تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.
على از زبان على
نويسنده : دكتر سيد جعفر شهيدى
بسم الله الرحمن الرحيم
و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين
ماهها و مىتوان گفت : سالهاست مىخواهم قلم بردارم و صفحههايى پيرامون زندگانى امير مؤمنان علىعليهالسلام بنگارم. هر بار كه خود را آماده مىكنم، ندايى از درونم مىشنوم : «آهسته باش ! چه گستاخى! مىخواهى در اين ميدان پهناور درآيى و بضاعت اندك خود را بنمايى؟ نمىدانى مهتاب به گز پيمودن است و دريا را با مشت تهى نمودن. در ميا! كه عرصه سيمرغ نه جولانگه تو است.» از خود پوزش مىخواهم و قلم را به يك سو مىنهم. ديرى نمىگذرد كه ديگر بار شوق، عنان مىگسلاند و بىخواست من مرا مىراند، كه آخر از مورچه و ران ملخ و پيشگاه سليمان يادگير مگر نمىدانى در آستانه بزرگان از هر كس به اندازه توان او چشم مىدارند؟ «خدايا! چه بايد كرد؟» سرانجام به خود گفتم درست است كه پرداختن به چنين كار در توان تو نيست، اما به خود منگر كه بضاعتت چيست، بنگر كه سخن درباره كيست. او دستگير ناتوانان است و ياور درماندگان از لطف خدا و سخن شاه اوليا مدد خواه!
شايد آن سان كه در نهج البلاغه به گفته خود عنايتش بود و در ترجمه ياريت نمود، لطف از تو دريغ ندارد و موفقت گرداند، تا هديهاى به دوستانش تقديم كنى و بكوش تا آنجا كه مىتوانى از فرمودههاى او به پارسى برگردانى و على از زبان على بشناسانى. اين بار آماده گشتم و اين صفحهها را نوشتم و كتاب را به شيفتگان علىعليهالسلام . تقديم مىكنم. در خواندن آن به نارسائى نوشته من ننگرند، عظمت مقام على را در نظر آورند و به هر حال اين ضعيف را از دعاى خير فراموش نكنند.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
امير مؤمنان علىعليهالسلام فرزند ابو طالب و جد او عبد المطلب پسر هاشم است. نام عبد المطلب عامر بود و شيبة الحمد شهرت داشت. گويند چون زاده شد موهايى سپيد بر سر او رسته بود، پس او را شيبه لقب دادند. و چون مطلب عموى او پس از مرگ هاشم به مدينه رفت و شيبه را با خود به مكه آورد، از او پرسيدند : «اين كودك كيست؟» گفت : «بنده من است.» و گفتهاند مردم چنان پنداشتند كه مطلب در اين سفر بندهاى با خود آورده است. از اين رو عامر به عبد المطلب مشهور گرديد. عبد المطلب فرزند هاشم است و هاشم پسر عبد مناف. خاندان هاشم شاخهاى از عبد منافاند و شاخه ديگر آن بنى عبد شمس نياى امويان است. و هر دو خاندان از قريشاند خاندان هاشم در قريش به بزرگوارى و گشادهدستى شناخته بودند، هر چند مكنتى چون خاندان عبد شمس نداشتند.
مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است. فاطمه چندى تربيت رسول خدا را عهدهدار بود و براى او چون مادر مىنمود. او از جمله مسلمانان صدر اول است كه به مدينه هجرت كرد رسول خدا پيوسته او را گرامى مىداشت و چون درگذشت او را در پيراهن خود كفن كرد.(١)
كنيه مشهور او ابو الحسن و لقبهايش فراوان است. از آن لقبها آنچه ميان ايرانيان شهرت دارد اسد الله و حيدر است.
لقب اسد الله را رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بدو داد(٢) و مادرش وى را حيدر خواند چنانكه در بيتى كه به حضرتش منسوب است آمده :
أنا الذى سمتنى امى حيدره |
كليث غابات كريه المنظره(٣) |
و حيدر در لغت عربى به معنى شير، است.
ولادت او را روز جمعه سيزدهم رجب، يا بيست و سوم آن ماه و بعضى نيمه شعبان نوشتهاند چه سالى؟ سى سال يا بيست و نه سال پس از عام الفيل. عام الفيل چه سالى بوده است؟ سالى كه أبرهه سردار حبشى با پيلهاى خود براى ويران كردن مكه آمد. اما آن چه سالى بود؟ در آن روزگار ضبط دقيق روز و ماه و حتى سال را نمىتوانستند، چرا كه بيشترين مردم خواندن و نوشتن نمىدانستند حادثهها در ذهن اين و آن بود نه در صفحه كاغذ. و چون حادثهاى بزرگ پديد مىآمد آن را مبدأ تاريخ قرار مىدادند. آمدن پيلان به مكه و كشته شدن آنها به سنگريزههايى كه پرندگان مىافكندند، واقعهاى بزرگ بود، بدين رو تاريخ را با سال آن واقعه در حافظه نگاه مىداشتند
چون رسول خدا در عام الفيل به دنيا آمده است و سن او هنگام رحلت ٦٣ سال بود، ولادت او را بين ٥٦٩ تا ٥٧٠ ميلادى ضبط كردهاند. و چون ولادت على را در سى سالگى رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم نوشتهاند بايستى علىعليهالسلام در ٥٩٩ يا ٦٠٠ ميلادى تولد يافته باشد.
عالمان شيعه عموما و گروهى از دانشمندان سنت و جماعت نوشتهاند علىعليهالسلام در خانه كعبه به دنيا آمد. اما بعضى از سنيان يا اين مكرمت را براى او ننوشتهاند و يا آن را نپذيرفتهاند مسعودى نويسد : «در كعبه زاده شد.»(٤) مفيد نوشته است : «پيش از او و بعد از او كسى در خانه كعبه به دنيا نيامد.»(٥)
مؤلف سيرة الحلبيه نوشته است : «علىعليهالسلام در سن سى سالگى رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم در كعبه متولد شد.»(٦) در ديوان سيد حميرى كه با تحقيق شاكر هادى شكر در بيروت چاپ شده قطعهاى ديده مىشود كه مطلع آن اين است :
ولدته في حرم الإله و أمنه |
و البيت حيث فناؤه و المسجد(٧) |
مصحح ديوان اين قطعه را از مناقب ابن شهر آشوب و دلائل صدوق آورده است. در مناقب اين بيتها و نيز بيتهاى ديگرى در اين باره از محمد بن منصور سرخسى آمده است.(٨) پس شهرت واقعه در آغاز سده چهارم مسلم بوده است و اگر بيتها از سيد حميرى باشد اين داستان در آغاز سده دوم هجرى نيز شهرت داشته است. در اثبات اين فضيلت كتابهايى نوشتهاند كه از متأخران مرحوم شيخ محمد على اردوبادى را مىتوان نام برد كه نگارنده را با او دوستى بود.
در اينجا به مناسبت، داستانى را مىآورم كه پنجاه و چند سال پيش برايم رخ داد. ساليانى كه در نجف اشرف به سر مىبردم، مبتلا به درد چشم شدم بسيار آزارم مىداد. دو سه بار به مطب پزشكى به نام دكتر محمد العيد رفتم و هر بار يك ربع دينار، يعنى اندكى كمتر از يك چهارم ماهيانهام را به او مىدادم. قطعه فلزى به پلك چشمم مىكشيد و مىگفت : «همت جوانان را دارى.» چرا چنين مىگفت؟ نمىدانم. اگر درد چشم بيشتر نمىشد كمتر نمىگرديد پسين روزى در يكى از ايوانهاى صحن مقدس روبروى گنبد مطهر نشسته بودم افسرده و از رنج چشم آزرده، روى به گنبد كردم و گفتم : «يا على من براى درس خواندن به شهر تو آمدهام و تنها وسيلتم چشم است.»
گريهام گرفت، دو رباعى به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه كردم :
اى بارگهت قبلهگه اهل نياز |
وى روضه حضرت تو خلوتگه راز |
|
در خانه كعبه زادى و زادگهت |
شد قبله مسلمين بهنگام نماز |
|
اى ذات خداى را تو مرآت جلى |
وى نور مبين كاشف سر ازلى |
|
در مدح تو اين بس كه نبودى |
دوزخ لو اجتمع الناس على حب على |
در همين حال بودم كه يكى از آشنايان كه نامش را فراموش كردهام به صحن درآمد. مرا ديد و حالم را پرسيد. گفتم : «از چشم درد رنج مىبرم.» گفت : «فردا بيا با هم به كوفه برويم سيد احمد ربيعى چشمت را ببيند.»
فردا به همراهى او به كوفه رفتم به خانه سيد درآمديم. پيرمردى بود نورانى در زير زمين خانه نشسته، تنى چند گرد او. نوبت به من رسيد با ذرهبينى درشت چشمم را نگاه كرد. پارهاى كاغذ برداشت و چيزى بر آن نوشت و چون بدستم داد، نوشته بود آرجدل. گفت : «روزى سه بار در چشم بريز.» دو بار ريختم و نمىدانم به نوبت سوم نيازى افتاد يا نه، همان روز درد چشم آرام گرفت.
آرجدل چنان تأثيرى داشت؟ ، يا حالت افسرده من و نياز به درگاه مولاى كارساز؟ ، يا تصادف؟ هر چه اسمش را مىگذاريد بگذاريد. بپذيريد يا نه چشمم بهبود يافت. اما سالها بعد كه چشمم از نو درد گرفت آرجدل سودى نداد. درباره آنچه سرودهام، بر من مگيريد و مرا به غلو و يا ترك ادب شرعى كردن نسبت مدهيد. خود مىدانيد كه چون بارقه عشق بدرخشد، عقل مىگدازد. از اين گذشته مگر شاعر اهل بيت مرحوم سيد جعفر حلى درباره فرزند او نسروده است :
و قد انجلى من مكة و هو ابنها |
و به تشرفت الحطيم و زمزم |
چنانكه نوشته شد خاندان هاشم از مكنت چندانى برخوردار نبودند. ابوطالب كه در كودكى سرپرستى محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را بر عهده گرفت، فرزندان و عيال بسيار داشت. قريش را سالى سخت پديد آمد. محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم عموى خود عباس را گفت : «برادرت ابوطالب نانخور فراوان دارد و چنين كه مىبينى مردم در سختى به سر مىبرند، بيا نزد او برويم و از آنان بكاهيم. من از پسران او يكى را برمىدارم تو هم يكى را، و سرپرست آنها مىشويم.» عباس پذيرفت. نزد ابوطالب رفتند و داستان را با او در ميان نهادند. ابوطالب گفت : «عقيل را برايم بگذاريد و هر چه خواهيد بكنيد.» محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم على را و عباس جعفر را گرفت.(٩) از اين رو على در خانه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم و در دامان او پرورده شد و خود در اين باره چنين گويد :
«در پى او بودم چنانكه شتربچه در پى مادر، هر روز براى من از اخلاق خود نشانهاى بر پا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت.»(١٠)
هر چه بيشتر مىباليد رسول خدا بيشتر به او و تربيت او مىافزود و او در اين باره چنين فرمود :
«آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد. و مرادر بستر خود مىخوابانيد چنانكه تنم را به تن خويش مىسود و بوى خوش خود را به من مىبويانيد.»(١١)
هنگامى كه رسول خدا در كوه حرا به رتبت پيمبرى مشرف گرديد و به خانه بازگشت در خانه او خديجه، على و زيد پسر حارثه به سر مىبردند. چنانكه در تاريخ تحليلى نوشتهام او حالت و رسالت خود را بيش از آنكه به ديگران بگويد به اين سه تن گفت و هر سه بدو گرويدند. بىهيچ چون و چرا، باور داشتنى است كه علىعليهالسلام نخستين مرد در پذيرفتن دين اسلام باشد. او در اين باره چنين مىگويد :
«هر سال در حرا خلوت مىگزيد من او را مىديدم و جز من كسى وى را نمىديد. آن هنگام جز خانهاى كه رسول خدا و خديجه در آن بود در هيچ خانهاى مسلمانى راه نيافته بود. من سومين آنان بودم روشنايى وحى و پيامبرى را مىديدم و بوى نبوت را مىشنودم.»(١٢) و در جاى ديگر مىگويد :
«هيچ كس پيش از من به پذيرفتن دعوت حق نشتافت، و چون من صله رحم و افزودن در بخشش و كرم نيافت.»(١٣)
ابن هشام از ابن اسحاق آورده است :
«نخستين مرد كه به رسول خدا گرويد و او را بدانچه از جانب خدا آورده بود گواهى داد، على بن ابى طالب بود. در آن هنگام ده سال از عمر وى مىگذشت و از جمله نعمتهاى خدا بر على آن بود كه پيش از اسلام در كنار رسول خدا به سر مىبرد.»(١٤)
در آغاز اسلام، خواندن مردم به مسلمانى پنهانى بود. اين مدت را سه سال نوشتهاند و چون آيه( وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ ) (١٥) نازل شد پيغمبر به على گفت : «خدا مرا فرموده است خويشاوندان نزديكم را به پرستش او بخوانم گوسفندى بكش و صاعى نان و قدحى شير فراهم كن.»
على چنان كرد. در آن روز چهل تن يا نزديك به چهل تن از فرزندان عبد المطلب فراهم آمدند، و همگى از آن خوردنى سير شدند. اما همينكه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خواست سخنان خود را آغاز كند، ابو لهب گفت : «او شما را جادو كرد.» و مجلس بهم خورد. روزى ديگر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آنان را خواند و گفت :
«اى فرزندان عبد المطلب گمان ندارم كسى از عرب براى مردم خود بهتر از آنچه من براى شما آوردهام آورده باشد. دنيا و آخرت را براى شما آوردهام.»(١٦)
آنگاه رسالت خود را به خويشاوندان رساند و گفت كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مىكند تا برادر و وصى من و خليفه من در ميان شما باشد؟ همه خاموش ماندند. على گفت :
«اى فرستاده خدا آن منم.»
پيغمبر فرمود :
«اين وصى من و خليفه من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او فرمان بريد.»(١٧)
از اين روز على به جانشينى و وصايت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گماشته شد و چنانكه خواهيم نوشت در روز هيجدهم ذو الحجه سال دهم هجرت كه به واقعه غدير معروف است خلافت او بر همه مسلمانان اعلام گرديد.
على پيوسته در كنار پيغمبر بود و نگهبانى او مىنمود ابن ابى الحديد از امالى محمد بن حبيب آورده است :
«ابوطالب بر جان پيغمبر مىترسيد. بسا شب هنگام نزد بستر او مىرفت و او رابرمىخيزاند و على را بجاى وى مىخواباند.»
شبى على گفت : «من كشته خواهم شد.» ابوطالب در چند بيت بدو چنين گفت :
«پسرم! شكيبا باش كه شكيبايى خردمندانهتر است و هر زندهاى مىميرد. بلايى است دشوار اما خدا خواسته است دوستى فداى دوستى شود. دوستى والا گهر، كريم و نجيب. اگر مرگى رسيد تنها براى تو نيست، هر زندهاى مىميرد.»
على چنين پاسخ مىدهد :
«مرا در يارى احمد شكيبايى مىفرمايى؟ بخدا آنچه گفتم از بيم نبود. من دوست مىدارم يارى مرا ببينى و بدانى. من پيوسته فرمانبردار تو هستم، من احمد را كه در كودكى و جوانى ستوده است براى رضاى خدا يارى مىكنم.»(١٨)
هنگامى كه قريش بنىهاشم را در شعب ابو طالب در بندان كردند، ابوطالب در جمله آنان بود او على را به نگهبانى محمد سفارش مىنمود. دور نيست داستانى را كه ابن ابى الحديد آورده در اين روزها رخ داده باشد.
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. ارشاد، ج ١، ص ٢
٢. ذخائر العقبى، محب الدين طبرى ص ٩٢ و بعضى كتابهاى ديگر.
٣. طبقات، ج ٢، بخش ١، ص ٨١. و در بعض مأخذها نيم بيت دوم چنين است : «ضرغام آجام و ليث قسورة»
٤. مروج الذهب، ج ٢، ص ٢
٥. ارشاد، ج ١، ص ٢
٦. السيرة الحلبيه، ج ١، ص ١٣٩
٧. ديوان، ص ١٥٥
٨. مناقب، ج ٢، ص ١٧٥ـ ١٧٤
٩. طبرى، ج ٣، ص ١١٦٤ـ١١٦٣ و نيز اسناد ديگر.
١٠. خطبه ١٩٢ (قاصعه)
١١. همان خطبه.
١٢. همان خطبه.
١٣. خطبه ١٣٩
١٤. سيره ابن هشام، ج ١، ص ٢٦٤
١٥. خويشاوندان نزديك خود را بترسان. شعرا، ٢١٤
١٦. سيره ابن اسحاق، ص ١٢٧
١٧. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، ج ٣، ص ١١٧٢ـ ١١٧١
١٨. شرح نهج البلاغه، ج ١٤، ص ٦٤
بخش - ٣
كسانى كه با تاريخ اسلام آشنايند مىدانند، در روزگارى كه از آن سخن مىگوييم، در مكه نه قانونى بود كه امنيت اجتماعى را نگهبان باشد، و نه دينى كه مردم را از كار زشت باز دارد. قبيلهها به آئين سنتى خود زندگى مىكردند، و آنان كه در مكه مىزيستند با يكديگر پيمانهايى داشتند. از جمله آنكه هيچ قبيلهاى با قبيله ديگر درنيفتد. و آنجا كه لازم است، بايد از يكديگر حمايت كنند. با گرويدن تدريجى مردم مكه به مسلمانى، پايدارى اين پيمانها مشكل گشت و قريش خطر را نزديك ديد.
جوانانى از خاندانهاى گوناگون مسلمان مىشدند، در حاليكه پدرانشان بر شرك بودند، زنى از تيرهاى مسلمان مىشد، شوى او كه از تيره ديگر بود در كفر به سر مىبرد. برادرى در كنار پيغمبر ايستاده بود و برادرش با پيغمبر دشمنى مىكرد. نتيجه آنكه پيوندها هر روز سستتر مىگرديد و بر نگرانى سران قبيلهها مىافزود.
هر چه مسلمانى در خاندانها پيشتر مىرفت، اين شكاف فراخى بيشترى مىيافت. قريش كه پيرامون مكه مىزيست و قصى (پسر كلاب جد آنان) ايشان را به درون شهر مكه آورد بازرگانى مكه را در اختيار گرفته بود. كاروان آنان سالى دو بار به جنوب و شمال عربستان مىرفت و سود سرشارى نصيبشان مىگشت. معروف است كه پول جاى امن مىخواهد، اما مكه اندك اندك امنيت خود را از دست مىداد. هر چه مىگذشتثروتمندان بر زوال ثروت خويش بيشتر مىترسيدند. چنانكه در ديگر كتابها نوشتهام قريش از اينكه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم مردم را به خداى يگانه مىخواند بيمى نداشت، چرا كه بتان را از روى اعتقاد ارزشى نمىنهاد. اما در ميان آنچه پيغمبر از زبان وحى بر مردم مىخواند آيههايى بود كه از آن مىترسيدند، و آن را براى ثروت خود تهديدى مىديدند؛سفارش يتيمان، سخت نگرفتن بر بردگان، پرهيز از اندوختن مال و رعايت حال عيال. ناچار براى زدودن اين خطر بتان را وسيلت ساختند، و بگوش مردم درانداختند كه محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم خدايان را دشنام مىدهد بدين رو هر روز بر نو مسلمانان سخت گرفتند و بر سختگيرى افزودند. رسول خدا به مسلمانان رخصت رفتن به حبشه را داد. سران قريش تنى چند را نزد پادشاه حبشه فرستادند و از او خواستند آنان را به اين فرستادگان بسپارد. اما جعفر پسر ابوطالب در مجلس پادشاه وى را از دعوت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم آگاه ساخت و او پس از شنيدن آيههائى از قرآن، اسلام را ستود و توطئه قريش به نتيجه نرسيد و مهاجران همچنان نزد نجاشى ماندند. در بندان بنى هاشم در شعب ابوطالب هم سودى نداشت. دشوارتر آنكه يثرب پذيره مسلمانى شد. روبرو شدن با اين پيش آمد براى مردم مكه آسان نبود. اكنون جنوبيان مىخواهند سرورى را از شماليان بگيرند و مشتى كشاورز و دستهاى خداوندان شتران آبكش بر قريش رياست كند. چنين كارى پذيرفتنى نيست. چه بايد كرد؟ تا محمد كشته نشود اين شعله خاموش نخواهد شد. اما اگر او را بكشند بنىهاشم خونخواه اويند و هر خانواده از آنها با خانوادههايى پيوند دارد، درگيرى ميان قريش پديد مىآيد و آرامش به هم مىخورد. راهى ديگر بايد جست. يك دو تن نمىتوانند اين گره را بگشايند، بايد در اين باره به مشورت پرداخت. سران خانوادهها در (دار الندوه) كه مجلس شوراى آنان بود گرد آمدند پس از گفتگوى بسيار كه تفصيل آن در كتابهاى سيره از جمله سيره ابن هشام(١) آمده است، همگان بر اين اقدام يك سخن شدند كه از هر قبيله جوانى چابك بگزينند و هر يك از آنانشمشيرى برنده در دست گيرد، شب هنگام بر محمد درآيند و به يكبار شمشير خود بر او زنند تا تنى خاص كشنده او نباشد. چون چنين كنند بنىهاشم نمىتوانند با همه قبيلهها درافتند، ناچار به خونبها گردن مىنهند.
جبرئيل رسول خدا را آگهى داد كه بايد اين شب در بستر خود نخوابى. رسول خدا على را گفت : «در جاى من بخواب و به تو آسيبى نخواهد رسيد.»
على پرسيد :
ـ«اگر من جاى تو بخوابم تو در امان خواهى ماند.»
گفت : «بلى.»
على لبخندى بر لب آورد و سجده گذارد. آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله (٢) درباره على در اين حادثه نازل شد. ميبدى نويسد : «و گفتهاند كه اين آيت در شأن امير المؤمنين على بن ابى طالب آمد. آنگه كه مصطفى هجرت كرد و على را بر جاى خواب خود مىخوابانيد»(٣) اما بيشتر مفسران سنى نزول آيه را درباره ديگران نوشتهاند.
