جهان مرآت حسن شاهد ماست |
فَشاهِدْ وَجْهَهُ فی كلّ مِرآت |
اگر ما قرآن را يك طرف و عرفان را در طرف ديگر بگذاريم و ببينيم كه قرآن تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد و عرفان تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد، متوجه میشويم كه قرآن بيش از عرفان به طبيعت توجه دارد، بدون آنكه قرآن مسئله توجه به باطن نفس و رجوع به آن را به شكلی انكار كرده باشد.
بنابراين، انسان كامل قرآن، در كنار عقل گرايی و در كنار دل گرايی [جامعه گرا و طبيعت گرا هم هست.] حال ارزش هركدام از اينها چقدر است، مطلبی است كه وقتی سيمای انسان كامل اسلام را برايتان ذكر میكنم، شايد موفق شوم اين قسمت را هم بيان كنم. ولی به هر حال انسان كامل قرآن، انسان عقل گرا و دل گرا و طبيعت گرا و جامعه گراست
مسئلهای در آخر جلسه گذشته عنوان كردم كه باز در اين جلسه در آخر بحثم به اين مطلب رسيدم. اين بحث مقدماتی دارد كه اگر آن مقدمات را ذكر نكنم، اصلًا هيچ و پوچ است. فقط زمينه بحث را برايتان عرض میكنم. آن مسئله، ترك خودی است.
عرفان دل را محترم میشمارد ولی چيزی را كه به نام نفس در قرآن آمده است خوار میشمارد. قسمتی از دعوت عرفان به ترك خودی و رفتن از خود و نفی خود و نفی خودبينی است. اين مطلب فی حد ذاته مطلب درستی است و منطق اسلام هم آن را تأييد میكند. ما در جلسه آينده به حول و قوه الهی، هم بيان عرفان و هم بيان اسلام را در مورد نفی خود (نفس) ذكر میكنيم.
ما در اسلام با دو خود و حتی با دو نفس برخورد میكنيم. اسلام در عين اينكه يك خود را نفی میكند و آن را خُرد میكند، خود ديگر را در انسان زنده میكند و اين مطلب، خيلی دقيق است. میدانيد اين مسئله مثل چيست؟ مثل اين است كه يك دوست و يك دشمن در كنار و هم مرز يكديگر ايستاده باشند و دوست در خطر باشد. اگر دوست را بزنيم، تمام هدفمان از بين رفته است. مثلًا بچهای بالای درختی برود برای اينكه ميوهای بچيند. اتفاقاً يك مار بسيار خطرناك در بالای درخت ظاهر شده، پهلوی آن بچه برود. اينجا يك صياد بسيار ماهری لازم است كه سر آن مار را نشانه گيری كند و آن مار را بزند ولی تير به آن بچه هم نخورد. اگر صياد يك ذره اشتباه كند، تير هدر رفته است. اگر كمی اين طرف يا آن طرف بزند، تير هدر رفته، نه به مار خورده نه به بچه، و يا اينكه به بچه خورده و بجای اينكه مار را بكشد بچه را كشته است. صياد بايد نشانه گيریاش آنقدر دقيق باشد كه مار را بزند بدون اينكه به بچه آسيبی برسد. و نظير اين مسئله زمانی است كه دوست و دشمنی با يكديگر گلاويز میشوند و هريك میخواهد ديگری را بكشد. شما بايد تير يا شمشيرتان را آنچنان بزنيد كه دشمن را بكشيد و به دوستتان اصابت نكند.
اين دو خود در آدمی آنچنان به يكديگر پيوسته هستند كه يك شكارچی فوق العاده ماهری میخواهد كه يك خود را كه دنائت و پستی است درهم بشكند و يك خود ديگر را كه تمام ارزشهای انسانی به آن خود وابسته است از آسيب مصون بدارد.
معجزه اسلام اين است كه اين دو خود را آنچنان دقيق تشخيص داده است كه هيچ اشتباه نمیشود. در عرفان گاهی میبينيم اين تشخيص هست. ولی گاهی میبينيم بجای اينكه خود دشمن را نشانه گيری كرده و زده باشند، خود دوست را زدهاند؛ يعنی بجای اينكه نفس قربانی شده باشد، همان چيزی كه خود عرفا آن را دل يا انسان مینامند قربانی شده است. اين مسئله نكته بسيار دقيقی است كه ان شاء اللَّه در جلسه بعد در اطراف آن توضيح میدهم.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( فَامّا مَنْ طَغی. و اثَرَ الْحَيوةَ الدُّنْيا. فَانَّ الْجَحيمَ هِیَ الْمَأْوی. وَ امّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی. فَانَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی ) .
يكی از مسائل مهم در مورد انسان كامل در مكتب عرفان، مسئله رابطه انسان با نفس خودش است. البته اين مسئله در عين حال يك مسئله اسلامی هم هست؛ يعنی ما هم در زبان عرفا و اهل تصوف و هم در تعليمات عاليه اسلامی، مسئله مبارزه با خودخواهی و خودپرستی و پيروی از هوای نفس را میبينيم و بلكه تعبير هم در آنجا و هم در اينجا تا اندازهای تعبير نادرستی است، برای اينكه عرفای اسلامی در اين مسائل از خود اسلام الهام گرفتهاند و همه تعبيرات، تعبيرات اسلامی است. ما در اين جلسه میخواهيم در اطراف اين مطلب توضيح دهيم.
در آنچه كه تزكيه نفس ناميده میشود، با خود- كه در عربی به آن نفس گفته میشود- مبارزه میشود؛ میگويند : جهاد با نفس. حتی نفس به عنوان يك دشمن درونی برای انسان تلقی میشود، چنانكه سعدی میگويد :
تو با دشمن نفس همخانهای |
چه در بند پيكار بيگانهای |
اين تعبير اقتباس از كلام مقدس نبوی است كه فرمود : اعْدی عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتی بَيْنَ جَنْبَيْكَ
خطرناك ترين دشمنان تو همان نفس خودت است كه در ميان دو پهلويت قرار گرفته است. سعدی در گلستان میگويد : از عارفی معنی اين حديث را پرسيدند كه چرا پيغمبر فرمود : اعْدی عَدُوِّكَ نَفْسُكَ نفس خودت از همه دشمنها با تو دشمنتر و از همه نسبت به تو خطرناكتر است؟ آن مرد عارف اينطور جواب داد :
برای اينكه اگر تو به هر دشمنی نيكی كنی و آنچه میخواهد به او بدهی با تو دوست گردد، الّا نفس كه هرچه بيشتر خواسته هايش را به او بدهی با تو دشمنتر میگردد.
پس به چشم يك دشمن به نفس نگاه كردهاند و اين نفس همان خود است؛ میگوييم : نفس پرستی يا خودپرستی.
حال میخواهيم اين مطلب را بشكافيم، ببينيم كه اين خود يا خودخواهیای كه گفته میشود بد است چيست
يك درجه از خودخواهی اين است كه انسان خودمحور باشد، به اين معنا كه فقط برای خودش كار میكند و تمام كارها و حركاتش برای خودش است؛ از صبح كه حركت میكند تا شب كه میخوابد تمام تلاشهايش برای زندگی خودش است، برای شكمش است كه سير شود، برای تنش است كه پوشيده شود و برای مسكنش است كه در جايی سكنی گزيند. فعاليت در اين حد چطور است؟ آيا اين، سيّئه اخلاقی و ضد اخلاق است كه انسان برای خودش در اين حد فعاليت كند؟ بايد گفت اين گونه فعاليت اخلاق نيست، يعنی يك ارزش انسانی نيست، ولی در عين حال ضد اخلاق و يا يك بيماری هم نيست.
در اينجا توضيحی درباره اخلاق و ضد اخلاق عرض میكنم. قرآن برای انسان يك مقام فوق حيوانی قائل است و يك مقام هم درجه با حيوان و يك مقام پايينتر از حيوان؛ يعنی انسان گاهی در حيوانيت با حيوان همدرجه میشود، گاهی ارزشی بالاتر از حيوان- و حتی بالاتر از ملك و فرشته- پيدا میكند و گاهی ارزش منفی پيدا میكند و زير صفر قرار میگيرد، يعنی از حيوان هم پستتر میشود. كارهای انسان هم سه قسم است :
١. اخلاق، يعنی بالاتر از حد حيوان.
٢. ضد اخلاق، يعنی پايينتر از حيوان.
٣. (نه اخلاق، يعنی اخلاق نيست ولی ضد اخلاق هم نيست. نه اخلاق و نه ضد اخلاق يعنی يك كار عادی در حد حيوان.
حال اگر شما يك آدمی را در دنيا پيدا كنيد- و اينطور آدمها زياد هستند- كه درست خصلت كبوتر و يا گوسفند را دارد، يعنی فقط در فكر خودش است و بس، از صبح كه بلند میشود همه فعاليتش برای اين است كه شكم خود را سير كند و شب هم بخوابد، چنين آدمی در حد حيوان است. كار او در اين حد، اخلاق نيست ولی ضد اخلاق هم نيست
اما يك وقت در مسئله خود، مسئله اين نيست كه انسان به فكر زندگی خود است؛ مسئله اين است كه دچار نوعی بيماری روانی است و در واقع آن مقام انسانیاش در خدمت حيوانيتش قرار میگيرد. بعد میبينيد به خودكَش میشود، نه فقط به اندازهای كه بخواهد زندگی كند [بلكه هدفش بيشتر جمع كردن است.] كبوتر دانه جمع میكند برای اينكه سير شود و اين يك امر طبيعی و عادی است. اسب میچرد برای اينكه سير شود، اين هم يك امر عادی است. اگر يك بشر بخواهد در اين حد باشد عادی است، يعنی يك حيوان است. اما يك وقت بشر گرفتار آز و حرص میشود. اينجا ديگر صحبت اين نيست كه میخواهد برای زندگی خود فعاليت كند، بلكه فقط برای اينكه جمع كند فعاليت میكند و هرچه هم جمع میكند باز میخواهد بيشتر و بيشتر جمع كند و جمع كردن او حدی ندارد. اسم اين حالت آز است. چنين آدمی آنجا كه میخواهد بدهد، ببخشد و يا احسان كند دچار بخل است (اين بيماری ديگری است)، دچار امساك است و به تعبير پيغمبر اكرم شُحّ مطاع دارد، يك حالت روانی دارد كه آن حالت روانی حاكم بر اوست نه فكر و عقل و ارادهاش. پول به جانش چسپيده و هيچ حساب و كتاب و عقل و منطقی در كار نيست و الّا اگر عقل و منطق در كار باشد، میفهمد كه اينجا جای خرج كردن است، يعنی خير و مصلحت و منفعت و خوشی و سعادتش در خرج كردن است، ولی بخل به او اجازه نمیدهد. حالت حرص و آز، ضد اخلاق است؛ يعنی پايينتر از اخلاق است و بيماری است
انسان حالات ديگری نيز دارد. بيماری نفس انسان فقط اين نيست كه دچار حرص و آز میشود، دچار بخل میشود، بلكه انسان گاهی يك نوع بيماريهای پيچيدهای پيدا میكند كه از بيماريهای تن پيچيدهتر و مشكلترند؛ بيماريهايی كه اساساً با منطق و عقل سازگار نيستند و فقط با روح همان بيمار سازگارند، همان چيزهايی كه امروز عقدههای روانی مینامند مثل حالت حسد. حالت حسد در انسان يك حالت ضد منطق است؛ يعنی انسان حالتی پيدا میكند كه فراموش میكند در فكر سعادت خودش باشد، فقط در فكر بدبختی ديگری است. آرزويش اين نيست كه خودش خوشبخت شود. اگر هم آرزو دارد كه خودش خوشبخت شود، ده برابر آرزويش اين است كه ديگری بدبخت شود. اين ديگر با چه منطقی [جور درمیآيد؟!] در هيچ حيوانی چنين حالتی نيست كه آرزوی آن حيوان بدبختی حيوان ديگری باشد. حيوان در فكر شكم خودش است و بس، ولی در انسان چنين حالتی پيدا میشود.
گاهی در انسان حالت تكبر پيدا میشود و گاهی در او برخی عقدههای روانی پيدا میشود كه در باطن نفس انسان مخفی شده است و خودش هم از آن بیخبر است. اينها مشكلاتی است كه نفس انسان برای انسان به وجود میآورد
گاهی نفس انسان، انسان را فريب میدهد؛ يعنی خود آدم، خود آدم را فريب میدهد. اين ديگر چه حسابی است كه انسان از درون خودش فريب بخورد؟! در قرآن میفرمايد :( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ انْفُسُكُمْ ) . (تسويل يك تعبير روان شناسانه بسيار دقيقی است كه در قرآن آمده است و به اين معنی است كه انسان گاهی خودش از درون خودش فريب میخورد. اگر نفس انسان چيزی را میخواهد، آنچنان آن را برای انسان جلوه میدهد و آنچنان آن را آرايش و زينت و به اصطلاح توالت میكند و آنچنان به دروغ به آن نقش و نگار میبندد كه انسان خيال میكند يك چيزی است، ولی همان درون خود انسان است كه اين كار را كرده، برای اينكه انسان خودش را فريب دهد. تعبير تسويل تعبير عجيبی است. امروز كه روان شناسی خيلی پيشرفت و ترقی كرده، عميقاً و دقيقاً به اين نكات رسيدهاند.
حتی به اين نكته رسيدهاند كه گاهی انسان ديوانه میشود و اين ديوانگی هيچ علت عصبی و جسمی ندارد و فقط علت داخلی و روانی دارد. مثلًا وقتی تحمل مصائب، خيلی سخت و دشوار میشود، روان انسان برای اينكه خودش را از شر اين غصهها راحت كند، عقل را مرخص میكند. به قول شاعر :
ز هشياران عالم هركه را ديدم غمی دارد |
دلا ديوانه شو، ديوانگی هم عالمی دارد |
و اين يك اصل روان شناسی است.
به هرحال مسئله كيد و مكر نفس (مكائد نفس)- نه مكر نفس انسان با ديگری، بلكه مكر نفس انسان با خود انسان- يك مسئله بسيار مهمی است و در عرفان به اين نكات، خوب توجه شده است. اين دو قسمت آخر كه انسان را وارد ضد اخلاق نموده، بيمار میكند و از حيوان هم پست تر میكند، در عرفان در حد اعلی خوب بيان شدهاند و حتی نكاتی گفته شده است كه واقعاً حيرتآور است؛ يعنی انسان تعجب میكند كه چگونه اين افراد در ششصد سال، هفتصد سال و يا هزار سال پيش اين نكات بسيار دقيق روانی را گفتهاند كه امروز در قرن بيستم، روان شناسی به عمق اين نكات پی میبرد. البته- همانطور كه گفتم- همه اين مطالب مثل همان مسئله تسويل از قرآن الهام گرفته شده است، منتها چون اينها افراد با استعدادی هستند، از يك سررشتهای كه قرآن به دست میدهد خوب میتوانند دنباله رشته را بگيرند و مطلب را پيدا كنند. مثلًا در زمينه همين تسويل مطلبی را از مولوی برای شما بگويم
امروز اين مطلب ثابت شده است كه گاهی در شعور باطن انسان شرارتهايی رسوب میكند كه چون در بيرون نيست و رسوب كرده و در ته حوض است، انسان خودش از وجود آنها آگاه نيست و فقط در شرايط خاصی كه محركاتی پيدا میشود، انسان يكمرتبه میبيند كه از آن عمقِ عمق روحش [اين رسوبات] بالا میآيد كه آدم خودش تعجب میكند و باور نمیكند كه در درونش چنين چيزهايی وجود داشته باشد. گاهی انسان، خودش به خودش ايمان پيدا میكند : وقتی به خودش نگاه میكند میبيند در قلبش هيچ گونه كدورتی نيست، كينه و حسدی نسبت به كسی ندارد، تكبر و عُجبی ندارد، و واقعاً هيچ يك از اينها را در خودش نمیبيند. ولی يك موقع- به تعبير قرآن- امتحان پيش میآيد و در امتحان يكمرتبه انسان میبيند كه تكبرها و عُجبهايی از درونش بيرون آمد، حسدها و كينهها و حقدهايی از درونش بيرون آمد كه آن سرش ناپيداست. مولوی میگويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است |
از غم بیآلتی افسرده است |
نفس انسان، حالت مار افعی را دارد. مار افعی در زمستان حالت يخ زدگی و كرخی پيدا میكند و اگر انسان به آن دست هم بزند تكان نمیخورد و اگر بچهای با آن بازی كند او را نيش نمیزند و انسان خيال میكند كه اين مار به خوبی رام شده است. اما وقتی آفتاب گرمی به اين مار بتابد يكمرتبه عوض میشود و چيز ديگری میشود، كه ملّا راجع به آن مارگير كه اژدهايی را از كوه آورد، داستان مفصلی آورده است كه در اواخر آن همين بيت را میگويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است |
از غم بیآلتی افسرده است |
خيال نكن كه نفست مرده است، او اژدهايی يخ زده است. اگر حرارت به آن بتابد، آن وقت میفهمی چه خبر است!.
مولوی در جای ديگری راجع به ميلهای پنهان و خفته در انسان تشبيهی میكند كه روانكاوها را به حيرت میاندازد. میگويد :
ميلها همچون سگان خفتهاند |
اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند |
|
چونكه قدرت نيست خفتند آن رده |
همچو هيزم پارها و تن زده |
گاهی ديدهايد تعدادی سگ در جايی خوابيدهاند و سرهايشان را روی دستهايشان گذاشتهاند و چشمهايشان را روی هم گذاشته و آرام گرفتهاند، به طوری كه انسان خيال میكند اينها تعدادی برّه و گوسفند هستند
تا كه مرداری درآيد در ميان |
نفخ صور حرص كوبد بر سگان |
|
چونكه در كوچه خری مردار شد |
صد سگ خفته بدان بيدار شد |
اما اگر در اين بين يك لاشه مردار پيدا شود، همينهايی كه اينطور خوابيدهاند و مثل گوسفند سرها را روی دستها گذاشتهاند يكمرتبه از جا حركت میكنند و چشمهاشان از قالب بيرون میزند و صدای خُرخُر از حلق اينها بيرون میآيد و هركدام از موهايشان مثل يك دندان میشود
حرصهای رفته اندر كتم غيب |
تاختن آورد و سر برزد ز جيب |
|
مو به موی هر سگی دندان شده |
از برای حيله دم جنبان شده |
تا اينجا مثَل است، بعد میگويد :
صد چنين سگ اندر اين تن خفتهاند |
چون شكاری نيستشان بنهفتهاند |
چه حقيقت بزرگی و چه نكته دقيق و باريكی است!
تا اينجا مطالب، صددرصد درست و بسيار عميق و دقيق است و شواهد قرآنی و حديثی بسياری، اين مطالب را تأييد میكند كه اگر بخواهم آنها را برايتان ذكر كنم خيلی مفصل میشود. بهطور اجمال عرض میكنم كه هيچ شكی در اين مطلب نيست كه انسان، گذشته از آن خود ابتدايیِ حيوانیِ خودمحوری كه فقط در فكر خودش است و از جنبه مثبت يا منفی در فكر ديگران نيست، كه اين يك حالت عادی است، حالت آز و حرص دارد كه يك بيماری عجيب است و همچنين دچار بيماريهای مخفی و عقدههای روحی و روانی میشود. اينها همه در جای خود درست است، حال نتيجه چيست؟ نتيجه اين است كه نفس را، آنجا كه به صورت آز و حرص درمیآيد و آنجا كه آن ميلها به صورت سگهای خفتهای در درون انسان مخفی میشوند و آنجا كه نفس انسان حالت آن افعی را پيدا میكند، بايد از بين برد و جهاد با نفس كرد؛ يعنی بايد با نفس امّاره بالسوء، كه اين تعبير هم از قرآن است، اين نفسی كه به شدت فرمان به بدی میدهد، مبارزه كرد. آن حد اول كه میخواهد يك لقمه نان بخورد، فرمان به بدی نيست. آن غريزه، طبيعی است و خوب هم هست.
ولی وقتی به صورت آز و حرص و بخل و حسد و كينه و عقده و خشم و غضب و امثال اينها درمیآيد، آن وقت است كه اين نفسْ امّاره بالسوء میشود. قرآن هم میگويد با نفس امّاره بالسوء بايد مبارزه كرد :
( فَامّا مَنْ طَغَی. و اثَرَ الْحَيوةَ الدُّنْيا. فَانَّ الْجَحيمَ هِیَ الْمَأْوی. وَ امّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی. فَانَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی.. )
قرآن تصريح میكند كه بايد جلو نفس را گرفت و بايد آن را از اينكه دنبال هوای خودش برود نهی كرد. در جای ديگر میفرمايد :( أَفَرَايْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَويهُ )
آيا ديدی آن كسی را كه معبودش همان هوای نفسش است؟ در جای ديگر از زبان يوسف صدّيق نقل میكند :( وَ ما ابَرِّئُ نَفْسی انَّ النَّفْسَ لَامّارَةٌ بِالسّوء )
من هرگز نفس خودم را تبرئه نمیكنم. ببينيد يوسف چه میگويد. يوسفی كه از خودش مطمئن است، در عين حال میگويد : انَّ النَّفْسَ لَامّارَةٌ بِالسّوءِ. میخواهد بگويد دستگاه نفس انسان آنقدر پيچيده و پيچيده است كه گاهی ممكن است در آن لايه دهمش چيزی باشد كه انسان خودش نفهمد، و لهذا میگويد : من هرگز نفس خودم را تبرئه نمیكنم، و خصلت مؤمن اين است كه هيچ گاه به نفس خود از نظر شرارت نكردن اعتماد نمیكند.
بنابراين، اسلام هم جهاد با نفس را تأييد میكند و اصلًا كلمه جهاد نفس از خود اسلام است. كلمه جهاد با نفس آنجا [مطرح شد] كه گروهی از صحابه از غزوهای مراجعت كردند و بهطور دسته جمعی خدمت حضرت رسيدند ببينيد پيغمبر چقدر فرصت شناس است و میداند در كجا چه سخنی را بگويد. مردمی سرباز و غازی
از جنگ برگشتهاند، پيغمبر میخواهد به آنها آفرين بگويد، همين جا بزرگترين درس اخلاق را به آنها میدهد، میفرمايد : مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الْاصْغَرَ وَ بَقِیَ عَلَيْهِمُ الْجِهادُ الْاكْبَرُ آفرين! آفرين بر مردمی كه از نبرد كوچك بازگشتهاند و نبرد بزرگ بر آنها باقی مانده است. عرض كردند : يا رسولَ اللَّه! وَ مَا الْجِهادُ الْاكْبَرُ؟ نبرد بزرگ چيست؟ فرمود : جِهادُ النَّفْسِ
مجاهده با نفس امّاره از جهاد با انسان ديگر بزرگتر است. پس جهاد با نفس را هم اسلام گفته است. تا اينجا مطالب مكتب عرفان در اين باره درست است
ولی ما در اين مكتب- كه اسمش را مكتب عرفان و تصوف میگذاريم- در مرحله جهاد با نفس و مبارزه با خودخواهی و خودپرستی و درهم كوبيدن خود، گاهی به جايی میرسيم كه اسلام آن را تأييد نمیكند. البته میگويم گاهی، نمیخواهم بگويم حتی اكابر هم اين اشتباه را میكردهاند، ولی اين اشتباه در كلمات اهل اين مكتب زياد است.
يكی از مراحل، رياضتهای شاقّه است. به اينجا كه میرسد، اسلام در مقابل آن میايستد، میگويد بدنت بر تو حق دارد. اصحابی از پيغمبر بودند كه میخواستند خودشان را در اين رياضتهای شاق وارد كنند. پيغمبر به شدت با آنها مبارزه كرد. در عين حال گاهی ديده میشود افرادی تن به رياضتهای شاقهای میدهند كه اسلام در آن حد، اين رياضتها را تأييد نمیكند. اين يك [اشكال] كه خيلی مهم نيست.
مجاهده با نفس دو گونه است. گاهی مجاهده با نفس به شكل رياضت است؛ يعنی خيلی به تن سختی میدهند : غذا خيلی كم میخورند و خواب را خيلی تقليل میدهند. بدن انسان هم حالتی دارد كه هرطور كه انسان آن را پرورش دهد قبول میكند. ممكن است كسی در اثر ممارست زياد، كاری كند كه در شبانه روز واقعاً بتواند با چند مغز بادام بسر ببرد و همه خوابش در شبانه روز به يك ربع ساعت تقليل پيدا كند؛ يعنی اين تن را در حالت زجر قرار دهد كه اين كار بيشتر در بين هنديها معمول است و در ميان مسلمين كمتر يافت میشود، چون منطق اسلام اجازه نمیدهد كه اين كار رايج شود.
ولی قسم ديگر جهاد با نفس مبارزه با تن نيست، مبارزه با خود نفس و با روان است، يعنی برخلاف ميل نفس رفتار كردن است كه اين هم تا حدی درست است. ولی در همين جا گاهی چيزهايی میبينيم كه با منطق اسلام جور در نمیآيد، يعنی انسان كامل اسلام اينطور نيست. حال اينها را يك يك برای شما عرض میكنم
يكی از آنها روشی است كه در ميان بعضی از متصوفان معمول بوده است ولی كم و بيش در ميان همه اثر گذاشته است كه آن را روش ملامتی يا روش ملامتيان مینامند. روش ملامتی نقطه مقابل روش رياكاری است. آدم رياكار باطنش بد است ولی تظاهر به خوبی میكند، ولی آدم ملامتی يك آدم خوب است كه برای اينكه مردم به او عقيده پيدا نكنند تظاهر به بدی میكند، مثلًا شراب نمیخورد ولی تظاهر به شرابخواری میكند، زنا نمیكند ولی به گونهای رفتار میكند كه مردم او را يك آدم فاسد زناكار بدانند، چرا؟ میگويد : من اين كار را میكنم برای اينكه نفس را بكشم، برای اينكه نفس بميرد. واقعاً هم اين كارها مبارزه شديدی با نفس است، چون نفس دلش میخواهد در ميان مردم آبرو و وجهه داشته باشد و مردم به او اعتقاد داشته باشند ولی او عمداً كاری میكند كه مردم به او اعتقاد نداشته باشند :
دزد نبود ولی تظاهر به دزدی میكرد؛ بسا بود مال مردم را به جايی میبرد كه او را بگيرند و كتك بزنند، و اگر نمیفهميدند دوباره آن مال را سر جايش میگذاشت؛ شيشه مشروب را با خودش حمل میكرد در حالی كه شرابخوار نبود.
آيا اين كارها با منطق اسلام وفق میدهد؟ نه. اسلام میگويد عِرض مؤمن در اختيار خودش نيست. مؤمن حق ندارد كاری كند كه شرف و احترام و عرض خود را در ميان مردم بريزد. اسلام میگويد : رياكاری نكن، تظاهر به خوبی نكن ولی تظاهر دروغين به بدی هم نكن. هم آن، دروغ عملی است و هم اين. نه آن دروغ را بگو و نه اين دروغ را.
يكی از علل اينكه در ادبيات عرفانی، معانی بلند مقدس معنوی را در لباس الفاظ فسق و فجوری بيان كردهاند و از زبان شاهد و معشوق و می و نی سخن گفتهاند، اين است كه میخواستهاند به چيزی كه خودشان اهل آن نبودهاند تظاهر كنند. حتی در حافظ هم اين مطلب زياد ديده میشود، گو اينكه خودش میگويد كه من ملامتی نيستم و رياكار هم نيستم :
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات |
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش |
روش ملامتی يك نوع مجاهده با نفس صوفيانه است كه اسلام آن را نمیپذيرد.
البته باز هم تأكيد میكنم كه اين روش در ميان همه متصوفه نبوده است. در ميان بسياری از متصوفه از قبيل خواجه عبداللَّه انصاری، حفظ آداب شريعت خيلی قوی بوده است، ولی در ميان گروهی اين مطلب بوده است. میگويند در ميان متصوفه خراسان، ملامتيان زياد بودهاند. به هرحال اسلام در جهاد با نفس، روش ملامتی را اجازه نمیدهد
گاهی در مكتب تصوف در همين جهاد با نفس، تن به دنائت و پستی میدهند برای اينكه نفس را رام و ذليل كرده، از فرمان دادن باز دارند، چطور؟ مثلًا شخصی در جايی میتواند از حيثيت خودش دفاع كند، ولی دفاع نمیكند. چيزی كه ما اسمش را عزت مؤمن میگذاريم، در بعضی از مكتبهای تصوف معنی ندارد.
در ميان بسياری از اين مكاتب در مراسمی كه سالك بايد به شيخ و استاد خود خدمت كند، آن استاد به سالك فرمان میدهد كه كارهايی را كه خيلی پست و دنی است انجام دهد. مثلًا اين سالك حتماً بايد مدتی سرگينهای حيوانات را جمع كند، كنّاسی كند و يا كارهايی بدتر از اينها را انجام دهد برای اينكه نفسش كشته شود، كه اسلام اينها را اجازه نمیدهد.
ابراهيم ادهم كه از مشايخ تصوف است میگويد : من در عمرم هيچ وقت به اندازه سه موضع خوشحال نشدم :
يكی آنكه وقتی مريض بودم و در مسجدی افتاده بودم و نمیتوانستم بلند شوم، خادم مسجد آمد و گداها و فقيرها را كه خوابيده بودند، بلند كرد. به من هم كه رسيد با عتاب گفت : بلند شو! و چند لگد با پايش به من زد، و من هم نمیتوانستم بلند شوم. همه رفتند و من تنها بودم. بعد خادم پايم را گرفت و مرا مثل يك لاشه از مسجد بيرون انداخت. خيلی خوشحال شدم، چون ديدم اين نفس در اينجا دارد حسابی كوبيده و ذليل و خوار میشود.
مورد دوم اينكه يك وقت همراه عده زيادی سوار كشتی بوديم. دلقكی در اين كشتی بود كه برای سرگرمی اهل كشتی دلقك بازی میكرد و قصه میگفت و مردم را میخنداند. از جمله گفت : در فلان جا به جنگ كفار رفته بوديم و چنين و چنان میكرديم و بعد يك كافر كثيفی در آنجا بود و من رفتم و ريش او را گرفتم و كشيدم.
آن دلقك در مجلس نگاه كرد، چون آدمی میخواست كه او را به اصطلاح سوژه خودش قرار دهد، از من پست تر كسی را پيدا نكرد، آمد ريش مرا گرفت و كشيد و مردم خنديدند. اينجا هم خيلی خوشحال شدم، چون ديدم حسابی نفس دارد كوبيده میشود.
مورد سوم هم اينكه روزی در زمستان در جايی بودم. از جای خود بيرون و در زير آفتاب آمدم. به پوستينم نگاه كردم، ديدم آنقدر شپش داشت كه نفهميدم پشم آن زيادتر است يا شپش. اين هم يكی از آن مقاماتی بود كه خيلی خوشحال شدم.
بله، اينها مبارزه با نفس است، جهاد با نفس است، اما جهاد با نفسی است كه اسلام آن را اجازه نمیدهد اساساً اسلام به هيچ وجه چنين مجاهده با نفسی را كه انسان تن به خواری بدهد و آن دلقك بخواهد مردم را بخنداند، يعنی يك كار بطّالی بكند- كه اصل كارش خلاف است و توهين كردن او به من خلاف ديگر است- قبول ندارد. آيا او بيايد ريشم را با دست بگيرد و مرا اين طرف و آن طرف بكشد و من هيچ چيز نگويم و تسليم او شوم برای اينكه جهاد با نفس است؟! اسلام میگويد نفس مؤمن، عزيز و محترم است؛ مؤمن بايد از شرافت خود دفاع كند. طبق منطق اسلام بر ابراهيم ادهم واجب بوده كه در آنجا در مقابل آن دلقك بايستد و بگويد :
فضولی موقوف! دور شو!.
ديگری میگويد : شبی يك نفر مرا برای افطاری به خانهاش دعوت كرد. وقتی به در خانهاش رفتم، راهم نداد. يك شب ديگر مرا دعوت كرد ولی باز هم مرا راه نداد و بار ديگر اين مطلب تكرار شد. آخر كار گفت : واقعاً تعجب میكنم، من سه دفعه تو را دعوت كردم و هر سه دفعه راهت ندادم ولی در عين حال هر وقت تو را دعوت میكنم باز میآيی، عجب آدمی هستی! گفتم : سگ هم كه همينطور است. سگ را اگر ده دفعه هم صدايش كنی و بعد برانی، دوباره برمیگردد.
ولی اسلام اجازه نمیدهد كه انسان تا اين حد نفس خود را خوار و تحقير كند و به آن توهين كند، چرا؟ راز مطلب اينجاست.
ما در اسلام از يك طرف به جايی میرسيم كه وقتی صحبت نفس پيش میآيد، میگويند بايد با اين نفس مجاهده و مبارزه كرد و آن را ميراند و نفس امّاره بالسوء چنين و چنان است. از طرف ديگر در اسلام به جای ديگری میرسيم، میبينيم به همين اندازه- و بلكه بيش از اين اندازه- صحبت از عزت نفس و قوّت نفس و كرامت نفس است؛ صحبت از اين است كه نفس مؤمن عزيز است، نفس مؤمن محترم است و حتی همه اخلاق اسلامی بر اساس توجه دادن انسان به كرامت و شرافت نفسش است، میگويد : شرافت نفس خودت را لكهدار نكن. چطور میشود كه اسلام از يك طرف میگويد مجاهده با نفس كن و از طرف ديگر میگويد شرافت نفس خود را لكهدار نكن؟ مگر دو نفس وجود دارد كه بايد با يك نفس مجاهده كرد و نفس ديگر را محترم شمرد؟.
جواب اين است كه دو نفس به معنای اينكه دو شخص باشد وجود ندارد. يك نفس وجود دارد، ولی يك نفس است كه هم درجه عالی دارد و هم درجه دانی و پست. نفس در درجه عالی خودش شريف است و وقتی در درجه دانی خود پايش را از گليمش درازتر میكند، نه اينكه بگوييم پست است اما بايد جلو او را گرفت.
اين مطلب است كه در زبان عرفا به آن، چنان كه بايد توجه نشده است و لذا آنجا كه مسئله جهاد با نفس در كلمات آنها مطرح است، ضمناً جهاد با آن نفس شريفه هم شده است نه اينكه فقط جهاد با نفس امّاره شده باشد؛ يعنی به اين مطلب كه چنين خودی در كار است، كمتر توجه شده است.
نكتهای در اينجا هست كه در فلسفه جديد هم به صورت ديگری مطرح است و آن اينكه من واقعی انسان كيست و چيست؟ فلاسفه نظر خاصی دارند. نظرشان اين است كه من هركس همان روان و روح اوست، همان است كه انسان آن را تشخيص میدهد. من را كه انسان احساس میكند، يعنی همان روح او؛ وقتی به انسان میگويند من كيست؟ میگويد من يعنی روحم.
روان شناسی امروز لااقل به اين حد از مطلب رسيده است كه مقداری از خودت را كه تو احساس میكنی، يك قسمت از من توست. قسمت بيشتر از من تو، من ناآگاه توست كه تو خودت از وجود او آگاه نيستی، يعنی در شعور ظاهر تو وجود ندارد. عرفا در اينجا اعجاز كردهاند و چند درجه از روانكاوهای امروز هم دقيقتر رفتهاند و صريحاً با فلاسفه مخالفت كرده، گفتهاند : فلاسفه اشتباه كردهاند كه گفتهاند من انسان همان روح انسان است؛ من خيلی دقيقتر و عميقتر است از آنچه كه فلاسفه آن را روح انسان میدانند. به قول شبستری :
من و تو برتر از جان و تن آمد |
كه جان و تن ز اجزای من آمد |
البته آنها میگويند هركس به من حقيقی خودش آن وقت دست میيابد و من خود را آن وقت كشف میكند كه خدا را كشف كرده باشد. شهود منِ خود از شهود خدا هيچ وقت جدا نيست و اين مطلب در قرآن است( وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسيهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِكَ هُمُ الْفاسِقون )
، كه داستانش مفصل است.
عرفا شديداً توجه دارند كه من انسان خيلی عميقتر از آن حدی است كه فلاسفه درك كردهاند. محيی الدين عربی فلاسفهای نظير بوعلی را سخت تحقير میكند، میگويد سخن شبستری هم عين سخن محيی الدين است.
ملّای رومی در يك جا عجيب اين مطلب را بيان كرده است، میگويد :
ای كه در پيكار، خود را باخته |
ديگران را تو ز خود نشناخته |
ای كسی كه خود (يعنی همان من) را باختهای. اين تعبير هم از قرآن است :( قُلْ انَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِروا انْفُسَهُمْ ) . قرآن میگويد كه بزرگترين باختنها و بزرگترين باختن در قمارها اين است كه انسان خود را ببازد
ای كه در پيكار، خود را باخته |
ديگران را تو ز خود نشناخته |
|
تو به هر صورت كه آيی بيستی |
كه منم اين، واللَّه آن تو نيستی |
بعد دليل میآورد، میگويد :
يك زمان تنها بمانی تو ز خلق |
در غم و انديشه مانی تا به حلق |
آيا زمانی كه خلوت برايت رخ دهد كه اجباراً در خلوت بروی و يا اختياراً از مردم جدا شوی، از تنهايی وحشت میكنی يا نمیكنی؟ كدام يك از ما هستيم كه ده شبانه روز در يك جا تنها باشيم و حوصلهمان سر نرود؟ حبس تك سلولی بالاترين حبسهاست، چون آدم تنها میماند. اگر خودت را يافته بودی و خودت را درك كرده بودی [چنين حالتی پيدا نمیكردی.]
اين تو كی باشی كه تو آن اوحدی |
كه خوش و زيبا و سرمست خودی |
اگر توخودت را كشف كرده بودی، وقتی در خلوت با خودت بودی نيازی به هيچ چيز نداشتی. اينكه در خلوت وحشت میكنی برای اين است كه با خودت هم نيستی، خودت را هم گم كردهای، خودت را باختهای.
اين است كه روح و حقيقت عبادت كه توجه به خداست، بازيافتن خود واقعی است. انسان خود حقيقیاش را در عبادت و در توجه به ذات حق پيدا میكند و میيابد.
بنابراين عرفا تا اين حد اين مسئله را كشف و درك كردهاند. ولی در عين حال ما در مسئله جهاد با نفس، توجه مكتب عرفان به مسئله كرامت و عزت و شرافت مقام عالی نفس را- كه نبايد لكهدار شود و اساساً با تكيه به آن است كه انسان به مقامات عالی میرسد- خيلی خيلی كم میبينيم، آنقدر كم میبينيم كه بايد بگوييم نيست؛ يعنی اگر آن را با دستورهايی كه در متون اسلام آمده است مقايسه كنيم میبينيم با اينكه عرفا همه چيز را از دستورهای اسلام الهام گرفتهاند، اين الهام را كمتر گرفتهاند و شايد سرّش اين بوده كه كمتر نكته اين مطلب را درك كردهاند
در اسلام با همه اينها كه( نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی ) هست،( انَّ النَّفْسَ لَامّارَةٌ بِالسّوءِ ) هست،( قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكّيها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها ) هست، موتوا قَبْلَ انْ تَموتوا هست، در عين حال روی عزت نفس هم تكيه شده است. قرآن میفرمايد :( وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ ) . نمیگويد عزت نفس خودپرستی است. پيغمبر فرمود : اطْلُبُوا الْحَوائِجَ بِعِزَّةِ الْانْفُسِ. بشر به بشر حاجت پيدا میكند. فرمود : اگر حاجتی داريد هيچ وقت پيش كسی با ذلت حاجت نخواهيد، با عزت نفس بخواهيد؛ يعنی عزت خودتان را لكهدار نكنيد، نگوييد از نظر جهاد نفس و مبارزه با هوای نفس بهتر است كه به شكل يك گدا از كسی چيزی بخواهم؛ نه، اسلام اجازه نمیدهد. اگر حاجتی پيش كسی داری، با عزت نفس حاجت خود را از او بخواه و بگير. ببينيد علیعليهالسلام در ميدان جنگ چه میگويد. اينجا صحبت از عزت نفس و شرافت است، میفرمايد : فَالْمَوْتُ فی حَياتِكُمْ مَقْهورينَ وَ الْحَياةُ فی مَوْتِكُمْ قاهِرينَ
تن مرده و گريه دوستان |
به از زنده و خنده دشمنان |
|
مرا عار آيد از اين زندگی |
كه سالار باشم كنم بندگی |
امام حسينعليهالسلام میفرمايد : مَوْتٌ فی عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حياةٍ فی ذُلٍّ
مردن در سايه عزت بهتر است از زندگی با ذلت. امام حسينعليهالسلام نمیگويد جهاد با نفس حكم میكند كه ما تن به حكم يزيد و ابن زياد بدهيم، چون بيشتر با نفس خودمان مجاهده كردهايم!.
الا وَ انَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ، يِأْبَی اللَّهُ ذلِكَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ
پسر زياد، اين ناكس پسر ناكس، از من خواسته است كه يكی از ايندو را برگزينم : يا تن به ذلت بدهم و يا شمشير، وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ ما كجا و تن به ذلت دادن كجا! خدا راضی نمیشود تن به ذلت بدهيم. میخواست بفرمايد نه اينكه احساسات شخصی من است؛ مكتب من به من اجازه نمیدهد، خدای من به من اجازه نمیدهد، پيغمبر من به من اجازه نمیدهد، تربيت من به من اجازه نمیدهد، من در دامن علیعليهالسلام و در دامن زهراعليهاالسلام بزرگ شدهام، از پستان زهرا شير خوردهام. آن پستانی كه به من شير داده به من اجازه نمیدهد، يعنی گويی مادرم اينجا حاضر است و به من میگويد : حسين! تو از پستان من شير خوردهای؛ آن كه از پستان من شير خورده تن به ذلت نمیدهد. امام حسين نفرمود ما میرويم تن به ذلت ابن زياد میدهيم، بگذار هركاری میخواهد بكند، مگر غير از اين است كه به ما اهانت و توهين میكند و فحش میدهد؟ هرچه او بيشتر از اين كارها بكند، بيشتر جهاد با نفس كردهايم! ابداً چنين چيزی نيست : لا وَ اللَّهِ لا اعْطيكُمْ بِيَدی اعْطاءَ الذَّليلِ وَ لا افِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ
من هرگز دست ذلت به شما نمیدهم و مانند بندگان فرار نمیكنم. يا به نقل ديگری : وَ لا اقِرُّ اقْرارَ الْعَبيدِ مانند بندگان اقرار و اعتراف نمیكنم و تن به ذلت نمیدهم. از اين نوع تعبيرات در قرآن و حديث و در كلمات ائمه اطهارعليهمالسلام مخصوصاً در كلمات امام حسينعليهالسلام خيلی زياد است
من مطلبی را در مسجد جاويد گفتم كه برای توضيح باز در اينجا تكرار میكنم. در يكی از آن جلسات درباره اين جملهای كه اخيراً به نام امام حسينعليهالسلام معروف شده كه : انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ عرض كردم كه در هيچ مدركی از مدارك اسلامی چنين جملهای از امام حسينعليهالسلام نقل نشده است، بنابراين سند ندارد. اين جمله معنايش هم درست نيست و با منطق امام حسين جور در نمیآيد. منطق اسلام اين نيست كه زندگی اين است كه انسان يك عقيدهای داشته باشد و در راه عقيدهاش جهاد كند. در اسلام صحبت عقيده نيست، صحبت حق است. زندگی اين است كه انسان حق را پيدا كند و در راه حق جهاد كند. اين مسئله كه در راه عقيده بايد جهاد كرد، يك فكر فرنگی است كه بعدها در ميان مسلمين به صورت اين شعر آمده است :
قِفْ دونَ رَأْيِكَ فِی الْحَياةِ مُجاهِداً |
انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ |
من میخواهم اين مطلب را عرض كنم- چون ديدم چند نفر از جوانان دلشان میخواهد كه اين جمله از امام حسين باشد و خوششان نيامده است كه من گفتم اين جمله از امام حسين نيست- كه ما برای نسل جوان اين احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستيم كه آنان را حقيقت جو میدانيم، نه متعصب در عقيدهای كه- ولو بدون دليل- پيدا كرده است. اولًا اگر بنا شود نسل جوان اينطور باشد كه اگر يك چيزی در كلّهاش رفت، نشود آن را بيرون آورد و اگر بدون هيچ دليل و منطقی چيزی را گفت، نشود با او درباره عقيدهاش حرف زد، اين نسل هم مانند نسل كهن میشود؛ منتها شما از اين جمله خوشت آمده و او از جمله ديگری خوشش آمده؛ او بی دليل به عقيده خودش چسبيده، شما هم بیدليل به عقيده خودت چسبيدهای.
ثانياً شما عجالتاً از زبان دوست خودتان میشنويد كه اين جمله نه منطقاً با اسلام تطبيق میكند و نه در هيچ كتابی مدرك و سندی دارد. حال فرض كنيم يك آدمی از مخالفان و دشمنان شما، يك آدم غير مسلمان كه انسان واردی باشد، به شما كه دائماً میگوييد جمله انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ را امام حسين گفته است، بگويد :
هرچه كه امام حسين گفته است، لابد مدرك و سندی در كتابی دارد؛ امام حسين در كجا اين سخن را گفته است؟ شما كه پيدا نمیكنيد. بعد میآييد سراغ من، میگوييد :
اين جمله انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ در كجاست؟ زود به من نشان بده، میخواهم مدركش را به يك آدم مخالفی كه با او مباحثه كردهام نشان دهم. آن وقت من به شما میگويم : اين جمله در هيچ كتابی وجود ندارد. به من خواهيد گفت : پس چرا تا به حال به من نگفتيد؟ شما كه هميشه میديدی ما اين حرفها را میزنيم، چرا يك بار به ما نگفتی اين جمله از كلمات امام حسين نيست كه ما اين اشتباه را نكنيم؟
همان وقت، مثل شمايی به مثل منی حمله خواهيد كرد كه شما چرا اينقدر سكوت كرديد، نگفتيد و نگفتيد تا وقتی كه ما در مقابل دشمن گرفتار شديم و محكومش شديم؟ حالا داری به ما میگويی كه چنين جملهای نيست؟!.