ابن هشام نوشته است : «رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بيرون آمد و مشتى خاك برداشت و بر سر آن گروه پاشيد و آيههاى نخست تا نه سوره يس را خواند و آنان از بيرون رفتن وى آگاه نشدند. علىعليهالسلام در مكه ماند تا امانت مردمان را كه نزد پيغمبر نهاده بودند به خداوندان آن برگرداند، چرا كه هر كس را امانتى بود و خواستى ضايع نشود نزد او مىنهاد.»(٤)
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اندكى پس از آنكه به مدينه رسيد ابو واقد ليثى را با نامهاى به مكه فرستاد و از على خواست به يثرب آيد.
على با فاطمه دختر پيغمبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبير بن عبد المطلب كهمورخان از آنان به فواطم تعبير مىكنند، روانه مكه شد. در ميان راه گروهى از مشركان مكه راه را بر او گرفتند. علىعليهالسلام با آنان درافتاد و يكى از آنان را كه جناح مولاى حرب بن اميه بود از پا درآورد و مانده آنان پراكنده شدند و على با همراهان سالم به يثرب درآمد.
چنانكه مىدانيم رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از پيمان سوم كه در عقبه با نمايندگان يثرب بست بدان شهر رفت و مسلمانان هم رو بدانجا نهادند. مهاجرانى كه از مكه به يثرب رفتند از مردم شمال عربستان و از تيره عدنانى بودند و مردم يثرب از جنوب و از قحطانيان. و اين دو تيره از دير زمان با يكديگر هم چشمى داشتند و هر يك ديگرى را تحقير مىكرد. خود را عرب اصيل و تيره ديگر را عرب پيوسته مىخواند. اكنون كه همگان مسلمانى پذيرفتهاند بايد با هم يكدل شوند و كدورتى را كه از يكديگر دارند از دل بزدايند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هر يك از مهاجران را با مردى از انصار برادر ساخت و على بن ابى طالبعليهالسلام را برادر خود خواند. ابن هشام نوشته است : «رسول الله سيد پيغمبران و امام پرهيزگاران و فرستاده پروردگار عالميان بود. از بندگان خدا همانندى نداشت و على بن ابى طالب برادر او بود.»(٥)
از اين پس على پيوسته در كنار رسول خدا به سر مىبرد و در جنگهايى كه تاريخ نويسان آن را غزوه مىنامند شركت داشت. در غزوه بدر كه در سال دوم هجرت رخ داد، بزرگان قريش به قصد سركوبى مردم مدينه هماهنگ شدند و جنگ ميان آنان درگرفت. مشركان مكه سخت شكست خوردند و با آنكه نيروى آنان سه برابر نيروى مدينه بود، بيش از هفتاد تن از آنان كشته شد، و همين اندازه هم اسير گرديد. علىعليهالسلام در اين جنگ چند تن از سران مشركان را از پا درآورد. او در يادآورى اين روز چنين مىگويد :
«من در خردى بزرگان عرب را به خاك انداختم و سركردگان ربيعه و مضر را هلاك ساختم. شما مىدانيد مرا نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم چه رتبت است و خويشاونديم با او در چه نسبت است.»(٦)
نبرد بدر چنانكه نوشته شد به پيروزى مسلمانان پايان يافت و آرامشى در مدينه پديد آمد زهراعليهاالسلام دختر پيغمبر در خانه پدر به سر مىبرد. ابوبكر و عمر يكى پس از ديگرى براى خواستگارى او آمدند اما رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نپذيرفت. آن دو و نيز مردمى از انصار على را گفتند : «فاطمه را خواستگارى كن.» على به خانه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت. پيغمبر پرسيد : «پسر ابوطالب براى چه آمده است؟» «براى خواستگارى فاطمه.»
«مرحبا و اهلا! مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را به آنان ندادهام. من بدانها گفتم اين كار به اذن خدا بوده است.» داستان زناشويى علىعليهالسلام را با فاطمه در كتاب زندگانى فاطمه زهرا نوشتهام و در اين جا به تكرار آن نمىپردازم.
جنگ احد در سال سوم هجرت رخ داد. ابو سفيان مىخواست شكست جنگ بدر را جبران كند. با سه هزار مرد و دويست اسب و هزار شتر روى به مدينه آورد. رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم مىخواست شهر حالت دفاعى به خود بگيرد، اما در شوراى جنگى، جوانان پرشور اكثريت داشتند و تصميم به حمله گرفتند پيش از آغاز جنگ عبد الله بن ابى كه با پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به حالت نفاق به سر مىبرد با سيصد تن از مردم خود بازگشت. در آغاز نبرد، سپاه مكه عقب نشست و مردم مدينه دست به گردآورى غنيمت گشودند. دسته تير انداز هم كه مأمور نگهبانى دره بود براى بدست آوردن غنيمت موضع خود را ترك گفت. خالد پسر وليد كه در پى فرصت بود حمله آورد و سپاه مدينه از دو سو در محاصره ماند. مسلمانان از گرد پيغمبر پراكنده شدند. بعضى بانگ برداشتند محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم كشته شد. در چنين وقت علىعليهالسلام در كنار پيغمبر بود او را از زمين برداشت و مهاجمان را از او دور ساخت. لشكريان چون از زنده بودن رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم مطمئن شدند بازگشتند. از آن سو ابوسفيان دست از جنگ كشيد و با وعده پيكار سال ديگر از احد بازگشت.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم على را گفت :
«پى اينان برو و ببين اگر شتران خود را سوار شدند و اسبها را يدك كردند به مكه مىروند، و اگر بر اسبها سوار شدند و شترها را پيش راندند، آهنگ مدينه دارند.» علىعليهالسلام بازگشت و گفت :
«بر شترها سوار شدند و اسبها را يدك كردند و راه مكه را پيش گرفتند.»
ابوسفيان آنچه را مىخواست در جنگ بدر و احد به دست نياورد، در نتيجه اهميتى را كه در ديده بزرگان قريش داشت از دست داد. ناچار براى جبران شكستها، سپاهى بزرگ تهيه ديد و چون آن سپاه از قبيلههاى گوناگون فراهم شد احزاب نام گرفت.
يهوديان بنى نضير كه به خيبر رفته بودند همچنين يهوديان بنى قريظه نيز با قريش متحد شدند. شمار سپاهيان مكه را ميان هفت تا ده هزار تن نوشتهاند. در اين جنگ مدينه حالت دفاعى به خود گرفت و به پيشنهاد سلمان فارسى گرداگرد شهر را خندق كردند. تا سپاهيان مهاجم نتوانند به شهر درآيند و اگر پيش مىآمدند تيراندازان آنان را مىراندند. عمرو بن عبدود كه دليرى نامدار بود، به همراهى عكرمه پسر ابوجهل بر آن شدند كه از خندق عبور كنند. عمرو از سپاه مدينه هم نبرد خواست، اما هيچ كس جرأت در افتادن با او را نداشت. علىعليهالسلام به جنگ او رفت چون با وى روبرو شد، او را ضربتى نزد. كسانى كه نزد پيغمبر بودند و از دور مىنگريستند، خرده گرفتند (پنداشتند على ترسيده است) حذيفه به دفاع از اين كسان برخاست، پيغمبر فرمود :
«حذيفه! بس كن على خود سبب آن را خواهد گفت.»
على عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا آمد. پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پرسيد :
«چرا هنگامى كه با او روبرو شدى، او را نكشتى؟» گفت :
«مادرم را دشنام داد و بر چهرهام آب دهان انداخت. ترسيدم اگر او را بكشم براى خشم خودم باشد. او را واگذاشتم تا خشمم فرو نشست سپس او را كشتم.»(٧)
اين داستان را غزالى در كيمياى سعادت(٨) و محقق ترمذى در معارف(٩) و مؤلفتاريخ الفخرى(١٠) آورده است. و مولانا جلال الدين آن را در مثنوى با تعبيرهايى لطيف كه خاص اوست به نظم آورده است دريغم آمد آن را در اين كتاب نياورم.
از على آموز اخلاص عمل |
شير حق را دان مطهر از دغل |
||
در غزا بر پهلوانى دست يافت |
زود شمشيرى برآورد و شتافت |
||
او خدو انداخت بر روى على |
افتخار هر نبى و هر ولى |
||
آن خدو زد بر رخى كه روى ماه |
سجده آرد پيش او در سجدهگاه |
||
در زمان انداخت شمشير آن على |
كرد او اندر غزااش كاهلى |
||
گشت حيران آن مبارز زين عمل |
وز نمودن عفو و رحمت بى محل |
||
گفت بر من تيغ تيز افراشتى |
از چه افكندى مرا بگذاشتى |
||
آن چه ديدى بهتر از پيكار من |
تا شدستى سست در اشكار من |
||
آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست |
تا چنان برقى نمود و باز جست |
||
آن چه ديدى كه مرا در عكس ديد |
در دل و جان شعلهاى آمد پديد |
||
آن چه ديدى برتر از كون و مكان |
كه به از جان بود و بخشيديم جان |
||
در شجاعت شير ربانيستى |
در مروت خود كه داند كيستى |
||
اى على كه جمله عقل و ديدهاى |
شمهاى واگو از آنچه ديدهاى |
||
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد |
آب علمت خاك ما را پاك كرد |
||
بازگو دانم كه اين اسرار هوست |
زآنكه بىشمشير كشتن كار اوست |
||
صانع بىآلت و بىجارحه |
واهب اين هديههاى رابحه |
||
صد هزاران مىچشاند هوش را |
كه خبر نبود دو چشم و گوش را |
||
بازگو اى باز عرش خوش شكار |
تا چه ديدى اين زمان از كردگار |
||
چشم تو ادراك غيب آموخته |
چشمهاى حاضران بر دوخته |
||
راز بگشا اى على مرتضى |
اى پس سوء القضا حسن القضاء |
||
گفت من تيغ از پى حق مىزنم |
بنده حقم نه مأمور تنم |
||
شير حقم نيستم شير هوا |
فعل من بر دين من باشد گوا |
||
ما رميت اذ رميتم در حراب |
من چو تيغم و آن زننده آفتاب |
||
رخت خود را من زره برداشتم |
غير حق را من عدم انگاشتم |
||
سايهاى ام كدخدايم آفتاب |
حاجبم من نيستم او را حجاب |
||
من چون تيغم پر گهرهاى وصال |
زنده گردانم نه كشته در قتال |
||
خون نپوشد گوهر تيغ مرا |
باد از جا كى برد ميغ مرا |
|
كه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد |
كوه را كى در ربايد تندباد |
|
آنكه از بادى رود از جا خسى است |
زانكه باد ناموافق خود بسى است |
|
باد خشم و باد شهوت باد آز |
برد او را كه نبود اهل نماز |
|
كوهم و هستى من بنياد اوست |
ور شوم چون كاه بادم ياد اوست |
|
جز به باد او نجنبد ميل من |
نيست جز عشق احد سر خيل من |
|
خشم بر شاهان شه و ما را غلام |
خشم را هم بستهام زير لگام |
|
تيغ حلمم گردن خشمم زده است |
خشم حق بر من چو رحمت آمده است |
|
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب |
روضه گشتم گرچه هستم بوتراب |
|
چون درآمد در ميان غير خدا |
تيغ را اندر ميان كردن سزا |
|
تا احب الله آيد نام من |
تا كه أبغض لله آيد كام من |
|
تا كه أعطى لله آيد جود من |
تا كه امسك لله آيد بود من |
|
بخل من لله عطا لله و بس |
جمله للهام نيم من آن كس |
|
و آنچه لله مىكنم تقليد نيست |
نيست تخييل و گمان جز ديد نيست |
|
ز اجتهاد و از تحرى رستهام |
آستين بر دامن حق بستهام |
|
گر همى پرم همى بينم مطار |
ور همى گردم همى بينم مدار |
|
ور كشم بارى بدانم تا كجا |
ماهم و خورشيد پيشم پيشوا |
|
بيش از اين با خلق گفتن روى نيست |
بحر را گنجانى اندر جوى نيست(١١) |
از علىعليهالسلام چند بيت درباره اين جنگ نوشتهاند. خلاصه ترجمه آن را مىآورم.
«او از بىخردى سنگ را (بت) يارى كرد و من از درست رايى پروردگار محمد را. او را همچون شاخ درخت خرما بر روى خاكها واگذاردم. به جامههاى او ننگريستم، اما اگر او مرا كشته بود جامههاى مرا بيرون مىآورد. اى گروه احزاب مپنداريد خدا دين خود و پيغمبر خود را خوار مىكند.»(١٢)
درباره اين روز مؤلف كشف الغمه از مناقب خوارزمى حديث ذيل را آورده است :
«پيكار على بن ابى طالب با عمرو پسر عبدود در روز خندق برتر از عمل امت من است تا روز رستاخيز.»(١٣)
________________________________
پي نوشت ها :
١. ج ٢، ص ٩٢ به بعد.
٢. بقره : ٢٠٧
٣. كشف الاسرار، ج ١، ص ٥٥٤
٤. سيره ابن هشام، ج ٢، ص ٩٨
٥. سيره ابن هشام، ج ٢، ص ١٢٤
٦. خطبه ١٩٢
٧. مناقب، ج ٢، ص ١١٥، بحار، ج ٤١، ص ٥١ـ ٥٠
٨. ج ١، ص ٥٧١
٩. ص ٢
١٠. ص ٤٤
١١. مثنوى دفتر اول : ٣٨١٠ـ ٣٧٢١
١٢. سيره ابن هشام، ج ٣، ص ٢٤٢
١٣. كشف الغمه، ج ١، ص ١٥٠، و اين روايت از طريقهاى ديگر نيز آمده است، بحار، ج ٤١، ص ٩١
در ذو القعده سال ششم هجرت پس از نبرد احزاب، رسول خدا با ياران خود قصد مكه كرد تا عمره به جاى آورد و حشمت اسلام و مسلمانان را به مردم مكه بنماياند. شمار مردمى را كه همراه او بودند هزار و پانصد تن نوشتهاند. همين كه به آغاز سرزمينهاى حرم رسيدند، در جايى كه حديبيه نام دارد، مشركان مكه سر راه بر او گرفتند. پيغمبر گفت : «ما براى زيارت آمدهايم نه براى جنگ.» اما آنان نپذيرفتند. سرانجام توافق كردند و مقرر شد پيماننامهاى براى مدت ده سال بنويسند. محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم از اينجا باز گردد و سال ديگر در همين وقت براى زيارت بيايد و مردم مكه، سه روز شهر را براى آنان خالى كنند.
علىعليهالسلام مأمور نوشتن اين پيمان نامه شد. آغاز نامه را بسم الله الرحمن الرحيم نوشت و طرف پيمان را محمد رسول الله. سهيل پسر عمرو گفت : «من رحمان و رحيم نمىشناسم بنويس باسمك اللهم. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم على را فرمود :
«چنين بنويس. اين آشتى نامهاى است ميان محمد رسول خدا و سهيل پسر عمرو.»
سهيل گفت : «اگر تو را پيامبر خدا مىدانستم با تو جنگ نمىكردم، نام خود و پدرت را بنويس .» پيغمبر گفت : «چنين كن.»(١) چنانكه خواهيم نوشت، حادثهاى مشابه اين حادثه براى علىعليهالسلام و معاويه و مردم شام پديد آمد
جنگ خيبر در سال هفتم هجرت روى داد. يهوديانى كه در قلعه خيبر به سر مىبردند وضع نامعلومى داشتند و چنانكه نوشته شد بعضى از آنان در جنگ خندق ابوسفيان را يارى كردند. احتمال حمله آنان به مدينه مىرفت. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به سر وقتشان رفت، اما يهوديان ايستادگى مىكردند قلعه قموص بيست روز در محاصره ماند.
سرانجام پيغمبر فرمود :
«فردا پرچم را بدست كسى مىدهم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول او را دوست مىدارند و با پيروزى باز مىگردد.»
سران مهاجر و انصار خود را نامزد اين مأموريت ميكردند. روز بعد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم پرسيد :
ـ«على كجاست؟»
ـ«درد چشمى سخت دارد!»
ـ«او را بخوانيد!»
على را در حالى كه چشمهاى خود را بسته بود پيش پيغمبر آوردند. رسول خدا آب دهان در چشم او انداخت چشم وى خوب شد. حسان بن ثابت در اين باره سروده است :
و كان على ارمد العين يبتغى |
دواء فلما لم يحس مداويا |
|
شفاه رسول الله منه بتفلة |
فبورك مرقيا و بورك راقيا |
اين دو بيت و سه بيت پس از آن در ارشاد مفيد(٢) و برخى كتابهاى ديگر آمده است. اما متأسفانه اين بيتها و بسيارى از بيتهاى ديگر او را كه در مدح علىعليهالسلام است از ديوانوى افكندهاند.
در اين جنگ مرحب كه دليرترين رزمندگان يهود بود بدست علىعليهالسلام كشته شد و مسلمانان پيروز گرديدند.
بخش - ٦
در سال هشتم از هجرت مكه گشوده شد. علىعليهالسلام بتهايى را كه در خانه كعبه نهاده بودند، برانداخت و براى افكندن بتها بر دوش پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بالا رفت. با فتح مكه قريش خواه و ناخواه تسليم شدند. پس از نبرد حنين ثقيف نيز دست از مقاومت كشيد. با مسلمانى پذيرفتن اين دو خاندان بزرگ عرب، ديگر قبيلهها ايستادگى را بىنتيجه ديدند.
در روزهاى پس از فتح مكه كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در آن شهر به سر مىبرد، خالد پسر وليد را با دستهاى براى دعوت به اسلام به بيرون مكه فرستاد، اما به آنان رخصت جنگ نداد. خالد با مردم خود به سروقت بنى جذيمه رفت و به آنان گفت : «سلاحها را بيفكنند كه مردم تسليم شدهاند .» يكى از مردم جذيمه گفت : «اگر ما سلاح را به زمين بگذاريم ما را اسير خواهند كرد، سپس گردن خواهند زد.» اما كسانى از قبيله او وى را گرفتند و كوشيدند تا سلاح خود را بيفكند چون سلاح را نهادند خالد فرمان داد دستهاى آنان را بستند و بسيارى را كشت. چون خبر به رسول خدا رسيد، گفت :
ـ«خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.» آنگاه على را خواند و فرمود :
ـ«به سر وقت آن مردم رو! و در كار آنان بنگر و كارهايى را كه به روش جاهليت رخ داده از ميان ببر.»
على با مقدارى مال كه رسول خدا در اختيار او نهاده بود نزد آنان رفت. خونبهاىكشتگان را داد و غرامت مالها را پرداخت و سرانجام از آنان پرسيد :
«آيا خونبهايى نپرداخته و مالى ادا نشده داريد؟» گفتند : «نه!» على نزد رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم بازگشت فرمود :
«نيكو كردى و كارى به حق كردى.» سپس برخاست و رو به قبله دستها را گشود و سه بار گفت :
«خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.»(٣)
در سال نهم كه آن را سنة الوفود(٤) نام نهادهاند نمايندگان بسيارى از قبيلهها به مدينه آمدند تا نشان دهند پذيراى دعوت پيغمبرند. آمدن اين نمايندگان بر پيغمبر جالب توجه است. بعضى مىگفتند پيش از آنكه كسى را به سر وقت ما بفرستى نزد تو آمدهايم و چنانكه مىبينيم در اين گفتار نوعى مفاخرت است. و نوشتهاند اين آيه درباره اين مردم نازل شد :
( يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُواقُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُمبَلِ اللَّـهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ) (٥)
بعضى با خود خطيب و شاعر آورده بودند تا با خطيبان و شاعران رسول درافتند. اينان از پس حجرهها فرياد يا محمد برآوردند. و آيه ذيل در سرزنش اين دسته است :
( إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَاءِ الْحُجُرَاتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ ) .(٦)
به هر حال مىتوان گفت با آمدن اين نمايندگان سراسر شبه جزيره به فرمان اسلام درآمد، اما پيداست كه اسلام همه آن مردم به معنى درست اين كلمه نبود. آنان گفتند مسلمانيم يعنى با تو جنگ نمىكنيم تا با پذيرفتن اسلام در امان مانند، و خونشانمحفوظ باشد. اما احكام اسلام را هم پذيرفتند؟ اگر پذيرفتند به دل بود يا به زبان؟ جاى ترديد است. قرآن درباره چنين مردم مىگويد :
( قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّاقُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَـٰكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا ) (٧)
بخصوص كه بعضى از نمايندگان مىگفتند مسلمان مىشويم بدان شرط كه زكات ندهيم. و از اين گونه شروط كه هيچ كدام پذيرفتنى نبود.
علىعليهالسلام علاوه بر شركت در غزوهها كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خود در آنها حاضر بود، فرماندهى چند سريه(٨) را به عهده داشت. از آن جمله سريهاى است كه در سال ششم هجرى به سوى بنى سعد به فدك روانه شد. به رسول خدا خبر دادند، بنى سعد مىخواهند يهوديان خيبر را يارى دهند. پيغمبر علىعليهالسلام را با صد تن به سر وقت آنان فرستاد. على با مردم خود شبها راه مىرفت و روز را كمين مىكرد چون به آبى كه«همج» نام داشت و ميان خيبر و فدك بود رسيد مردى را ديد و از او حال بنى سعد را پرسيد. گفت : «اگر مرا امان دهيد شما را به سر وقت آنان مىبرم.» چون امانش دادند وى آنان را بر سر بنى سعد برد و در اين سريه غنيمت قابل ملاحظهاى به دست مسلمانان افتاد(٩)
در سال دهم از هجرت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، على را به يمن فرستاد. پيش از آن خالد پسر وليد را براى مسلمان كردن آنان بدانجا فرستاده بود. اما نپذيرفته بودند. علىعليهالسلام با نامه رسول خدا بدانجا رفت و نامه را بر مردم آن سرزمين خواند. قبيله همدان همگى در يك روز اسلام آوردند. على داستان را براى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نوشت و پيغمبر سه بار فرمود : «سلام بر مردم همدان باد.» سپس مردم يمن پى در پى رو به اسلام آوردند و على به پيغمبر نامه نوشت و رسول الله شكر خداى را به جا آورد.(١٠) در سال دهم رسول خدا به حج رفت و احكام آن را به مردم تعليم فرمود و در خطبه معروف خود گفت :
«مردم! نمىدانم شايد سالى ديگر شما را در اينجا ببينم يا نه. از امروز خون و مال شما بر يكديگر حرام است تا آنكه خدا را ديدار كنيد.»