ثالثاً اگر شما از جنبه حماسی شيفته اين جمله هستيد، امام حسينعليهالسلام جملههايی صد درجه بالاتر از اين جمله دارد. آيا انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ بالاتر است يا همين جملهای كه خواندم : مَوْتٌ فی عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حياةٍ فی ذُلٍّ؛ كدام يك بهتر است؟ آيا اين جمله بهتر است يا جمله روز عاشورای امام حسينعليهالسلام كه فرمود :
الْمَوْتُ اوْلی مِنْ رُكوبِ الْعار |
وَ الْعارُ اوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ |
آيا اين جمله بالاتر است يا همان جمله ديگر روز عاشورای امام حسينعليهالسلام كه فرمود :
الا وَ انَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ، يَأْبَی اللَّهُ ذلِكَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ..
آيا آن جمله بالاتر است يا جملهای كه در خطبهاش فرمود : مَنْ كانَ باذِلًا فينا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلی لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا فَانّی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ تَعالی
و دهها جمله ديگر؟.
ما كه در فقر شعار نيستيم. اگر ما مردمی بوديم كه در فقر اينجور شعارها بوديم، يعنی شعارهای زنده حماسی نداشتيم، اگر میگفتند جملهای از امام حسين است میگفتيم حال كه ما از خودمان چيزی نداريم، يك جمله ديگر را- العياذباللَّه- به نام امام حسين میگوييم. ما هيچ دچار فقر شعار نيستيم. آنقدر از خود امام حسين، از پدر امام حسين، از برادر امام حسين، از مادر امام حسين، از فرزندان امام حسين شعارهای زنده داريم كه دنيا بايد بيايد از ما قرض كند. ما چرا برويم شعار مردم، آنهم شعار نادرست مردم را قرض كنيم؟! شايسته نيست نسل جوان تعصب بورزد.
باز هم میگويم : اگر واقعاً كسی اين جمله را پيدا كرد ، من قول میدهم كه بالای همين منبر بيايم و بگويم كه من اشتباه كردم. ولی ما بايد مستند حرف بزنيم، نه همينطور غير مستند يك چيزی را بگوييم. باز در اين زمينهها مطالب زيادی داريم كه چون وقت گذشت، ناچارم عرايض خودم را در همين جا خاتمه بدهم.
پس اين هم خودش يك نقد ديگری با محك اسلام بود كه در ادبيات صوفيانه ما، در مسئله جهاد نفس آنچنان پيش رفتهاند كه ضمناً عزت و كرامت نفس هم پايمال شده است و وقتی با معيار اسلام بسنجيم، بايد اين قسمت را اصلاح كنيم.
( وَ كَايِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنوا لِما اصابَهُمْ فی سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفوا وَ مَا اسْتَكانوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ ) .
يكی ديگر از مكتبها در مورد انسان كامل، انسان برتر، انسان نمونه، انسان ايده آل و انسان متعالی، مكتب قدرت است. در اين مكتب، انسان كامل مساوی با انسان مقتدر و صاحب قدرت است، و به عبارت ديگر كمال در اين مكتب مساوی با توانايی، و نقص مساوی با عجز و ناتوانی است. هر انسانی كه قويتر است كاملتر و هر انسانی كه ضعيف تر است ناقص تر است و اساساً حق و عدالت، حقيقتی نيست و معنايی غير از همان قدرت و توانايی ندارد. يعنی اگر دو نيرو در برابر يكديگر قرار گيرند، ما معمولًا اينطور فكر میكنيم و میگوييم كه قطع نظر از اينكه اين نيرو پيروز شود يا آن نيرو، يكی از اينها حق و عدالت است و ديگری باطل و ظلم و جور. ممكن است در يك جا حق باطل را شكست دهد و بر باطل پيروز شود و يك جا هم ممكن است عكس قضيه اتفاق بيفتد، يعنی باطل بر حق پيروز شود. البته طبق منطق قرآن، پيروزی نهايی هميشه با حق است و پيروزی باطل پيروزی موقت است و اين يك مطلبی از ديدگاه قرآن است كه بسيار قابل توجه است. ولی از نظر قرآن هم مطلب از اين قبيل نيست كه اگر دو نيرو در برابر يكديگر قرار گيرند، آن نيرويی كه نيروی مقابل را شكست دهد حق است و آن كه شكست بخورد باطل است. اما طرفداران اين مكتب میگويند هركه طرف مقابل را شكست دهد، همان بر عدالت است؛ كاری كه توانا و مقتدر میكند، به دليل اينكه تواناست عين عدالت است
اين مكتب سابقه زيادی در دنيا دارد و سابقه آن به دوره قبل از سقراط میرسد.
سقراط در حدود چهارصد سال قبل از ميلاد مسيح بوده است و از زمان او حدود ٢٥٠٠ سال میگذرد. قبل از دوره سقراط گروهی بودهاند كه در مسائل فلسفی آنها را سوفسطائيان مینامند و اينها در مسائل اجتماعی چنين نظری داشتهاند، و اين فكر در همان دنيای يونان با ظهور فيلسوفانی از قبيل سقراط و افلاطون و ارسطو منسوخ شد و بعد با آمدن مسيحيت هيچ جايی برای اين نوع افكار نبود، چون مسيحيت درست در نقطه مقابل اين طرز فكر است؛ يعنی نه تنها از قدرت تبليغ نمیكند، بلكه از ضعف تبليغ میكند. اينكه در مسيحيت گفته میشود اگر كسی به طرف راست صورت تو سيلی زد، طرف چپ صورت خود را بياور و حتی از خودت دفاع نكن، نوعی تبليغ ضعف است. بعد كه اسلام در دنيا ظهور كرد- گو اينكه يك منطق خاصی در مورد قوّت و قدرت دارد كه توضيح خواهيم داد- مسلّم است كه مطلب را به اين صورت طرح نكرد كه زور مساوی با حق و عدالت است و حق و عدالت مساوی با زور. خود فرنگيها اصطلاح حق زور را به كار میبرند، يعنی حقی كه مساوی با زور است.
بار ديگر در مغرب زمين اين فكر زنده شد كه بله، حق مساوی است با زور، و اين فكر برای اولين بار در فلسفه سياسی (يعنی در حد سياست و نه بيش از آن) ظهور كرد. ماكياول، دانشمند و فيلسوف معروف ايتاليايی، اساس فلسفه سياسیاش را بر سيادت گذاشت. او میگويد : در سياست تنها چيزی كه بايد ملحوظ شود سيادت است و هيچ اصل ديگری در سياست معتبر نيست. برای رسيدن به هدفهای سياسی- كه همان سيادت است- هر چيزی جايز است : دروغ، فريب، مكر، قسمهای دروغ، خيانت كردن، پا روی حق گذاشتن. میگويد : در سياست، مذموم شمردن اين مسائل به هيچ نحو نبايد مطرح باشد.
بعد از او فيلسوفان ديگری پيدا شدند كه نه تنها در سياست مطلقاً اين مسئله را طرح كردند و به عنوان يك اخلاق عمومی چراغ سبزی به سياسيون دادند كه شما در سياست اين راه را در پيش بگيريد، بلكه اساساً معتقد شدند كه اخلاق عالی و اخلاق انسانی يعنی همين. در اين جهت، نيچه فيلسوف معروف آلمانی بهطور عموم اصل قدرت را در اخلاق مطرح كرد
اينجا بايد مقدمهای عرض كنم كه ذكر آن لازم است. میدانيد كه در حدود چهار قرن پيش يعنی در قرن شانزدهم، تحولی در علم و منطق پيدا شد و دو نفر از فيلسوفان بزرگ جهان كه يكی انگليسی (بيكن) و ديگری فرانسوی (دكارت) است، پيشرو علم جديد خوانده شدند. بالخصوص بيكن نظری در باب علم دارد كه اين نظر همه نظريات گذشته را دگرگون كرد. اين نظر كه منشأ ترقی علوم و تسلط زياد و فوق العاده انسان بر طبيعت شد، عيناً منشأ فاسد شدن انسانها گرديد؛ يعنی اين نظريه، هم طبيعت را به دست انسان آباد كرد و هم انسان را به دست خود انسان خراب و فاسد كرد. اين نظريه چيست؟.
قبل از بيكن، اكابر بشر اعم از فلاسفه و بالخصوص اديان علم را در خدمت حقيقت گرفته بودند نه در خدمت قدرت و توانايی؛ يعنی وقتی انسان را تشويق به فراگيری علم میكردند، تكيه گاه اين تشويق اين بود كهای انسان، عالم باش! آگاه باش! كه علم تو را به حقيقت میرساند؛ علم وسيله رسيدن انسان به حقيقت است.
و به همين دليل علم قداست داشت، يعنی حقيقتی مقدس و مافوق منافع انسان و امور مادی بود. هميشه علم را در مقابل مال و ثروت قرار میدادند : آيا علم بهتر است يا مال و ثروت؟ میبينيد در ادبيات ما- چه فارسی و چه عربی- ميان علم و ثروت مقايسه میكنند و آنوقت علم را بر ثروت ترجيح میدهند : علم دادند به ادريس و به قارون زر و سيم آن يكی زير زمين و دگری فوق فلك اميرالمؤمنين علیعليهالسلام در جملههايی كه در نهج البلاغه است، ميان علم و ثروت مقايسه میكند و علم را بر مال و ثروت ترجيح میدهد. هميشه به علم به عنوان امری مقدس و مافوق امور و منافع مادی نگاه میكردند و معلم يك مقام قدسی داشت. علیعليهالسلام میفرمايد : مَنْ عَلَّمَنی حَرْفاً فَقَدْ صَيَّرَنی عَبْداً ببينيد قرآن مقام علم و قداست علم را تا كجا بالا برده كه در داستان خلقت آدم و تعليم اسماء و سجده ملائكه میفرمايد : ای ملائكه! ای فرشتگان من! به آدم سجده كنيد به دليل اينكه آدم میداند چيزی را كه شما نمیدانيد.
بيكن نظر جديدی ابراز كرد و گفت : اينها برای انسان سرگرمی است كه دنبال علم برود برای اينكه میخواهد حقيقت را كشف كند زيرا خود كشف حقيقت مقدس است. انسان علم را بايد در خدمت زندگی قرار دهد؛ آن علمی خوب است كه بيشتر به كار زندگی انسان بخورد، آن علمی خوب است كه انسان را بر طبيعت مسلط كند، آن علمی خوب است كه به انسان توانايی بدهد. اين بود كه علم جای جنبه آسمانی خودش را به جنبه زمينی و مادی داد؛ يعنی مسير علم و تحقيق عوض شد و علم در مسير كشف اسرار و رموز طبيعت افتاد برای اينكه انسان بيشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگی كند و به عبارت ديگر رفاهش را بهتر و بيشتر فراهم كند.
البته اين نظريه از يك نظر خدمت بسيار بزرگی به بشريت كرد، چرا كه علم در مسير كشف طبيعت برای تسلط انسان بر طبيعت و بهرهمند شدن او از طبيعت افتاد و از اين نظر بسيار خوب بود. اما در كنار اين، علم ديگر آن قداست و والايی و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد. الآن هم اگر توجه كنيد برای دانشجويان و طلاب علوم دينيهای كه در حوزهها و با معيارهای قديم تحصيل میكنند، علم همان ارزش را دارد، همان ارزشی كه مثلًا كتاب آداب المتعلمين يا كتاب منية المريد شهيد [ثانی] بيان كرده است و آن كتابها پر از روايت و حديث [در فضيلت علم] است
اين است كه برای آنها علم يك قداست و طهارتی دارد. مثلًا معتقدند كه وقتی میخواهيم در يك حوزه علم درس بخوانيم [بهتر است] وضو بگيريم و با طهارت برای تحصيل برويم. برای يك طلبه، استاد و معلم يك احترام و جلالت و قداست خاصی دارد. يك طلبه واقعاً در عمق روحش نسبت به استادش خضوع دارد. اگر بخواهد علم را برای مال تحصيل كند، در خودش احساس شرم میكند كه من علم را تحصيل كنم برای اينكه در عاقبت پولی گير من بيايد! يا يك معلم اگر بخواهد تعليم دهد و تعليمش را در ازای پول و مزد و اجر قرار دهد، اين را تنزل مقام علم میداند.
ولی در تحصيلات جديد كه ادامه همان روش بيكن است، مسئله تعليم و تعلّم آن قداست خود را بكلی از دست داده است. يك دانشجو وقتی تحصيل میكند، تحصيل برای او يك عمل مقدماتی برای زندگی است. ديگر فرقی نيست بين اينكه يك انسان در مدرسه و دانشگاه درس بخواند برای اينكه فردا دكتر و مهندس شود و يك زندگی خوب فراهم كند، و اينكه در بازار شاگرد يك تاجر شود يا يك عطار و بقال گردد. او دنبال پول میدود و آن ديگری هم دنبال پول میدود. درباره معلم خودش هم فكر میكند كه اين فرد در ماه چند هزار تومان حقوق میگيرد و در ازای حقوقش بايد اين حرفها را در اينجا بزند. عملًا هم ما میبينيم كه شاگرد پشت سر استاد ده تا فحش هم ممكن است بدهد و هيچ در وجدان خود احساس شرم نمیكند و برای او مسئلهای نيست.
بيكن گفت : علم برای قدرت و در خدمت قدرت؛ دانايی برای توانايی نه برای چيز ديگر. اين نظريه در ابتدا اثر بد خودش را ظاهر نكرد. ولی تدريجاً كه بشر از علم، فقط توانايی و قدرت میخواست، به جايی رسيد كه همه چيز در خدمت قدرت و توانايی قرار گرفت.
الآن چرخ دنيا بر اين اساس میگردد كه علم بهطور كلی در خدمت قدرتهاست.
هيچ وقت در دنيا علم به اندازه امروز اسير و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علمای طراز اول عالَم، اسيرترين و زندانی ترين مردم دنيا هستند.
عالمترين فرد مثلًا آقای اينشتين است ولی علم اينشتين در خدمت كيست؟ در خدمت روزولت. اينشتين نوكر آقای روزولت است و نمیتواند نباشد. چه در اردوگاه امپرياليسم و چه در اردوگاه سوسياليسم همينطور است، فرق نمیكند، در همه جا علم در خدمت قدرت است. الآن دنيا را قدرت میچرخاند نه علم. اين جمله را كه میگوييم : دنيای ما دنيای علم است بايد اندكی تصحيح كنيم؛ دنيای ما دنيای قدرت است نه دنيای علم، به اين معنا كه علم هست ولی نه علم آزاد بلكه علم در خدمت قدرت و زور و توانايی. علم امروز اسير است و آزاد نيست و لهذا هر اختراع و اكتشافی كه در دنيا رخ میدهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد و از آن يك سلاح مهيب خطرناك و وحشتناكی برای كشتن انسانها ساخت، اول آنجا از آن استفاده میشود، بعد در خدمت كارهای ديگر بشر قرار میگيرد؛ يعنی اول در خدمت زور قرار میگيرد، مگر اينكه اكتشافی باشد كه به درد زور نخورد. احياناً در ابتدا اكتشاف را بروز نمیدهند و تا وقتی كه لازم باشد، اين سرّ را حفظ میكنند برای اينكه زور به آن احتياج دارد.
راهی كه بيكن طی كرد، خواه ناخواه به آنچه كه ماكياول و مخصوصاً نيچه گفته است منتهی میشود
يك اصل ديگر در دنيا پيدا شد كه اين اصل هم پايه ديگری برای جناب نيچه شد، و آن اصل يكی از اصول داروينيسم بود. داروين خودش شخصاً يك مسيحی متدين است و يك آدم ضد خدا نيست و در كلمات خود به وجود خدا تصريح و اقرار و اعتراف میكند و به مسيح احترام میگذارد ، ولی اصول داروين در دنيا مورد سوء استفادههای زيادی واقع شد كه خود او هم نمیخواست چنين شود. از جمله، ماديين (ماترياليستها) اصول تكامل داروين را ابزاری برای انكار خدا قرار دادند كه اين خودش داستانی است.
يكی از سوء استفادههای ديگری كه از فلسفه داروين شد، در اخلاق بود، در مورد ساختن انسان خوب و نمونه، انسان برتر يا كامل، چرا كه يكی از اصول داروين اصل تنازع بقا بود. داروين چهار اصل تأسيس كرد كه يكی اصل حبّ ذات بود، يعنی هر حيوانی حبّ به ذات دارد و برای صيانت ذات خود كوشش میكند.
اصل ديگر همين اصل تنازع بقا بود كه گفت : اساس زيست و حيات در اين عالم اين است كه جاندارها با يكديگر دائماً در حال جنگ و مبارزه هستند و آن كه قويتر است باقی میماند. جانداران در غربال طبيعت، غربال میشوند (خود جنگ، غربال طبيعت است) و طبيعت، در جنگ و كشمكش دائمی كه حيوانات دارند، غربال میكند و اصلح را برای بقا انتخاب میكند و اصلح برای بقا يعنی آن موجودی كه در ميدان مبارزه بهتر توانسته است خود را نگه دارد و توانسته است حريف را از بين ببرد و خود را حفظ كند.
حال بر اين اصل داروين ايرادهايی گرفتهاند كه خير، موجوداتی نه به دليل اقوائيّت بلكه به دلايل ديگری باقی ماندهاند و اصلحيت برای بقا غير از اقوائيّت است، كه ما عجالتاً كاری به اين ايرادها نداريم.
به هر حال آقای نيچه از اين اصل نتيجه گرفت كه اصل در حيات همه جانداران و حتی در حيات انسان همين است و جنگ و تنازع، اصلی در زندگی انسانهاست و هر انسانی كه قويتر باشد باقی میماند و حق هم با همان است كه باقی میماند، و بعد گفت كه طبيعت به سوی انسان برتر سير میكند و انسان كامل بايد در آينده به وجود بيايد. انسان كامل يعنی چه؟ يعنی انسان قويتر و نيرومندتر؛ انسانی كه اخلاق ضعيف پرور اصلًا در او وجود ندارد. اخلاق ضعيف پرور چيست؟ همينهايی كه ما امروز آنها را [كمال میشماريم : ] محبت ورزيدن، مهر ورزيدن، احسان كردن، خدمت به خلق كردن. میگويد : اين اخلاق، پدر بشر را درآورده است. اينها مانع تكامل بشريت و مانع بروز انسان برتر و قويتر و انسان كامل است. انسان كامل آن است كه در او اين نقطههای ضعف- كه ما آنها را كمال حساب میكنيم- وجود نداشته باشد. و لذا نيچه، هم دشمن سقراط است و هم دشمن مسيح. میگويد :
سقراط كه در اخلاق خودش، به عفت و پاكی و عدالت و مهربانی و امثال اين حرفها توصيه كرد [خيانت كرد] و بدتر از سقراط- به عقيده او- مسيح است كه اين همه راجع به مهربانی و عطوفت و محبت انسانها سخن گفته است. از نظر نيچه اينها نقاط ضعف انسان است؛ انسان هرچه از اين صفات نداشته باشد به كمال نزديكتر است، چون كمال يعنی توانايی و نقص يعنی ناتوانی، و اينها از نقص ناشی میشود. خلاصهای از نظريات نيچه
حال برای اينكه ببينيد موضوع تا كجا كشيده شده است، قسمتهايی از كلمات او را كه در كتابهای تاريخ فلسفه، زياد نقل كردهاند برای شما میخوانم. شايد در كتابهای متعددی كه در اين باره خواندهام، فروغی بهتر از ديگران نقل كرده باشد و لذا من قسمتهايی از آنچه را كه فروغی نقل كرده است برای شما میخوانم. فروغی مینويسد :
همه دانشمندان دنيا خودپرستی را مذموم، و غيرپرستی و شفقت را مستحسن شمردهاند. نيچه به خلاف همه، خودپرستی را حق دانسته و شفقت را ضعف نفس و عيب پنداشته است.
ما راجع به اين موضوع بايد صحبت كنيم كه آيا واقعاً شفقت، ضعف نفس است يا نه؟ اين خودش يك مطلبی است.
از رأی داروين، نيچه كوشش در بقا را پذيرفته و آن را به معنی تنازع گرفته و آنچه را ديگران نتيجه فاسد رأی داروين شمردهاند او درست پنداشته كه افراد با يكديگر در كشمكش باشند و تحصيل توانايی كنند تا غلبه يابند.
عموم خيرخواهان عالم انسانيت، رعايت حال اكثر را واجب شمرده و مدار امر دنيا را بر صلاح حال عامّه قرار دادهاند. نيچه جمعيت اكثر را خوار پنداشته، جماعت قليل يعنی خواص را ذی حق شمرده است و بس.
بنياد فكر نيچه اين است كه شخص بايد هرچه بيشتر توانا شود و زندگانیاش پر حدّت و خوشتر و من يعنی نفسش شكفتهتر و نيرومندتر و از تمايلات و تقاضای نفس برخوردارتر باشد.
هم فال و هم تماشا! تا به حال ديگران میگفتند اگر اين كارها را انجام دهيد ضد اخلاق است، ولی او میگويد : نه، اين كارهايی را كه مطابق هوای نفستان است انجام دهيد و اخلاق هم همينهاست؛ اصلًا كار خوب هم همين است!.
بعضی میگويند بهتر آن بود كه به دنيا نياييم. شايد چنين باشد، نمیدانم. اما میدانم كه خوب يا بد به دنيا آمدهام و بايد از دنيا متمتع شوم و هرچه بيشتر، بهتر.
میگويد : من بايد هدفم اين باشد كه بتوانم هرچه بهتر خود را متمتع كنم و بيشتر از دنيا بهره ببرم؛ هرچه كه مرا در رسيدن به اين مقصد كمك كند، خوب و اخلاق است. اين همان فكری است كه معاويه داشت و هميشه اين حرف را میزد : ما در نعمتهای دنيا غلت زديم.
آنچه برای اين مقصود مساعد است اگرچه قساوت و بيرحمی و مكر و فريب و جنگ و جدال باشد خوب است و آنچه مزاحم و مخالف اين غرض است اگرچه راستی، مهربانی، فضيلت و تقوا باشد بد است اين سخن باطل است كه مردم و قبايل و ملل در حقوق يكسانند و اين عقيده با پيشرفت عالم انسانيت منافی است.
میگويد : تساوی حقوق همه انسانها غلط است، زيرا سبب میشود ضعيفها را در حد قويها نگه داريم و ديگر قويهای بيچاره! هم پيش نروند؛ بگذار ضعيفها پايمال بشوند تا ميدان برای قوی باز شود؛ وقتی ميدان برای قوی باز شد انسان برتر به وجود میآيد.
مردم بايد دو دسته باشند : يكی زبردستان و خواجگان و يكی زيردستان و بندگان، و اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غايت وجودند و زيردستان آلت و وسيله اجرای اغراض ايشان میباشند
هيئت اجتماعيه و مدنيت برای پيشرفت كار آن طبقه شريف تشكيل شده است، نه چنانكه گمان رفته است كه زبردستان برای حفظ زيردستاناند.
میگويد : اجتماع فقط برای اين است كه اقويا به نوايی برسند و ضعفا حكم چهارپايان را دارند كه بايد برای اقويا باركشی كنند. به عقيده او، اينكه سعدی میگويد :
گوسفند از برای چوپان نيست |
بلكه چوپان برای خدمت اوست |
درست نيست، اصلًا گوسفند برای چوپان است.
زبردستان و نيرومندان كه خواجگاناند بايد پرورش يابند تا از ايشان مردمان برتر به وجود آيند و انسان در مدارج صعود و ترقی قدم زند.
خود فرنگيها بحثی راجع به بهبود نسل بشر و اصلاح نژاد دارند كه حتی آلكسيس كارل در آخر كتاب انسان، موجود ناشناخته تا اندازهای همين اصل را پيروی میكند كه خلاصه، نژادها را بايد اصلاح كرد، و معتقد است كه اساساً نبايد به انسانهای ضعيف حق توليد نسل داد.
اصول اخلاقی كه مردم تاكنون پيروی كردهاند در صلاح عامه و طبقه اكثر يعنی زيردستان ترتيب داده شده است نه در صلاح زبردستان و طبقه شريف اين است كه بايد آن اصول را بهم زد و اصولی بايد اختيار كرد كه در صلاح حال شريفان باشد. توضيح اين معنی چنين است كه به عقيده نيچه نيكی و راستی و زيبايی كه اموری است كه همه پيشنهاد خاطر دارند، امور حقيقی و مطلق نيستند؛ آنچه حقيقت است اين است كه همه كس خواهان توانايی است.
بعد مخصوصاً به اديان حمله كرده، میگويد : اديان به بشريت خيانت كردند، زيرا بشر را دعوت به عدالت و حمايت زيردستان و ضعفا كردند. اول كه اديان نبودند و همان قانون جنگل حكمفرما بود دوران خوبی بود. هركه قويتر بود ضعيفتر را میخورد و ضعيف از بين میرفت.
در آغاز امر، دنيا بر وفق خواهش مردمان نيرومند میگذشت و ناتوانان، زيردست و بنده ايشان بودند وليكن نيرومندان اندكند و ناتوانان بسيار.
پس اين بسياری را وسيله پيشرفت خود ساختند و به حيله و تدبير ، اصول رأفت و شفقت و فروتنی و غيرخواهی و مهربانی و عدالت و كرامت را در اذهان به صورت نيكی و درستی و زيبايی جلوه دادند و قبولانيدند تا توانايی نيرومندان را تعديل كنند و از بندگی آنها رهايی يابند، و اين مقصود را بيشتر به وسيله اديان پيش بردند و نام خدا و حق را حصار آنها قرار دادند.
اين نظريه، درست نقطه مقابل نظريه كارل ماركس است. نيچه و ماركس هر دو ضد دين هستند، ولی نيچه مدعی است دين را ضعفا عليه اقويا اختراع كردند تا به اقويا افسار بزنند، چون خودش را طرفدار اقويا میداند، و ماركس كه خودش را طرفدار ضعفا معرفی میكند، میگويد : دين را اقويا اختراع كردند برای اينكه جلو شورش ضعفا را بگيرند.
نيچه بعد به سقراط و بودا و عيسای مسيح حمله میكند و میگويد :
اخلاق مسيحی اخلاق بندگی است و اخلاق خواجگی را تباه كرده است، و گفت و گوی برادری و برابری و صلح و رعايت حقوق زنان و رنجبران و امثال اين سخنان كه امروز در دنيا شايع شده از آن منشأ است و خدعه و تزوير و فريب است و مايه فقر و ضعف و انحطاط میباشد و بايد اين اصول را خراب كرد و اصول زندگی خواجگی بايد اختيار نمود. اصول زندگی خواجگی كدام است؟ فكر خدا و زندگی اخروی را بايد كنار گذاشت بايد رأفت و رقّت قلب را دور انداخت. رأفت از عجز است، فروتنی و فرمانبرداری از فرومايگی است، حلم و حوصله و عفو و اغماض از بیهمتی و سستی است. مردانگی بايد اختيار كرد. بشر بايد به مرحله مرد برتر برسد. مرد برتر آن است كه از نيك و بد برتر باشد ، عزم و اراده داشته باشد.
در ميان فرنگيها مكتبهای زيادی ظهور كرده است. خوشبختانه در ميان ما چنين مكتبهايی (يعنی چنين وباهايی) پيدا نشده است.
روح اروپايی همين است. اعلاميه حقوق بشر را هم كه آنها میدهند، برای فريب ديگران است. تربيت اروپايی و اخلاق واقعی اروپايی يعنی اخلاق ماكياولی و نيچهای. عملی كه استعمار در دنيا انجام میدهد بر همين اساس است و روح فرنگی اعم از آمريكايی و اروپايی، استعمار و همين اخلاق است. اگر جلو ما دم از حقوق بشر میزنند و ما بدبختها گاهی آب دهان خودمان را قورت میدهيم و میآييم حرفهای آنها را بازگو میكنيم، به خدا قسم اشتباه میكنيم. ببينيد آيا كاری كه مثلًا آمريكا الآن در ويتنام میكند غير از اجرای فلسفه نيچه است؟ عين همان است و هيچ چيز ديگری نيست. اينها اين همه دم از انسانيت و انسان دوستی میزنند و ما میگوييم راسل چنين گفته است و سارتر چنين گفته است، ولی هم راسل ته فكرش همين است و هم سارتر. تمام فرنگيها اساس فكرشان بر همين است. شايد خيلی افراد استثنايی پيدا شوند كه اينطور نباشند و احتمالًا در آنها هم خونی از مشرق زمين وجود دارد؛ لابد مادرشان اهل مشرق زمين بوده، و الّا نژاد اينها اين نژاد نيست!.
نيچه میگويد : نفس كشتن چرا؟ بايد نفس را پرورد. غيرپرستی چيست؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد. ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا از ميان برود و رنج و درد در دنيا كاسته شود مرد برتر آن است كه نيرومند باشد و به نيرومندی زندگی كند و هواها و تمايلات خود را برآورده نمايد.
اين، تعريف مرد برتر است كه آن غايت هستی و غايت كمال است و میگويد خلقت برای اوست و همه مقدمه وجود او هستند. حال ببينيد انسان كامل آقای نيچه چه چيز از آب درمیآيد : هيچ چيز نبايد مانعش شود و بايد اخلاق و رحم و انسانيت و مروّت و مهربانی و عدالت و همه اينجور حرفها را دور بريزد و خود را از همه اينها پاك و مبرّا كرده باشد.
هواها و تمايلات خود را برآورده نمايد، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند و هر مانعی كه برای خواجگی در پيش بيايد از ميان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد.
بعد هم سراغ زنها میرود و میگويد :
برابری زن با مرد و لزوم رعايت حقوق او نيز از سخنان باطل است. اصل مرد است. مرد بايد جنگی بوده و زن وسيله تفنن و تفريح جنگيان باشد و فرزند بياورد.
میگويد : زن برای كار ديگری نيامده است؛ فقط وسيلهای برای تفريح، و تفننی برای مرد و ماشينی برای بچه زاييدن است.
اين هم يك معيار در دنيا برای معرفی انسان كامل، انسان نمونه، انسان اعلی، مرد برتر و يا سوپرمن است؛ با كدام مقياس؟ مقياس قدرت و توانايی. در اينجا راجع به مسئله قدرت و توانايی چه بايد گفت؟ نقطه مقابل اين مكتب مكتبی است كه ضعف را تبليغ میكند و خوبی و نيكی را در ضعف میداند، و چنين مكاتبی هستند و بودهاند و مخصوصاً اين ايراد بر مسيحيت وارد است كه در اخلاق مسيحيت بر روی ضعف خيلی تبليغ شده است.
اصلًا همين حرف كه اگر به طرف راست صورتت نواختند، طرف چپ صورت خود را بياور تبليغ ضعف است
منطق اسلام در اينجا چيست؟ آيا اسلام قدرت را تبليغ كرده است يا ضعف را، و يا نه قدرت و نه ضعف را به اين معنا تبليغ نكرده است؟ جواب اين است كه اسلام به يك معنا قدرت را تبليغ كرده است ولی قدرتی كه نه تنها قدرت نيچهای [نيست] بلكه قدرتی است كه از آن همه صفات عالی انسانيت مانند مهربانی و رحم و شفقت و احسان برمیخيزد.
در اسلام بدون شك دعوت به قدرت و توانايی شده است و نصّ قرآن و احاديث ماست. ديگران هم كه در موضوع اسلام مطالعه كردهاند، اسلام را در ميان اديان به اين مشخصه شناختهاند كه هيچ دينی به اندازه اسلام پيروان خود را به قوّت و قدرت دعوت نكرده است. ويل دورانت در جلد يازدهم كتاب تاريخ تمدن كه اختصاص به تاريخ تمدن اسلام دارد، اين جمله را میگويد :
هيچ دينی به اندازه اسلام، مردم را به قدرت و قوّت دعوت نكرده است.
در اين زمينه در قرآن مطلب خيلی زياد است. يك جا خطاب به يحيی میفرمايد :( يا يَحْيی خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ ) . آياتی كه در اول سخنم برای شما تلاوت كردم، ببينيد با چه حماسهای راجع به اينكه مؤمنين مردمی قوی هستند و هرگز ضعف و وهن را به خودشان راه نمیدهند سخن میگويد :
( وَ كَايِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنوا لِما اصابَهُمْ فی سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفوا وَ مَا اسْتَكانوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ.. )
چه بسيار پيامبرانی كه مردانی الهی همراه آنان جنگيدند و با باطل نبرد كردند و هرگز سستی پيدا نكردند و ضعف نشان ندادند و خداوند مقاومت كنندگان را دوست میدارد.
در جای ديگر میفرمايد :
( انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقاتِلونَ فی سَبيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصوصٌ ) .
خداوند مردمی را كه در راه او میجنگند و مانند ديواری روئين و فلزی كه هيچ قدرتی نمیتواند آنها را از جا بكَند و حركت دهد ايستادگی میكنند، دوست دارد.
باز در اين زمينه میفرمايد :
( مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَی الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ) .
و امثال اين آيات در قرآن زياد است.
شجاعت در اسلام يك حقيقت ممدوح است. عزت (يعنی مقامی منيع داشتن) و در آن حد قدرت داشتن كه كسی نتواند انسان را خوار و ذليل كند، در اسلام امری ممدوح است. ببينيد قرآن راجع به مقابله با دشمن چه میگويد :
( وَ اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ )
در مقابل دشمن تا آن حد نهايیِ قدرتتان نيرو تهيه كنيد كه دشمن هرگز نتواند به شما طمع ببندد. در آيه ديگری میفرمايد :
( وَ قاتِلوا فی سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلونَكُمْ وَ لا تَعْتَدوا انَّ اللَّهَ لايُحِبُّ الْمُعْتَدينَ )
با كسانی كه با شما نبرد میكنند به نبرد بپردازيد ولی تجاوز نكنيد. وَ لا تَعْتَدوا يعنی با دشمن هم كه نبرد میكنيد حق و عدالت را هرگز فراموش نكنيد. در تفسير اين آيه گفتهاند : با دشمن كه نبرد میكنيد تا آن وقت ادامه دهيد كه دشمن نبرد را ادامه میدهد. اگر دشمن گفت : تسليم و اسلحه را زمين گذاشت، شما ديگر اسلحه به كار نبريد، كه اين اعتداء و تجاوز است. پيرمردها را نكشيد، بچهها و زنها را نكشيد و متعرض آنها نشويد، به كسی كه از ميدان جنگ بيرون رفته است كاری نداشته باشيد. فقط با كسی كه با شما نبرد میكند، در كمال نيرومندی نبرد كنيد. اينها يك سلسله دستورهاست كه در قرآن مجيد هست، كه باز هم آياتی شبيه به اين آيات در قرآن وجود دارد
در اينجا چند حديث برای شما میخوانم تا مشخص شود كه اسلام چگونه جبن و ضعف و ترس را محكوم، و قوّت و قدرت را ستايش كرده است. اما آن قوّت و قدرتی كه اسلام ستايش میكند هرگز سر از فلسفه نيچه در نمیآورد.
پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم فرمود :
لايَنْبَغی لِلْمُؤْمِنِ انْ يَكونَ بَخيلًا وَ لا جَباناً
دو چيز برای مؤمن سزاوار نيست : يكی بخل (اينكه پول به جانش بسته باشد) و ديگری ترس (ترسو بودن).
مؤمن ترسو نيست، شجاع و قوی است. پيغمبر اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم در دعای خودش میفرمود :
اللَّهُمَّ انّی اعوذُ بِكَ مِنَ الْبُخْلِ وَ اعوذُ بِكَ مِنَ الْجُبْنِ
خدايا از دو چيز به تو پناه میبرم : بخل و امساك، و جبن و ترس.
علیعليهالسلام درباره مؤمن میفرمايد :
الْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ اصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ
مؤمن روحش از سنگ خارا سخت تر و محكمتر است.
امام صادقعليهالسلام فرمود :
انَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ الَی الْمُؤْمِنِ امورَهُ كُلَّها وَ لَمْ يُفَوِّضْ الَيْهِ انْ يَكونَ ذَليلًا..
خدا اختيار مؤمن را در هر چيز به خود او داده است الّا در يك چيز، و آن اينكه خوار و ذليل و توسری خور باشد.
اما تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ تَعالی يَقولُ : وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ؟.
بعد فرمود : فَالْمُؤْمِنُ يَكونُ عَزيزاً وَ لايَكونُ ذَليلًا مؤمن همواره عزيز است و هيچ گاه تن به خواری نمیدهد. انَّ الْمُؤْمِنَ اعَزُّ مِنَ الْجَبَلِ مؤمن از كوه بلند پايهتر و منيعتر و عزيزتر است، زيرا لااقل يك تكه از كوه را میتوان با كلنگ كَند ولی با هيچ كلنگی نمیشود يك قطعه كوچك از روح مؤمن را جدا كرد و روح او را كوچك كرد : انَّ الْجَبَلَ يُسْتَقَلُّ مِنْهُ بِالْمِعْوَلِ، وَ الْمُؤْمِنُ لايُسْتَقَلُّ مِنْ دينِهِ شَیْ ءٌ
امام باقرعليهالسلام میفرمايد : خداوند به مؤمن سه خصلت داده است : عزت در دنيا و آخرت، رستگاری در دنيا و آخرت، وَ الْمَهابَةَ فی صُدورِ الظّالِمينَ و هيبت در سينه ستمكاران؛ يعنی مؤمن حالتی دارد كه ستمكار در دل خود از او احساس هيبت میكند.
چون غيرت هم از قوّت است و بیغيرتی از ضعف، احاديث زيادی در اين زمينه آمده است. پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم فرمود : ابراهيم پيغمبر، غيور بود و من از او غيورتر هستم.
[همچنين فرمود : ]
جَدَعَ اللَّهُ انْفَ مَنْ لايَغارُ عَلَی الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُسْلِمينَ..
خدا بينی آن كسی را كه نسبت به مؤمنين و مسلمين غيرت نمیورزد قطع كند درباره سعد غيور فرمود : سعد غيور است و من از او غيورتر هستم و خدا غيور است.
اقبال پاكستانی جمله خوبی دارد و گويا آن را در مقابل جمله موسولينی گفته است. موسولينی میگويد : آن كه آهن دارد نان دارد يعنی اگر میخواهی نان داشته باشی، آهن (يعنی زور و اسلحه) داشته باش؛ آن كه زور دارد نان دارد. اقبال میگويد : آن كه آهن است نان دارد. موسولينی روی اسلحه تكيه میكند : هركه زور مادی دارد، نان دارد. ولی اقبال روی روح و روان تكيه میكند و میگويد : هركسی كه خودش آهن است نان دارد. تعبير اميرالمؤمنين اين بود : نَفْسُ الْمُؤْمِنِ اصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ روح مؤمن از سنگ خارا سخت تر است. اقبال میگويد : روح مؤمن آهن است. مقصود در همه اينها يك چيز است. به هرحال اسلام دعوت به قوّت و قدرت میكند.
ببينيد علیعليهالسلام در نهج البلاغه چقدر دعوت به قوّت و قدرت كرده است و هرگز ضعف را شايسته جامعه اسلامی نمیداند. میفرمايد :( فَوَ اللَّهِ ما غُزِیَ قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دارِهِمْ الّا ذَلّوا ) .
[سوگند به خدا هرگز با قومی در ميان خانهشان جنگ نشده مگر آنكه ذليل و مغلوب گشتهاند.]
يا در جای ديگری میفرمايد :
( وَ لا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّليلُ وَ لا يُدْرَكُ الْحَقُّ الّا بِالْجِدِّ ) .
هرگز آدم زبون نمیتواند با ظلم مبارزه كند و جلو ظلم را بگيرد، و هرگز به حق نمیتوان رسيد مگر با جديت و كوشش
حق گرفتنی است يا دادنی؟
فرنگيها میگويند : حق گرفتنی است. اين خودش مسئلهای است كه آيا حق گرفتنی است يا دادنی؟ يعنی آيا حق، چيزی است كه انسانها به ميل خودشان آن را به ذی حقها میدهند يا حق چيزی است كه ذی حق بايد بگيرد؟ بعضی مكتبها بر اين اساس است كه حق دادنی است؛ يعنی آن حقی را كه ظالم گرفته است، بايد پس بدهد؛ اگر نداد ديگر نداده است، چون حق دادنی است نه گرفتنی. مسيحيت بر اين اساس درست شده كه : به ظالم میگوييم حق را به تو بدهد، تو كاری با او نداشته باش. ای كسی كه حقت پايمال شده است! توصيه میكنيم، خواهش میكنيم تا حق را به تو بدهند. مبادا يك وقت خودت برای گرفتن حق قيام كنی كه اين برخلاف شأن انسانيت و اخلاق است. از نظر اينها حق دادنی است.
يك عده میگويند : حق فقط گرفتنی است. مگر ممكن است انسانی كه حقی را خورده است بيايد و به يك شكلی آن حق را بدهد؟ يعنی اينها منكر عاطفه و انسانيت و وجدان انسانی هستند.
از نظر اسلام، حق هم گرفتنی است و هم دادنی؛ يعنی از دو جبهه بايد برای استيفای حق مبارزه كرد. اسلام آن كسی را كه حق را ربوده است، با تعليم و تربيت خودش آماده پس دادن میكند- و كرده است- ولی به اين قناعت نمیكند؛ در عين حال به آن كسی كه حقش ربوده شده است میگويد : حق گرفتنی است، تو هم بايد برای حق خودت قيام كنی و آن را بگيری.
جملهای است كه علیعليهالسلام در نامه معروف خودشان به مالك اشتر، از پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم نقل میكند، میفرمايد :
فَانّی سَمِعْتُ رَسولَ اللَّهِصلیاللهعليهوآلهوسلم يَقولُ فی غَيْرِ مَوْطِنٍ : لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّی يُؤْخَذَ لِلضَّعيفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ
هيچ امت و قومی به مقام قداست و تقديس و- به تعبير ما- به مقام ترقی و رُقاء نمیرسد مگر آنكه قبلًا اين مرحله را گذرانده باشد كه ضعيف در مقابل قوی بايستد و حق خود را مطالبه كند، بدون آنكه زبانش به لكنتی بيفتد. يعنی اسلام آن ضعيفی را كه حق خود را نمیتواند مطالبه كند، به رسميت نمیشناسد. جامعهای كه در آن، ضعفا آنقدر ضعيف النفس باشند كه نتوانند حقوق خود را مطالبه كنند، يك جامعه اسلامی نيست.
مردهای برتر خودمان در گذشته چگونه بودهاند؟ اصلًا خود پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم چگونه انسانی است؟ يكی از مشخصات پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم قوّت روحی و قدرت بدنی، هردو است. قوّت روحی پيغمبر را تاريخ زندگی ايشان نشان میدهد
قوّت روحی و جسمی پيامبر صلی الله عليه و آله
نويسنده كتاب محمّد، پيامبری كه از نو بايد شناخت دو چيز را خوب پرورش داده است يكی از آن دو چيزی كه خوب مجسم كرده، اين است كه پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم در شرايطی قرار میگرفت كه از نظر سياسی و اجتماعی اميدش از همه جا قطع بود، تمام شرايط عليه او بود و بين او و پيروزی به اندازه يك مو هم پيوند نبود ولی پيغمبر هيچ وقت اراده خودش را نمیباخت؛ اراده پيغمبر در همه احوال مانند كوهی بود كه يك ذره تزلزل در آن پيدا نمیشد. واقعاً قدرت روحی پيغمبر در اين مدت بيست و سه سال عجيب است! وقتی انسان مطالعه میكند، حيرتانگيز است و شاعر- كه ظاهراً حسّان بن ثابت است- در زمان خود پيغمبر درست گفته است :
لَهُ هِمَمٌ لا مُنْتَهی لِكِبارِها |
وَ هِمَّتُهُ الصُّغْری اجَلُّ مِنَ الدَّهْرِ |
بعلاوه پيغمبر از نظر قدرت و قوّت ظاهری هم مردی قوی بود. اندام پيغمبر، اندام يك دلير و يك دلاور بود. مردی قوی و شجاع بود و مجموع اندامش اندام يك مرد شجاع بود : كانَ بادِناً مُتَماسِكاً
پيغمبر نه چاق بود و نه لاغر، متوسط بود؛ بدنش گوشت داشت اما گوشت متماسك. بدن متماسك يعنی مثل بدن آدمهای ورزشكار، از اين جهت كه گوشت بدنشان سفت و محكم به يكديگر چسبيده است. آدمهايی كه چاق هستند و پی در بدنشان جمع شده، گوشت بدنشان شل است، ولی پيغمبر اينجور نبود.
اصلًا شجاعت پيغمبر در حدی بود كه علیعليهالسلام میفرمايد : گاهی كه شرايط بر ما سخت میشد به پيغمبر پناه میبرديم :
وَ كُنّا اذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسولِ اللَّهِصلیاللهعليهوآلهوسلم .
حدود هشت سال پيش كه برای اولين بار به مكه مشرف شدم، خوابی در مكه ديدم كه خيلی عجيب بود! در آنجا پيغمبر اكرم را از پشت سر مشاهده كردم، اندام عجيبی ديدم و در عالم خواب به ياد جمله اميرالمؤمنين افتادم، گفتم بیجهت نيست كه علیعليهالسلام میفرمايد : وَ كُنّا اذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسولِ اللَّهِ صلی الله عليه و آله..
پيغمبر اكرم اينچنين بود : قوی بود، شجاع بود، قوّت را ستايش میكرد و شجاعت را نيز ستايش میكرد.
پس در اسلام قوّت و قدرت ستايش شده؛ يعنی اسلام آن را به عنوان يك ارزش برای انسان میشناسد. مطلبی را مختصراً عرض میكنم و تفسيرش برای جلسه بعد باشد، و آن اينكه در اسلام قدرت و توانايی يك ارزش از ارزشهای انسانی در كنار چندين ارزش ديگر است كه مجموعاً همه اين ارزشها در كنار يكديگر انسان كامل اسلام را تشكيل میدهد. آقای نيچه در تمام ارزشها فقط همين يك ارزش را ديده است. معلوم است، اگر همه شاخههای يك درخت را بزنند و يك شاخه را نگه دارند، فقط همان شاخه رشد میكند و همه شاخههای ديگر از بين میرود. فرق مكتب نيچه و مكتب اسلام در اين است كه در مكتب نيچه انسانيت يك ارزش بيشتر ندارد و آن توانايی و قدرت است، پس همه ارزشهای ديگر محو و فدای اين ارزش میشود. ولی در اسلام، قدرت يك ارزش از مجموعه چندين ارزش متعالی در انسان است. وقتی اين ارزش در كنار ساير ارزشها قرار گرفت، آنوقت شكل ديگری پيدا میكند.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ وَ ايتائِ ذِی الْقُرْبی وَ يَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْیِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرونَ ) .