هنگام بازگشت از مكه در منزل جحفه (آنجا كه كاروانها از يكديگر جدا مىشوند) به امر خدا مردمان را ايستاداند و در آن مجمع على را به جانشينى خود به آنان شناساند و فرمود :
«هر كس من مولاى اويم على مولاى اوست.»
چنانكه نوشته شد جانشينى على سالها پيش انجام گرفته بود، اما آن مجمع در مكه و جمع خاندان هاشم بود، و سالها از آن مىگذشت. در غدير خم آن مطلب به اطلاع عموم مسلمانان رسيد. حديث غدير آنچنان شهرت دارد كه كمتر مورخى آن را نياورده است اما چون خود را برابر كارى كه در سقيفه انجام شد ديدهاند. تا آنجا كه توانستهاند دست به تأويلهاى نادرست زدهاند
آشنايان به تاريخ اسلام مىدانند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم دو ماه پس از بازگشت از سفر حج به جوار خدا رفت. مىتوان گفت غمانگيزترين روزهاى زندگانى علىعليهالسلام دو روز بوده است. روزى كه رسول الله رحلت كرد و روزى كه زهراعليهالسلام را به خاك سپرد.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در بستر بيمارى افتاد و جان به جان آفرين سپرد. در اين هنگام علىعليهالسلام در كنار بستر او بود. او در اين باره چنين مىگويد :
«رسول خدا جان سپرد در حالى كه سر او بر سينه من بود و شستن او را عهدهدار گرديدم، و فرشتگان ياور من بودند و از خانه و پيرامون آن فرياد مىنمودند. پس چه كسى سزاوارتر است بدو از من چه در زندگى و چه پس از مردن.»(١١)
درباره آن روز هر گروه هر چه خواستهاند ساختهاند و به دهان مردم افكندهاند و سپس از سينهها و دهانها به تاريخها راه يافته است. از گفته عايشه آوردهاند پيغمبر بر سينه من جان داد. طبرى هم روايتى از ابن عباس آورده است : «در آن روز كه پيغمبر بيمار بود على از نزد او بيرون آمد. مردم از او پرسيدند : «رسول خدا چگونه است؟» گفت :
«سپاس خدا را كه نيكو حال است.» عباس دست او را گرفت و گفت من با چهرهفرزندان عبد المطلب به هنگام مرگ آشنايم، او در اين بيمارى خواهد مرد. نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برو و از او بپرس اين كار (خلافت) با چه كسى خواهد بود اگر از آن ماست بدانيم و اگر از آن ديگران است نيز. على گفت : «اگر پرسيديم و ما را از آن باز داشت مردم آن را به ما نخواهند داد به خدا هرگز از او نمىپرسم.»(١٢) بايد پرسيد آيا عباس پزشكى مىدانست؟ چهره فرزندان عبد المطلب به هنگام مرگ با ديگر چهرهها چه تفاوتى داشته است؟ به احتمال قوى اين روايت و مانند آن را سالها بعد بنى عباس از زبان جد خود ساختهاند تا زمينه حكومت خويش را آماده سازند، و به مردم وانمايند كه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم جانشينى معين نكرده بود و عموى وى خود را براى تصدى اين كار سزاوار مىديد. نهايت آنكه على را هم از نظر دور نمىداشت.
اين كه نوشتهاند پيغمبر بر روى سينه عايشه جان سپرد، داستانى است كه با دو تعبير از عروه پسر زبير از عايشه و از عباد پسر عبد الله زبير روايت شده است.(١٣)
آيا آنچه گفتهاند بر ساخته آن دو تن است؟ يا عايشه خواسته است با اين گفته شأن خود را بالا ببرد؟ خدا مىداند.
در حالى كه على و بنىهاشم در خانه پيغمبر گرد آمده بودند و از فراق او اشك مىريختند، مردمى از مهاجر و انصار از گوشه و كنار به راه افتادند و در جايى كه به سقيفه بنى ساعده معروف بود فراهم آمدند تا تكليف حكومت را روشن كنند. چنانكه در تاريخ تحليلى نوشتهام و چنانكه هر مسلمان مىداند، سنت اسلامى است كه در شستن، نماز خواندن، و به خاك سپردن مرده شتاب كنند. اين سنت درباره عموم مسلمانان است و انجام چنين مراسم درباره رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فضيلتى ديگر دارد. بايد پرسيد چرا آنان نخست براى درك اين فضيلت گرد نيامدند؟ چرا به خانه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نرفتند و بازماندگان او را تسليت نگفتند؟ خطرى پيش آمده بود؟ آرى! همان خطر كه قرآن مسلمانان را از آن بر حذر داشت.
«اگر محمد بميرد يا كشته شود شما به گذشته خود باز مىگرديد؟»(١٤)
آنروز كه رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم اين آيه را بر آنان خواند، شايد گفته باشند نه. اما هنوز بدن او را بخاك نسپرده بودند كه هم چشمى جنوبى و شمالى آغاز شد.
جنوبىها گفتند : «ما پيغمبر را خوانديم. او را پناه داديم و ميان ما زندگى كرد و درگذشت، پس حكومت حق ماست.»
شماليان گفتند : «ما خويشان پيغمبريمصلىاللهعليهوآلهوسلم او از قريش است و ما از قريش پس حق او به ما مىرسد .»
همه در فكر خود بودند و هيچكس بدين نينديشيد كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خود در اين باره چه گفت. آنچه در آن مجلس گفته شد و بر سر آن جدال كردند حكومت بود نه اجراى سنت. و پس از گذشت چهارده قرن هنوز هم اين پرسش در ميان است. به هر حال جدال بالا گرفت، ابوبكر با خواندن روايتى كه«امامت خاص قريش است.» ، انصار را از ميدان به در كرد. انصار هم يكدل و يك سخن نبودند. أوس كه با خزرج رقابت ديرينه داشت و نمىتوانست پيروزى قبيله رقيب را ببيند، با قريش هم آواز شد بعضى مهاجران حاضر هر يك به ديگر تعارف كرد و سرانجام ابوبكر را پيش افكندند. نتيجه آنكه در آن مجلس على را كه دو ماه پيش پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به جانشينى گمارده بود محروم ساختند.
تيره تيم از ميان ديگر تيرهها امتيازى يافت و مىتوان گفت نخست سنگ برترى قبيلهاى پس از اسلام در آن مجلس نهاده شد. تيرههاى ديگر هم خاموشى را دور از گزند ديدند. فرزندان اميه به همين خرسند شدند كه عمو زادههاى آنان از صحنه بيرون شدند. بايد به انتظار آينده بنشينند.
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. طبرى، ج ٣، ص ١٥٤٦
٢. ص ١١٤
٣. سيره ابن هشام، ج ٤، ص ٥٥ـ ٥٣
٤. جمع وفد است. وفد به رسولى آمدن نزد كسى است.
٥. بر تو منت مىنهند كه مسلمان شدند، بگو به مسلمان شدنتان بر من منت منهيد، خدا بر شما منت مىنهد كه شما را به ايمان راه نمود. (حجرات : آيه ١٧)
٦. آنان كه تو را از پس حجرهها مىخوانند بيشتر آنان نمىدانند. (حجرات : آيه ٤)
٧. عربهاى (بيابانى) گفتند ايمان آورديم، بگو ايمان نياورديد، بگوييد گردن نهاديم و هنوز ايمان در دلهاى شما در نيامده است. (حجرات : آيه ١٤)
٨. سريه دسته اعزامى است كه از سوى رسول خدا فرستاده مىشد و خود در آن شركت نداشت.
٩. طبقات، ج ٢، بخش ١، ص ٦٥
١٠. كامل ابن اثير، ج ٢، ص ٣٠٠، و نگاه كنيد به طبقات ابن سعد، ج ٢، بخش ١، ص ١٢٢
١١. خطبه ١٩٧
١٢. سيره ابن هشام، ج ٤، ص ٣٣٤
١٣. همان.
١٤. آل عمران : ١٤٤
كمتر كسى است كه تاريخ صدر اسلام را خوانده باشد و آنچه را در سقيفه گذشت نداند. سران گروه بىآنكه توجه كنند دو ماه پيش رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به آنان چه گفت، هر يك قوم خود را براى رهبرى مسلمانان شايستهتر از ديگرى مىدانست. اينان چه مىخواستند؟ غم مسلمانى داشتند، يا رتبت و جاه را آرزو مىكردند؟ در پى اجراى سنت بودند يا تأسيس بدعت؟ آنان همگان نزد پروردگار رفتهاند. بهتر است دربارهشان سخنى نگوييم و داوريشان را به خدا واگذاريم. اما چنانكه نوشتهام پس از بيست و سه سال كوشش پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و پس از دهها آيه قرآن كه مردم را به پيشه ساختن تقوى و پرهيز از بازگشت به جاهليت مىخواند، آن جمع حكومت را بيش از دين ارج نهادند و گرنه بايد نخست به تجهيز رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بپردازند سپس بر طبق گفته او آن كس را كه شايسته است به رهبرى بگزينند. كار آن روز حاضران در سقيفه نشان داد قبيلهگرايى همچنان زنده است و اسلام روى پوش موقتى بود كه بر روى آن كشيده شد.
آنچه مسلم است اينكه تيرهاى يا تيرههايى از قريش نمىخواستند چراغى كه در خاندان هاشم روشن شده همچنان افروخته بماند. كردند آنچه كردند و در اينجا به تكرار آن داستان غمانگيز نمىپردازم. كار تعيين خليفه پايان يافت و بايد خاطرها از جانب علىعليهالسلام و خاندان پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آسوده شود. در آن روز بر على چه گذشت؟ . حقيقت را خدا مىداندو اندكى از بسيار آن را در كتابهاى تاريخ، سيره و كلام مىتوان ديد. نيز فصلى در اين باره در كتاب زندگانى فاطمه زهراعليهاالسلام نوشتهام چون در اين نوشته كوشش من اين است كه تا بتوانم از زبان علىعليهالسلام بنويسم، سطرى چند از نامهاى را كه پاسخ او به نامه معاويه است مىآورم. از نامه معاويه و از پاسخى كه علىعليهالسلام بدو داده است مىتوان دانست چگونه از او بيعت گرفتهاند.
«گفتى مرا چون شترى بينى مهار كرده مىراندند تا بيعت كنم، به خدا كه خواستى نكوهش كنى ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد، و در دين خود بىگمان يقينش استوار و از دودلى به كنار. اين حجت كه آوردم براى جز تو خواندم. ليكن از آن آنچه به خاطر رسيد بر زبان راندم.»(١)
آيا در آن روز دنياجويان با على رفتارى گستاخانه كردهاند؟ اگر نكرده بودند معاويه در نامه خود نمىنوشت و علىعليهالسلام پاسخ او را نمىداد. آرى«آن روز كه آزمايش به ميان آيد دينداران اندك خواهند بود.»(٢)
گردآمدگان در سقيفه كار خود را پايان دادند. روايات تا حدى ناهماهنگ است. در نامه معاويه آمده كه تو را كشان كشان براى بيعت بردند. از سوى ديگر در اسناد ديديم علىعليهالسلام شستن پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را بعهده داشت. آيا جنازه پيغمبر همچنان در خانه مانده و على را به زور به مسجد بردند و از او بيعت گرفتند؟ اين شتاب ديگر چرا؟ على و بنى هاشم آمادگى رزمى نداشتند تا بخواهند با خليفه تازه درافتند. چرا به آنان فرصت ندادند تا از كار به خاك سپردن پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فارغ شوند؟ و از آن شگفتتر، مسلمانان چرا خاموش ايستادند تا على را با چنان حالت به مسجد ببرند؟ چرا گرد او را نگرفتند؟ آيا زر و زورى در ميان بود؟ آرى و اگر زر اندك بود زور نيروى فراوانى داشت، نه زور يك دو تن. چنانكه نوشتم جز خاندان هاشم و تنى چند، كسى با على روى موافق نشان نمىداد واگر به زبان موافق بود به رفتار خلاف آن مىنمود. علىعليهالسلام در اين باره چنين مىگويد :
«نگريستم و ديدم مرا يارى نيست و جز كسانم مددكارى نيست. دريغ آمدم آنان دست به ياريم گشايند، مبادا به كام مرگ درآيند. ناچار خار غم در ديده شكسته، نفس در سينه و گلو بسته از حق خود چشم پوشيدم و شربت تلخ شكيبايى نوشيدم.»(٣)
علىعليهالسلام و چند تن از فرزندان هاشم كه گرد جنازه پيغمبر بودند سرانجام كار شستن و كفن كردن او را پايان دادند.
ابن هشام نوشته است : «على و عباس و فضل و قثم پسران او و اسامة و شقران خادمان رسول شستن و كفن كردن او را عهدهدار شدند.»(٤) گويا كار شستن را علىعليهالسلام عهدهدار بود و آن چند تن وى را يارى مىكردند. علىعليهالسلام هنگام شستن پيكر پاك رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم چنين گفت :
«پدر و مادرم فدايت باد، با مرگ تو رشتهاى بريد كه در مرگ جز تو كس چنان نديد. پايان يافتن دعوت پيغمبران و بريدن خبرهاى آسمان. مرگت مصيبت زدگان را به شكيبايى واداشت، و همگان را در سوگى يكسان گذاشت. و اگر نه اين است كه به شكيبايى امر فرمودى و از بيتابى نهى نمودى، اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان مىرسانديم و درد همچنان بىدرمان مىماند و رنج و اندوه هم سوگند جان. و اين زارى و بيقرارى در فقدان تو اندك است، ليكن مرگ را باز نتوان گرداند، و نه كس را از آن توان رهاند پدر و مادرم فدايت، ما را در پيشگاه پروردگارت به ياد آر و در خاطر خود نگاهدار.»(٥)
ابوبكر به خلافت گزيده شد. دنياطلبان على را واگذاردند، و از گرد او پراكنده شدند. در آن روز تنها كسى كه مىتوانست به دفاع از سنت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم برخيزد، دختر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود وتنها جايى كه دادخواست در آنجا مطرح مىشد مسجد مسلمانان.
دختر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به مسجد آمد خطبهاى سراسر موعظت، حق طلبى و ارشاد بر آن مردم خواند. متن و ترجمه اين خطبه را از روى اسناد دست اول در كتاب زندگانى آن بانوى بزرگوار آوردهام(٦) در اينجا سطرى چند از آن را كه مناسب مقام است مىنويسم :
«چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم خويش گزيد، دورويى آشكار شد و كالاى دين بىخريدار. هر گمراهى دعوي دار، و هر گمنامى سالار، و هر ياوهگويى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر برآورد، و شما را به خود دعوت كرد، و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد. و در دام فريبش خزيديد، و به آواز او رقصيديد. هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، كرديد و آنچه از آنتان نبود، برديد و بدعتى بزرگ پديد آورديد. به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد و خونى نريزد اما در آتش فتنه افتاديد و آنچه كشتيد به باد داديد.»
در آن مجلس كه نيمى مجذوب و نيمى مرعوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار، حق طلب و سنت دوست برمىخاست چه اثرى نهاد؟ خدا مىداند.
در سندهاى دست اول جز اشارات مبهم نمىبينيم. آن اندازه روشن است كه اساس گفته او را ناديده گرفته، سخن را به ميراث كشاندند. حالى كه او آن خطبه را براى گرفتن چند اصله خرما و چند من گندم نخواند. خاندانى كه از گلوى خود مىبرند و گرسنگان را سير مىكنند، براى شكم فرزندانشان اشك نمىريزند. آنچه او مىخواست زنده نگاهداشتن سنت بود و بر پا بودن عدالت. مىترسيد جاهليت كه زير پوشش مساوات اسلام خفته است سربرآورد و مفاخرتهاى قبيلهاى از نو زنده گردد. امروز بنى تيم پيش افتاد، فردا نوبت به بنى عدى برسد و از آن پس به خاندان اميه و ابوسفيان كه تا نيرو داشتند با اسلام جنگيدند و چون راهى ديگر پيش پاى خود نديدند به دل نه، كه به زبانمسلمان شدند.
دختر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم سخنانى ديگر نيز با زنانى كه به بيمارپرسى آمده بودند گفت. سخنانى كه از آينده نزديك خبر مىداد و از بدعتها كه در دين پديد مىگردد و از اسلام كه فراموش مىشود و از جاهليت ديرين كه روى كار مىآيد :
«واى بر آنان، چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار يابد و خلافت بر پايه نبوت استوار ماند آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئيل امين است و بر عهده على كه عالم بر امور دنيا و دين است؟ به خدا سوگند اگر پاى در ميان مىنهادند، و على را بر كارى كه پيغمبر به عهده او نهاد مىگذاردند، آسان آسان آنان را به راه راست مىبرد، و حق هر يك را بدو مىسپرد. چنانكه كسى زيانى نبيند و هر كس ميوه آنچه كشته است بچيند. تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سير و زبونان در پناه صولت او دلير مىگشتند.»(٧)
از رحلت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم زمانى دراز نگذشت كه همسر على، زهراى اطهر در بستر بيمارى افتاد و به جوار حق شتافت. كتابهاى تاريخ و سيره كوتاهترين مدت را چهل شب و درازترين را هشت ماه نوشتهاند. مرگ زهرا غمى ديگر بود كه بر دل على نشست. مرگى مظلومانه. اندكى از بسيار اين حادثه جانسوز را در كتاب زندگانى فاطمه زهراعليهاالسلام نوشتهام. در اينجا سخنانى را كه علىعليهالسلام هنگام به خاك سپردن او گفته است مىآورم. سخنانى كه بيان دارنده ميزان رنج و آزردگى اوست :
«درود بر تو اى فرستاده خدا از من و دخترت كه در كنارت آرميده و زودتر از ديگران به تو رسيد. اى فرستاده خدا مرگ دختر گراميت عنان شكيبايى از كفم گسلانده و توان خويشتن داريم نمانده. اما براى من كه سختى جدايى تو را ديده و سنگينى مصيبتت را كشيدهام جاى تعزيت است. تو را در آنجا بالين ساختم كه قبر تو بود و جان گراميت ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود. همه ما از خداييم و به خدا بازمىگرديم. امانت باز گرديد و گروگان به صاحبش رسيد. كار هميشگىام اندوه است وتيمار خوارى، و شبهايم شبزندهدارى. تا آنكه خدا خانهاى را كه تو در آن به سر مىبرى برايم گزيند. زودا دخترت تو را خبر دهد، كه چسان امتت فراهم گرديدند، و بر او ستم ورزيدند. از او بپرس چنانكه شايد، و خبر گير از آنچه بايد، كه ديرى نگذشته و ياد تو فراموش نگشته. درود بر شما! درود آنكه بدرود گويد نه كه رنجيده است و راه دورى جويد. اگر باز گردم نه از خسته جانى است و اگر بمانم نه از بدگمانى است، اميدوارم بدانچه خدا شكيبايان را وعده داده است.»(٨)
چون خبر رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در سرزمين عربستان پراكنده گرديد، بيشتر قبيلهها و نو مسلمانان به آئين جاهليت ديرين بازگشتند. چرا كه رها كردن آئين پدران براى آنان دشوار بود و دشوارتر از آن پرداخت زكات كه آن را نشانه سرشكستگى مىشمردند.
خبر مرتد شدن اين مردم به مدينه رسيد و در شهرها و شهركها اثر گذاشت. اما تنى چند كه آيندهنگر بودند ميدانستند كار حكومت قبيلهاى پايان يافته و درى كه اسلام به روى مردم اين سرزمين گشوده بسته نخواهد شد، و به سود آنان خواهد بود كه از اسلام پشتيبانى كنند چنانكه سهيل پسر عمرو بر در خانه كعبه ايستاد و فرياد كرد : «مردم مكه، مبادا شما آخرين مسلمانان و نخستين از دين برگشتگان باشيد. به خدا كار اسلام درست خواهد شد.»