بحث جلسه گذشته ما در موضوع انسان كامل، در اطراف نظريه مكتب قدرت بود.
عرض كرديم كه در اين مكتب، كمال منحصراً مساوی با توانايی، و نقص منحصراً مساوی با عجز و ناتوانی است و حتی نيك و بد هم با همين مقياس و معيار سنجيده میشود : نيك يعنی توانا، و نيكی و نيكويی يعنی توانايی؛ و بد يعنی ناتوان، و بدی يعنی ناتوانی.
فلاسفه معمولًا بحثها را بر اساس كمال و نقص، و متكلمين بر اساس حسن و قبح توجيه میكنند. در اين مكتب، هر دو اينها [يعنی كمال و نقص، و حسن و قبح] را با معيار توانايی و ناتوانی سنجيدهاند. فلاسفه میگويند كمال و نقص؛ اينها میگويند كمال يعنی توانايی، نقص يعنی ناتوانی. متكلمين میگويند حسن و قبح، نيكی و بدی؛ اينها میگويند نيكی يعنی توانايی، بدی يعنی ناتوانی. در اين مكتب حق و باطل و عدل و ظلم هم قهراً با همين مقياس سنجيده میشود؛ يعنی حق چيزی نيست كه از توانايی جدا باشد و باطل چيزی نيست كه از ناتوانی جدا باشد. عدل و ظلم هم همينطور است : عدل، توانايی و ظلم ناتوانی است. بنابراين اگر دو نفر با يكديگر درگير شوند و يكی از ديگری تواناتر باشد، آن فرد تواناتر از نظر اين مكتب، هم كاملتر است هم نيكتر است، هم حق است و هم عدل، و آن كه مغلوب است و شكست خورده است به همين دليل كه مغلوب است ناقص و بد و باطل و ظلم است؛ مغلوب بودن و ناتوان بودن يعنی نقص، بدی، باطل بودن و ظلم
در اين مكتب دو اشتباه وجود دارد. يكی اينكه تمام ارزشهای انسانی جز يك ارزش- كه همان قدرت است- ناديده گرفته شده است. در اينكه قدرت، خود يك ارزش انسانی و در اصطلاح امروزيها يك Valeur است و به اصطلاح فلاسفه خودمان يك كمال است، ترديدی نيست. قدرت بدون شك مساوی با كمال است اما نه اينكه كمال مساوی با قدرت است، و لهذا حكما و فلاسفه ما بعد از آنكه در مورد ذات واجب الوجود ثابت میكنند كه او وجود محض است و وجود محض مساوی با كمال است، هر چيزی را كه مساوی با كمال باشد برای ذات خدا با برهان اثبات میكنند، میگويند يكی از آن كمالها قدرت است. قدرت، فی حد ذاته كمال است، بماهو هو كمال است، همچنان كه علم و اراده و اختيار كمال است و همچنان كه حيات كمال است.
بنابراين در اينكه قدرت، خود يك كمال برای بشر است نبايد ترديد كرد.
مكتبهای ضعف گرا كه از ضعف تبليغ كردهاند قطعاً اشتباه میكنند. ولی مسئله اين است كه قدرت، تنها كمال نيست، همچنان كه در ذات حق تعالی هم قدرت تنها صفت كماليه نيست. ذات حق صفات كماليه و اسماء حُسنای زيادی دارد. يكی از آن صفات كماليه، قدرت و يكی از آن اسماء حسنی قادر است نه اينكه صفات كماليه حق تعالی منحصر در قدرت باشد. اشكال دوم
اشتباه دوم اين مكتب- كه از اشتباه اول اگر بزرگتر نباشد، كوچكتر نيست- اشتباه در خود قدرت است. نه تنها كمالها و ارزشهای ديگر در اين مكتب ناديده گرفته شده است، بلكه اين مكتب علی رغم ادعايی كه میكند كه طرفدار قدرت است، خود قدرت را هم خوب نشناخته است. اين مكتب، يك درجه از درجات قدرت را شناخته است كه همان قدرت حيوانی باشد. قدرت حيوانی عبارت است از همان زوری كه در عضلات حيوان است. همه قدرتهای حيوان قدرت عضلانی است، قدرتهايی كه در عضلات حيوان وجود دارد، و همه خواستههای حيوان خواستههای نفسانی است. اهميت بشر در اين است كه در انسان مبدأ قدرتی غير از قدرت عضلانی وجود دارد؛ يعنی فرضاً اگر مكتب ما مكتب قدرت باشد نتيجه، آن نيست كه آقای نيچه گرفته است كه : انسان بايد تابع قدرت باشد، كوشش كنيد قدرت به دست بياوريد، حال كه قدرت به دست آورديد بر سر هركسی كه ضعيف است بزنيد، نفس را بپروريد و مخالفت با نفس نكنيد و هرچه میتوانيد از تمتعات مادی دنيا بهرهمند شويد؛ نه، نتيجه خود قدرت هم اينها نيست
اينجا من با معيارهای اسلامی مطلبی را برايتان عرض میكنم و از يك داستان از حضرت رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم شروع میكنم.
در كتب حديث آمده است كه رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم هنگامی كه در مدينه از مكانی عبور میكردند، جمعی از جوانان مسلمان را ديدند در حالی كه سنگی را به علامت وزنه برداری و آزمايش زور برمیداشتند و با اين قلوه سنگ بزرگ زورآزمايی میكردند (مثل اينهايی كه امروز وزنه برمیدارند). يكی، يك مقدار از زمين بلند میكرد و ديگری اندكی بيشتر و هركس تلاش میكرد كه سنگ را بالاتر ببرد.
پيغمبر اكرم آنجا ايستادند و فرمودند : آيا دلتان میخواهد كه من داور اين مسابقه باشم؟ همه خوشحال شدند و گفتند : چه از اين بهتر، يا رسولَ اللَّه! شما داور مسابقه باشيد و حكم كنيد كه كدام يك از ما قويتر و زورمندتريم. فرمود : بسيار خوب، من داور میشوم. احتياج ندارد كه سنگ را برداريد! هنوز سنگ را برنداشتهايد، من معياری به دست شما میدهم كه كدام يك از شما قويتر هستيد. پرسيدند : كدام يك قويتر هستيم؟ فرمود : آن كسی كه نفسش او را به سوی معصيتی ترغيب كند و در او ميل يك معصيت باشد و در مقابل اين ميل ايستادگی كند؛ اينكه انسان از چيزی خوشش بيايد و گناه و معصيت باشد ولی در مقابل نفس خود ايستادگی كند.
پيغمبر در اينجا قدرت اراده را در مقابل ميل نفسانی مطرح كردند. زور فقط اين نيست كه انسان سنگی را از زمين بردارد و قدرت فقط اين نيست كه وزنه بسيار سنگينی را به دوش كشد. اين يك نوع قدرت است كه قدرت عضلانی است، قدرتی است كه در عضلات حيوانها هم وجود دارد و وجه مشترك انسان و حيوان است. نه اينكه بخواهم بگويم كه اين نوع قدرت كمال نيست، زور هم برای انسان يك كمال است. ولی بالاتر از قدرت عضلانی- كه در بازو و عضلات انسان هست- قدرت اراده است. قدرت اراده اين است كه انسان بتواند در مقابل مشتهيات نفسانی خود ايستادگی و مقاومت كند.
روی همين منطق است كه در اخلاق اسلامی و از جمله در ادبيات عرفانی ما هميشه اين مسئله به عنوان يك قدرت ناميده شده است. باز پيغمبر فرمود :
اشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ
از همه مردم شجاعتر و دلاورتر و دليرتر آن كسی است كه بر هوای نفس خود پيروز شود.
اينجا نيز مسئله شجاعت و قدرت و غلبه مطرح است. سعدی میگويد :
گرت از دست برآيد دهنی شيرين كن |
مردی آن نيست كه مشتی بزنی بر دهنی |
مردانگی (يعنی قوّت و قدرت) اين نيست كه انسان مشتِ گره كرده را به دهان ديگری بزند؛ قدرت اين است كه انسان علی رغم ميل نفسانی خود، بجای كام خودش كام ديگری را شيرين كند. مولوی میگويد :
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟ |
طالب مردی چنينم كو به كو |
مولوی مردانگی را در اينجا میسنجد و میگويد : وقت خشم و شهوت، مرد كو؟ مرد آن كسی است كه وقتی خشمش برانگيخته میشود و تبديل به كانونی از آتش میگردد، دارای يك اراده قوی باشد و در مقابل اين آتش كه اسمش خشم است ايستادگی كند، و همچنين در وقتی كه شهوت به هيجان میآيد و میخواهد انسان را بی اختيار كند، در مقابل شهوت خود قيام كند. اينها را قوّت و قدرت میگويند.
تمام آن محاسن اخلاقی كه اخلاقيون گفتهاند و آقای نيچه به عنوان اينكه ضعف است نفی و رد میكند اگر درست بسنجيم همه آنها قدرت است. بله، من قبول دارم كه گاهی در بعضی از موارد يك چيزهايی كه در واقع قدرت نيست و ضعف است، با قدرت اشتباه میشود و لهذا هميشه علمای اخلاق میگويند كه عاطفه بايد توأم با عقل و ايمان باشد، يعنی صرف اينكه عواطف انسان در يك جا برانگيخته شد كافی نيست؛ بايد با مقياس عقل سنجيد كه آيا اين عاطفه، بجا و منطقی است يا منطقی نيست
شعری از سعدی و همچنين آيهای از قرآن را برای شما میخوانم. شعر سعدی اين است :
ترحم بر پلنگ تيزدندان |
ستمكاری بود بر گوسفندان |
ترحم به پلنگ درنده يا يك گرگ، ستم به گوسفند است؛ يعنی وقتی میخواهند گرگی را كه صدها گوسفند را دريده است بگيرند و بكشند، اگر كسی حس ترحمش برانگيخته شود، بايد بداند كه اين ترحم مساوی قساوت نسبت به گوسفندان است.
اين البته مَثَل است. مقصودش اين است كه ترحم نسبت به انسان ظالم ستمگر، قساوت نسبت به انسانهای زيردست محروم است، و آدمهای ضعيف نسبت به ستمگران ترحم میورزند.
آيه قرآن درباره زانی و زانيه است، درباره مرد و زنی كه زنا میكنند. اگر مرد زن داری زنا كند، مجازات او در اسلام سنگسار كردن است و اگر زن شوهرداری زنا كند، مجازات او نيز سنگسار كردن است. قرآن میگويد اينها را مجازات كنيد( وَلْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ ) و حتماً گروهی از مؤمنين حاضر باشند و در مراسم اعدام آنان شركت كنند. اينجا جايی است كه نفوس ضعيف كه مصالح عاليه اجتماع را در نظر نمیگيرند، چه بسا وقتی ببينند دو انسان دارند اعدام میشوند عواطفشان تحريك شود و بگويند : چه خوب است به اينها رحم كنيد و اين كار را نكنيد. قرآن میگويد :( وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فی دينِ اللَّهِ )
اينجا موقع مجازات الهی است و قانون الهی بر اساس مصالح عالی و كلی بشريت تنظيم شده است و جای رأفت و دلرحمی نيست. اين رأفت، قساوت نسبت به اجتماع است.
عين همين مطلب، امروز خيلی مطرح است كه بسياری از افراد پيدا میشوند و میگويند : مجازات اعدام يعنی چه؟ مجازات اعدام، غيرانسانی است؛ يعنی جانی هر جنايتی را مرتكب شد، نبايد اعدام شود. اينها سخن خود را چگونه توجيه میكنند و چه تحليلی میكنند؟ میگويند : جانی را بايد اصلاح كرد.
عجب مغالطه بزرگی! شك ندارد كه انسانها را بايد اصلاح كرد، ولی قبل از آنكه مرتكب جنايت شوند بايد اصلاح كرد و نگذاشت كه از آنها جنايتی سر بزند. اما در جامعه يا تربيت به قدر كافی وجود ندارد و نه تنها عوامل اصلاح وجود ندارد بلكه عوامل فساد و افساد وجود دارد، و يا فرضاً عوامل اصلاح به قدر كافی وجود دارد ولی هميشه عناصر منحرفی هستند كه علی رغم عوامل اصلاحی دست به جنايت میزنند؛ برای اينها چه فكری بايد كرد؟ همين قدر كه مجازات اعدام الغاء شود، آن جانيهای بالقوّه اصلاح نشده- كه چون عوامل تربيتی وجود ندارد و يا فرضاً وجود دارد و كافی نيست اصلاح نشدهاند- و يك عده جانی بالفطرهای كه به هر شكلی روح جنايت در آنها هست [دست به جنايت میزنند.] ما امروز به بهانه اينكه جانی را بايد اصلاح كرد، به اين معنا كه بگذار جانی جنايت كند و بعد كه جنايت كرد برويم او را اصلاح كنيم، داريم به همه جانيهای بالقوّه چراغ سبز میدهيم و بلكه اين كار ما تشويق جانی به جنايت است. جانی پيش خود میگويد : جامعه تا به حال به فكر اصلاح من نبود و من بچه كه بودم پدرم مرا تربيت و اصلاح نكرد، بعد هم كه بزرگ شدم كسی مرا اصلاح نكرد؛ برويم جنايت كنيم تا ما را زندان ببرند، بلكه در زندان ما را تربيت و اصلاح كنند و در آنجا آدم بشويم؛ پس يك جنايتی بكنيم تا مقدمه اصلاح كردنمان باشد!.
ديگری میگويد : يعنی چه كه دست دزد را بايد بريد؟! اين عمل، غيرانسانی است و دل انسان به رحم میآيد. آدمهايی كه شعاع ديدشان كوتاه است، اين حرف را میزنند. شما به صفحات حوادث روزنامهها نگاه كنيد و اين صفحات را بخوانيد و ببينيد در اثر دزدی نه فقط اموال زيادی ربوده میشود بلكه چقدر جنايتها و آدم كشیها واقع میشود. اگر مجازات دزد در جای خودش صورت گيرد و دزد مطمئن باشد و يقين داشته باشد كه اگر دزدی كند و به چنگال پليس و قانون بيفتد، اين چهار انگشتش را قطع میكنند و تا آخر عمر داغ اين جنايت روی بدنش هست [هرگز دزدی نمیكند.] به خدا اگر چند دزد و بلكه يك دزد اين گونه مجازات شود، اصلًا درِ دزدی بسته میشود.
حاجيهايی كه در پنجاه شصت سال پيش مكه رفتهاند میدانند و كسانی كه خودشان در آن موقع نرفتهاند شايد شنيده باشند كه در عربستان وضع دزدی به چه صورت بوده است. در آن زمان كه اتومبيل و هواپيما نبود، قافلههای حجاج با شتر و امثال آن حركت میكردند و با اينكه مسلّح میشدند و افراد نظامی همراه خود میبردند، از دو هزار نفر كمتر جرأت نمیكردند كه اين راهها را طی كنند. با همه اين احوال سالی نبود كه شنيده نشود كه حراميها به قافلههای حجاج شبيخون زدند و چقدر آدم كشتند و چقدر اموال مردم را بردند و چقدر از خود آنها كشته شدند، ولی اينجور كشته شدنها چون روی حساب احتمالات است جلو دزدی كسی را نمیگيرد. شايد سالی صدها دزد و صدها حاجی كشته میشدند ولی اثری نداشت.
دولت سعودی لااقل همين يك كارش در دنيا خوب بود- حال به اينكه هزار كار بد دارد، من كاری ندارم- و يكی دو سال اين كار را كرد، يعنی انگشت دزد را بريد.
دزدی را به عرفات يا منی و يا جای ديگری كه همه حجاج بودند( وَلْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ ) آوردند و دست او را بريدند و بار ديگر اين كار را تكرار كردند.
يكدفعه ديدند آن حراميان و عده ديگری كه به علت گرسنگی زياد دست به دزدی میزدند، اين عمل را ترك كردند و اساساً دزدی از بين رفت. مردم ديدند كه در همان سرزمين، بار و چمدان حاجی میافتد و چندين روز میگذرد و احدی جرأت نمیكند به آن دست بزند يا با پايش آن را تكان دهد و در آخر كار، صاحبش پيدا میشود. اين برای آن است كه مجازاتی در جای خودش صورت میگيرد. قرآن میگويد :( وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فی دينِ اللَّهِ.. )
پس اين نوع رأفتها، دل سوختنها و ترحمها، ترحمهايی غيرمنطقی است؛ يعنی قساوتهايی است به صورت ترحم و به عبارت ديگر اين نوع ترحم، ترحم در يك مورد و قساوت در موارد ديگر است. اين نوع ترحمها را نبايد [مانند ايستادگی در برابر شهوات و اميال نفسانی، نوعی قدرت] به حساب آورد.
بنابراين، مكتب قدرت- كه دائماً دم از قدرت میزند و میگويد مرد برتر و انسان كامل بايد از قدرت كامل بهرهمند باشد و نقاط ضعف وجود خود را مسدود كرده باشد- گذشته از اينكه ساير ارزشهای انسان را نشناخته است، خود قدرت را هم نشناخته و معنی قدرت را نفهميده و حقيقت قدرت را ندانسته است
قدرت آن است كه انسان به كمك ديگران بشتابد. يك روح مقتدر آن است كه به فرزندان خود میگويد : كونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلومِ عَوْناً علیعليهالسلام خطاب به دو فرزند عزيزش امام حسن و امام حسينعليهماالسلام میفرمايد : فرزندان من! هميشه قدرت و نيروی شما به كمك مظلوم و به ستيزه با ظالم بشتابد. اين كار [ناشی از] قدرت است. اتفاقاً كينه توزیها، حسادتها، بدخواهیها و همين چيزهايی كه آقای نيچه پيشنهاد میكند، همگی ناشی از ضعف است. آدمی كه دلش میخواهد دائماً از همه مردم انتقام بگيرد و بدِ همه مردم را میخواهد و آن كسی كه ساديسم دارد و هميشه میخواهد آزارش به ديگران برسد، كارهايش از قدرت نيست- آنطور كه آقای نيچه گفته- بلكه ناشی از ضعف است. انسان هرچه مقتدرتر باشد، حسد و كينهاش كمتر است.
جملهای از امام حسينعليهالسلام برای شما نقل میكنم : الْقُدْرَةُ تُذْهِبُ الْحَفيظَةَ
جمله خيلی عجيبی است و بر ملاحظات روانی بسيار دقيقی بنا شده است.
میفرمايد : قدرت كينه را از بين میبرد؛ يعنی وقتی انسان در خودش احساس قدرت كند، نسبت به ديگران كينه ندارد. در نقطه مقابل، آدمِ ضعيف است كه هميشه كينه ديگران را در دل دارد؛ آدم ضعيف است كه هميشه نسبت به ديگران حسادت میورزد.
جمله ديگری از اميرالمؤمنينعليهالسلام در باب غيبت نقل میكنم. از علیعليهالسلام میپرسند : چه كسانی غيبت میكنند و هميشه دلشان میخواهد پشت سر مردم حرف بزنند و بدگويی كنند و از بدگويی ديگران لذت میبرند؟ علیعليهالسلام میفرمايد :
ضعيفها، عاجزها، ناتوانها : الْغيبَةُ جُهْدُ الْعاجِزِ
غيبت منتهای كوشش يك آدم ناتوان است. يك انسان قوی و مقتدر و آن كسی كه در روح خود احساس قدرت میكند، عار و ننگش میآيد كه غيبت كند و غيبت را كار دنیها و ضعفا و كاری پست میداند. يك انسان قوی حاضر نيست پشت سر مردم غيبت كند و يا غيبت ديگران را بشنود. علیعليهالسلام غيبت را مستند به ضعف میكند و میگويد : انسان قوی و مقتدر و يك روح مقتدر هرگز غيبت نمیكند.
حتی علیعليهالسلام زنا را هم به ضعف تعليل میكند، میفرمايد : ما زَنی غَيورٌ قَطُّ
در همه دنيا يك آدمی كه يك جو غيرت داشته باشد، با زنی زنا نكرده و به ناموس مردم خيانت نكرده است؛ فقط آدمهای بیغيرت زنا میكنند. آدم بیغيرت آدمی است كه در خودش هم احساس ضعف میكند، يعنی آدمی كه واقعاً اگر ديگران هم نسبت به ناموس او كاری كنند آنقدرها ككش نمیگزد. فقط بیغيرتها هستند كه زنا میكنند، غيورها هرگز زنا نمیكنند : ما زَنی غَيورٌ قَطُّ..
ولی آقای نيچه اين قدرتها را ديگر نمیشناسد. از نظر او قدرت يعنی فقط زور بازو، يعنی اسلحه، يعنی آهن داشتن و با آهن به سر ديگری زدن و كوبيدن. مرد برتر از نظر او يعنی يك حيوان گنده، يك مردی كه زور بازويش خيلی زياد است ولی اين آدم از قوّت و قدرت روحی اساساً خبر ندارد و چيزی نمیداند.
پس در مكتب اسلام بدون شك، قدرت يك ارزش و يك كمال انسانی و يكی از خطوط چهره انسان كامل است. اسلام، انسان ضعيف را نمیپسندد : انَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعيفَ
خدا از آدمهای سست و ناتوان بدش میآيد.
پس اسلام اولًا تنها ارزش انسان را قدرت نمیداند و در كنار آن به ارزشهای ديگری هم قائل است، و ثانياً تعبير قدرت در اسلام با تعبيری كه آقای نيچه و سوفسطائيان و ماكياول و امثال اينها از قدرت میكنند متفاوت است. اسلام قدرتهايی را در انسان سراغ دارد و آن قدرتها را تقويت و تحريك میكند كه نتيجهاش غير از چيزی است كه نيچه گفته است، بلكه خير جامعه در آن است.
نيچه میگويد : اصلًا اينكه انسان دلش میسوزد، از ضعف است. بايد به او گفت :
صحبتِ اين نيست، صحبت فيّاضيّت است، صحبت جود و كرم است، صحبت خير رساندن است. چرا مطلب را از اين طرف نمیبينی؟ آقای نيچه! اين حرف را به اين شكل مطرح كن : آيا يك آدم قدرتمند فيضش به ديگران میرسد يا يك آدم ضعيف؟ فيض رساندن از قدرت است يا ضعف؟ فيض رساندن از قدرت است نه از ضعف.
مكتب ديگر- كه بيشتر در هند و تا اندازهای در بين مسيحيان تبليغ شده است- مكتب محبت است. البته مسيحيان مكتب خود را مكتب محبت مینامند ولی- چنانكه عرض كرديم- در مكتب محبت به جايی رفتهاند كه مكتب آنها را بايد مكتب ضعف ناميد؛ يعنی مكتب ضعف ستايی است، نه مكتب محبت. ولی مكتب هنديها را میشود مكتب محبت ناميد. مكتب محبت چيست؟.