اين سهيل همانست كه در پيمان حديبيه از نوشتن بسم الله و محمد رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم ، در آشتى نامه ممانعت كرد. اما ابو سفيان كه تا توانست با پيغمبر جنگيد و در فتح مكه از بيم كشته شدن به سفارش عباس عموى پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به زبان مسلمان شد و در دل دشمن اسلام بود، فرصت را غنيمت شمرد و نزد على آمد و گفت : «چه شده است كه كار حكومت را بايد پستترين خاندان از قريش عهدهدار شود. به خدا اگر بخواهى مدينه را پر از سوار وپياده مىكنم.» علىعليهالسلام گفت : «ابوسفيان از ديرباز دشمن اسلام بودهاى.»(٩)
ابوسفيان مىخواست درون مدينه را هم دچار آشوب سازد. شايد بتواند اسلام را از ميان ببرد و رياست از دست رفته خود را بيابد. علىعليهالسلام از آنچه در دل او بود و از آنچه در بيرون مىگذشت آگاه بود و دانست براى باقى ماندن نام مسلمانى بايد خاموش بنشيند و با در دستگيرندگان حكومت مدارا كند. او در اين باره چنين مىگويد :
«دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد كرد؟ و از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همگان چيره. بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج اسير. چون نيك سنجيدم شكيبايى را خردمندانهتر ديدم.»(١٠)
چون ديد مردم او را رها كردند و به سوى دنيا روآوردند، با آنكه مىتوانست با آنان درافتد و حقى را كه از آن اوست باز ستاند، لب فرو بست و چيزى نگفت، چنانچه خود گويد :
«به صبر گراييدم حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته ميراثم ربوده اين و آن و من بدان نگران»(١١)
ماهها و شايد سالها بعد مردى از بنى اسد از او پرسيد : «چرا مردم شما را از خلافت باز داشتند، حالى كه بدان سزاوارتر بوديد؟» فرمود :
«برادر اسدى، نا استوارى و ناسنجيده گفتار. اما تو را حق خويشاوندى است.(١٢) بدان! خودسرانه خلافت را عهدهدار شدن و ما را كه نسبت برتر است و پيوند با رسول خدا استوارتر، به حساب نياوردن، خودخواهى بود. گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آنچشم پوشيدند. داور خدا است و بازگشتگاه روز جزاست.»(١٣)
او اگر خلافت را مىخواست براى آن بود كه سنت رسول خدصلىاللهعليهوآلهوسلم ا را بر پاى دارد و عدالت را بگمارد نه آنكه دل به حكومت خوش كند و مردم را به حال خود واگذارد. وى در نامهاى كه هنگام خلافت ظاهرى خود به عثمان پسر حنيف كه از جانب او در بصره حكومت داشت نوشت، و او را سرزنش كرد كه چرا به مهمانيى رفته كه توانگران در آن بودهاند نه مستمندان، گويد :
«بدين بسنده كنم كه مرا امير مؤمنان گويند و در ناخوشايندىهاى روزگار شريك مردم نباشم، يا در سختى زندگى برايشان نمونهاى نشوم.»(١٤)
نيز مىگويد :
«اگر شب را روى اشتر خار بيدار مانم و در طوقهاى آهنين گرفتار، از اين سو و آن سويم كشند، خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم درآيم حالى كه بر بندهاى ستم كرده باشم. بخدا عقيل را ديدم پريشان و سخت درويش، كودكانش از درويشى پريش. موى ژوليده و رنگشان تيره گرديده از من خواست منى گندم بدو دهم. پى در پى آمد و گفته خود را تكرار كرد. گوش به سخن او نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم. آهنى گداخته را به تنش نزديك ساختم فرياد برآورد. گفتم نوحهگران بر تو بگريند از آهنى كه انسانى به بازيچه آن را گرم كرده مىنالى و مىخواهى مرا به آتش دوزخ بكشانى.»(١٥)
على خلافت را حق خود مىدانست، اما حرمت دين و وحدت مسلمانان را برتر از آن مىديد و مىگفت :
«مىدانيد سزاوارتر از ديگران به خلافت منم به خدا سوگند بدانچه كرديد گردن مىنهم، چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود و كسى را جز من ستمى نرسد. من خود اين ستم را پذیرفتم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشممىدارم و به زر و زيورى كه بدان چشم دوختهايد ديده نمىگمارم .»(١٦)
«به خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعتكنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمىنمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند، و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مىگذاشتم و پايانش را چون آغازش مىانگاشتم، و چون گذشته خود را به كنارى مىداشتم، و مىديديد كه دنياى شما را به چيزى نمىشمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمىگذارم.»(١٧)
با اين همه آنجا كه لازم بود راهنمايى مىفرمود. اگر مشكلى پيش مىآمد مىگشود، و اگر حكمى به خطا صادر مىشد، درست را به آنان مىنمود. اگر بخواهم در اين باره مختصرى بنگارم كتابها خواهد شد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم درباره او فرمود :
«من شهر دانشم و على در آن شهر است»
حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم ، على را در قضاوت از همه صحابيان برتر شمرد و فرمود : «أقضاكم على.»
درباره پاسخ او به پرسشهايى كه همگان در آن مانده بودند يا حكمى كه راه بدان نمىبردند كتابها به فارسى و عربى نوشته شده. و خوانندگان اين كتاب به يقين همه يا برخى از آن كتابها را خوانده و يا پارهاى از مطالب آن را شنيدهاند. از جمله مجموعهاى از داوريهاى آن حضرت است كه پنجاه و اند سال پيش مرحوم شوشترىرحمهالله آن را در مجموعهاى فراهم آورد و قضاء امير المؤمنينعليهالسلام نام نهاد. و به فارسى هم ترجمه گرديد.
از راهنمايى كسانى كه پيش از وى مسند خلافت را به خود اختصاص دادند، دريغ نمىفرمود. و آنجا كه بايست مصلحت را مىنمود. و آنان هم بارها گفتند كه اگر تو نبودى ما تباه مىشديم عمر مىخواست خود همراه سپاهيانى كه به ايران مىرفتند براه افتد. على بدو گفت :
«تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسيا سنگ گرد خود بگردان و به آنان آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از اين سرزمين برون شوى عرب از هر سو تو را رها كند و پيمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهدارى مرزها كه پشت سر مىگذارى براى تو مهمتر باشد از آنچه پيش روى دارى.»(١٨)
و در جنگ با روميان بدو چنين گفت :
«خدا براى مسلمانان عهدهدار شده است، حوزه مسلمانى را نيرومند سازد، تا حرمتشان مصون ماند، آن كه آنان را يارى كرد حالى كه اندك بودند، و كسى نبود كه يارىشان كند، و دشمنان را از آنان بازداشت حالى كه شمارشان كم بود و كسى نبود كه بازشان دارد، زنده است و نميرد هر گاه خود به سوى اين دشمن روى، و با آنان روبرو شوى و رنجى يابى، مسلمانان تا دورترين شهرهاى خود ديگر پناه گاهى ندارند، و پس از تو كسى نيست تا بدو رو آرند. مردى دلير را به سوى آنان روانه گردان و جنگ آزمودگان و خيرخواهان مسلمانان را با او برانگيزان، اگر خدا پيروزى داد چنان است كه تو دوست دارى و اگر كارى ديگر پيش آمد بارى تو جاى خويش مىدارى .»(١٩)
در سالهاى گوشهنشينى به گردآورى قرآن، پرداخت و آن را چنانكه بر رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شده بود فراهم آورد. علىعليهالسلام در ميان ياران پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بيگمان در شناخت قرآن و گشودن مشكلهاى آن يگانه بود و پيوسته مسلمانان را به خواندن قرآن و دانستن معنى آن ارشاد مىفرمود. در اين باره چنين فرمايد :
«قرآن بياموزيد كه نيكوترين گفتار است و آن را نيك بفهميد كه دلها را بهترين بهار است و به روشنايى آن بهبودى خواهيد كه شفاى سينههاى بيمار است و آن را نيكو تلاوت كنيد كه سودمندترين بيان و تذكاراست.»(٢٠)
«بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمان استوار است و نور آشكار است و درمانى است سود دهنده و تشنگى را فرو نشاننده چنگ در زننده بدان را نگهدارنده، و در آويزنده را نجات بخشنده نه كج شود تا راستش گردانند، نه به باطل گرايد تا آن را برگردانند.»(٢١)
«از قرآن بخواهيد تا سخن گويد و هرگز سخن نگويد، اما من شما را از آن خبر مىدهم. در قرآن علم آينده است و حديث گذشته. درد شما را درمان است و راه سازمان دادن كارتان در آن است .»(٢٢)
بسا مشكل كه پيش آمد و خلفا و صحابه در آن درماندند، سپس على را خواندند و او آن مشكلها را گشود. ستمها را با شكيبايى تحمل فرمود و گاه مردم را هشدار مىداد كه :
«آنچه را فرا يادتان آوردند به فراموشى سپرديد، و از آنچهتان ترساندند خود را ايمن ديديد پس انديشه درست از سرتان رفته است، و كارها بر شما آشفته.»(٢٣)
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. نهج البلاغه، نامه ٢٨
٢. حسين بن علىعليهالسلام .
٣. نهج البلاغه، خطبه ٢٦
٤. سيره ابن هشام، ج ٤، ص ٣٤٢
٥. نهج البلاغه، گفتار ٢٣٥
٦. زندگانى فاطمه زهرا (س) ، ص ١٣٥ـ ١٢٦
٧. همان، ص ١٥١
٨. نهج البلاغه، گفتار ٢٠٢
٩. طبرى، ج ٤، ص ١٨٢٧
١٠. نهج البلاغه، خطبه ٣
١١. همان خطبه.
١٢. زينب دختر جحش زن رسول خدا از بنى اسد بود.
١٣. خطبه ١٦٢
١٤. نامه ٤٥
١٥. خطبه ٢٢٤
١٦. خطبه ٧٤
١٧. خطبه ٣
١٨. گفتار ١٤٦
١٩. خطبه ١٣٤
٢٠. خطبه ١١٠
٢١. خطبه ١٥٦
٢٢. خطبه ١٥٨
٢٣. خطبه ١١٦
خلافت ابوبكر به درازا نكشيد. وى در جمادى الاخر سال ١٣ هجرى درگذشت و چنانكه نوشتهاند در آخرين روز زندگى عمر را به جانشينى خود معين كرد علىعليهالسلام در اين باره فرمايد :
«شگفتا! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را وا گذارد، چون اجلش رسيد كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد.»(١)
ابوبكر هنگامى از جهان رفت كه سپاهيان مسلمان از سوى شرق به سرزمين ايران و از سوى شمال به متصرفات امپراتورى روم درآمده بودند. اين كشورگشائى در دوره عمر ادامه يافت و به دنبال گشودن سرزمينها، مشكلها پديد گرديد، چنانكه برخى سنتها هم دگرگون شد.
بيشترين مردمى كه در آغاز ظهور اسلام، مسلمانى را پذيرفتند از مال دنيا نه تنها بهرهاى نداشتند بلكه در تنگدستى به سر مىبردند، و تنى چند كه از اندك مكنتى برخوردار بودند نيم يا همه آن را در راه اسلام هزينه كردند. آنان با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و يا به فرمان او با مشركان جنگيدند و به تعبير بهتر جهاد كردند. از جهاد خود تبليغ مسلمانى را مىخواستند و رضاى خدا را مىجستند. طبيعى است كه در ميان چنين مردمى ستيزه برسر مال يا منصب پيش نيايد
پس از گشوده شدن مكه، مسلمانى در سرزمين عربستان پيش مىرفت و مردم بدان گردن مىنهادند اما همه به دل مسلمان نمىشدند. ميان مسلمان شدگان كسانى بودند كه جز پذيرفتن اسلام راهى نداشتند. قرآن از اينان چنين خبر مىدهند :
( قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَـٰكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا .) (٢)
چنانكه نوشته شد اگر ساليانى چند همچنان سايه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بر سر اين مردم بود و بيست سال يا ده سال ديگر از تربيت وى برخوردار مىشدند، همه يا گروه بسيارى از آنان مسلمان راستين مىگشتند و بسيارى از مشكلات كه پس از رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم حوزه مسلمانى را فرا گرفت پديد نمىآمد اما چنين نشد.
از فتح مكه بيش از دو سال و اندى نگذشته بود كه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به جوار پروردگار رفت و ماهى چند نگذشت كه سپاهيان اسلام به فتح سرزمينهاى غير عربى پرداختند. در دوران كوتاه خلافت ابوبكر سربازان و فرماندهان آنان در جبههها سرگرم بودند، بدين رو دگرگونى چشمگيرى در وضع اجتماعى مردم پديد نگرديد. اما در دوران خلافت عمر از يك سو سيل درآمد به خزانه دولت سرازير گرديد، و از سوى ديگر منصب حكومت شهرها و ايالتها خواهان فراوان يافت و طبيعى است كه جمعى به فكر گردآورى مال و يا به دست آوردن جاه بيفتند. ديوان حقوق بگيران دولت نيز كه در آغاز كارى حساب شده و آسان مىنمود، مشكلى بزرگ پديد آورد. در اين دفتر پرداخت مقررى بيشتر مردم بر اساس سبقت در مسلمانى تعيين گرديد. نتيجه آنكه دستهاى، تنها به نام زودتر مسلمان شدن از بيتالمال بيشتر از ديگران مىگرفتند.(٣)
مىتوان گفت در طول دوازده سال پس از رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اندك اندك گروهى از مسلمانان مدينه و مكه كه ستون اصلى اين دين به حساب مىآمدند، به دنيا بيشتر ازآخرت نگريستند. عدالت و تقوى (كه دو ركن اصلى در اسلام است) جاى خود را به دستاندازى به مال و رسيدن به جاه داد از سوى ديگر مردمانى از نژاد غير عرب خود را در اختيار سران فاتح نهادند و سپاهيان اسلام با رسيدن به سرزمين آنان، دنياى تازهاى پيش روى خود ديدند. عربى كه ساده مىزيست، تجمل آنان را ديد و به زندگانى پر زرق و برق رو آورد و بدان خو گرفت.
عمر در ذو الحجه سال بيست و سوم از هجرت با خنجرى كه به پهلوى او زدند، در بستر افتاد و پس از چند روز درگذشت. پيش از مردن، شش تن از ياران پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، يعنى علىعليهالسلام ، عثمان، زبير، سعد پسر ابو وقاص، عبد الرحمان پسر عوف و طلحه را كه در آن روز در مدينه نبود نامزد كرد تا به مشورت بپردازند و در مدت سه روز خليفه مسلمانان را تعيين كنند.
ابن اثير نوشته است :
«صهيب را گفت امامت نماز را در اين سه روز به عهده گير و اين شش تن را در خانهاى درآور تا به مشورت بنشينند. اگر پنج تن آنان طرفدار يك تن بودند و يكى نپذيرفت، او را بكش. و اگر چهار تن طرفدار يكى و دو تن مخالف بودند آن دو را گردن زن، و اگر سه تن با يك نفر بودند عبد الله (بن عمر) را داور قرار دهيد. اگر به حكم داور راضى شدند خوب و گرنه آن طرفى را كه عبد الرحمان بن عوف در آنست بپذيرند. و هر كس مخالف بود او را بكش.»(٤)
در برخى روايتهاست كه صهيب را مأمور نماز خواندن كرد و ابو طلحه انصارى را بر هيأت مشاوران گمارد.(٥) با چنين تركيبى از ياران رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و چنان سفارشى درباره پذيرفتن رأى آنان، از آغاز معلوم بوده است على به خلافت نخواهد رسيد، زيرا عبد الرحمن به خاطر خويشاوندى، طرف عثمان را رها نمىكرد. در پايان سه روز عبد الرحمان نزد على رفت و گفت : «اگر خليفه شوى به كتاب خدا و سنت رسول و سيرت دو خليفه پس از او رفتار خواهى كرد؟» علىعليهالسلام گفت : «اميدوارم در حد توان و علم خود رفتار كنم.» و چون از عثمان پرسيد گفت : «آرى.»(٦)
عبد الرحمن با عثمان بيعت كرد و بدين ترتيب كار انتخاب خليفه پايان يافت.
نخستين خردهاى كه بر تركيب اين شورا مىتوان گرفت اين است كه اگر خلافت پس از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خاص علىعليهالسلام نيست و پيغمبر وى را در غدير خم به جانشينى خويش نگمارد و اگر انتخاب امام امت به عهده شورا است، چرا اعضاى اين شورا بايد همگى از مهاجران باشند؟ چرا انصار نبايد در اين مجلس راه يابند؟ اگر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفته باشد«الائمة من قريش» معنى آن اين است كه امام بايد از قريش باشد نه آنكه تنها قريش مىتوانند امام را بگزينند.
دوم اينكه چرا تنها شش تن به مشورت نشينند؟ مگر آن روز اصحاب حل و عقد تنها اين شش تن بودند؟ سوم اينكه اگر يك تن يا دو تن مخالف بود چرا بايد گردن آنان را بزنند؟
چهارم اينكه اگر پس از سه روز نتوانستند كسى را بگزينند چرا همه را بكشند. اين همه سختگيرى و ترساندن اعضاى شورا براى چه بود؟ و چرا بايد طرف عبد الرحمن پسر عوف قوى باشد؟ اين چراهاست كه در طول ١٤ قرن بىپاسخ مانده يا پاسخى كه بدان دادهاند قانع كننده نيست. بهتر است سخن علىعليهالسلام را در اين باره بخوانيم :
«چون زندگانى او به سر آمد گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را. چه شورائى ! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان گذاشتند؟ ناچار با آنان انباز و با گفتگوشان دمساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد و اين دوخت و آن بريد تا سومين به مقصود رسيد.»(٧)
در اين كتاب نمىخواهم به داورى بنشينم و به خود اجازه نمىدهم در بحثى درآيم كه شايد بعض برادران مرا آزرده كند. اما تنها من نيستم كه به تحليل چنان داستان و آنچه در آن روزها رخ داد مىپردازم. چنين پرسشها براى هر خواننده پيش خواهد آمد و تا آنجا كه ممكن است بايد منصفانه بدان پاسخ داد.
چنانكه ديديم در آن شورى عثمان به خلافت مسلمانان گزيده شد. سالهاى عمر عثمان را هنگام مرگ او از هفتاد و نه تا نود سال نوشتهاند. حتى اگر كمترين آن را بگيريم نشان مىدهد نيروى جسمانى او در سالهاى خلافت رو به كاهش بوده است، حاليكه گشودن مشكلهاى پيش آمده به نيروى جوان نياز داشت. اگر عثمان مشاوران آگاه و با انصافى مىگزيد، كهنسالى او مشكلى نبود اما چنانكه خواهيم ديد چنين نشد.
هنوز نخستين روز انتخاب وى به پايان نرسيده بود كه حادثهاى بزرگ پديد آمد. عبيد الله پسر عمر بر سر هرمزان و دختر ابولؤلؤ و جفينه كه مردى ترسا از مردم حيره بود رفت، و آنان را از پا درآورد. هرمزان مسلمان و آن دو تن در پناه اسلام بودند. جرمشان اين بود كه عبد الرحمان پسر ابو بكر گفته بود، ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه را در گوشهاى ديده است كه با يكديگر سخن مىگفتند و خنجرى كه عمر بدان كشته شد در دست آنان بود.
عبيد الله را دستگير كردند و به زندان بردند. كسانى از ياران پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كه با فقه اسلام آشنا بودند گفتند : «عبيد الله بايد به جرم كشتن هرمزان كه مسلمان بوده قصاص شود.» على از جمله آنان بود. اما بعضى گفتند : «ديروز عمر كشته شد، امروز پسر او كشته شود؟» عثمان گفت : «من بر او ولايت دارم و ديه او را مىپردازم.» آنچه مسلم است اينكه عبيد الله پسر عمر قاتل بوده است و قصاص بر او واجب، چرا كه على چون به خلافت رسيد خواست او را كيفر دهد وى به شام نزد معاويه گريخت.(٨)
مشكل ديگرى كه پديد آمد و اثر آن تا دهها سال يعنى تا سده سوم هجرى باقى ماند از نو زنده شدن همچشمىها بود. دو تيره عربهاى شمالى و جنوبى از صدها سال پيش يكديگر را تحقير مىكردند و با هم همچشمىها داشتند، بلكه دشمن بودند. با پيمان برادرى كه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در مدينه ميان آنان بست آن كينهتوزى به ظاهر از ميان رفت. اما چنانكه نوشته شد در سقيفه اثر آن پديدار گشت. جنوبيان گفتند از شما اميرى و از ما اميرى و شماليان كه قريش از آنان هستند پيش افتادند.
عمر در دوره خلافت خود كوشيد تا موازنه ميان اين دو دسته و قبيلههاى قريش را نگاهدارد، اگر يكى از مضريان را به حكومت شهرى مىفرستاد براى شهرى ديگر حاكمى از يمانيان مىگزيد اما عثمان، هنوز يك سال از خلافتش نگذشته بود، عاملان عمر را از كار بركنار كرد. سعد پسر وقاص را از كوفه برداشت و وليد پسر عقبه را كه به پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دروغ گفت و آيه نبأ درباره او نازل گرديد به جاى او فرستاد و چون فساد كار او بر همگان گران بود، سعيد پسر عاص را به حكومت نصب نمود. سعد بن عبد الله بن ابى سرح را كه پس از مسلمانى كافر شد و پس از فتح مكه دگربار مسلمانى گرفت ولايت مصر داد.
طه حسين در كتابى كه به نام الفتنة الكبرى نوشته و نويسنده چهل سال پيش آن را به فارسى درآورده و انقلاب بزرگ ناميده است، كوشيده است تا كارهايى را كه به وليد نسبت دادهاند افسانه به حساب بياورد.
از جمله مىگويد :
«اگر وليد در جماعت بر ركعتهاى نماز افزوده بود، مسلمانان كوفه كه اصحاب پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و قراء و صالحان در ميان آنان بودند متابعت نمىكردند.» بايد گفت اصحاب پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و قراء نيز در اين سالها با زمان پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فاصلهاى بسيار گرفته بودند، و بيشتر به فكر آسايش خود بودند تا اجراى حكم دين. آنجا كه قدرت به كار افتد بيشتر زبانها خاموش مىشود. تنها وليد نبود كه چنان كارى كرد. تنى چند را در سالهاى بعد مىبينيم، براى دنيا، با كردار و گفتار، حاكم خود را خشنود و خدا را به خشم آوردهاند.
گروهى از اين صالحان و قاريان هنوز زنده بودند و ديدند معاويه بر خلاف فرموده رسول (الولد للفراش) زياد را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند، و اين قاريان و صالحان دم بر نياوردند و اگر يك دو تن خرده گرفتند پاى آن نايستادند. دگرگونىهايى از اين دست يا شديدتر در عهد عثمان و معاويه بسيار پديد گرديد.
«مردم دين را تا آنجا مىخواهند كه كار دنياى خود را با آن درست كنند و چون پاى آزمايش به ميان آيد دينداران اندك خواهند بود.»(٩)
عثمان ابوموسى اشعرى را كه از يمانيان بود و عمر او را بر بصره حاكم ساخت، چندى نگاه داشت. ليكن قريش و مضريان متوجه شدند سررشته سه ولايت بزرگ را در دست دارند، كوفه در دست وليد، شام در دست معاويه، مصر در دست عمرو پسر عاص است. اما بصره در دست آنان نيست و ابوموسى حكومت آن شهر را عهدهدار است. و او نه مضرى است نه قريشى بلكه يمانى است. نوشتهاند مردى مضرى از بنىاميه نزد عثمان رفت و گفت : «مگر كودكى ميان شما نيست تا او را حكومت كوفه بدهيد؟ اين پير تا كى مىخواهد در اين شهر حاكم باشد؟»
عثمان در بذل و بخششها كار را به اسراف رساند. نوشتهاند مال فراوانى از بيت المال به يكى از خويشاوندان خود بخشيد. اما مسئول بيت المال كه اين مبلغ را بسيار مىدانست نپرداخت عثمان بر او سخت گرفت ولى او نپذيرفت. عثمان بدو گفت :
«به حسابت خواهم رسيد. اين فضولىها به تو نرسيده، تو خزانهدار ما هستى.» وىگفت : «خزانهدار تو يكى از خادمان تو است من خزانهدار مسلمانانم.» آنگاه كليدهاى بيت المال را آورد و بر منبر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آويخت و به خانه شد.(١٠)
اندك اندك كار دشوارتر گرديد. نه پيرامونيان عثمان اندازه نگاه مىداشتند، و نه او از رفتار آنان آگاه بود. چند تن از اصحاب رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به يكديگر نامه نوشتند به مدينه بياييد كه جهاد اينجاست. سپس به بدگويى از عثمان پرداختند كه كار از دست جمع صحابه بيرون رفته و به دست اين چند تن افتاده است : زيد پسر ثابت، ابو اسيد ساعدى، كعب پسر مالك و حسان پسر ثابت. مردم فراهم آمدند و از على خواستند با عثمان گفتگو كند. على نزد عثمان رفت و گفت :
«مردم پشت سر مناند و مرا ميان تو و خودشان ميانجى كردهاند. به خدا نمىدانم به تو چه بگويم. چيزى نمىدانم كه تو آن را ندانى. تو را به چيزى راه نمىنمايم كه آن را نشناسى تو مىدانى آنچه ما مىدانيم. ما بر تو به چيزى سبقت نجستهايم تا تو را از آن آگاه كنيم جدا از تو چيزى نشنيدهايم تا خبر آن را به تو برسانيم. ديدى چنانكه ما ديديم. شنيدى چنانكه ما شنيديم. با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بودى چنانكه ما بوديم. پسر ابو قحافه، و پسر خطاب در كار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نزديكترى كه خويشاوند پيامبرى. داماد او شدى و آنان نشدند.