مكتب محبت كمال انسان را مساوی با خدمت به خلق و محبت كردن به مردم میداند، يعنی درست نقطه مقابل مكتب نيچه. هرچه را كه نيچه نفی میكرد، اينها [اثبات و توصيه میكنند.] میگويند : اساساً انسان كامل يعنی انسانی كه خيرش به خلق خدا برسد؛ انسانيت يعنی خير رساندن به خلق. الآن هم در مكتبهای فرنگی- گو اينكه چنانكه عرض كردم خود فرنگيها عملًا به اين حرف پايبند نيستند- وقتی میگويند انسانيت و انسان گرايی، مقصودشان همين خدمت به مردم و محبت به مردم است. مجلات و جرايد ما هم وقتی میگويند فلان چيز انسانی است يا انسانی نيست، جز اين قصد نمیكنند وقتی میگويند فلان چيز انسانی است، يعنی از نظر خلق خدا خيرخواهانه است، و انسانی نيست يعنی به نفع مردم نيست.
بنابراين از نظر اينها انسانيت جز خدمت به مردم و خلق خدا چيز ديگری نيست. گاهی در بين شعرای ما هم تعبيرات مبالغه آميزی شده است. مثلًا سعدی میگويد :
عبادت به جز خدمت خلق نيست |
به تسبيح و سجاده و دلق نيست |
البته سعدی در اينجا منظور ديگری دارد و منظور او آن عده از متصوّفه است كه كارشان فقط تسبيح و سجاده پهن كردن و دلق درويشی پوشيدن است و اساساً از كارهای خيرخواهانه چيزی سرشان نمیشود. سعدی با اينكه خودش يك درويش است، خطابش به آن درويشهايی است كه از خدمت به خلق چيزی نمیفهمند. منتها اول با يك لسان مبالغه آميزی میگويد : عبادت به جز خدمت خلق نيست.
گاهی همين مطلب را با تعبيرات ديگری میگويند كه تعبيرات نادرستی است :
میبخور منبر بسوزان، مردم آزاری نكن.
از نظر اينها فقط در دنيا يك بدی وجود دارد و آن مردم آزاری است، و يك خوبی وجود دارد و آن احسان به مردم است. مكتب محبت حرفش اين است كه فقط يك كمال و يك ارزش و يك نيكی وجود دارد و آن خير رساندن به مردم است، و فقط يك نقص و يك بدی وجود دارد و آن آزار رساندن به مردم است
اين مكتب را هم بايد بسنجيم. در اينكه از نظر اسلام خدمت كردن به خلق و احسان به مردم، خودش يك ارزشی از ارزشهای انسانی و الهی است هيچ شكی نيست.
محبت و خدمت به مردم و درد مردم را داشتن، از نظر اسلام خود يك كمال و يك ارزش و يك نيكی است و مقامش هم بسيار عالی است، ولی اسلام با انحصارش مخالف است.
آيهای را در ابتدای سخن تلاوت كردم :
( انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ وَ ايتائِ ذِی الْقُرْبی وَ يَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغیِ .) خدا شما مسلمانها را يكی به عدل امر میكند و فرمان میدهد و ديگری به احسان، كه از نظر اخلاقی- نه اجتماعی- بالاتر از عدل است. خدا فرمان میدهد كه نه تنها پا روی حقوق مردم نگذاريد و تجاوز به حقوق مردم نكنيد بلكه از حقوق مشروع خود، به مردم نيكی كنيد.
ايثار يك اصل قرآنی است. ايثار يعنی گذشت؛ يعنی مقدم داشتن ديگران بر خود در آنچه مال خود انسان است و به آن كمال احتياج را دارد و در عين كمال احتياج، ديگری را بر خود مقدم میدارد. ايثار يكی از باشكوهترين مظاهر انسانيت است و قرآن، عجيب ايثار را ستوده است. درباره اصحاب پيغمبر يعنی انصار كه مهاجرين را بر خودشان مقدم میداشتند، میفرمايد :( وَ يُؤْثِرونَ عَلی انْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ) .يا در آياتی كه در سوره هل اتی در شأن علیعليهالسلام و زهرای مرضيهعليهاالسلام و حسنينعليهماالسلام و اهل بيتعليهمالسلام نازل شده است، میفرمايد :( وَ يُطْعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ اسيراً. انَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لانُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكوراً )
، كه داستانش را همه شنيدهايم. بعد از يك بيماری كه حسنين داشتند، علیعليهالسلام و زهراعليهاالسلام نذر میكنند و روزه میگيرند، و اوقاتی است كه علیعليهالسلام در بيرون كارمی كند و مثلًا جوی تهيه میكند و زهرا از آن نانی میپزد و آماده میكند.
وقت افطار مسكينی میرسد و اينها آنچه خود داشتند به اين محتاج میدهند و در دو شب بعد دوباره اين ايثار را میكنند كه اين آيه نازل شد.
به هرحال مسئله ايثار مطرح است، و ايثار مقام انسانیِ فوق العاده باشكوهی است و اسلام آن را ستوده و ستايش كرده است كه داستانهای زيادی در تاريخ اسلام درباره ايثار آمده است
بهطور كلی رحم، مهربانی و ترحم امری است كه هميشه در اسلام مطرح است. اين داستان را شنيدهايد كه مردی از اشراف جاهليت خدمت رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم آمد و ديد كه ايشان يكی از فرزندانشان را روی زانوی خودشان نشاندهاند و او را میبوسند و میبويند و به او محبت میكنند. رو كرد به پيغمبرصلیاللهعليهوآلهوسلم و گفت : من ده تا بچه دارم و هنوز در عمرم هيچ كدامشان را يك بار هم نبوسيدهام در يكی از رواياتی كه در اين زمينه آمده، نوشتهاند : فَالْتَمَعَ وَجْهُ رَسولِ اللَّهِ پيغمبر اكرم از اين حرف چنان ناراحت و عصبانی شد كه صورت مباركش قرمز شد و لمَعان پيدا كرد و فرمود :
مَنْ لايَرْحَمْ لايُرْحَمْ
آن كه نسبت به ديگری رحم نداشته باشد، خدا هم به او رحم نخواهد كرد. بنا به نقل ديگری فرمود : اگر خدا رحم را از دل تو كنده است، من چه كنم؟!.
در اين زمينه اخبار و روايات و احاديث زيادی داريم. زندگی اميرالمؤمنينعليهالسلام خود بهترين نمونه است و علیعليهالسلام اساساً مجسمه رحمت و مهربانی است؛ در مقابل ضعيف كه قرار میگيرد، دريای رحمت و محبت علیعليهالسلام به جوش میآيد
من در جلسه گذشته راجع به روحيه شرقی و غربی بحث كردم و گفتم كه اساساً عمق روحيه غربيها قساوت است و مردمان قسیّ القلبی هستند. البته خود غربيها هم اين مطلب را قبول دارند و اين نوع عواطف، محبتها، احسانها و گذشتها را خصلتهای شرقی مینامند. حتی محبت پدر نسبت به فرزندان خود و فرزندان نسبت به پدر يا مادر و همچنين برادر نسبت به برادر يا خواهر، و خواهر نسبت به خواهر در بين آنها خيلی كم وجود دارد. شرقيها اين امر را احساس كرده، میگويند عواطف انسانی فقط در مشرق زمين وجود دارد و زندگی در مغرب زمين بسيار خشك است و در آنجا عدالت- البته در ميان خودشان، نه نسبت به ديگران- و عدل اجتماعی وجود دارد ولی احسان و عاطفه و امثال آن وجود ندارد.
يكی از دوستان ما نقل میكرد كه به اتريش رفته بود برای اينكه معدهاش را عمل كند و پسرش هم آنجا تحصيل میكرد. میگفت : من بعد از اينكه عمل كرده بودم و دوره نقاهت را بسر میبردم، روزی در رستورانی نشسته بودم و در آنجا پسرم به من خدمت میكرد و سفارش چای و قهوه و غذا میداد و دور من میچرخيد. در طرف ديگر رستوران، زن و مردی كه نشان میداد زن و شوهر هستند پهلوی يكديگر نشسته بودند و دائماً ما را میپاييدند. يك دفعه كه پسرم از جا بلند شد و میخواست از كنار آنها رد شود، ديدم كه از پسرم چيزهايی میپرسند و او هم دارد به آنها جواب میدهد. بعد كه آمد به او گفتم : آنها به تو چه میگفتند؟ گفت : به من گفتند اين كيست كه تو داری اينقدر به او خدمت میكنی؟ گفتم : او پدرم است.
گفتند : خوب پدرت باشد! مگر بايد اين همه به او خدمت كنی؟! پسرم گفت : من با منطق خودشان با آنها حرف زدم، گفتم : آخر او برای من پول میفرستد و من در اينجا درس میخوانم. اگر او اين پول را نفرستد، من نمیتوانم درس بخوانم. با تعجب گفتند : از پولهايی كه خودش درمیآورد به تو میدهد تا خرج كنی؟! گفتم :
آری، از پولهايی كه خودش در میآورد. آنها خيلی تعجب كردند و آنوقت ما را مثل يك غولهای شاخداری كه اساساً موجودات عجيبی هستيم نگاه میكردند. بعد هر دو آمدند و شروع به صحبت كرده، گفتند : بله، ما هم يك پسری داريم كه سالهاست در خارج است و چنين و چنان است. بعد پسرم بهطور خصوصی درباره آنها تحقيق كرد و معلوم شد كه دروغ میگويند و اصلًا پسری ندارند. بعداً گفتند : ما سی سال پيش با هم نامزد شديم و گفتيم مدتی با هم باشيم تا با اخلاق يكديگر آشنا شويم؛ اگر اخلاق يكديگر را پسنديديم، میرويم رسماً ازدواج میكنيم ولی هنوز فرصت ازدواج كردن پيدا نكردهايم!.
آقای محققی- خدا او را بيامرزد- كه مرحوم آيت اللَّه بروجردی ايشان را به آلمان فرستاده بودند، داستانی نقل كرده بود كه واقعاً داستان عجيبی است. ايشان گفته بود : جزو اشخاصی كه در زمان ما مسلمان شدند، پروفسوری بود كه مرد عالم و دانشمندی بود و اين پروفسور پيش ما زياد میآمد و ما هم پيش او میرفتيم. اين پروفسور كه در اواخر عمر پيرمردی شده بود، سرطان پيدا كرد و در بيمارستان بستری شد. ايشان میگفت : ما و مسلمانهای آنجا به بيمارستان میرفتيم و از او عيادت میكرديم. روزی اين پيرمرد زبان به شكايت گشود و گفت : اولين باری كه من مريض شدم، آزمايش كردند و اطباء گفتند سرطان است. هم پسرم و هم زنم آمدند و گفتند : حال كه تو سرطان داری معلوم است كه میميری، بنابراين خداحافظ! ما ديگر رفتيم. هردو همان جا خداحافظی كردند و فكر نكردند كه اين بدبخت در اين شرايط احتياج به محبت و مهربانی دارد. آقای محققی میگفت : ما چون ديديم كسی را ندارد، مكرر به عيادتش میرفتيم. روزی از بيمارستان خبر دادند كه او مرده است. برای تكفين و تجهيزش و جمع كردن جنازهاش رفتيم. ديديم در آن روز پسرش آمد. پيش خود گفتيم خوب است كه لااقل برای تشييع جنازهاش آمده است. ولی وقتی تحقيق كرديم متوجه شديم او از پيش، جنازه را به بيمارستان فروخته و حال آمده جنازه را تحويل دهد و پولش را بگيرد و برود!
مقصود اصلی من اين نبود. در اينكه آنها مردم بیعاطفهای هستند، شكی نيست ولی من اين مطلب را میخواهم بگويم كه بسياری از كارهای ما هم كه اسمش را عاطفه میگذاريم عاطفه نيست، نوعی خودخواهی است كه اسم عاطفه و انسانيت روی آن میگذاريم.
معنای عاطفه چيست؟ معنای عاطفه اين است كه انسان از حق مشروع خود به نفع ديگری استفاده كند. چنين آدمی بايد كلاس قبل از اين را طی كرده باشد. كلاس قبل از اين كدام است؟ اين است كه به حقوق مردم تجاوز نكند و حقوق آنها را محترم شمارد و حق خود را استيفا كند و بعد، از حق مشروع خود به نفع مردم استفاده كند. هركسی اين كار را كرد، به اين [خصلت او] عاطفه اجتماعی میگويند.
اما شما افرادی را میبينيد كه به حق خود قانع نيستند و دائماً در زندگی از هر راهی كه شده میخواهند پولی به دست آورند، نه حلال میفهمند نه حرام و حقوق مردم را محترم نمیشمارند و به حقوق ديگران تجاوز میكنند. همين آدم يك روزی هم به خاطر فلان دوستش چندين هزار تومان خرج میكند و بعد ما میخواهيم اين را به حساب سخاوت و انسان دوستی و عاطفه اجتماعی بگذاريم. نه، اين عاطفه اجتماعی نيست؛ خودخواهی است، نامجويی است. اينكه انسان برای اينكه میخواهد خودپرستی كرده و نام خود را بلند كرده باشد چنين كاری میكند، انسان دوستی نيست. كسی كه حقوق چندين انسان را پايمال كرده و بعد برای يك انسان ديگر خرج میكند، انسان دوست نيست. اكثر كارهايی كه ما میكنيم انسان دوستی نيست.
حال مثال ديگری ذكر كنم. بعضی از ما خصلتی داريم و يا به خودمان میبنديم و اسمش را مهمان نوازی میگذاريم و میگوييم : ما مرد هستيم و درِ خانه مرد باز است! هميشه يك مهمان میآيد و ديگری میرود. برای ناهار و شام، مهمان دارد و مهمان شبْ خواب هم به خانهاش دعوت میكند. اين فی حدذاته خوب است، ولی از طرف ديگر يك ملاحظهای را نمیكنيم. بسا هست كه به آن زنی كه در خانه ما هست- كه ما شرعاً حق نداريم به او فرمان بدهيم و او آزاد و مختار است كه اگر ميلش باشد، در خانه ما كار كند- فشارها و زحمتهايی را تحميل میكنيم و اسمش را مهمان نوازی میگذاريم و میگوييم : درِ خانه ما باز است و ما مهمان نواز هستيم! مهمان نوازیای كه مستلزم ظلم به يك انسان باشد، مهمان نوازی نيست.
علی بن ابيطالبعليهالسلام در خانه با همسرش زهراعليهاالسلام همكاری میكند. كار خانه را زهرا به اختيار خودش انتخاب كرده و علی به او تحميل نمیكند. در عين حال علیعليهالسلام میخواهد فشاری بر همسر عزيزش وارد نيايد.
حال آيا اين مهمان نوازی و انسان دوستی است كه آدم دائماً مهمان بياورد و آن زن بدبخت اگر يك روز احساس خستگی كند، انسان پدرش را درآورد و بگويد اگر نمیخواهی از خانه من بيرون برو؟.
پس اينها هم عاطفه اجتماعی نيست. بله، اگر واقعاً كاری به مرحله ايثار برسد، آن چيز ديگری است. انسانی كه میخواهد عملش بر اساس عاطفه اجتماعی باشد، اول بايد از مرحله عدالت بالاتر بيايد، يعنی عادل باشد و به حقوق مردم تجاوز نكند، آنگاه اگر میخواهد از حقوق مشروع خود ايثار كند مانعی ندارد و لهذا بزرگانی از علما را سراغ داريم كه مقيد بودند هيچ وقت كوچكترين تجاوزی به حق كسی نكنند. اينها در داخل خانه حاضر نبودند حتی يك بار به صورت يك امر، از همسر يا فرزندشان چيزی بخواهند درباره مرحوم ميرزا محمّد تقی شيرازیرضياللهعنه كه از مراجع تقليد بسيار بسيار بزرگ و استاد مرحوم آيت اللَّه حاج شيخ عبدالكريم حائری بودند، نقل كردهاند كه هيچ وقت به اهل خانه فرمان نمیداد. حتی يك وقت كه ايشان مريض بودند و خانواده ايشان برايشان شوربا (آش برنج) تهيه كرده بودند، بچهها آمده بودند و غذا را دم در گذاشته و رفته بودند. ايشان هم مريض و در گوشه اتاق بستری بود و نمیتوانست از جا بلند شود. چند ساعت گذشت. وقتی آمدند ديدند غذا را نخورده است، چرا؟ برای اينكه مستلزم اين بود كه يكی از بچهها را صدا كند و بگويد اين كار را برای ايشان انجام بدهد. شبهه میكرد كه آيا شرعاً برای من جايز است زنم را از آشپزخانه صدا كنم و بگويم اين كار را انجام دهد؟ حال در آشپزخانه كاری به ميل و رضای خودش میكند و من هم به او دستور ندادهام و خودش میگويد كه مايلم كار كنم، اما كاری كه مستلزم اين باشد كه من به او فرمان دهم، نمیكنم.
پس عاطفه آن وقت عاطفه است و ايثار آن وقت ايثار است كه برای خودنمايی و از روی خودخواهی نباشد
داستانی از اصحاب حضرت رسول اكرمصلیاللهعليهوآلهوسلم نقل كردهاند كه مربوط به جنگ موته است و واقعاً حيرت افزاست. اين را نمونهای از ايثار میگويند. در جنگ موته عدهای مجروح افتاده بودند. وقتی خون از بدن مجروح میرود و بدن احتياج به خون جديد پيدا میكند، طبيعتْ تشنگی را غالب میكند، چون بدن برای اينكه خون جديد بسازد احتياج به آب دارد و لهذا خود مجروح بودن و رفتن خون زياد از بدن تشنگیآور است. مردی ظرف آبی را برداشت و در ميان مجروحين مسلمان حركت كرد تا اگر مجروحی راپيدا كند كه احتياج به آب دارد، به او آب بدهد. به يكی از مجروحين رسيد و ديد تشنه است. آمد به او آب بدهد اما او به يك نفر ديگر اشاره كرد، يعنی آب را به او بده كه او از من مستحقتر است. سراغ نفر دوم رفت ولی او هم يك نفر ديگر را سراغ داد و گفت : سراغ او برو كه از من مستحقتر است. رفت سراغ او، ديد كه مرده است. برگشت سراغ دومی، ديد او هم مرده است. رفت سراغ اولی، ديد او هم مرده است. اين را ايثار و از خودگذشتگی میگويند؛ يعنی در نهايت احتياج خود، ديگران را بر خود مقدم داشتن.
مكتب محبت و مكتب خدمت- كه البته خدمت ناشی از محبت مورد نظر ماست- دو ايراد دارد. بدون شك خدمت و محبت ارزشی انسانی است ولی يكی از ارزشهای انسانی است. عين دو ايرادی كه بر مكتب قدرت وارد بود، بر اين مكتب هم وارد است.
يك ايراد اين است كه اين مكتب هم تك ارزشی است؛ يعنی ارزشهای ديگر را فراموش كرده و فقط به يك ارزش چسبيده، كه عبارت از خدمت و محبت است.
محبت برای انسان كمال است، فيّاضيت برای انسان كمال است و همانطور كه فلاسفه ثابت كردهاند فيّاضيت، جود و بخشش يكی از صفات كماليه است كه حتی صفت ذات واجب تعالی هم هست و لهذا ذات واجب تعالی خودش فيّاض علی الاطلاق است. بنابراين در اين جهت شكی نيست. اشتباه اينها در اين است كه ارزشهای ديگر را فراموش كرده و گفتهاند غير از خدمت به خلق چيز ديگری وجود ندارد و انسانيت منحصر به اين ارزش است.
همانطور كه مكتب قدرت اشتباه مهمترش اين بود كه قدرت را درست تشخيص نداده بود و خيال میكرد كه قدرت يعنی فقط زور، و قدرتهای روانی و روحی را فراموش كرده بود، در مكتب خدمت به خلق هم يك اشتباه بسيار بزرگ وجود دارد كه من در اينجا توضيح میدهم.
خدمت به خلق يعنی چه؟ خدمت به چه چيز خلق؟ يك كسی سؤال میكند :
شما میگوييد انسانيت به اين است كه انسان به خلق خدا خدمت كند. بسيار خوب، ولی يك توضيحی به من بدهيد؛ به چه چيز خلق خدا خدمت كنيم؟ ممكن است بگوييد : به شكم خلق خدا، يعنی خلق خدا گرسنه هستند و به شكمهای آنان بايد خدمت كرد. بله، شك ندارد كه انسانهای گرسنه بايد سير شوند. به تن خلق خدا هم بايد خدمت كرد؛ اگر عريانند بايد پوشانده شوند و از سرما و گرما محفوظ بمانند و مسكن داشته باشند. اگر آزادی ندارند، آزادی داشته باشند. همه اينها درست است و خدمت به خلق خداست. ولی يك سؤال در اينجا مطرح است : نتيجه نهايی چيست؟
آيا همين قدر كه ما احتياجی از احتياجات خلق خدا را برآورديم، اين عمل ما احسان و خير است؟ اگر خود خلق خدا در شرايطی قرار دارند كه خودشان به خودشان خدمت نمیكنند و خودشان دشمن خودشان هستند، يعنی از روی نادانی و جهالت به گونهای عمل میكنند كه خودشان دشمن درجه اول خودشان هستند و در مسيری قرار گرفتهاند كه نه تنها مسير سعادتشان نيست بلكه مسير شقاوت آنها و شقاوت بشريت است، در اينجا باز همينطور چشمهايمان را ببنديم و بگوييم : به خلق خدا بايد خدمت كرد، ما چه كار داريم، ما بايد شكمها را سير كنيم؟ آيا صحيح است كه بگوييم حال چه كار داريم آن كه شكمش سير میشود در چه مسير و هدفی قرار میگيرد و يا الآن در چه مسيری قرار دارد؟ من به مسير و هدفش چه كار دارم؟ شكم بايد سير باشد و تن بايد پوشيده باشد؟ يا نه، خدمت به انسانها به شرط اينكه خدمت به انسانيت باشد، يعنی خدمت به ارزشهای انسانی باشد؟ مطلب اين است : خدمت به خلق خدا آنجا ارزش انسانی دارد كه در مسير ارزشهای ديگر انسانی قرار گيرد. اگر خدمت به خلق در مسير ساير ارزشهای انسانی قرار نگيرد، به اندازه يك پول هم ارزش ندارد
اينجا اين مطلب را بايد طرح كنيم كه عدهای میگويند : مگر همه دستورهای خدا و اصل ايمان و عبادت، جز برای اين است كه مردم در نهايت امر خيرخواه خلق خدا باشند و به خلق خدا خدمت كنند؟ ما بايد ايمان داشته باشيم برای اينكه در پرتو ايمان، به خلق خدا خدمت كنيم؛ بايد خدا را عبادت كنيم، چون در پرتو عبادت است كه بهتر به خلق خدا خدمت میكنيم. از نظر اينها همه دستورهای اسلام و ساير اديان و همه دستورات بزرگان بشريت مقدمه اين است كه به خلق خدا خدمت شود.
نمیگويند خود خلق خدا بالاخره چه میخواهد بشود. اگر بايد به خلق خدا خدمت شود، خود خلق خدا چه برنامهای دارند؟ آيا هيچ برنامهای ندارند؟!.
نه، اينطور نيست. ايمان مقدمه خدمت به خلق نيست، عبادت مقدمه خدمت به خلق نيست، برعكس است : خدمت به خلق مقدمه ايمان است، خدمت به خلق مقدمه عبادت است، خدمت به خلق مقدمه عاقل شدن است، خدمت به خلق مقدمه ساير ارزشهای انسانی است؛ يعنی ما بايد به خلق خدمت كنيم تا آنها را در مسير ايمان بيندازيم، تا آنها را در مسير خداپرستی بيندازيم، تا آنها را در مسير ساير ارزشها بيندازيم.