خدا را! خدا را! خويش را بپاى، به خدا تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تعليمت دهند. راهها هويداست، و نشانههاى دين برپاست. بدان كه فاضلترين بندگان خدا نزد او امامى است دادگر، هدايت شده راهبر، كه سنت شناخته را برپا دارد و بدعتى را كه ناشناخته است بميراند سنتها روشن است و نشانههايش هويداست و بدعتها آشكار است و نشانههاى برپاست. و بدترين مردم نزد خدا امامى است ستمگر، خود گمراه و موجب گمراهى ديگر كه سنت پذيرفته را بميراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند. و من از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم كه گفت : روز رستاخيز امام ستمگر را بياورند و او را نه يارى بود، نه كسى كه از سوى او پوزش خواهد پس او را در دوزخ افكنند و در آن چنان گردد كه سنگ آسيا گردد. سپس او را در ته دوزخ استوار بندند.
من تو را سوگند مىدهم امام كشته شده اين امت نباشى! چه گفته مىشد كه در اين امت امامى كشته گردد، و با كشته شدن او در كشت و كشتار تا روز رستاخيز باز شود و كارهاى امت بدانها مشتبه بماند و فتنه ميان آنان بپراكند، چنانكه حق را از باطل نشناسند و در آن فتنه با يكديگر بستيزند و درهم آميزند.
براى مروان همچون چارپايى به غارت گرفته مباش، كه تو را به هر جا خواست براند، آن هم پس از ساليانى كه بر تو رفته، و عمرى كه از تو گذشته.»
عثمان گفت : «با مردم سخن گوى تا مرا مهلت دهند تا از عهده ستمى كه بر آنان رفته برآيم .»
«آنچه در مدينه است مهلت نخواهد و مهلت بيرون مدينه، چندانكه فرمان تو بدانجا رسد.»(١١)
«مردم آنچه تو گفتى مىگويند، اما اگر تو جاى من بودى سرزنشت نمىكردم، و بر تو عيب نمىگرفتم و اگر با خويشاوندت پيوندى داشتى يا بار هزينه را از دوش تنگدستى بر مىداشتى يا بىخانمانى را در پناه جايى مىگماشتى بر تو خرده نمىگرفتم. تو را به خدا مىدانى عمر، مغيره پسر شعبه را حكومت داد؟»
«آرى»
«پس چرا بر من كه پسر عامر را به خاطر خويشاوندى و نزديكى به حكومت گماشتهام اعتراض مىكنى؟»
«اگر عمر كسى را به حكومت مىگمارد و از او شكايتى مىشد، سخت به گوش آن حاكم مىزد. و بدترين كيفرش مىكرد و تو چنين نمىكنى ناتوانشدهاى و بازيچه دست خويشاوندان.»
«آنان خويشاوندان تو هم هستند.»
«بله، من با آنان پيوند نزديك دارم ولى ديگران براى تصدى كار از آنان سزاوارترند.»
«مىدانى عمر معاويه را حكومت داد؟ من نيز او را حكومت دادم.»
«تو را به خدا مىدانى معاويه از يرفا غلام عمر بيشتر مىترسيد تا يرفا از عمر؟»
«بله!»
«اكنون معاويه بدون رخصت تو هر چه مىخواهد مىكند و مىگويد دستور عثمان است، و تو مىدانى و بر او اعتراض نمىكنى!»
على پس از اين نصيحتها از نزد عثمان بيرون رفت و عثمان در پى او به مسجد شد، بر منبر نشست و گفت :
«هر چيز را آفتى به دنبال است و هر كارى را در پى وبال. وبال اين امت و تباهى اين نعمت عيبگويانند و طعنه زنندگان. آنچه دوست دارند به شما مىنمايانند و آنچه ناخوش مىدارند از شما مىپوشانند. مىگويند و مىگويند. شما بدانچه پسر خطاب كرد و از او پذيرفتيد، عيب مىگرفتيد اما او پايمالتان كرد و با دستتان كوفت و با زبان مقهورتان ساخت تا خواه و ناخواه گردن نهاديد. من با شما با نرمى رفتار كردم و خود را رام شما ساختم و دست و زبانم را از شما بازداشتم. شما بر من گستاخ شديد بخدا ما از شما نيرومندتريم و ياران ما فراوانتر و بيشتر. اگر آنان را بخوانم نزد من مىآيند. زبانهاتان را در كام فرو بريد و بر واليان خود عيب مگيريد، من آن را كه اگر با شما سخن مىگفت مىپذيرفتيد (سختگيرى و خشونت) از شما بازداشتم. چه حقى داشتهايد كه بدان نرسيدهايد؟ بخدا من در اينباره كوتاهى نكردم.»
مروان برخاست و گفت : «اگر مىخواهيد شمشير را ميانمان به داورى بگماريم.»
عثمان گفت : «خاموش باش مرا با يارانم بگذار! چه جاى اين سخنان است. به تونگفتم سخن مگو !» مروان خاموش شد و عثمان به خانه رفت.(١٢) اما گفتههاى او مردم را بيشتر برانگيخت.
______________________________________
پي نوشت ها :
١. خطبه ٣
٢. حجرات : ١٤
٣. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به تاريخ تحليلى، ص ١٢٦ـ١٣٠، و رجوع شود به پس از پنجاه سال، ص ٤٩
٤. كامل، ج ٣، ص ٦٧، طبرى، ج ٥، ص ٨٠ـ ٢٧٧٩
٥. طبرى، ج ٥، ص ٢٧٢٤
٦. طبرى، ج ٥، ص ٢٧٨٦
٧. نهج البلاغه، خطبه ٣
٨. تاريخ ابن اثير، ج ٣، ص ٧٦
٩. حسين بن علىعليهالسلام .
١٠. انقلاب بزرگ، ص ٩٨
١١. خطبه ١٦٤، كامل، ج ٣، ص ١٥١، طبرى، ج ٦، ص ٢٩٣٧
١٢. طبرى، ج ٦، ص ٢٩٤٠ـ٢٩٣٩، كامل، ج ٣، ص ١٥٣ـ ١٥٢
از جمله كسانى كه بر عثمان خرده مىگرفت ابوذر بود. نام ابوذر جندب است، پسر جناده و از بنى غفار است. مردى صحرانشين بود. چون از بعثت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آگاه شد برادر خود را به مكه فرستاد و بدو گفت :
«برو! و ببين اين مرد كه مىگويد از آسمان بدو خبر مىرسد كيست. آنگاه مرا آگاه كن.»
برادرش به مكه آمد و پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را ديد و نزد ابوذر بازگشت و گفت : «مردى را ديدم كه مردم را به اخلاق نيكو سفارش مىكند و گفتار او شعر نيست.» ابوذر گفت : «آنچه مىخواستم نگفتى .» توشهاى و ظرف آبى برداشت و روانه مكه شد. چون به مكه رسيد خاموش به راه افتاد و به مسجد درآمد. و شب هنگام نزديك خانه كعبه آماده خواب شد. علىعليهالسلام كه به خانه مىرفت او را ديد و پرسيد : «غريبى؟»
«آرى!»
«باهم به خانه برويم!» ابوذر همراه على رفت. و شب را در خانه او خوابيد و بامداد از خانه بيرون رفت. شب ديگر نيز همچنين شب سوم علىعليهالسلام از او پرسيد : «نمىگويى چرا به اين شهر آمدهاى؟»
«اگر راهى پيش پايم بگذارى مىگويم.» «آسوده باش راز تو را پنهان مىكنم و اگر بتوانم ياريت مىكنم.»
«ما شنيدهايم در اين شهر مردى دعوى پيغمبرى مىكند. مردم را به انجام دادن كارهاى خوب و ترك كردن كارهاى بد وا مىدارد. به برادرم گفتم به اين شهر بيايد و مرا از او و كار او آگاه كند. او براى من خبرى آورد، اما آنچه مىخواستم نبود. حالا خودم آمدهام تا از كار و دعوى او آگاه شوم.» سپس خود را به علىعليهالسلام شناساند و علىعليهالسلام گفت :
«به خداى كعبه او پيغمبر است و تو راه را پيدا كردهاى.»
علىعليهالسلام شب هنگام او را نزد پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برد و ابوذر آنچه را مىجست يافت. پس از چندى ابوذر آماده بازگشت به قبيله خود شد و براى وداع نزد پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد. رسول خدا بدو گفت :
«ابوذر نزد خويشاوندانت بازگرد. وقتى دعوت ما آشكار شد بيا. اما از آنچه ديدى و شنيدى چيزى مگو مبادا مردم مكه تو را آسيبى برسانند.»
ابوذر گفت :
«به خدايى كه تو را به راستى فرستاد، با بانگ بلند ميان آنان فرياد خواهم زد.» چون از خانه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بيرون رفت به جمع قريش برخورد و آنان را به اسلام خواند. ولى حاضران بدو حمله بردند و او را سخت زدند. عباس خود را روى وى افكند و گفت : «چه مىكنيد؟ مگر نمىدانيد اين مرد از قبيله غفار است و راه بازرگانى شما به شمال از آن قبيله مىگذرد.» ابوذر به قبيله خود برگشت و مردم را به ظهور دين تازه مژده داد. ابوذر پس از جنگهاى بدر و احد خود را به مدينه رساند و چون تنها بود، همراه اصحاب صفه در مسجد مىخوابيد و چون زن گرفت، خيمهاى بر فراز پشتهاى برپا كرد و در آن به سر مىبرد.
ابوذر پيوسته در كنار پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود. در جنگ تبوك كه سپاهيان مسلمان در سختى بودند و با نداشتن ساز و برگ درست به راه افتادند، گاه كسى در راه مىماند چون به پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مىگفتند مىفرمود :
«اگر در او خيرى باشد خدا او را به شما مىرساند و اگر نه از دست اوآسوده مىشويد.»
ابوذر بر شترى سوار بود. شتر از رفتن بازماند. وى آنچه بر پشت شتر بود بر دوش خود نهاد و به راه افتاد. يكى از آنان كه با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود او را ديد و گفت : «پيادهاى را در راه مىبينم.»
رسول فرمود : «بايد ابوذر باشد.» و چون نزديك رسيد ديدند ابوذر است.
پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود :
«خدا ابوذر را رحمت كند تنها مىآيد. تنها مىميرد. روز رستاخيز تنها محشور مىشود.»
و نيز درباره او فرموده است :
«زمين برنداشته و آسمان سايه نيكفنده راستگوترى را از ابوذر.»(١)
ابوذر از يكسو بذل و بخششهاى عثمان را مىديد، و از سوى ديگر تجملگرايى مسلمانان و بعضى از صحابه پيغمبر را و بر او گران مىآمد. بنابراين خردهگيرى را آغاز كرد. و طبيعى است كه ياران عثمان را خوش نيايد. سفرى به شام كرد يا آنكه او را به شام تبعيد كردند، در آنجا نيز دگرگونىهاى تازهاى ديد. حاكمى كه از جانب خليفه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بر مردم حكومت مىكرد، روش قيصرهاى روم را پيش گرفته بود. جمعى گرد او را گرفته و از بخشش او برخوردارند و بيشتر مردم تهيدست. ابوذر در مسجد مىنشست و بر مردم سيرت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و دو خليفه پس از او را مىخواند.
اندك اندك پيرامونيان معاويه بدو گفتند : «ماندن ابوذر در اينجا به صلاح نيست و بيم آن مىرود كه مردم را بشوراند.» معاويه ماجرا را به عثمان نوشت و عثمان پيام داد ابوذر را روانه مدينه كنيد. چون به مدينه رسيد بدو تندى كرد و سرانجام وى را به ربذهتبعيد نمود هنگامى كه به ربذه مىرفت علىعليهالسلام را ديد. و او به وى چنين فرمود :
«ابوذر تو براى خدا به خشم آمدى، پس اميد به كسى بند كه به خاطر او خشم گرفتى، اين مردم بر دنياى خود از تو ترسيدند و تو بر دين خويش از آنان ترسيدى. پس آن را كه به خاطرش از تو ترسيدند بديشان واگذار و با آنچه از آنان بر آن ترسيدى (دين) رو به گريز آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتى چه بسيار نياز دارند و چه بىنيازى تو بدانچه از تو باز مىدارند بزودى مىدانى فردا سود برنده كيست و آنكه بيشتر بر او حسد برند چه كسى است.»(٢)
همچنين به دستور عثمان، عمار را چندان زدند كه از هوش رفت. او را به دوش گرفتند و به خانه ام سلمه زن پيغمبر بردند. عمار باقى روز را همچنان بيهوش بود و نماز ظهر و عصر او فوت شد.(٣)
عثمان چنان در بخشش بيتالمال به خويشاوندان و منع آن از مستحقان اسراف كرد كه گويى مال پدر اوست. علىعليهالسلام درباره او چنين مىگويد :
«خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد. كار به دست و پايش پيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد .»(٤)
در اين روزهاى پرگير و دار چند بار علىعليهالسلام ميان شورشيان و عثمان ميانجى بوده و رفت و آمد داشته است. يكبار مصريان با او گفتگو كردند، چون بازگشتند على نزد عثمان رفت و گفت :
«سخنى بگو تا مردم بشنوند و خدا و مردم گواه حق طلبى تو باشند، چرا كه مردم شهرها به زيان تو برخاستهاند، من بيم آن دارم سوارانى از كوفه و بصره برسند و تو بگويى على نزد آنان برو و اگر نروم گويى حق خويشاوندى را به جا نياوردى و مرا خوار داشتى.» عثمان به مسجد رفت خطبهاى خواند و از خدا آمرزش خواست و گفت :
«من نخست كس هستم كه پند مىگيرم. بخدا توبه مىكنم و چون من كسى بايد توبه كند. چون از منبر فرود آيم بزرگان شما نزد من بيايند تا سخن آنان را بشنوم. به خدا اگر حق چنان اقتضا كند كه بندهاى شوم روش بنده را پيش مىگيرم. به خدا شما را خشنود مىسازم.»
اما چون به خانه رسيد و مروان و سعيد بن عاص و تنى چند از امويان را ديد، آنان گرد وى را گرفتند و او را بر آنچه گفت سرزنش كردند.(٥)
اندك اندك كار بر عثمان دشوار گرديد. طبرى و به پيروى از او ابن اثير و به نقل از آنان مورخان ديگر كوشيدهاند يكى از علتها بلكه علت اساسى شورش و دشوار شدن كار را بر عثمان، ابن سبايا ابن سوداء بشناسانند. نوشتهاند : «او يهودى بود كه در شهرهاى مهم اسلامى مىگرديد و مردم را برمىانگيخت و كوشيد پارهاى از عقيدتهاى يهودى را در شريعت اسلام درآورد .»
ابن سبا شخصيت افسانهاى باشد يا شخص حقيقى هنوز هم درباره او جاى نوشتن باقى است، اما به هيچوجه نمىتوان شورش عليه عثمان را به او نسبت داد. اگر به حادثههاى آن سال و سالهاى پيش بنگريم و آن را درست تحليل كنيم خواهيم ديد پيرامون عثمان را ابن سوداهاى فراوان گرفته بودند. كسانى كه نامه كردارشان سراسر سياه بود. آنان بر بيت المال كه از آن همه مسلمانان بود دست انداختند. كسانى چون سعيد پسر عاص، عبد الله پسر سعد بن ابىسرح، مروان، و مانند آنان اينان بودند كه مردم را عليه عثمان شوراندند و خود از يارى او دريغ كردند
ابن اثير از گفته عمرو عاص نوشته است : «بخدا اگر شبانى را مىديدم او را بر ضد عثمان مىانگيختم.» روزى كه در كاخ خود در فلسطين به سر مىبرد و پسرانش محمد و عبد الله و سلامه پسر روح با او بودند سوارى را ديد از مدينه مىآيد. از او حال عثمان را پرسيد. گفت : «در محاصره به سر مىبرد.» عمرو مثلى را گفت : كه معنى آن اين است : «كار از چاره گذشت. آنچه بايد به سرش آيد، آمد.» سپس سوارى ديگر رسيد و از او پرسيد، گفت : «عثمان كشته شد.» عمرو گفت : «مرا ابو عبد الله مىگويند وقتى كارى را پيش گيرم به آخر مىرسانم.»(٦)
بر فرض با طبرى و همفكران او موافق شويم و بگوييم ابن سودا در مصر مردم را عليه عثمان برانگيخت، در عراق چسان؟ آيا ابن سودا از اين سو به آن سو مىرفت و از خليفه بد مىگفت و مردم را با او دشمن مىكرد و كسى از كارگزاران عثمان او را باز نمىداشت؟ مگر اينكه بگوييم كارگزاران عثمان هم با او موافق بودند و دست و زبان وى را آزاد مىگذاشتند. در اين صورت كشنده عثمان آن كارگزاراناند نه ابن سودا، آنانكه بر بيت المال دست انداختند و آن را خاص خود و كسان خود كردند. بهره سربازانى را كه در خط مقدم مىجنگيدند بدانها نرساندند. ياران مخصوص پيغمبر را كه خيرخواه بودند به خود را ندادند بلكه آنان را راندند مردم تا توانستند تحمل كردند و چون شكيبايى از حد گذشت برخاستند.
توقعهاى اطرافيان عثمان بخصوص امويان، از يكسو وى را فرصت نمىداد در كار مردم چنانكه بايد بنگرد، و از سوى ديگر آنان از دستاندازى به مال مردم باز نمىايستادند. آخرين بار عبد الله پسر عباس را نزد على فرستاد و از او خواست از مدينه برون شود و به ينبع رود علىعليهالسلام در اين باره چنين مىفرمايد :
«پسر عباس! عثمان جز اين نمىخواهد كه من چون شترى آبكش باشم با دلوى بزرگ پيش آيم و پس روم به من فرستاد تا برون روم، سپس فرستاد تا بازگردم و اكنون فرستاده است تا بيرون شوم .»(٧)
مردم چون از شكايتهاى خود طرفى نبستند در مدينه فراهم آمدند. نوشتهاند عثمان روزى بر منبر رفت و گفت : «اى مردمى كه از گوشه و كنار در اين شهر فراهم آمدهايد، مردم مدينه مىدانند پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، شما را ملعون خوانده است. بياييد خطاهاى خود را به صواب از ميان ببريد.» در آن مجلس گفتگو در گرفت و يكى از قبيله ابوذر كه جهجاه بن سعيد نام داشت و در بيعت رضوان حاضر بود برجست و عصائى را كه عثمان در دست داشت از او گرفت و آن را بر زانوى عثمان خرد كرد. از اين روز شورشيان به عثمان سخت گرفتند. او را از نماز با مردم بازداشتند و مردى را كه پيشواى شورشيان مصر بود و او را غافقى مىگفتند به امامت گماردند سپس آب را از عثمان بازگرفتند.(٨)
در سندهاى دست اول مىبينيم علىعليهالسلام تا آخرين لحظات از عثمان حمايت مىكرد. طبرى نوشته است در شب حادثه، عثمان كسى را نزد علىعليهالسلام فرستاد كه اينان آب را از ما بازداشتهاند، اگر توانيد آبى به ما برسانيد اين پيغام را به طلحه و زبير و عايشه و نيز زنان پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرستاد
نخستين كسى كه به يارى او آمد علىعليهالسلام و ام حبيبه بود. علىعليهالسلام در تاريكى نزد شورشيان رفت و گفت :
«مردم آنچه مىكنيد نه به كار مؤمنان مىماند و نه به كار كافران. آب و نان را از اين مرد باز مداريد! روميان و پارسيان اسير خود را نان و آب مىدهند. اين مرد با شما درنيفتاده است چگونه دربندان و كشتن او را حلال مىشماريد؟»
گفتند : «نمىگذاريم بخورد و بياشامد.» على عمامه خود را در خانه عثمان افكند به نشان آنكه آنچه خواستى كردم و بازگشت.(٩)
جز علىعليهالسلام و ام حبيبه كه شورشيان بدو اهانت كردند كسى پاسخ عثمان را نداد. روشن است كه شورشيان از خواست خود باز نمىايستادند و گوش به سخنان آشتى خواهانه نمىدادند. در آن گير و دار دستهاى از جوانان مهاجر كه عبد الله پسر عمر و عبد الله پسر زبير و حسن و حسين و محمد پسر طلحه در ميان آنان بودند، به خانه عثماندرآمدند و از شورشيان خواستند دست از ستيزه بدارند. اما هماندم خبرى دهان به دهان گشت كه سپاهيانى از عراق و شام به يارى عثمان مىآيند. در اينجا بود كه كار دشوار گرديد، شورشيان به جنبش آمدند و كار خود را كردند.