خدمت به خلق مقدمه و زمينه برای ايمان است نه اينكه ايمان مقدمه برای خدمت به خلق است، و نه اينكه هيچ كدام مقدمه ديگری نباشد. اسلام چنين مكتبی است و چنين حرفی میزند و واقعاً هم وقتی ما حساب كنيم میبينيم غير از اين معنی ندارد، و الّا ما بايد همه انسانها را منهای انسانيت آنها در نظر بگيريم. بعد بايد مثلًا به لومومبا به همان چشم نگاه كنيم كه به چومبه نگاه میكنيم و به موسی چومبه هم به همان چشم نگاه كنيم كه به لومومبا نگاه میكنيم، چون هر دو انسانند، هر دو شكم دارند، هردو ممكن است گرسنه شوند و هردو ممكن است برهنه باشند و از جنبه زيست شناسی اين دو انسان با يكديگر فرق نمیكنند.
من بعضی از مجلات نسبتاً سنگين و آبرومند را كه میخوانم، میبينم عدهای وقتی میخواهند مقام عرفان اسلامی را خيلی بالا ببرند و از آن تعريف كنند میگويند : اين عرفای ما كوچك نيستند، حرفهای خيلی بزرگ زدهاند! میپرسيم :
چه گفتهاند؟! میگويند : عرفان در نهايت امر، سر از خدمت به خلق درمیآورد!.
نه، اينطور نيست. عرفان هيچ وقت در نهايت امر سر از خدمت به خلق در نمیآورد؛ در وسط راه و بلكه در مقدمه راه سر از خدمت به خلق درمیآورد.
خدمت به خلق در عرفان هست و بايد هم باشد ولی خدمت به خلق نهايت عرفان نيست؛ خدمت به خلق مقدمهای از مقدمات عرفان است و اگر به تعبيرات شرعی خودمان بخواهيم تعبير كنيم، میگوييم : به خدا نزديك شدن مقدمه خدمت به خلق خدا نيست، بلكه به خلق خدا خدمت كردن مقدمه قرب الهی و رسيدن به مقام قرب خداست.
پس، بر مكتب محبت هم دو ايراد وارد است : يكی اينكه محبت را تنها ارزش میداند و ديگر اينكه محبت را نهايت انسانيت در نظر میگيرد و به عبارت ديگر، اين مكتب آخرين سير انسانيت را خدمت و محبت میداند. ولی اسلام اين را قبول نمیكند. اسلام محبت و خدمت به خلق را میپذيرد و ستايش میكند و آن را يك ارزش میداند، ولی ارزشی كه در اولِ راه است نه در پايان راه. مسير به خدمت به خلق منتهی نمیشود. اول از آنجا بايد شروع كرد ولی هدف اصلی چيز ديگر است.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لانُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ) .
يكی ديگر از مكتبها در مورد انسان كامل، مكتب سوسياليسم است. در اين مكتب، نقص و كمال انسانيت در دو چيز خلاصه میشود : نقص در آنجاست كه بشر هرچه بيشتر جنبه فرديت داشته باشد و كمال انسانيت در جنبه جمعی است، به اين معنی كه انسان تا من است ناقص است و آن وقت كامل میشود كه من از بين برود ولی نه به آن معنا كه عرفا من را از بين میبرند. عرفا میخواهند من را برای او از بين ببرند يعنی من به عنوان ضمير اول شخص، منهدم و معدوم میشود تا او (ضمير سوم شخص) آشكار و پيدا شود و البته منظور آنها از او خداست؛ فانی شدن من در او يعنی فانی شدن انسان در خدا.
اين مكتب در اين جهت با مكتب عرفا شركت دارد كه طرفدار منهدم شدن و شكستن من است، ولی نه برای اينكه او پيدا شود و ظاهر و آشكار گردد، بلكه من از بين برود برای اينكه ما (ضمير متكلم مع الغير) پيدا شود. از نظر اينها انسان كامل انسانی نيست كه عارف باشد و بگويد لَيْسَ فی جُبَّتی الَّا اللَّه، بلكه انسان كامل آن انسانی است كه من خود را در جمع مستهلك كرده باشد. چنين انسانی آنچه كه حس نمیكند من است و آنچه كه حس میكند ما است.
بسياری از مكتبهای ديگر هم تا اين اندازه اين مطلب را قبول دارند. حتی مكتبهايی كه من را برای پيدا شدن او منهدم میكنند، با پيدا شدن ما مخالف نيستند و از اينكه من تبديل به ما شود حمايت میكنند
اين مكتب كه انسان كامل را آن انسانی میداند كه در او من تبديل به ما شده باشد، راهش را هم ارائه میدهد، میگويد : هرجا كه اشيايی به من تعلق ندارند و به ما تعلق دارند، اين امر سبب ما بودن افراد است. وقتی شما تعلقات اشياء به انسانها را نگاه كنيد، میبينيد دو جور است. يك سلسله امور است كه در هر جامعهای به ما تعلق دارد. مثلًا آيا زبان فارسی مال من است؟ نه. مال شماست؟
نه. مال آن فرد ديگر است؟ نه. زبان فارسی مال يك جمع است. وطن مال كيست؟
مال يك فرد نيست، مال جمع است. هرچه از اين قبيل است يعنی هرچه كه به جمع تعلق دارد نه به فرد، افراد را يكی میكند. ما به آن دليل با يكديگر متحد هستيم كه هم زبانيم، يعنی زبان به ما تعلق دارد نه به من، و هموطن هستيم، يعنی وطن به ما تعلق دارد نه به شخص و فرد. ما همچنين هم فرهنگ هستيم، همدين و همدل هستيم. هرچه كه به ما تعلق دارد و به من تعلق ندارد و جنبه اختصاصی ندارد و جنبه اشتراكی دارد، افراد را به همان نسبت ما میكند.
از طرف ديگر سراغ اشيايی میرويم كه به فرد فرد جداگانه تعلق دارد و جنبه اختصاصی دارد : خانه من، پول من، لباس من، فرش من، اتومبيل من. خانه من ديگر مال شما نيست، مال من است. پول من پول شما نيست، پول ما نيست، پول من است.
اين گونه تعلقات كه اشياء به انسان تعلق پيدا میكنند، تعلقات اختصاصی است نه اشتراكی. میگويند تعلقات كه اختصاصی میشود، من ساز است. من را چه میسازد؟ مالكيت فردی، اختصاص. ما را چه میسازد؟ مالكيت جمعی، اشتراك. پس ملاك كامل بودن انسانها ما بودن آنهاست و ملاك ما شدن انسانها اين است كه اختصاصها از بين برود و اشتراك و سوسياليسم جايگزين اختصاص شود.
اينها مدعی هستند در اوايلی كه جامعه بشريت به وجود آمده است، جامعه بشری يك جامعه اشتراكی بوده و مالكيت نبوده است؛ زمين من و زمين تو، ثروت من و ثروت تو مطرح نبوده، همه چيز اشتراكی بوده است و بشر در يك بهشت و در آسايش زندگی میكرده است. آنچه كه در اديان آمده است كه جد اعلای ما ابتدا در بهشت بود و بعد به يك شجره نزديك شد و عصيان كرد و چون عصيان كرد، از بهشت رانده شد و گرفتار زندگی خاكی زمينی شد، از نظر آنها اين امر تعبير ديگری از اين است كه بشر در بهشت اشتراكيت زندگی میكرد و ما بود نه من و بعد يك عصيان مرتكب شد و به واسطه آن عصيان از بهشت اشتراكيت رانده شد و آن عصيان، پيدايش مالكيت فردی است. وقتی مالكيت فردی پيدا شد، بشر از بهشت سعادت رانده شد و دچار بدبختی گرديد و هنوز هم دچار همان بدبختی است. توبه انسان برای اينكه به بهشت باز گردد، توبه از مالكيت است و همانطور كه در اديان آمده بهشتی كه انسان بعداً میرود از اوّلی كاملتر و بهتر است. هروقت بشر از اين گناه بزرگ توبه كرد و بجای مالكيت فردی به اشتراكيت رو آورد، بار ديگر به مقام آدميت و انسانيت خودش میرسد.
میگويند : مالكيت كه پديد آمد، ظلم پيدا شد- و ظلم ناشی از مالكيت است- و لذا استثمارگر و استثمارشده پيدا شد. بشر در حالی كه استثمارگر و يا استثمارشده است، ناقص است. تا وقتی كه اين ناهمواريها و پستی و بلندیها در بين افراد بشر وجود دارد كه يكی آنقدر بالا میرود كه به قله دماوند میرسد و يكی هم آنقدر پايين میرود كه در يك دره هولناك سقوط میكند هرگز جامعه بشريت روی سعادت را نمیبيند. وقتی روی سعادت را میبيند كه حالت دشت را پيدا كند و متساوی باشد. بعد از اينكه تساوی و برابری حاكم شود، برادری به وجود میآيد و در آن هنگام انسان، ديگر انسان ناقص نيست و انسان كامل است.
پس اين مكتب، كمال انسان را مساوی با نفی تعلقات اختصاصی و همه لوازم و دنبالههای آن مانند استثمارگريها و استثمارشدنها میداند كه استثمار در هر دو طرف، هزاران عيب و نقص ايجاد میكند : در يكی حقد و كينه ايجاد میكند و در ديگری حرص و آز؛ وقتی كه ريشهاش را از بن زديد، كمال انسان بروز میكند.
اينكه هدف هميشه اين است كه من بايد تبديل به ما شود و من در بين نباشد، مطلبی نيست كه از مختصات سوسياليستها باشد. آنچه از مختصات آنهاست، راهی است كه نشان میدهند و آن اين است كه میگويند : من ساز مالكيت اختصاصی است و ماساز مالكيت اشتراكی كسانی كه به سوسياليستها جواب میدهند و يا میتوانند جواب دهند، اينطور میتوانند بگويند : آيا آنچه كه من ساز است تعلق اشياء به انسان است يا تعلق انسان به اشياء؟ آيا اينكه اشياء به انسان تعلق داشته باشند يعنی انسان مالك باشد و اشياء مملوك باشند من ساز است و ميان افراد مرز میسازد و حصار میكشد و افراد را از يكديگر جدا میكند و وحدت و اتحاد را از بين میبرد؟ و يا مالكيت انسان بر اشياء و تعلق اشياء به انسان منشأ اين امر نيست، عكس قضيه است : تعلق انسان به اشياء و مالكيت اشياء بر انسان به اين معنا كه انسان بنده اشياء باشد و- به تعبير عرفانی خودمان- تعلق قلبی به اشياء داشته باشد من ساز است. مالك پول بودن، انسان را من نمیكند و ما بودن را از او نمیگيرد؛ مملوك و بنده پول بودن، انسان را من میكند و ما بودن را از او میگيرد.
سوسياليسم میگويد مالكيت را از بين ببر تا من ها تبديل به ما شوند. اسلام نمیگويد مالكيت را از بين ببر؛ میگويد انسان را بساز، انسان را خوب تربيت كن، به انسان ايدههای عالی و والا بده كه فرضاً مالك اشياء هم باشد و اشياء به او تعلق داشته باشند، او ديگر به اشياء تعلق ندارد و بنده اشياء نيست و آزاد است. كدام انسان ما است؟ آن انسانی كه آزادی معنوی دارد نه انسانی كه هيچ چيز ندارد.
اينطور نيست كه اگر يك انسان هيچ چيز نداشت ما است؛ بلكه به دليل اينكه يك انسان وابسته به اشياء نيست و تعلق خاطر و قلبی به اشياء ندارد و اشياء او را اسير خودشان نكردهاند و نمیكنند، من او هيچ وقت من نيست و هميشه ما است. آنوقت از دو طرف مثال میآورند، میگويند : ما میبينيم هميشه انسانهايی در دنيا بوده و هستند كه مالك اشياء هستند ولی تربيتشان يك نوع تربيتی است كه اينها مملوك و بنده و اسير اشياء نيستند زهد به معنی واقعی همين است، زهد به معنای نهج البلاغه ای همين است. ترك دنيا در مفهوم نهج البلاغه، يعنی آزاد زيستن از دنيا و بنده دنيا نبودن
علیعليهالسلام میفرمايد : دنيا! تو را طلاق دادم و سه طلاقه هم كردم و ديگر رجعتی در اين طلاق نيست. اعْزُ بی عَنّی ای دنيا! از من دور شو! فَوَ اللَّهِ لا اذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلّينی وَ لا اسْلَسُ لَكِ فَتَقودينی
دنيا! به خدا قسم هرگز تسليم و رام تو نمیشوم كه مرا خوار و زبون كنی. علیعليهالسلام هميشه در مقابل دنيا يعنی در مقابل اشياء، يك حالت عصيان و تمرد و سركشی دارد و هيچ اجازه نمیدهد كه دنيا در روح او چنگ بيندازد. وَ لا اسْلَسُ لَكِ من مهارم را به دست تو نمیدهم كه به هرجا كه بخواهی بكِشی و ببری. اين همان زهد اسلامی و ترك دنيای اسلامی است، يعنی آزاد زيستن نسبت به نعمتهای دنيا و خود را نفروختن به نعمتهای دنيا.
باز علیعليهالسلام میفرمايد :
الدُّنْيا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ، وَ النّاسُ فيها رَجُلانِ : رَجُلٌ باعَ فيها نَفْسَهُ فَاوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَاعْتَقَها
مردم در بازار دنيا دو دستهاند : يك دسته در بازار دنيا خود را میفروشند و پولِ فروختن خودشان را میگيرند، و دسته دوم مردمی هستند كه در دنيا خود را میخرند و آزاد میكنند.
يك وقت علیعليهالسلام درهم يا ديناری را كه مال خودشان بود كف دست گرفت، قدری به آن نگاه كرد و فرمود : ای پول! تو تا وقتی كه در دست من هستی مال من نيستی؛ درست عكس آنچه ما میگوييم. ما میگوييم تا وقتی پول مال من است كه در جيب من است و وقتی خرج كردم از دست من رفته است. علیعليهالسلام عكس اين را فرموده است : تو تا وقتی كه در دست من هستی مال من نيستی، زيرا تا وقتی كه در دست من هستی بايد مال تو باشم و نوكر تو باشم و تو را نگهداری كنم. تو آن وقت مال من هستی كه تو را خرج كرده باشم و الّا تا وقتی كه تو را نگه داشتهام تو مال من و در خدمت من نيستی، من مال تو و در خدمت تو هستم.
علیعليهالسلام از جلو يك قصابی میگذشت قصاب چشمش كه به علیعليهالسلام افتاد عرض كرد : امروز گوشتهای خوبی آوردهام، اگر میخواهيد بخريد. حضرت فرمود : پول ندارم. قصاب گفت : من برای پولش صبر میكنم. فرمود : من به شكم خود میگويم صبر كند. چرا از تو گوشت بگيرم كه تو بخواهی برای پولش صبر كنی؟ من شكمم را وادار به صبر میكنم كه اين مقدار ذليل و مقروض و مديون تو نباشم
اين مكتب میگويد : اگر میخواهيد انسان را از من بودن خارج كنيد و ما كنيد، او را در درونش اصلاح كنيد، نگذاريد بنده اشياء شود و الّا با سلب مالكيت فردی، اين درد دوا نمیشود.
البته در اينجا باز دو مكتب است : يك مكتب میگويد كه اصلًا به مالكيتها كاری نداشته باشيد، ناهمواريها هرمقدار باشد، فقط به درون بپردازيد. مكتب ديگر میگويد : درست است كه اساس درون است ولی بدون اصلاح بيرون، درون را نمیشود اصلاح كرد؛ و ما در اسلام میبينيم كه به بيرون هم توجه است؛ يعنی اسلام میخواهد ناهمواريهای بيرون را تبديل به همواری كند بدون آنكه مالكيت را بكلی الغاء كرده باشد. اسلام از راههايی وارد میشود تا تساوی پيدا شود و در جامعه همواری به وجود آيد، ولی درعين حال اين امر را برای اينكه من تبديل به ما شود كافی نمیداند، مگر آنكه حقيقتی را بر روحها حاكم كند. حتماً در ادبيات، مضاف و مضاف اليه را خواندهايد مكتب سوسياليسم توجهش به مضاف هاست، میگويد : اين مضافها وقتی همراه من میآيد، مثلًا خانه من و پول من و لباس من میشود، من را من میكند. مضافها را برداريد، چون وقتی مضافها اختصاصی شد، من ساز است ولی اين مكتب میگويد : مضافهای من كاری نمیكند، مضاف اليههای من كار میكند. میگويد : منِ چه؟ يعنی اين من به چه تعلق دارد؟ اگر من به امور فردی و محدود تعلق داشته باشد من، من میشود [و اگر من به امور جمعی و نامحدود تعلق داشته باشد من ما میشود. به عبارت ديگر] وقتی كه روح به امور فردی تعلق داشته باشد يعنی اموری كه يا بايد مال من باشد يا مال شما تبديل به من میشود؛ ولی وقتی كه روح به امور جمعی مثل ايده، ايمان و خدا تعلق داشته باشد، تبديل به ما میشود. طرفداران اين مكتب میگويند : ما انسانهايی را میبينيم كه اشياء زيادی به آنها تعلق پيدا كرده ولی من آنها من باقی نمانده و ما شده است. وقتی هيچ چيزی به آنها تعلق نداشته، من آنها ما بوده و وقتی هم همه چيز را داشتهاند من آنها ما بوده است، چون روح و روانشان به اشياء تعلق نداشته است.
علیعليهالسلام در زندگی چنين بود. او يك زندگی پرنوسانی داشت. روزی را گذرانده است كه نان او به همان مقداری كه شب با همسر و فرزندانش بخورند منحصر بوده است و وقتی آن را انفاق كرد، ديگر چيزی در خانه نداشت. ايامی هم بر علیعليهالسلام گذشت كه در رأس بزرگترين كشور آن روز دنيا بود، مالك الرقاب مردم بود و بيت المال عظيمی در اختيارش بود، وسايل برای هر نوع تنعمی كه بخواهد و هرگونه كه بخواهد من را اشباع كند فراهم بود. ولی نه آن روزی كه چيزی به او تعلق نداشت و نه آن روزی كه بيش از همه مردم اشياء در اختيارش بودند، هيچ وقت من او من نبود، هميشه ما بود. هميشه خودش را فراموش میداشت و در فكر ديگران بود. پس معلوم میشود اين فلسفه درست نيست كه برای اينكه من، ما بشود بايد مالكيت و اختصاص را از بين ببريم
از طرف ديگر آنچه كه بشر میخواهد، همه از قبيل امور اقتصادی نيست تا وقتی مالكيت را اشتراكی كرديم يكدفعه من تبديل به ما شود. يك قسمت از موهبتهای زندگی امور اقتصادی است كه مسئله مالكيت در آنجا مطرح است.
قسمتهای زياد ديگری داريم كه مربوط به امور اقتصادی و مالكيت نيست، مثل پست يا زن. پست و زن دو چيزی هستند كه ارزش ايندو برای بشر از امور اقتصادی اگر بيشتر نباشد كمتر نيست. گاهی میشود كه انسان حاضر است پول و ثروت و هرچه را دارد در راه يك زن خرج كند و يا پول و ثروتش را برای به دست آوردن يك مقام بسيار عالی اجتماعی كه در آن شهرت دنيايی هست خرج كند.
اينها را چه میكنيد؟ آيا میشود همه زنها را روی هم ريخت و از آنها يك عده زن قالبی ساخت كه همه مساوی و مانند يكديگر باشند؟ اگر مسئله اشتراك جنسی نيست- كه الآن هم در هيچ كشور كمونيستی نيست- بالاخره در خانه يكی، زن خوشگل و در خانه ديگری زن بدگل وجود دارد. اين مسئله باز من ساز است.
مقامها چطور؟ اگر فرض كنيم- كه تازه اين يك فرض است و حقيقت ندارد- آن كسی كه در رأس يك كشور سوسياليستی قرار گرفته است، از نظر تغذيه و لباس و مركوب با بقيه مردم يكسان است، مثلًا نخست وزير فلان كشور سوسياليستی از نظر استفاده از مواهب اقتصادی با فلان كارگری كه در فلان كارخانه يا مزرعه كار میكند در يك حد هستند و از نظر غذا و آسايش و خواب و لباس و اتومبيل يك جور هستند و اگر فرض كنيم نخست وزير چين از رئيس جمهور آمريكا هديهای قبول نمیكند و به آن هديه افتخار هم نمیكند؛ با فرض همه اينها آيا او كه در پست نخست وزيری زندگی میكند و هر روز صدهاهزار عكس از او در روزنامهها منتشر میشود و روزی صدها بار اسم او در راديوهای دنيا برده میشود و بارها فيلم او را در تلويزيون میبينند، با آن كارگر فراموش شده در ته كارخانه يك جور از مواهب برخوردارند؟ نه، اينطور نيست. بالاخره آن مقام از مواهب اين پست استفاده میكند نه ديگری. نمیشود اينها را به حالت اشتراكی درآورد؛ نمیشود پست آن كارگر را با پست آن نخست وزير روی هم بريزند و بين آنها تقسيم كنند. خواه ناخواه رهبری حزب به يك نفر اختصاص پيدا میكند و معاونت حزب به يك نفر ديگر و سمت مديركلی به فرد ديگر، و در آخر يك عده در پايين ترين رتبه قرار میگيرند. پستهای اداری هم همينطور است.
پس برای اينكه من تبديل به ما شود كافی نيست كه مالكيتهای اختصاصی از بين برود، و ما ديديم كه در جاهايی كه مالكيتهای اختصاصی از بين رفت من تبديل به ما نشد؛ جنگها و نزاعها و تصفيهها در داخل آنها میشود و رقابتهای داخلی صورت میگيرد و حتی دو اردو و دو غول بزرگ اينها با يكديگر در حال مبارزه هستند و برای اينكه همان نقطه مقابلشان را كه امپرياليسم است با خودشان رفيق كنند، باهم مسابقه گذاشتهاند. اينها نشان میدهد كه من ها تبديل به ما نشده است و اينها حرف است.
ما قبول داريم كه ناهمواريهای مالكيت اثر فراوانی در من سازی و منافات زيادی با ما بودن دارد و لهذا اسلام به تعديل ثروت و مالكيتها عنايت فوق العاده دارد، ولی مسئله اين است كه از بين بردن اين ناهمواريها كافی نيست برای اينكه من ها تبديل به ما شود. بعد میبينيم كه ما در ميان آنها اسم و لفظ و حرف است؛ پای احتياج كه به ميان بيايد، مطلب از اين قبيل نيست.
مكتب حقيقی در اينجا اين است كه اولًا اين مطلب كه من بايد تبديل به ما شود يكی از شرايط انسان كامل است و ما اين را قبول داريم، اما اينكه كسی خيال كند به صرف اينكه من انسان تبديل به ما شد، انسان كامل شده است صحيح نيست. مكتب سوسياليسم باز يك مكتب تك ارزشی است. اين نظريه كه تمام ارزشهای انسانيت منحصر است به اينكه من تبديل به ما شود، درست نيست.