آيا در آن روزها بزرگانى از مردم مدينه در نهان شورشيان را تحريك نمىكردند؟ آيا دستهايى پنهانى نبود كه مىخواست كار عثمان به نهايت برسد؟ آيا كسانى ديده به خلافت ندوخته بودند و فرصت نمىبردند كه كار خليفه پايان يابد و خود به نوايى برسند؟ در اسناد تاريخى به صراحت چيزى نمىبينم، اما از لابلاى آن چنانكه خواهيم نوشت معلوم مىشود ياران پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كه در مدينه بودند مىتوانستند مردم را باز دارند، ليكن نه تنها پا در ميان ننهادند، سخنى هم نگفتند. عثمان را كشتند و خويشان او به جاى آنكه كشندگان وى را نكوهش كنند، بنى هاشم را عامل اين كار شناساندند. وليد پسر عقبه برادر مادرى عثمان در سوگ او چنين سروده است :
«پسران هاشم از جان ما چه مىخواهيد؟ شمشير عثمان و ديگر ميراث او نزد شماست. پسران هاشم جنگافزار خواهرزاده خود را برگردانيد آن را غارت مكنيد كه به شما روا نيست. پسران هاشم چگونه توانيم با شما نرمخو باشيم حالى كه زره و اسبهاى عثمان نزد على است. اگر كسى در سراسر زندگى آبى را كه نوشيد فراموش كند من عثمان و كشته شدن او را فراموش مىكنم.»
اين شعرها را مردى سروده كه از سوى عثمان حكومت كوفه را عهدهدار بود. او در اين بيتها نمىخواهد كشنده عثمان را بشناساند. او مىخواهد كينه فرزندان اميه را از فرزندان هاشم بگيرد. و گرنه بايستى نام كسانى را كه سبب اصلى كشته شدن عثمان بودهاند مىگفت. بايستى چون مروان حكم مىگفت : «آنكه عثمان را به كشتن داد طلحه بود.»
___________________________________
پي نوشت ها :
١. الاصابة فى تمييز الصحابه، نيز ابوذر غفارى ترجمه نگارنده.
٢. نهج البلاغه، خطبه ١٣٠
٣. رجوع كنيد به كتاب انقلاب بزرگ ترجمه نگارنده، ص ١٧٧ به بعد.
٤. نهج البلاغه، خطبه ٣
٥. الكامل، ج ٣، ص ١٦٤
٦. الكامل، ج ٣، ص ١٦٣
٧. نهج البلاغه، خطبه ٢٤٠
٨. الفتنة الكبرى، ص ٢١٢ـ ٢١١
٩. طبرى، ج ٦، ص ٣٠١٠
همين كه شورشيان كار عثمان را پايان دادند به فكر اداره حكومت افتادند. بديهى است مسلمانان را به حاكمى نياز بود و بايد خليفهاى معين گردد. چه كسى جز علىعليهالسلام سزاوار خلافت است؟ اما تنى چند از مسلمانان كه پيشينهاى در اسلام داشتند (طلحه و زبير و. . ) چشم به خلافت دوخته بودند. نيز معاويه كه در مدت بيست سال قدرتى يافته بود و مردم شام با وى يكدل بودند، سودائى در سر داشت.
بارى مردم از هر سو بر علىعليهالسلام گرد آمدند كه بايد خلافت را بپذيرى. اما افسوس كه زمان مساعد نبود. و در اين بيست و پنج سال كه از رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مىگذشت هيچ سالى نامناسبتر از اين سال براى خلافت على نمىنمود. برخى سنتها دگرگون شده و برخى حكمها معطل مانده و درآمد دولت در كيسه كسانى ريخته شده كه در اين مدت چندان رنجى براى اسلام و مسلمانان بر خود ننهاده بودند. روزى كه عمر دفتر حقوق بگيران را تأسيس كرد و مقررى را بر اساس سبقت در اسلام نهاد، شايد نمىدانست عاقبت آن به كجا مىرسد. اما ديرى نگذشت كه سربازان ديدند، آنان در جبههها مىجنگند و غنيمتهاى جنگى را به مدينه مىفرستند و صدقات به صندوق دولت مىرسد، و مردمى در خانه نشستهاند و تنها بخاطر اينكه سالى چند زودتر از آنان مسلمان شدهاند، بيشتر از كسانى كه در فراهم آوردن اين مالها رنج بردهاند بهره مىگيرند. از اين دشوارتر كاربعضى سران قريش بود. اين تيره خودخواه و جاهطلب كه در سقيفه با روايتى كه ابوبكر بر مردم خواند(١) زمامدارى مسلمانان را از آن خود ساخته بود، بر ديگر تيرهها و بر همه مسلمانان كه عرب نبودند بزرگى مىفروخت. خاندان اموى كه تيرهاى از قريشاند از دير زمان با خاندان هاشم ميانه خوبى نداشتند. بخصوص با علىعليهالسلام كه در جنگ بدر تنى چند از بزرگان آنان را از پا درآورده بود.
عمر در دوران خلافت خود تا آنجا كه مىتوانست اينان را محدود ساخت و رخصت بيرون رفتن از مدينه را به ايشان نمىداد. چون به بهانه شركت در جهاد نزد او مىآمدند مىگفت : «جنگى كه در روزگار رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم كردى براى تو كافى است. بهتر است نه تو دنياى برون را ببينى و نه دنياى برون تو را.» در حكومت عثمان قريش بدانچه مىخواست رسيد و تا آنجا كه مىتوانست بر مال و منال دستاندازى كرد. حال علىعليهالسلام در داخل مدينه با چنين مردمى روبروست. مردمى كه اگر هم از روى راستى به مسلمانى گرائيدند، دلبستگى به خاندان خود را رها نكردند. مردمى كه پيش از اسلام چون مال و مكنتى داشتند به بنى هاشم كه تهى دست بودند به ديده حقارت مىنگريستند. علىعليهالسلام از اين مشكلها و دهها مشكل سختتر از آن، آگاه بود و مىگفت :
«مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه پيشاپيش كارى مىرويم كه آن را رويههاست و گونهگون رنگهاست، دلها برابر آن بر جاى نمىماند و خردها بر پاى. همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرفتم با شما چنان كار مىكنم كه خود ميدانم و به گفته گوينده و ملامت سرزنش كننده گوش نمىدارم و اگر مرا واگذاريد همچون يكى از شمايم و براى كسى كه كار خود را بدو مىسپارند، بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير شما باشم بهتر است تا امير شما باشم.»(٢) بعض مورخان نوشتهاند همان روز كه عثمان كشته شد با علىعليهالسلام بيعت كردند ولى بعضى نوشتهاند گفتگو دو سه روز به درازا كشيد و بعضىها هشت روز نوشتهاند و بايد چنين باشد. حاضران گفتند تو را رها نمىكنيم تا با تو بيعت كنيم. گفت : «اگر چنين است بيعت بايد در مسجد انجام گيرد.»
نوشتهاند نخست كس كه با او بيعت كرد طلحه بود كه با دست شل بيعت كرد. مردى از حاضران كه حبيب پسر ذؤيب نام داشت بيعت طلحه را به فال بد گرفت و گفت نخست كس كه با او بيعت كرد شل بود. اين كار به پايان نخواهد رسيد.
بيعت مردم با علىعليهالسلام بيعت انبوه مردم بود و او چنين فرمايد :
«چنان بر من هجوم آوردند كه شتران تشنه به آبشخور روى آرند و چراننده پاى بند آنها را بردارد و يكديگر را بفشارند. چندانكه پنداشتم خيال كشتن مرا در سر مىپرورانند يا در محضر من بعضى خيال كشتن بعض ديگر را دارند.»(٣)
و در جاى ديگر فرمايد :
«ناگهان ديدم مردم از هر سوى روى به من نهادند و چون يال كفتار پس و پيش هم ايستادند چندانكه انگشتان شست پايم فشرده گشت و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم.»(٤)
و در جاى ديگر چنين گويد :
«دستم را گشودند بازش داشتم، و آن را كشيدند نگاهش داشتم. سپس بر من هجوم آوردند، همچون شتران تشنه كه روز آب خوردن به آبگيرهاى خود درآيند، چندانكه بند پاى افزار بريد و ردا افتاد و ناتوان پايمال گرديد. و خشنودى مردم در بيعت من بدانجا رسيد كه خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان و لرزان بدانجا دوان.»(٥) يعقوبى نوشته است در روز بيعت همگان جز سه تن از قريش بيعت كردند. مروان پسر حكم. سعيد پسر عاص، وليد پسر عقبه. وليد كه سخنگوى آنان بود گفت :
«تو خون ما را به گردن دارى، روز بدر پدر من و پدر سعيد را كشتى و چون عثمان مروان را در دستگاه خود درآورد، بر او خرده گرفتن و مروان را دشنام دادى. اكنون به شرطى با تو بيعت مىكنم كه بر ما ببخشى و آنچه داريم به ما واگذارى و كشندگان عثمان را كيفر دهى.»
علىعليهالسلام در خشم شد و گفت :
«اما خون شما را (حكم) خدا ريخت. اما بخشيدن شما، من نمىتوانم حق الله را واگذارم. اما آنچه در دست شماست، آنچه از آن خدا و مسلمانان است عدالت شامل آن است. اما كشندگان عثمان اگر امروز كشتن آنان بر من لازم باشد، فردا جنگ با آنان بر من لازم خواهد شد.»(٦)
طبرى به سند خود از على بن الحسين آرد كه چون مردم با علىعليهالسلام بيعت كردند اين خطبه را خواند :
«همانا خداى تعالى كتابى راهنما را نازل فرمود، و در آن نيك و بد را آشكار نمود. پس راه خير را بگيريد تا هدايت شويد و از راه شر برگرديد و به راه راست رويد. واجبها! واجبها ! آن را براى خدا بجا آريد كه شما را به بهشت مىرساند. خدا حرامى را حرام كرده كه ناشناخته نيست و حلالى را حلال كرده كه از عيب تهى است و حرمت مسلمانان را از ديگر حرمتها برتر نهاد، و حقوق مسلمانان را با اخلاص و يگانه پرستى پيوند داد.
پس مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او آزارى نبينند، جز اينكه براى حق بود، و گزند مسلمان روا نيست جز در آنچه واجب شود. بر چيزى پيشى گيريد كه همگانتان را فراگير است [مرگ] كه يك يك شما از آن ناگزير است. همانا مردم پيش روى شمايند، و مرگ از پسشما را مىخواند. سبكبار باشيد تا برسيد. كه پيش رفتگان برپايند و پس ماندگان را مىپايند خدا را واپاييد در حق شهرهاى او و بندگان او كه شما مسئوليد حتى از سرزمينها و چهارپايان اگر خيرى ديديد آن را دريابيد و اگر شرى ديديد روى از آن بتابيد.»(٧)
طبرى نوشته است مغيره پسر شعبه بر علىعليهالسلام درآمد و گفت : «تو را بر من حق طاعت و نصيحت است معاويه و عبد الله بن عامر و ديگر عاملان عثمان را بر سر كار بگذار چندانكه از مردم براى تو بيعت گيرند، آنگاه خواهى آنان را بگذار و خواهى بردار.» گفت : «تا در اين كار بينديشم .» فرداى آن روز نزد او شد و گفت :
«ديروز با تو رايى زدم اما راى درست آن است كه آنان را برفور از كار بركنار كنى تا آشكار شود چه كسى فرمانرواست و چه كسى نافرمان.» و چون از نزد علىعليهالسلام برون شد در بيرون سراى پسر عباس او را ديد و چون نزد علىعليهالسلام رفت پرسيد :
«مغيره براى چه كار آمده بود؟» «ديروز چنان گفت و امروز چنين.»
«ديروز خيرخواهى تو كرد و امروز خيانت!»
اما آنچه مغيره و پسر عباس مىديدند حكومت بود و آنچه علىعليهالسلام مىخواست اجراى عدالت، و برقرارى سنت. علىعليهالسلام حكومت را براى رضاى خدا مىخواست و آنان به ديده رياست بدان مىنگريستند و ميان اين دو فاصلهاى دراز است، چندانكه كمتر كس تواند آن سوى كار را ببيند. و گويا براى همين است كه به پسر عباس گفت :
«تو راست كه به من نظر دهى و اگر نپذيرفتم از من اطاعت كنى.»(٨)
يكى از سخنان او كه نشان دهنده سختگيرى وى در كار بيت المال و نماينده درجه تقوى و عدالت اوست و شايد در همان روزهاى نخست گفته باشد، اعتراض وى به بخششهاى عثمان از بيت المال است : «به خدا اگر ببينم به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد آن را باز مىگردانم كه در عدالت گشايش است و آنكه عدالت را بر نتابد ستم را سختتر يابد.»(٩)
پس از اين سخنان بود كه دنيادوستان دانستند بدانچه در پى آنند دست نخواهند يافت و علىعليهالسلام را از راه حق نتوان برتافت. و نيز آشكار است كه عكس العمل اين گفتار در خويشاوندان عثمان و خاندان اموى چه بوده است و بر ديگر كسانى كه تا آنروز به ناروا از بيت المال بهره مىگرفتند چه اثرى گذاشت و چگونه آنان را براى رويارويى با وى آماده ساخت.
طبرى نوشته است : «چون مردم با علىعليهالسلام بيعت كردند گروهى از امويان از مدينه گريختند.»(١٠) و از آن روز مكه پايگاهى براى مخالفان علىعليهالسلام گرديد.
به هر حال مردم در حالى با علىعليهالسلام به خلافت بيعت كردند كه مشكلهاى سياسى و ادارى فراوانى در حوزه اسلامى پديد آمده بود. او در دشوارترين شرايط زمانى به خلافت رسيد. زمانى بسيار نامساعد زيرا مردم عصر وى تنها آنان نبودند كه با او بيعت كردند، هر چند ميان بيعتكنندگان هم كسانى يافت مىشد كه خدا مىدانست در دلشان چه مىگذرد. اما بيشتر مردم در مكه، كوفه و بصره و ديگر ايالتها با سنتى پرورده شده بودند كه يك ربع قرن با سنت زمان رسول مغايرت داشت. على مىخواست آنان را به سنتى كه خود او بدان رفته بود و مىرفت و ياران خاص رسول بدان سنت بودند برگرداند. آيا چنين كار محال و يا لااقل سخت و دشوار نبود؟
حاكمانى ستمكار بر سر كار بودند و او بايست آنان را از كار بركنار كند. اين حاكمان هر يك به خانوادهاى تعلق داشت، و هر خانواده به قبيلهاى بسته بود آيا آنان آرام مىنشستند؟
علىعليهالسلام پس از فراغت از كار بيعت، عاملان خود را روانه ايالتهاى اسلامى ساخت. عثمان پسر حنيف را به بصره، عماره پسر شهاب را به كوفه، عبيد الله پسر عباس را به يمن، قيس پسر سعد بن عباده را به مصر و سهل پسر حنيف را به شام فرستاد.
اين حاكمان در كار خود توفيقى نيافتند چرا كه مردم از كسى كه بر آنها حاكم بود فرمان مىبردند. و اگر حاكمى ديگر مىخواست جاى او را بگيرد، بايد نيرويى فراوان در اختيار داشته باشد كه اگر كار به درگيرى رسيد از وى حمايت كنند، يا قدرت مركزى آنچنان باشد كه سراسر ايالتها از آن حساب برند، يا حاكمى كه معزول شده فرمان بپذيرد و از كار كناره گيرد يا مردم به آن درجه از فرمانبردارى رسيده باشند كه اگر حاكم ايستادگى كرد او را برانند هيچ يك از اين شرطها در شهرهايى كه اين حاكمان به آنجا مىرفتند موجود نبود.
نه حاكمانى كه از جانب على روانه شدند چنان نيرويى در اختيار داشتند و نه حاكمان معزول را تقوايى بود كه دل از حكومت بردارند، نه مردم را چنان بصيرتى كه حق را از باطل بشناسند و نه بيمى از جانب خليفه تازه در دل آنان بود.
سهل پسر حنيف در راه شام به تبوك(١١) رسيد. در آنجا سوارانى او را ديدند و از اوپرسيدند : «كه هستى؟»
ـ«امير!»
ـ«امير كجا!»
ـ«شام!»
ـ«اگر عثمان تو را فرستاده است خوش آمدى و اگر به دستور ديگرى آمدهاى بازگرد.»
ـ«نشنيدهايد در مدينه چه رخ داده است.»
ـ«چرا شنيدهايم.» و سهل ناچار نزد علىعليهالسلام بازگشت.
ـقيس پسر سعد چون به أيله(١٢) رسيد با مردمى روبرو شد. از او پرسيدند.
ـ«كه هستى؟»
ـ«قيس پسر سعد!»
ـ«برو!»
و چون به مصر رسيد. مردم سه دسته شدند. دستهاى با او شدند و دستهاى گفتند اگر كشندگان عثمان را كشتهاند ما با توايم و گرنه روبروى تو هستيم و دستهاى حالت انتظار پيش گرفتند
قيس آنچه را رخ داده بود به علىعليهالسلام نوشت. قيس مردى با تدبير بود. عثمانيان را دلجويى كرد و از جانب آنان ايمن گرديد و با ديگران رفتارى نيكو پيش گرفت. از سوى ديگر كسانى از عثمانيان آن سرزمين، معاويه را از آمدن قيس به مصر و در دست گرفتن حكومت آگاه كردند و او تدبيرى انديشيد كه تا بعضى آنان را كه نزد علىعليهالسلام بودند به قيس بدبين كنند.
محمد بن يوسف كندى در كتابى كه به نام كتاب الولاة و كتاب القضاة نوشته و در شرح حال واليان و قاضيان مصر است نويسد : «قيس مردى خردمند و دلير بود و كار مصر را به خوبى مىگذراند معاويه و عمرو پسر عاص مىخواستند او را از آنجا برانند. پس بر آن شدند كه او را نزد على متهم سازند. بدين رو معاويه به شاميان مىگفت مبادا قيس را دشنام دهيد كه او از دوستان ماست، نامهها و اندرزهاى او به من مىرسد. مىخواهم درباره او نامهاى به دوستانم كه در عراقاند بنويسم. اين خبرها را عراقيان به محمد بن ابى بكر رساندند و او به علىعليهالسلام گفت و موجب عزل قيس گرديد.»(١٣)
اگر داستان رسيدن قيس به مصر چنين باشد، معلوم مىشود وى مىدانست عثمانيانى را كه در مصر اقامت كردهاند نبايد ناديده گرفت. اما بعضى كسان كه در كوفه مىزيستند و گرد علىعليهالسلام را گرفته بودند در تحليل حادثهها چنان بصيرتى نداشتند. و همينها بودند كه خواست خود را پيش بردند، و قيس از حكومت مصر عزل شد چنانكه هم اينان و مانند آنان در صفين فريب معاويه را خوردند و چنانكه خواهيم نوشت ترسيدند معاويه بند فرات را بشكند و علىعليهالسلام و يارانش را غرق سازد و امام را مجبور كردند تا از جايى كه اردو زده بود برون رفت و معاويه در آنجا اردو زد و بسى خون ريخته شد تا توانستند معاويه را به جاى نخستين بازگردانند.
اما عبيد الله پسر عباس چون به يمن رسيد، يعلى پسر منيه كه از جانب عثمان حكومت يمن را داشت هر چه در بيتالمال بود برداشت و به مكه رفت.
اين گزارشها را طبرى نوشته و ابن اثير از او نقل كرده و در كتابهاى ديگر نيز با اندك اختلاف ديده مىشود. چرا مردم، حاكمان تازه را نپذيرفتند؟ اكثريت بصره چنانكه خواهيم نوشت عثمانيان بودند. شام در دست معاويه بود و مردم نزديك بيست سال با او خو گرفته بودند.
عثمان پسر حنيف [چنانكه نوشته خواهد شد] به بصره رفت چندى به كار مشغول بود و چون طلحه و زبير و عايشه به بصره رسيدند با او درافتادند و او را بيرون راندند. اما عماره پسر شهاب چون به زباله(١٤) رسيد، مردى به نام طليحه پسر خويلد را ديد كه براى خونخواهى عثمان به راه افتاده بود. چون به عماره رسيد و دانست براى حكومت كوفه آمده است گفت :
«باز گرد. مردم جز اميرى كه دارند كسى را نمىخواهند. اگر نمىپذيرى گردنت را خواهم زد .» او بازگشت و علىعليهالسلام چندى بعد به سفارش اشتر، ابوموسى را در حكومت كوفه باقى داشت. سرانجام اين حاكمان چنين بود و جز تاريخ طبرى ابن اثير در برخى ديگر از تاريخها نيز آن را به اجمال و به تفصيل مىتوان ديد.
در برخى از اين ايالتها سخن از رويارويى مردم ايالتها با حاكم تازه است، چرا؟ بايد مردم آن ايالتها را شناخت.
شام در دست معاويه بود و او نزديك بيست سال بر مردم آن منطقه حكومت مىكرد. سران آنان را در فرمان خود آورده بود و ديگران در فرمان سران بودند. علىعليهالسلام در يكى از سخنان خود ميگويد :
«معاويه بىسر و پاهاى پست را مىخواند و آنان پى او مىروند.»(١٥)
ابو موسى از يمانيان بود و مردم كوفه بدو مايل بودند. در مصر دو دستگى بود و قيس با درايت خود توانست چندى توازن ميان آنان را برقرار دارد. مردم يمن از عثمانيان خوشدل نبودند از آن گذشته حاكم آن ايالت، از كشته شدن عثمان ترسيده بود و ماندن را صلاح نديد. چنانكه مىبينيم ميان اين پنج تن قيس در كار خود اندك توفيقى داشت. زيرا عثمانيان در آنجا اندك بودند و او توانست آنان را به خود جلب كند.
در مدينه نيز كار از هر جهت موافق رأى امام پيش نمىرفت. از خاندان اموى و گروه بسيارى از مضريان و هواخواهان عثمان كه از آغاز با خلافت او موافق نبودند بگذريم، بعض بيعت كنندگان نيز زمزمه مخالفت آغاز كردند.