چندين ارزش ديگر غير از تبديل من به ما وجود دارد كه همه مكتبهايی كه قبلًا شرح داديم هركدام لااقل به يك ارزش، درست توجه كردهاند. پس تنها يك چيز را ارزش انسانی دانستن، درست نيست
ثانياً اين من آن وقت واقعاً و حقيقتاً تبديل به ما میشود كه قبلًا تبديل به او شده باشد يعنی همان نظريه عرفا. من بدون آنكه قبلًا تبديل به او شده باشد تبديل به ما نمیشود. راه ما شدن من ها اين است كه اول من ها او بشوند، يعنی ايمان به خدا پيدا شود :
( قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لانُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ.. )
مخاطب، اهل كتاباند : ای اهل كتاب! يهوديها، نصاری، مجوسيها، زردشتيها! بياييد همه ما گرد يك كلمه و يك حقيقت جمع شويم، حقيقتی كه سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ (ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب است)، حقيقتی كه نه از من است و نه از تو، نه از ماست و نه از شما، حقيقتی است كه از ما ی به معنای اعم است؛ ما و شما هردو در او شريكيم و او ما و شما هر دو را در بر میگيرد. من كه پيغمبر اسلامم نمیتوانم بگويم او خدای من است و خدای تو مسيحی نيست، خدای تو يهودی نيست، خدای تو زردشتی نيست، خدای تو بت پرست نيست، خدای اين سنگ نيست، خدای اين آب و هوا نيست؛ او خدای همه است و به همه تعلق دارد و اگر انسان به او تعلق پيدا كند، تعلق به يك امر محدود نيست كه مرزساز و من ساز باشد. او ديگر پول نيست كه اگر من به او تعلق داشته باشم، شما هم به او تعلق داشته باشيد جنگ در بگيرد؛ حقيقتی است كه میتواند در آنِ واحد همه را در خودش جمع كند. بياييد همه ما شويم، اما به چه وسيله؟ به وسيله يك ايمان، به وسيله يك ايده، به وسيله يك كلمه : خدا، خدای ما. بياييد ما بشويم، اما اول بايد همه او بشويم. وقتی كه او شديم يعنی اين منيّت ما در مقابل او از بين رفت و همه يكرنگ شديم، آن وقت است كه میتوانيم همه ما باشيم.( تَعالَوْا الی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ) بياييد به سوی كلمه و حقيقتی كه بين ما و شما متساوی است. اگر پيغمبر اسلامصلیاللهعليهوآلهوسلم مثلًا پيشنهاد كند كهای مردم! بياييد همه زبان عربی را ياد بگيريم تا همه ما شويم، آن كسی كه زبانش فارسی است میگويد : چرا زبان عربی؟ زبان فارسی باشد. آن كسی كه زبانش تركی است میگويد : چرا زبان عربی؟ زبان تركی باشد. آن كسی كه زبانش فرانسوی است میگويد : چرا زبان عربی؟ آن زبان، فرانسه باشد. آن كسی كه زبانش انگليسی است همينطور و زبان عربی نمیتواند چيزی باشد كه برای همه مردم سَواءٌ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ باشد. زبان عربی و فارسی و تركی و فرانسوی و انگليسی هركدام به يك ملتی اختصاص دارد. خيلی چيزهای ديگر هم همينطور است.
ولی آن حقيقتی كه مال همه است و مال هيچ كس هم نيست، خدای ماست؛ آن حقيقت كلی و آن كسی كه همه ما را آفريده است، آن كسی كه عالم را خلق كرده و بازگشت عالم به سوی اوست. بياييد همه به سوی او بشتابيم، تنها او را پرستش كنيم و شريكی هم برای او قرار ندهيم. بعد میفرمايد :( وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ) ارْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ. وقتی كه به سوی او رفتيم و او شديم، آنوقت ما میشويم و تنها آن وقت است كه میتوانيم ما باشيم. در اين هنگام بعضی، بعضی ديگر را رب خود (يعنی خدای خود) انتخاب نكند، صحبت آقايی و نوكری از ميان برود، صحبت استثمارگر و استثمارشده از بين برود، صحبت بالا و پايين از ميان برود، ولی به شرطی كه از آنجا شروع كنيم :
( تَعالَوْا الی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الّا نَعْبُدَ الّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ.. )
اين است كه قرآن طرفدار ما بوده است و هميشه دم از ما میزند.
در نماز، بعد از آنكه خدا را حمد و ستايش میكنيم : الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ. ..، خدا را مخاطب قرار میدهيم. من تنها دارم نماز میخوانم و نماز من فرادی است.
میخواهم بگويم خدايا تو را پرستش میكنم و از تو كمك میخواهم، ولی اينطور میگويم :( ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعينُ) خدايا ما فقط تو را پرستش میكنيم و ما فقط از تو ياری میجوييم. نمیگوييم من فقط تو را پرستش میكنم. در آخر نماز هم میگوييم : السَّلامُ عَلَيْنا وَ عَلی عِبادِ اللَّهِ الصّالِحينَ.
سعدی میگويد :
بنی آدم اعضای يكديگرند |
كه در آفرينش ز يك گوهرند |
|
چو عضوی به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار |
|
تو كز محنت ديگران بیغمی |
نشايد كه نامت نهند آدمی |
اين شعر سعدی كه بحق در سطح بسيار عالی تشخيص داده شده است عين ترجمه يك حديث نبوی است، منتها كمی ناقص است و به كمال اصل حديث نيست. حديث نبوی اين است :
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فی تَوادُدِهِمْ وَ تَراحُمِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ اذَا اشْتَكی بَعْضٌ تَداعی لَهُ سائِرُ اعْضاءِ جَسَدِهِ بِالْحُمّی وَ السَّهَرِ
مَثَل اهل ايمان در توادُد (دوستی متقابل) و تراحم (مهربانی متقابل) مَثَل اعضای يك پيكر است. آيا وقتی عضوی از اعضای يك پيكر به درد آيد، ساير اعضا راحت میخوابند و میگويند آن عضو هرچه درد میكشد، بكشد؟ يا عضوهای ديگر با او همدردی میكنند؟ پيغمبر میفرمايد ساير اعضا به دو وسيله با اين عضو همدردی میكنند : يكی به وسيله تب و ديگر به وسيله بیخوابی. اعضای ديگر نمیخوابند و دائماً در تب و تاباند. مثلًا ناراحتی در روده پيدا شده يا يك كانون چركی در كبد پيدا شده ولی دست هم نمیخوابد، سر هم نمیخوابد، قلب هم نمیخوابد، اصلًا بدن استراحت نمیكند، چون يك عضو به درد آمده است. تب، عكس العمل همه بدن در مقابل ناراحتیای است كه در يك عضو پيدا شده است.
ولی پيغمبر توجه به يك نكته دارد. وقتی میفرمايد : [مَثَل مؤمنين] مَثَل يك پيكر است، توجه دارد كه پيكر روح میخواهد. يك روح بايد وجود داشته باشد تا همه اعضا را او كرده باشد و بعداً ما شده باشند. آيا اگر جسد مرده باشد و شما يك عضو را قطعه قطعه كنيد، ساير اعضا حس میكنند؟ نه، چون روح وجود ندارد.
اين روح است كه همه مؤمنين را يكی كرده است. چون اينها در آن روح يكی هستند، ما شدهاند و با يكديگر همدردی دارند. آن روح، ايمان است؛ همان( كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ) است. چون مؤمنين ايمان دارند و كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ بر آنها حكمفرماست، من های آنها او شده است و طبعاً همدل و همدرد هستند. اما انسانها بدون كلمه سواء اينطور نيستند. پيغمبر فرمود مؤمنين يعنی آنها كه در يك روح شريكند و آنها كه( كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ) بر آنها حكمفرماست. سعدی اشتباه كرده كه گفته است : بنی آدم اعضای يكديگرند. بنی آدم تا آن( كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ) بر آنها حاكم نباشد، هرگز اعضای يك پيكر نمیتوانند باشند و نيستند.
دروغ است كه بنی آدم اعضای يكديگرند. آيا آمريكاييها و ويتناميها بنی آدم هستند يا نيستند؟ اگر بگوييم ويتناميها بنی آدماند و آمريكاييها بنی آدم نيستند يا بالعكس، كه درست نيست. هردو بنی آدماند، ولی دروغ است كه بنی آدم اعضای يك پيكرند.
بنی آدم هرگاه يك روح و يك ايمان بر آنها حاكم شد، يعنی وقتی كه من های ايشان در يك او و در يك ايمان حل شد و من برايشان باقی نماند، با يكديگر همدردی دارند. در آن وقت است كه :
چو عضوی به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار |
پس در اين مكتب، يك اشتباه درباره انسان كامل اين است كه همه ارزشها جز يك ارزش فراموش شده است و آن هم ارزش ما بودن است. اين ما بودن حرف درستی است؛ يعنی اگر انسانی من او تبديل به ما نشده باشد انسان كامل نيست. اما اينكه خيال كنيد به صرف اينكه من انسان تبديل به ما شد، كامل شده است، دروغ است. ما شدن يكی از خطوط سيمای انسان كامل است، نه تمام آن.
اشتباه ديگرشان اين است كه خيال كردهاند آن چيزی كه من ها را ما كرده است، مالكيتهای اختصاصی است و اگر مالكيت اختصاصی را از بين برديم و مالكيت اشتراكی حاكم شد، ديگر من ها ما شده است و هيچ كس احساس منيّت نمیكند
چندين سال پيش داستانی را در مجلهای خواندم. افسانهای ساخته بودند كه روزی يك شتر و يك روباه با هم رفيق شدند. روباه به شتر پيشنهاد كرد كه بيا يك زندگی اشتراكی داشته باشيم و اين زندگی اختصاصی و مالكيت اختصاصی را الغاء كنيم و با يكديگر دوست و رفيق باشيم و حتی يكديگر را رفيق صدا بزنيم، من به تو میگويم رفيقْ شتر و تو هم به من بگو رفيقْ روباه؛ صحبت من در كار نباشد.
حتی من هيچ وقت بعد از اين نمیگويم بچه من، میگويم بچه ما و تو هم به كرّه شترت ديگر نگو كرّه شتر من، بگو كرّه شتر ما. بيا من را بكلی از بين ببريم و تبديل به ما كنيم. من بعد از اين به پالان تو میگويم پالان ما و تو هم به دم من بگو دم ما و اساساً ديگر منی در كار نباشد. شتر بيچاره هم باور كرد. مدتی با هم زندگی اشتراكی كردند تا اينكه حادثهای پيش آمد : روباه چند روزی شكاری گيرش نيامد. يك روز در حالی كه عصبانی و ناراحت بود، به خانه اشتراكی آمد ولی به اصطلاح روده كوچكش داشت روده بزرگش را از گرسنگی میخورد.
چشمش به كرّه شتر افتاد. او را به گوشهای برد و دريد و شكمی از عزا درآورد. شتر كه برگشت، سراغ بچهاش را گرفت. روباه اظهار بیاطلاعی كرد و گفت : نمیدانم.
شتر دنبال بچهاش گشت تا لاشهاش را پيدا كرد. بی تاب شد و به سرش میزد كه چه كسی بچه من را چنين كرده است. تا شتر گفت بچه من، روباه گفت : تو هنوز تربيت نشدهای كه میگويی بچه من؟! بگو بچه ما!.
وقتی من اينطور بخواهد تبديل به ما بشود، شكل روباه و شتر را پيدا میكند.
پس اين مكتب هم در مورد انسان كامل، مكتب كاملی نيست. در اين مكتب فقط به يك ارزش، آنهم بهطور ناقص توجه شده است
مكتب ديگری را در آخر اين جلسه بهطور خلاصه عرض میكنم و تفصيلش را در جلسه بعد بيان خواهم كرد.
اين مكتب، امروز خيلی رايج است و میتوان گفت از نظر ارزشهای انسانی و از نظر خطوطی كه برای انسان كامل ترسيم میكند، نقطه مقابل سوسياليسم است. در مكتب سوسياليسم بيشتر به جنبههای اجتماعی توجه شده است. از نظر سوسياليسم، انسان آن وقت انسان كامل است كه بين همه انسانها تساوی و برابری و وحدت برقرار باشد. مالكيت اشتراكی هم كه میگويند، حاكی از توجه به جنبههای جمعی است.
در اين مكتبی كه میخواهم عرض كنم، به ارزشهايی توجه شده است كه بيشتر جنبه فردی دارد نه جنبه اجتماعی، مانند آزادی اراده، آزادی انديشه، حاكميت و استقلال يك فرد نسبت به خود. بيشتر تكيه اين مكتب روی اين مسائل است.
میگويد : انسان كامل انسانی است كه منِ او از هر جبری آزاد باشد، تحت تأثير هيچ قدرتی نباشد، آزاد مطلق زندگی كند : ارادهاش آزاد باشد، انديشهاش آزاد باشد. در واقع ملاك اساسی انسانيت در اين مكتب آزادی است و اگر آگاهی هم میگويند، مقدمه آزادی است. میگويند : انسان كامل يعنی انسان آزاد، و هرچه انسان آزادتر باشد كاملتر است؛ هرچه تحت تأثير عوامل ديگر قرار گيرد، از انسانيت او كاسته شده است. حتی در اين مكتب معتقدند ايمان و اعتقاد به خدا و تكيه به خدا و بندگی خدا انسانيت انسان را ناقص میكند، چون انسان را وادار میكند در مقابل خدا تسليم باشد، و بندگی نسبت به خدا و در مقابل خدا، آزادی را از انسان سلب میكند و چون كمال انسان در آزادی است و انسان كامل انسانی است كه از همه چيز آزاد باشد، پس حتی بايد از قيد مذهب آزاد باشد. حافظ ما میگويد :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود |
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است |
اگر كسی در زير اين چرخ كبود پيدا شود كه به هيچ چيزی وابستگی و تعلق نداشته باشد، او كامل است
مگر تعلق خاطر به ماه رخساری |
كه خاطر همه غمها به مهر او شاد است |
يا در جای ديگری میگويد :
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
مكتب اگزيستانسياليسم میگويد : نه، بنده عشقم هم غلط است؛ بايد بگويی از هر دو جهان آزادم و از عشق هم آزادم؛ به جای اينكه بگويی مگر تعلق خاطر به ماه رخساری، بايد بگويی حتی تعلق خاطر به ماه رخساری؛ آزاد مطلق از همه چيز؛ انسانيت يعنی آزادی و آنچه كه آزادی اقتضا میكند؛ انسانيت يعنی تمرد و عصيان، در مقابل همه چيز متمرد و عاصی بودن و تسليم هيچ چيز نبودن؛ انسان يعنی آزادی و آزادی يعنی انسان. در جلسه بعد ان شاء اللَّه درباره اين مكتب به تفصيل بحث خواهم كرد.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظيم
( يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلونَ. وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسيهُمْ انْفُسَهُمْ اولئَكَ هُمُ الْفاسِقونَ ) .
در آخر عرايض جلسه گذشته به يك مكتب ديگر و در واقع به جديدترين مكتب امروز و نظريه آن درباره انسان كامل اشاره كرديم.
اين مكتب معيار كمال انسانی و در واقع جوهر انسان و مادر همه ارزشهای انسان را آزادی میداند و معتقد است كه انسان تنها موجودی است كه در اين عالم آزاد آفريده شده است، يعنی محكوم هيچ جبر و هيچ ضرورت و هيچ تحميلی نيست و به تعبيری كه قدمای ما میكردند انسان در عالم خلقت يك موجود مختار است و نه يك موجود مجبور، و به تعبير بعضی غير انسان هرچه هست مجبور است، يعنی تحت تأثير جبری يك سلسله علل و معلولات است ولی انسان مجبور نيست و هيچ گونه جبر علّی و معلولی او را اداره نمیكند. اصالت وجود در اگزيستانسياليسم
اين مكتب در اينجا مطلب ديگری هم دارد و آن اين است : انسان كه آزاد و مختار در اين جهان آمده است، برعكس همه موجودات ديگر دارای سرشت و طبيعت مخصوص نيست. هرچه در دنيا آفريده شده است، با يك سرشت و ماهيت خاص آفريده شده است : سنگ، سنگ آفريده شده است، ديگر نمیتواند سنگ نباشد و كلوخ باشد؛ گربه با طبيعت گربهای آفريده شده است و موش هم موش آفريده شده است با طبيعت موشی و اسب هم اسب آفريده شده است با طبيعت اسبی. اما انسان دارای هيچ گونه طبيعت خاص نيست، مگر آن طبيعتی كه خودش به خودش بدهد.
انسان كه موجود مختار و آزاد است، دايره اختيار و آزادی او در اين حد است كه به خودش سرشت میدهد و طبيعت و ماهيت میبخشد. اسم اين را اصالت وجود يا تقدم وجود بر ماهيت گذاشتهاند.
اصطلاح اصالت وجود و اصالت ماهيت در ميان ما يك اصطلاح نسبتاً قديمی است و در حدود سيصد و پنجاه سال (يعنی از زمان صدرالمتألهين) از عمرش میگذرد. ولی فلاسفه اسلامی اصالت وجود و اصالت ماهيت را اختصاصاً در اين مورد به كار نمیبردند، بلكه در مورد همه اشياء به كار میبردند و از آن، معنی ديگری غير از آنچه امروز به نام اصالت وجود مصطلح شده است در نظر میگرفتند.
ولی اين مطلب كه انسان نسبت به ساير موجودات اين امتياز را دارد كه دارای سرشت معين نيست و اين خودش است كه به خود سرشت میدهد- كه اينها اسمش را اصالت وجود يا تقدم وجود بر ماهيت گذاشتهاند با مبانی بسيار محكمتر در فلسفه ما و بالاخص در فلسفه صدرالمتألهين، البته با تعبير ديگر و از راه ديگر ثابت شده است و اين، حرف درست و حقيقتی است كه انسان از خود يك سرشت ثابت ندارد و اين خود انسان است كه به خودش سرشت و طبيعت میدهد.
فهرست مطالب
انسان معيوب و انسان سالم ۲
١ - راههای شناخت انسان كامل از نظر اسلام ۴
فرق كمال و تمام ۷
تعبير انسان كامل ۹
عيبهای جسمی و روانی ۱۱
آفات روح انسان ۱۵
نمونهای از بيماری حسد ۱۶
انسان مسخ شده ۱۹
برنامه انسان سازی ماه مبارك رمضان ۲۳
٢ - لزوم هماهنگی در رشد ارزشهای انسانی ۲۶
علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات ۲۷
لزوم هماهنگی در رشد ارزشها ۲۹
نمونههای افراط در رشد يك ارزش خاص ۳۲
جامعيت نهج البلاغه ۳۹
اوصاف علی عليهالسلام ۴۱
آخرين روزهای حيات علی عليهالسلام ۴۵
٣ - درد انسان از ديدگاههای مختلف ۵۱
معنويات انسان ۵۲
درد و فوايد آن ۵۴
شكايت از عقل ۵۷
درد انسان ۵۹
چند تمثيل درباره درد انسان ۶۰
درد انسان نسبت به خلق خدا ۶۵
نظر اسلام ۶۶
درد مطلوب ۷۰
٤ - درد خداجويی در انسان ۷۳
انفكاك پذيری انسانيت از انسان ۷۴
انسان، طالب كمال مطلق ۷۶
سير انسان كامل از نظر عرفا ۷۹
لزوم همراه بودن گرايشهای برونی و درونی ۸۰
نمونهای از تاريخ اسلام ۸۳
روشنفكری عُمَری ۸۵
مروّت علی عليهالسلام ۸۹
مناجات علی عليهالسلام ۹۲
ارزش عبادت را هرگز كم نگيريم ۹۴
علی عليهالسلام در ساعات آخر عمر ۹۵
٥ - اجمال نظريات مكاتب مختلف درباره انسان كامل ۱۰۰
مكتب عقل ۱۰۰
مكتب عشق ۱۰۴
مكتب قدرت ۱۰۶
آيا زندگی تنازع بقاست؟ ۱۰۸
مكتب ضعف ۱۱۲
مكتب محبت (مكتب معرفت) ۱۱۶
دو مكتب ديگر ۱۱۸
مكتب برخورداری ۱۱۹
طرز مواجهه با مرگ ۱۲۰
٦ - انسان كامل از ديدگاه مكتب عقل ۱۲۵
خلاصه نظريات عقليون ۱۲۶
مكاتب ضد اين مكتب ۱۲۸
اصالت معرفت عقلی در اسلام ۱۳۰
دو اشكال وارد بر مكتب عقليون ۱۳۳
اصالت ايمان ۱۳۷
شواهدی از قرآن و نهج البلاغه ۱۴۱
٧ - انسان كامل از ديدگاه مكتب عرفان و تصوف ۱۴۶
عشق از نظر عرفا ۱۴۸
راه رسيدن به كمال ۱۵۱
علم افاضی ۱۵۵
صعود و نزول روح ۱۵۸
برخی اشكالات مكتب عرفان ۱۶۳
درون گرايی مطلق ۱۶۴
٨ - نقد و بررسی مكتب عرفان ۱۶۷
تحقير عقل توسط برخی عرفا ۱۷۰
روگردانی از طبيعت ۱۷۳
رابطه انسان با طبيعت ۱۷۸
نظر اسلام ۱۸۰
تكامل روح در دنيا ۱۸۴
ترك خودی ۱۸۸
٩ - نقد و بررسی مكتب عرفان ۱۹۰
درجه اول خودخواهی ۱۹۲
درجه دوم خودخواهی ۱۹۴
درجه سوم خودخواهی ۱۹۵
تسويل ۱۹۶
عقدههای روانی مخفی ۱۹۸
جهاد با نفس در قرآن و حديث ۲۰۱
روش ملامتی ۲۰۵
تصوف و عزت نفس ۲۰۷
من واقعی انسان ۲۱۱
عزت نفس در قرآن و حديث ۲۱۴
توصيهای به جوانان ۲۱۶
١٠ - نقد و بررسی نظريه مكتب قدرت ۲۲۰
تاريخچه مكتب قدرت ۲۲۱
نظريه بيكن و تأثيرات آن ۲۲۳
استفاده نيچه از اصول داروين ۲۲۸
منطق اسلام در مسئله قدرت ۲۳۷
قوّت و قدرت در احاديث ۲۴۰
١١ - نقد و بررسی نظريه مكتب قدرت ۲۴۷
اشكال اول مكتب قدرت ۲۴۹
قدرت روحی ۲۵۱
عاطفههای بجا و نابجا ۲۵۴
قدرت واقعی در احاديث ۲۵۸
مكتب محبت ۲۶۱
دعوت قرآن به احسان و ايثار ۲۶۳
نمونهای از مهربانی ۲۶۵
عواطف انسانی در غرب ۲۶۶
تقدم عدالت بر ايثار ۲۶۹
نمونهای از ايثار واقعی ۲۷۲
اشكالات مكتب محبت ۲۷۳
خدمت به خلق، مقدمه ايمان ۲۷۵
١٢ - نقد وبررسی نظريه مكتب سوسياليسم ۲۷۸
خلاصه سخن اين مكتب ۲۸۰
اشتباه اساسی اين مكتب ۲۸۳
دنيا از ديد علی عليهالسلام ۲۸۵
اصلاح درون، راه رهايی از من بودن ۲۸۷
عدم انحصار عوامل من ساز در مالكيت ۲۸۹
ايمان، راه ما شدن من ها ۲۹۲
ناقص بودن معنی شعر سعدی ۲۹۵
داستان شتر و روباه ۲۹۸
اجمال نظر اگزيستانسياليسم ۳۰۰
نقد وبررسی نظريه مكتب اگزيستانسياليسم ۳۰۲
فهرست مطالب ۳۰۴