طلحه و زبير چشم به خلافت دوخته بودند و چون بدان نرسيدند انتظار حكمرانى مىبردند. اما علىعليهالسلام آنان را در خور تعهد چنين كارى نمىديد. چندى پاييدند و چون روى خوش از على نديدند از او شكوه كردند كه چرا ما را در كار دخالت نميدهى. و امام در پاسخ آنان مىفرمايد :
«به خدا كه مرا به خلافت رغبتى نبود و به حكومت حاجتى نه. شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهدهام گذاشتيد.»(١٦)
و چون از پاى ننشستند گفت :
«بيعت شما با من بىانديشه و تدبير نبود و كار من و شما يكسان نيست. من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خود.»(١٧)
و نيز به آنان فرمود :
«به اندك چيزى ناخشنودى نشان داديد و كارهاى بسيارى را به عهده تأخير نهاديد. به من نمىگوييد در چه چيزتان حقى بوده است كه از شما بازداشتهام؟ و در چه كار خود را بر شما مقدم داشتهام؟ يا كدام دعوى را مسلمانى نزد من آورد كه گزاردن آن را نتوانستم يا در آن ناتوان بودم يا در حكم آن راه خطا پيمودم؟»(١٨)
سرانجام نزد او آمدند كه مىخواهيم به عمره برويم. و على رخصتشان داد و گفت :
«آنان به عمره نمىروند بلكه قصد خدعه دارند.»
بايد پرسيد اين دو صحابى سابق در اسلام چرا به چنين كارى دست زدند. علىعليهالسلام سخنى گفته و يا كارى كرده بود كه از خليفه نمىشايست؟
مگر آنان نمىدانستند چون با امامى بيعت كردند، طاعت او برگردن آنان است و از آن نمىتوانند برون روند؟ مىدانستند، اما آنجا كه آزمايش پيش آيد كمتر كسى پايدارمىماند. علىعليهالسلام در نامهاى كه به معاويه نوشته درباره بيعت چنين مىگويد :
«خلافت يكبار بيعت كردن است و دوباره در آن نتوان نگريست و براى كسى اختيار از سرگرفتن آن نيست. آن كه از بيعت جمع مسلمانان بيرون رود، عيبجوئى است و آن كه دو دل باشد دوروئى(١٩) »
اما چنانكه نوشتيم آن دو تن چيز ديگر مىخواستند و آن سخنان بهانه بود، امام نيز مقصود اصلى ايشان را مىدانست و فرمود :
«هر يك از دو تن كار را براى خود اميد ميدارد، ديده بدان دوخته و رفيقش را به حساب نمىآرد نه پيوندى با خدا دارند، و نه با وسيلتى روى بدو مىآرند، هر يك كينه ديگرى را در دل دارد و زودا كه پرده از آن بردارد.»(٢٠)
اندك اندك آن دو و جمعى از امويان تهمت كشته شدن عثمان را بر او نهادند. و او گفت :
«به خدا كه گناهى را به من نسبت دادن نتوانستند و ميان من و خود انصاف را كار نبستند و آنان حقى را مىخواهند كه خود رها كردند و خونى را مىجويند كه خود ريختند. اگر در اين كار با آنان انباز بودم آنان نيز از آن بهرهاى دارند و اگر خود به تنهائى بدان پرداختند از من چه مىخواهند كه خود بدان گرفتارند.»(٢١)
___________________________________
پي نوشت ها :
١. الائمة من قريش.
٢. نهج البلاغه، خطبه ٩٢، طبرى، ج ٦، ص ٣٠٧٦
٣. نهج البلاغه، خطبه ٥٤
٤. نهج البلاغه، خطبه ٣ شقشقيه.
٥. خطبه ٢٢٩
٦. تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٥٤
٧. طبرى، ج ٦، ص ٣٠٧٩ـ٣٠٧٨، نهج البلاغه، خطبه ١٦٧
٨. سخنان كوتاه ٣٢١
٩. خطبه ١٥
١٠. تاريخ ابن اثير، ج ٣، ص ١٩٢
١١. سرزمينى در شمال حجاز سر راه مدينه به دمشق. اكنون شهرى است در كشور عربستان سعودى
١٢. شهركى است بر كنار درياى قلزم. بر كرانه صحراى ميان مصر و شام.
١٣. ص ٢١ـ ٢٠
١٤. منزلى است ميان مدينه و كوفه.
١٥. خطبه ١٨٠
١٦. خطبه ٢٠٥
١٧. خطبه ١٣٦
١٨. خطبه ٢٠٥، المعيار و الموازنه، ص ١١٣
١٩. نامه ٧
٢٠. خطبه ١٤٨
٢١. خطبه ١٣٧، و نيز نگاه كنيد به خطبه ٢٢
اكنون جاى آنست كه طلحه و زبير، اين دو صحابى سابق در اسلام را بهتر بشناسانيم : زبير، پسر عوام پسر خويلد (پدر خديجه زن پيغمبر) و مادر او صفيه دختر عبد المطلب و عمه پيغمبر است زبير در جنگ بدر همراه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود، او از كسانى است كه عثمان مال فراوان بدو بخشيد مبلغ اين مال را ابن سعد در طبقات ششصد هزار نوشته است.(١)
طلحه، پسر عبيد الله از تيم، و با ابوبكر از يك تيره است. پيش از اسلام بازرگانى مىكرد و با عثمان دوستى داشت. در جنگ احد كنار پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود. او را از زمين برداشت تا به مردم بنماياند كشته نشده است. در آن نبرد دست خود را بر تيرى كه به سوى پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم افكنده بودند گرفت، انگشتى از وى جدا گرديد، سپس دستش شل شد. چنانكه نوشته شد وقتى كه عمر او را جزء اصحاب شورا معين كرد، وى بيرون مدينه بود، چون بازگشت، كار بيعت با عثمان پايان يافته بود طلحه در خانه نشست عبد الرحمان پسر عوف نزد او رفت و او را از مخالفت ترساند. و نوشتهاند عثمان خود نزد او رفت و او را راضى كرد و طلحه با او بيعت نمود. عثمان در دوره خلافتش مالهاى فراوان به طلحه مىبخشيد. چنانكه طلحه وقتى از وى پنجاه هزار وام گرفت، پس از چندى به عثمان گفت : «مال تو حاضر است كسى را بفرست تا تحويل دهم.» عثمان گفت : «آن مبلغ مزد جوانمردى تو است.» جز اين مبلغ مالهاى ديگرى نيز بدو داد. با اين همه چنانكه از گفته مروان نوشتهاند، طلحه از كسانى بود كه در كشتن عثمان دست داشت. در جنگ جمل مروان پسر حكم تيرى به طلحه افكند و او را كشت و به أبان پسر عثمان گفت : «امروز يكى از كشندگان پدرت را كشتم. » علىعليهالسلام درباره جدائى او و بهانه ساختن خون عثمان گويد :
«به خدا كه طلحه بدين كار نپرداخت و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت، جز از بيم آنكه خون عثمان را از او خواهند كه در اين باره متهم مىنمود و در ميان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان نبود.»(٢)
و درباره تهمتى كه بر او نهاده و كشتن عثمان را بدو نسبت داده بودند مىفرمايد :
«اگر كشتن عثمان را فرمان داده بودم قاتل من بودم، و اگر مردمان را از قتل وى باز داشتهام، يارى او كرده بودم ليكن جز اين نيست : آنكه او را يارى كرد نتواند گفت من از آن كه او را خوار گذارد بهترم، و آنكه او را خوار گذارد نتواند گفت آنكه او را يارى كرد از من بهتر است .»(٣)
گروهى ديگر از بيعتكنندگان از او مىخواستند كشندگان عثمان قصاص شوند. در نهج البلاغه و كتابهاى تاريخ، گفتارى را از امام مىبينيم كه در پاسخ خواستههاى اين گروه است. طبرى نوشته است چون طلحه و زبير با على بيعت كردند مردمى از صحابه نزد علىعليهالسلام رفتند و گفتند :
.«شرط ما اقامه حدهاست و اين مردم در خون اين مرد (عثمان) شريكاند.»(٤) و على در پاسخ آنان گفت :
«برادران چنين نيست كه آنچه را مىدانيد ندانم. ليكن چگونه نيروئى فراهم آوردن توانم. اين مردم با ساز و برگ و نيرو به راه افتادند. بر آنان قدرتى ندارم و آنان بر ما مسلط گرديدهاند اينهايند كه بردگان شما به هواخواهى آنان به پا خاستهاند و باديهنشينان شما به آنان پيوستهاند.»(٥)
اين درخواست را چه كسى يا كسانى از علىعليهالسلام كردهاند و در كجا و چه وقت بوده؟ مسلم است هنگامى كه امام در مدينه به سر مىبرد. و از عبارت طبرى بر مىآيد كه درهمان هفتههاى نخست خلافت بوده است. اما خواهندگان كه بودهاند؟ طبرى نوشته است صحابه بودند يعنى از مردم مدينه، نه آنانكه از مصر و ديگر شهرها به راه افتادند. شايد كسانى كه از آغاز سوداى حكومت در سر داشتند، و چون على را مرد دنيا نديدند، بهانه آغاز كردند و سرانجام از او بريدند. هر چه بوده است نشان مىدهد بر خلاف آنان كه بر علىعليهالسلام هجوم آوردند و با او بيعت كردند. مردمى بيشتر نگران خود بودند تا نگران مسلمانان و چنانكه خواهيم ديد اين نگرانى بىجا نبوده است.
طلحه و زبير جزء كسانى بودند كه با علىعليهالسلام بيعت كردند، اما چنانكه نوشته شد پس از روزى چند ناخشنودى نمودند. آنان تنها نمىخواستند در كارها با على به مشورت نشينند، چه هر مسلمانى در كارهاى عمومى حق نظر دادن دارد. آنان مىخواستند در كار حكومت با او شريك باشند و چنين توقعى هيچگاه برآورده نمىشد. چرا كه كار حكومت بر اساس قرآن و سنت بود و هيچكس در فهم اين دو به علىعليهالسلام نمىرسيد. علىعليهالسلام پرورده رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود و آشنا به كتاب خدا و سنت رسول و ناسخ و منسوخ، آن چنانكه گويد :
«و از اين گونه (حديث و معناى آن) چيزى بر من نگذشت جز آنكه معنى آنرا از او پرسيدم و به خاطر سپردم.»(٦)
به هر حال، اين دو تن كه بيعت علىعليهالسلام در گردن آنان بود از جمع بريدند و روى به مكه نهادند از زبير پرسيده بودند : «تو با علىعليهالسلام خويشاوندى و با او بيعت كردى چرا به مخالفت با وى برخاستى؟» گفته بود : «از من به اكراه بيعت گرفتند راضى نبودم. دستم با علىعليهالسلام بيعت كرد نه دلم.» و علىعليهالسلام در پاسخ او فرمايد :
«پندارد با دستش بيعت كرده است نه با دلش، پس بدانچه به دستش كرده اعتراف مىكند و به آنچه به دلش بوده ادعا. بر آنچه ادعا كند دليلى روشن بايد، يا در آنچه بود و از آن بيرون رفت [جمع مسلمانان] درآيد.»(٧)
از طلحه و زبير كه در ديده مسلمانان ارجى داشتند و نيز از مال و مكنت برخوردار بودند، ميگذريم و به سر وقت شخصيت ديگرى مىرويم. شخصيتى كه اگر پا در ميان نمىنهاد و به خونخواهى عثمان بر نمىخاست و چنانكه خدا او را فرموده است(٨) در خانه مىنشست، آن دو تن نمىتوانستند نيروئى فراهم آورند و با علىعليهالسلام درافتند، و نخستين مسلمان كشى را پس از رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در حوزه اسلامى پديد آورند و آن اندازه كشته از دو لشكر بر جاى گذارد. آن شخصيت ام المؤمنين عايشه زن پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دختر ابوبكر است.
چنانكه نوشتهاند عايشه حدود هشت سال پيش از هجرت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در مكه متولد شد. در شش يا هفت سالگى با مهريهاى كه بيشتر رقم آنرا چهارصد درهم نوشتهاند به عقد پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم درآمد. چون رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از مكه به مدينه رفت، در شوال نخستين سال از هجرت، حالى كه نه ساله يا ده ساله بود با پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عروسى كرد و هنگامى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به جوار حق رفت هيجده يا نوزده سال داشت.
تذكره نويسان در فضل و فضيلت عايشه حديثها و داستانهاى فراوان نوشتهاند تاآنجا كه ابن عبد البر نويسد : «در فقه و شعر و پزشكى يگانه عصر بود»(٩) اين دانشها و به خصوص پزشكى را در اين مدت كوتاه چگونه آموخت؟ خدا مىداند و مرا نمىرسد در اين باره مناقشتى كنم.
عمر رضا كحاله در كتابى كه به نام اعلام النساء نوشته يكصد و بيست صفحه از كتاب خود را بدو اختصاص داده است.
عايشه هنگامى كه به خانه پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد، زهراعليهاالسلام را در كنار پدرش ديد و از همان روز نخستين از محبت فراوان پيغمبر به دخترش و شوهر آينده او آگاه شد. طبيعى است كه گرد رشك بر خاطر او بنشيند. ديرى نگذشت كه زهراعليهاالسلام به خانه علىعليهالسلام رفت و خدا او را فرزندانى كرامت فرمود، حاليكه عايشه براى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرزندى نزاد. اگر كسى با خواندن زندگينامه عايشه بگويد او با علىعليهالسلام ميانه خوبى نداشت، گناهى نكرده است. نه تنها با علىعليهالسلام كه با زن و فرزندان او نيز. و بخصوص دختر پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم كه دوستى رسول با او روز افزون بود. هنگامى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم زنده بود حادثه ديگرى نيز پيش آمد كه بر ناخشنودى او از علىعليهالسلام افزود. روزى كه منافقان بر عايشه تهمت نهادند، پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با اطرافيان، از جمله با علىعليهالسلام مشورت كرد و او گفت :
«زنان بسيارند در اين باره از خادمه بپرس، تا آنچه رخ داده به تو بگويد.»(١٠) و اگر چنين باشد همين جمله بس است كه عايشه از علىعليهالسلام دلى خوش نداشته باشد. خود او يكبار اين ناخشنودى را بر زبان آورد و آن هنگامى بود كه از بصره روانه مدينه گرديد. گفت :
«ميان من و او از دير باز گلههائى است كه ميان زن و خويشاوندان شوهرش روى مىدهد.»(١١)
عايشه پس از رحلت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه ماند، چرا كه به نص قرآن كسى رخصتنداشت زنان پيغمبرعليهالسلام را پس از مرگ وى به عقد خود درآورد.(١٢) او تنها و بىفرزند به سر مىبرد، در حاليكه فرزندان علىعليهالسلام مىباليدند و در ديده صحابه پيغمبرعليهالسلام گرامى بودند. همينها براى برانگيختن ناخشنودى كافى است و خدا مىداند چيزهاى ديگرى هم در ميان بوده؟ يا نه. طبرى مىنويسد چون خبر قتل على بدو رسيد گفت :
فألقت عصاها و استقر بها النوى |
كما قر عينا بالاياب المسافر(١٣) |
اين بيت را ابن منظور به معقر بن حمار نسبت داده است (لسان العرب، ذيل نوى) و ذيل (عصى) از ابن برى نويسد از عبد ربه سلمى است و گفتهاند از سليم بن ثمامه حنفى است، آنرا هنگامى گفت كه زن خود را از يمامه به كوفه فرستاد. سپس عايشه از كسى كه خبر كشته شدن على را بدو داده بود پرسيد :
ـ«او را كه كشت؟» گفتند :
ـ«مردى از بنى مراد.» گفت :
فإن يك نائيا فلقد نعاه |
غلام ليس في فيه التراب |
ـ«اگر دور است، جوانى خبر مرگ او را داد كه خاك در دهانش مباد (دهانش سالم) ماناد.»
زينب دختر ابو سلمه گفت :
ـ«درباره على چنين مىگوئى؟» گفت :
ـ«من فراموش كارم و چون فراموش كنم مرا ياد آريد.»(١٤)
اما عمر رضا در حالى كه اين داستان را آورده نويسد : «چون خبر كشته شدن علىعليهالسلام رسيد، ياران رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم گفتند نزد عايشه برويم و از اندوه او بر پسر عم پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آگاه شويم. چون به خانه او رفتند، دانستند او از پيش خبر شده و از گريه و ناله باز نمىايستد.»(١٥) كدام يك از اين دو داستان راست است؟ خدا مىداند. مرا حد آن نيست كه بخواهم نسبت به زنى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بدو علاقه داشته جسارتى بكنم. اما آنچه با علىعليهالسلام كرد، نشان مىدهد گفته عمر رضا از ابن عبد ربه چندان با حقيقت وفق نمىدهد، مگر آنكه بگوئيم چون آدمى را حالتهائى است كه هر روز و بلكه هر لحظه دگرگونى مىپذيرد، هر دو حادثه رخ داده است. روزى آن و روزى اين.
عايشه از عثمان هم دلى خوشى نداشت و روز دربندان وى چون از او خواستند به يارى او برود نپذيرفت و در حاليكه عثمان در مخاطره بود به مكه رفت.(١٦)
طبرى نوشته است : حالى كه عثمان در محاصره بود به مكه رفت. و در مكه مردى كه او را أخضر مىگفتند بدو درآمد. عايشه از او پرسيد :
ـ«مردم چه كردند؟» گفت :
ـ«عثمان مردم مصر را كشت.» عايشه گفت :
ـ«انا لله، آيا مردمى را كه به طلب حق آمدهاند و منكر ستماند مىكشند؟ به خدا ما بدين راضى نيستيم.» سپس ديگرى بر وى درآمد. عايشه از او پرسيد :
ـ«مردم چه كردند؟» گفت :
ـ«مصريان عثمان را كشتند.» عايشه گفت :
ـ«شگفتا كه أخضر مقتول را قاتل گمان برد.» و اين گفته مثل شد كه«أكذب من أخضر»(١٧)
سپس از مكه به راه افتاد. در راه بازگشت مردى از خويشاوندانش او را ديد از او پرسيد : ـ«چه خبر دارى؟»
گفت : «عثمان را كشتند و مردم با على بيعت كردند.» عايشه گفت :
ـ«مرا به مكه بازگردانيد.» چون به مكه رسيد عبد الله بن عامر حضرمى كه از جانب عثمان حاكم مكه بود پرسيد :
ـ«چرا بازگشتى؟» گفت :
ـ«چون عثمان به ستم كشته شد و كار بدينسان به پايان نمىرسد. خون عثمان را بخواهيد.» و نخست كسى كه با او همراه شد«همين عبد الله بود.»(١٨)
و در روايت ديگر آورده است هنگامى كه عايشه از مكه به مدينه باز مىگشت عبد بن ام كلاب را ديد از او پرسيد : «چه خبر؟»
ـ«عثمان را كشتند و هشت روز صبر كردند.»
ـ«سپس چه كردند؟»
ـ«بهترين كار را به بهترين صورت به پايان رساندند و بر علىعليهالسلام گرد آمدند.» عايشه گفت :
ـ«كاش آسمان به زمين مىآمد و اين كار بر علىعليهالسلام درست نمىشد. مرا بازگردانيد.»
چون به مكه رسيد مىگفت عثمان را به ستم كشتند به خدا خون او را خواهم خواست. ام كلاب گفت :
ـ«تو نخستين كسى هستى كه سخنت را برمىگردانى مگر نمىگفتى نعثل(١٩) را بكشيد كه كافر شد؟» گفت :
ـ«او توبه كرد.» با رسيدن او به مكه امويان سر بلند كردند. سعيد پسر عاص، وليد پسر عقبه و ديگر بنى اميه بر او گرد آمدند. عبد الله پسر عامر از بصره و يعلى پسر اميه از يمن و طلحه و زبير كه از مدينه آمده بودند فراهم شدند. عايشه گفت : ـ«مردم كارى بزرگ و حادثهاى ناپسند پديد آمد، نزد برادران خود به بصره برويد شاميان براى يارى شما بسند شايد خدا خون عثمان را بخواهد.»
و نوشتهاند چون به مكه بازگشت به مسجد رفت. مردم نزد او فراهم شدند. بدانها گفت :
ـ«مردم، جمعى آشوبگر از شهرها و بيابانها و بردگان مردم مدينه گرد آمدند و خونى را كه حرام بود ريختند و حرمت مدينه را در هم شكستند. مالى را كه بدانها حرام بود بردند. به خدا انگشتى از عثمان بهتر است از زمينى كه پر از مانند اينان باشد.»(٢٠)
روايتهاى طبرى چنين است و ديگر سندها هم كم و بيش اين مطلب را نوشتهاند. اما راستى چرا مادر مؤمنان چنين كرد؟ او عثمان را در محاصره گذاشت و روانه مكه شد، حالى كه مىتوانست با مردم سخن بگويد. او چون ام حبيبه نبود كه شورشيان با او گستاخانه رفتار كنند. و اگر هم چنين رفتارى مىكردند عايشه وظيفه خويش را انجام داده بود. چرا پس از آنكه شنيد مردم با على بيعت كردند گفت مرا به مكه بازگردانيد و چرا سخن از شام به ميان مىآورد؟ آيا جز اين است كه با اين گفتار معاويه را آگاه مىكند كه بايد برخيزد و با علىعليهالسلام درافتد؟ با فراهم آمدن طلحه، زبير و عايشه و مهاجرانى كه پس از كشته شدن عثمان از مدينه به مكه رفتند، اين شهر پايگاه مقاومتى برابر مركز خلافت گرديد و جدائى طلبان در پى فراهم آوردن مال و سلاح افتادند.
______________________________________
پي نوشت ها :
١. الطبقات الكبرى، ج ٣، بخش ١، ص ٧٥
٢. خطبه ١٧٤
٣. خطبه ٣٠
٤. تاريخ طبرى، ج ٦، ص ٣٠٨٠
٥. نهج البلاغه، خطبه ١٦٨
٦. خطبه ٢١٠
٧. خطبه ٨
٨. احزاب، آيه ٣٣
٩. الاستيعاب.
١٠. طبرى، ج ٣، ص ١٥٢٣
١. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٣١
١٢. احزاب، آيه ٥٣
١٣. «عصاى خود را افكند و در جاى خود آرام گرفت چنانكه سفر كرده با بازگشت ديده را روشن كرد.» ابن سعد نوشته است سفيان پسر امية بن ابوسفيان خبر شهادت على را به عايشه داد و او اين بيت را خواند (طبقات، ج ٣، ص ٢٧)
١٤. طبرى، ج ٦، ص ٣٤٦٦
١٥. اعلام النساء، ج ٣، ص ١٠٣
١٦. طبرى، ج ٦، ص ٣٠٩٨
١٧. همان.
١٨. همان.
١٩. نعثل مرد مصرى بود كه ريشى بلند داشت و عايشه عثمان را بدو تشبيه مىكرد.
٢٠. طبرى، ج ٦، ص ٣٠٩٧، جمهرة خطب العرب، ج ١، ص ١٢٦
پسر اميه يا منيه (يعلى را گاه به پدر و گاه به مادر مىخواندند) ششصد شتر و ششصد هزار (درهم يا دينار؟) در اختيار جمع نهاد. سپس به مشورت نشستند كه كجا بروند؟ عبد الله عامر گفت : «به بصره مىرويم، مرا در آنجا پروردگانى است و طلحه را هواخواهانى.» و سرانجام آهنگ بصره كردند. مردم مكه را گفتند : «ام المؤمنين و طلحه و زبير به بصره مىروند. هر كس عزت اسلام و خون عثمان را مىخواهد به راه بيفتد. اگر باركش و پول مىخواهد حاضر است.»
گويا روى اين فقره از سخنان علىعليهالسلام با اين گروه است.
«چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته را شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند، و يا شنيدند و به كار نبستند كه فرمايد : سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمىجويند و راه تبهكارى نمىپويند و پايان كار ويژه پرهيزكاران است.»(١)
جدائىطلبان و هفتصد تن از مردم مدينه با آنان، به راه افتادند و در راه مردمى به آن جمع پيوست و شمار ايشان به سه هزار تن رسيد.
چون به ذات عرق كه ميان نجد و تهامه و احرام جاى عراقيان است رسيدند، سعيدبن عاص، مروان حكم و ياران او را ديد و از آنان پرسيد : «كجا مىرويد؟ خود را به كشتن مىدهيد. آنان كه خون به گردنشان داريد بر پشت شترانند، آنان را بكشيد سپس همگى به خانههاى خود باز گرديد .» (از خون به گردنها قصدش عايشه و طلحه و زبير بود كه عثمان را در چنگ مهاجمان رها كردند .) گفت :
ـ«مىرويم شايد همه كشندگان عثمان را بكشيم.»
سپس نزد طلحه و زبير رفت و گفت :
ـ«راست بگوئيد اگر پيروز شديد كار حكومت را به كه مىسپاريد؟» گفتند :
ـ«هر كدام از ما كه مردم بپذيرند.» گفت :
ـ«نه كار را به فرزندان عثمان بدهيد. چه شما براى خونخواهى او بيرون شدهايد.»
گفتند : «پيران مهاجر را بگذاريم و كار را به يتيمان بسپاريم؟»
سعيد گفت : «نمىبينيد. من مىكوشم تا خلافت از بنى عبد مناف بيرون رود.» او بازگشت. عبد الله بن خالد بن اسيد هم بازگشت. مغيرة بن شعبه گفت :
ـ«سعيد درست مىگويد هر كس از ثقيف اينجاست باز گردد.» ثقيفيان از آنان جدا شدند و بقيه روانه بصره گرديدند.(٢)
در راه بصره از مردى شترى را خريدند. شترى كه ياد آن براى هميشه در تاريخ اسلام پايدار ماند، و اين جنگ به خاطر آن شتر جنگ جمل نام گرفت. نام آن مرد را عرنى نوشتهاند. وى گويد : من بر شتر خود مىرفتم. سوارى به من رسيد گفت :
ـ«شترت را مىفروشى؟»
ـ«آرى!»
ـ«چند؟»
ـ«هزار درهم!»
ـ«تو ديوانهاى، شترى را به هزار درهم مىخرند؟» ـ«آرى شتر من بدين قيمت مىارزد، چون بر او سوار شوم در پى هر كس كه باشم بدو مىرسم و اگر كسى به دنبال من بود به من نمىرسد .»
ـ«اگر بدانى آن را براى چه كسى مىخواهم سخن نمىگوئى.»
ـ«براى كه مىخواهيد؟»
ـ«ما آن را براى مادر مؤمنان عايشه مىخواهيم.»
ـ«حال كه چنين است آن را بىبها به شما مىدهم.»
ـ«نه! من به تو ماده شترى و مبلغى پول مىدهم.»
پذيرفتم و با آنها رفتم. ماده شترى را با چهار صد يا ششصد درهم به من داد. سپس پرسيدند : «راه را مىدانى؟» گفتم : «آرى از همه كس بهتر.» گفتند : «پس با ما باش!» با آنان به راه افتادم، به هر جا مىرسيدند نام آن را مىپرسيدند، چون به حوئب كه نام آبى است رسيدم سگان بانگ برداشتند پرسيدند :
ـ«نام اين آب چيست؟»
ـ«حوئب!» عايشه فريادى بلند برآورد و گفت :
( إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ .) در جمع زنان رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بودم. گفت كاش مىدانستم سگان حوئب بر كدام يك از شما بانگ مىكنند. مرا باز گردانيد.»(٣)
روز و شبى همچنان شتر او را خفته نگاه داشتند. عبد الله پسر زبير رسيد و گفت اين مرد دروغ مىگويد. عايشه نمىپذيرفت تا آنكه عبد الله گفت : «هم اكنون علىعليهالسلام بر سر ما مىرسد .» پس رو به بصره نهادند. و مرا دشنام دادند. من از آنان جدا شدم. اندكى راه رفتم كه علىعليهالسلام را با سوارانى در حدود سيصد تن ديدم.(٤)
و علىعليهالسلام درباره آنان چنين مىفرمايد :
«بيرون شدند و حرم رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را با خود به اين سو و آن سو كشاندند، چنانكه كنيزكى را به هنگام خريدن كشانند. او را با خود به بصره بردند، وزنان خويش را در خانه نشاندند. و آن را كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه نگاهداشته بود و از آنان و جز آنان باز داشته، نماياندند. با لشكرى كه يك تن از آنان نبود كه در اطاعت من نباشد و به دلخواه در گردنش بيعت من نباشد.»(٥)
هنگامى كه به بصره رسيدند جوانى از بنى سعد بر طلحه و زبير خرده گرفت كه چرا زنان خود را در خانه نشاندهايد و زن رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را همراه آوردهايد و به آنان نپيوست. مردمى ديگر نيز بر عايشه اعتراض كردند، اما اطرافيان عايشه آنان را از پا درآوردند.
بارى، ميان آنان و ياران عثمان والى بصره جنگ درگرفت و گروهى از دو سو كشته شدند. سپس به صلح تن دادند و مقرر شد نامهاى به مدينه بنويسند و بپرسند آيا طلحه و زبير به رضا با علىعليهالسلام بيعت كردند يا با ناخشنودى. اگر با رضا بيعت كردهاند آنان از بصره برون روند و اگر با اكراه بيعت كردهاند عثمان بصره را واگذارد.
كعب بن سور از جانب آنان به مدينه رفت و از جمع مردم مدينه پرسش كرد. همه خاموش ماندند اسامة بن زيد گفت : «با ناخشنودى بيعت كردند.» اما حاضران بر او شوريدند. كعب به بصره بازگشت و آنان را از آنچه در مدينه گذشت خبر داد. جدائى طلبان، شبانگاهى بر عثمان حاكم بصره تاختند او را كوفتند و موى ريشش را كندند. گفتهاند در كار او از عايشه راى خواستند. نخست گفت :
ـ«او را بكشيد.» زنى گفت :
ـ«تو را به خدا او از صحابه رسول است.» گفت :
ـ«پس او را زندانى كنيد.» مجاشع بن مسعود گفت :
ـ«او را بزنيد و موى ريش و ابروى او را بكنيد.» چنين كردند و بيت المال را به تصرف خود درآورد.(٦)
علىعليهالسلام درباره آنان چنين مىگويد :
«بر كارگزاران و خزانهداران بيت المال مسلمانان كه در فرمان من بودند و برمردم شهر كه طاعت و بيعتم مىنمودند درآمدند. آنان را از هم پراكندند و به زيان من ميانشان اختلاف افكندند و بر شيعيان من تاختند و گروهى از آنان را طعمه مرگ ساختند.»(٧)
نيز نوشتهاند :
هنگامى كه طلحه و زبير در مسجد بصره بودند عربى نزد آنان آمد و گفت :
«شما را به خدا آيا رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم درباره اين سفر به شما دستورى داده؟» طلحه برخاست و او را پاسخ نداد. وى از زبير همين را پرسيد. زبير گفت :
«نه ليكن شنيديم شما پولهائى داريد آمديم تا شريك شما باشيم.»(٨)
راستى چنين داستانهايى رخ داده است؟ يا مخالفان طلحه و زبير آن را ساختهاند؟ خدا مىداند آنچه مسلم است اينكه فقه اسلام نه تنها طلحه و زبير را بدين لشكركشى فرمان نداده بود بلكه آنان را منع كرده بود. آنان در بيعت خليفه وقت بودند، و بايستى در مدينه بمانند و او را يارى دهند. همه اين نافرمانىها را نمىتوان به حساب رأى و اجتهاد شخصى گذارد، و گفت آنان مجتهدانى بودند كه به خطا رفتند، زيرا كه در اين صورت جائى براى اجراى احكام فقه نمىماند.
اندك اندك كار آنان بالا گرفت چنانكه حكومت مركزى و نظم عمومى را تهديد مىكردند. سركوبى سركشان داخلى نيز همچون جهاد با دشمنان خارجى واجب است و گرنه امنيت از كشور رخت خواهد بست و قدرت حكومت ضعيف خواهد گشت.
قرآن در اين باره مىگويد :
«اگر دو دسته از مؤمنان به جنگ برخاستند ميان آنان آشتى برقرار سازيد و اگر يكى از دو دسته طغيان ورزيد با او بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد.»(٩)
طلحه و زبير در بيعت با علىعليهالسلام بودند، يعلى پسر اميه و عبد الله پسر خلف هر چند در مجلس بيعت حضور نداشتند، اما شنيدند انبوه مردم با علىعليهالسلام ب يعت كردند. آنان نيز بايد به مدينه بازگردند و اگر گلايهاى از على دارند با او در ميان نهند اما چنين نكردند.
مادر مؤمنان نيز بايد نزد على مىآمد و يا در خانه مىنشست، اما او نيز چنين نكرد. حال على مىتواند آنان را به حال خود رها كند؟ و اگر دست آنان را باز گذارد تا در ميان امت اسلامى تباهى پديد آرند، نزد خدا حجتى خواهد داشت؟
علىعليهالسلام ناچار شد از مدينه روانه عراق شود. تنى چند از امام خواستند طلحه و زبير رادنبال نكند و به جنگ آنان برنخيزد و او فرمود :
«به خدا چون كفتار نباشم كه به آواز به خوابش كنند، فريبش دهند و شكارش كنند. من تا زندهام به يارى جوينده حق با رويگردان از حق پيكار ميكنم و با فرمانبردار يكدل، نافرمان بد دل را سر جاى مىنشانم.»(١٠)
پيش از بيرون رفتن از مدينه سرشناسان شهر را فراهم آورد و گفت :
«پايان اين كار جز بدانچه آغاز آن بود سازوارى نمىپذيرد خدا را يارى كنيد تا خداتان يارى كند و كار شما را سامان دهد.»(١١)
و دور نيست اين خطبه را در همين روزها خوانده باشد :
«آنچه مىگويم در عهده خويش مىدانم و خود، آن را پايندانم.(١٢) آنكه عبرتها او را آشكار شود و از آن پند گيرد و از كيفرها عبرت پذيرد، تقوى وى را نگهدارد و به سرنگون شدنش در شبهات نگذارد. بدانيد دگر باره روزگار شما را در بوته آزمايش ريخت، مانند روزى كه خدا پيغمبرتان را برانگيخت. به خدائى كه او را به راستى مبعوث فرمود به هم خواهيد درآميخت، و چون دانه كه در غربال بيزند، يا ديگ افزار كه در ديگ ريزند، روى هم خواهيد ريخت تا آنكه در زير است زبر شود و آنكه بر زبر است به زير در شود. و آنان كه واپس ماندهاند پيش برانند و آنان كه پيش افتادهاند واپس مانند. به خدا سوگند كلمهاى از حق را نپوشاندم و دروغى بر زبان نراندم، از چنين حال و چنين روزگار آگاهم كردهاند.»(١٣)
حاضران از خود گرانى نشان دادند. زياد پسر حنظله چون چنان ديد گفت : «اگر اينان آماده يارى تو نيستند. من هستم و در ركاب تو مىجنگم.» دو تن از انصار نيز همچون زياد سخنانى گفتند و علىعليهالسلام به اميد آنكه پيش از رسيدن طلحه و زبير به بصره به آنانبرسد، با جمعى كه شمارشان را نهصد تن نوشتهاند، روز آخر ماه ربيع الآخر سال سى و ششم هجرى از مدينه بيرون رفت(١٤)
در راه مردى كه نام او عبد الله بن سلام بود نزد وى آمد و گفت : «اى امير مؤمنان از مدينه بيرون مرو! كه اگر بيرون شدى قدرت مسلمانان بدين شهر باز نخواهد گشت.» حاضران او را دشنام دادند، امام فرمود بگذاريدش كه او از ياران رسول خداست. در راه رفتن به عراق، نامهاى به مردم كوفه نوشت :
«من شما را از كار عثمان آگاه مىكنم چنانكه شنيدن او همچون ديدن بود. مردم بر عثمان خرده گرفتند. من يكى از مهاجران بودم بيشتر خشنودى وى را مىخواستم و كمتر سرزنش مىنمودم و طلحه و زبير آسانترين كارشان آن بود كه بر او بتازند، و برنجانندش و ناتوانش سازند عايشه نيز سر برآورد و خشمى را كه از او داشت آشكار كرد و مردمى فرصت يافتند و كار او را ساختند. پس مردم با من بيعت كردند به دلخواه، نه از روى اجبار، بلكه فرمانبردارانه و به اختيار، و بدانيد! مدينه مردمش را از خود راند، و مردم آن در شهر نماند. ديگ آشوب جوشان گشت و فتنه بر پاى و خروشان. پس به سوى امير خود شتابان بپوييد و در جهاد با دشمنان بر يكديگر پيشى جوييد. ان شاء الله.»(١٥)
در ربذه مردمى از قبيله طى نزد وى آمدند. به امام گفته شد بعض اين مردم آمدهاند تا همراه تو باشند و بعضى هم آمدهاند تا نشان دهند تسليم تواند گفت : «خدا همه را پاداش نيك دهد فضل الله المجاهدين على القاعدين أجرا عظيما.»
چون بر او در آمدند سعيد پسر عبيد طائى كه يكى از آنان بود برخاست و گفت : «دل من با زبانم يكى است من در هر جا با دشمن تو مىجنگم. تو از همه مردم زمان برترى.» امام فرمود : «خدايت بيامرزد زبانت از دلت خبر داد.»(١٦)
همچنين از آنجا محمد پسر ابوبكر و محمد پسر جعفر را با نامهاى به كوفه فرستاد كه من شما را بر ديگر شهرها بگزيدم و در حادثهاى كه رخ داده است به شما روى آوردم. ياران دين خدا باشيد و ما را يارى دهيد و به سوى ما بيائيد كه ما مىخواهيم امت مسلمان به برادرى باز گردند. كسى كه اين كار را دوست دارد خدا را دوست داشته است.(١٧)
طبرى نوشته است چون محمد پسر ابوبكر و محمد پسر جعفر را از ربذه به كوفه فرستاد كسى را روانه مدينه كرد تا چهارپا و سلاحى را كه بايست آماده كند و چون آنچه مىخواست رسيد، اين خطبه را بر مردم خواند :
«خداى عز و جل ما را به اسلام گرامى داشت و بدان سربلندمان فرمود. و از پس خوارى و با يكديگر كينه ورزيدن و از هم دور بودن و بىمقدارى، با هم برادرمان نمود. چندانكه خدا خواست مردم بر دين اسلام بودند و حق در ميان آنان بود، و كتاب خدا را پيشواى خويش نمودند. تا آنكه اين مرد (عثمان) به دست اين مردم كشته شد. شيطان آنان را به نافرمانى برانگيخت و امت را به يكديگر درآويخت. بدانيد كه اين امت همچون امتهاى گذشته فرقه فرقه خواهد گرديد از شرى كه مىخواهد پديد آيد به خدا پناه مىبرم. (و اين جمله را بار ديگر گفت) آنچه پديد آمدنى است خواهد آمد. و اين امت به هفتاد و سه فرقه خواهد درآمد. بدترين آنان فرقهاى است كه خود را به من ببندد و چون من رفتار نكند. شنيديد و ديديد. پس بر دين خود پايدار مانيد و راه پيمبرتان را پيش گيريد و به سنت او برويد و آنچه بر شما دشوار بود به قرآن عرضه كنيد. آنچه قرآن شناسد بگيريد و آنچه انكار كند به يكسو زنيد. خدا را پروردگار، و اسلام را دين، محمد را پيمبر و قرآن را امام و داور دانيد.»(١٨) از ربذه به فيد كه شهركى ميان راه كوفه به مكه است روانه شد و چون بدانجا رسيد مردم اسد و طى نزد او آمدند و خواستند در ركاب او باشند. نپذيرفت و گفت بر جاى خود باشيد. سپس مردى از كوفه رسيد و علىعليهالسلام از او از ابوموسى پرسيد، گفت :
ـ«اگر آشتى مىجويى ابوموسى مرد آنست و اگر جنگ مىخواهى نه.» علىعليهالسلام گفت :
ـ«من جز آشتى نمىخواهم مگر آنكه نپذيرند.» سپس از ربذه روانه ذوقار شد. اسكافى نوشته است علىعليهالسلام نامهاى بدين مضمون به عثمان پسر حنيف والى بصره نوشت :
«آنان كه بيعت كردند، سپس سر باز زدند به سوى تو مىآيند. شيطان آنان را برانگيخته است و چيزى را مىخواهند كه خدا را خوشايند نيست و خدا سختتر كيفر دهنده است و سختتر عقوبت كننده. اگر به شهر تو درآمدند آنان را به حق و وفاى به عهد و پيمانى كه بستهاند بخوان اگر پذيرفتند با آنان رفتارى نيكو داشته باش و بفرماى تا به جائى كه از آن آمدهاند بازگردند. و اگر سرباز زدند و بر جدائى طلبى پايدار ماندند با آنان بجنگ تا خدا ميان تو و ايشان داورى كند.»(١٩)
چون به ذوقار رسيد عثمان پسر حنيف كه از جانب او حكومت بصره را داشت نزد وى آمد و موى بر چهره نداشت (چنانكه نوشته شد موى ريش و ابروى او را در بصره كندند) على را گفت :
«مرا با ريش فرستادى و بىمو نزد تو مىآيم.» فرمود :
«خدا تو را مزد دهد. طلحه و زبير با من بيعت كردند و بيعت را شكستند. به خدا آنان مىدانند من از كسانى كه پيش از من خلافت را عهدهدار شدند كمتر نيستم. خدايا آنچه محكم ساختند بگشا و زشتى كار آنان را به ايشان به نما.»(٢٠)
ذوقار جائى است ميان كوفه و واسط و«يوم ذى قار» يكى از روزهاى جنگ عربدر جاهليت است در آن روز ميان بنىشيبان و فرستادگان خسرو پرويز جنگى درگرفت و شيبانيان پيروز شدند اين پيروزى براى آنان بىسابقه بود و از آن حماسهها ساختهاند، كه برخى از آن را در كتابهاى تاريخ مىتوان ديد.
علىعليهالسلام در ذوقار خطبهاى خوانده است و در آن قصد خود را از تصدى خلافت آشكار فرموده است عبد الله پسر عباس مىگويد در ذوقار بر امير مؤمنان درآمدم حالى كه نعلين خود را پينه مىزد. پرسيد :
«بهاى اين نعلين چند است؟» گفتم :
«بهائى ندارد.» گفت :
«به خدا اين را از حكومت شما دوستتر مىدارم مگر آنكه حقى را بر پا سازم يا باطلى را براندازم.»(٢١)
__________________________________
پي نوشت ها :
١. قصص، ٨٣، نهج البلاغه، خطبه ٣
٢. طبرى، ج ٦، ص ٣١٠٤ـ٣١٠٣، الكامل، ج ٣، ص ٢٠٩
٣. المعيار و الموازنه، ص ٥٥
٤. طبرى، ج ٦، ص ٣١٠٩ـ٣١٠٨، الكامل، ج ٣، ص ٢١٠
٥. خطبه ١٧٢
٦. الكامل، ج ٣، ص ٢١٣
٧. خطبه ٢١٨
٨. طبرى، ج ٦، ص ٣١٣٦
٩. حجرات، آيه ٩
١٠. نهج البلاغه، گفتار ٦، و رجوع شود به طبرى، ج ٦، ص ٣١٠٨
١١. كامل، ج ٣، ص ٢١١
١٢. ضامن.
١٣. خطبه ١٦
١٤. كامل، ج ٣، ص ٢٢٢ـ ٢٢١
١٥. نهج البلاغه، نامه ١
١٦. طبرى، ج ٦، ص ٣١٤٠، كامل، ج ٣، ص ٢٢٥
١٧. طبرى، ج ٦، ص ٣١٤١ـ ٣١٤٠
١٨. طبرى، ج ٦، ص ٣١٤١
١٩. المعيار و الموازنه، ص ٦٠
٢٠. طبرى، ج ٦، ص ٣١٤٤ـ ٣١٤٣
٢١. خطبه ٣٣
چون فرستادگان علىعليهالسلام به كوفه رسيدند و نامه امام را به ابوموسى اشعرى كه از سوى عثمان حكومت كوفه را داشت نشان دادند، ابو موسى مردم را از يارى علىعليهالسلام بازداشت و گفت : «مردم! اصحاب پيغمبر كه با او بودند از آنان كه با او نبودند، داناترند، شما را بر ما حقى است و من شما را نصيحتى مىكنم، حق اين است كه حكم خدا را خوار نشماريد و بر خدا گستاخى نكنيد و آنرا كه از مدينه نزد شما آمده بدان شهر باز گردانيد، تا ياران محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم يك كلمه شوند. چه آنان بهتر مىدانند چه كسى شايسته امامت است آنچه پيش آمده فتنهاى سر در گم است كه خفته در آن به از بيدار است و نشسته به از ايستاده و ايستاده به از راه رونده.»
چون خبر نافرمانى ابوموسى به علىعليهالسلام رسيد اشتر را طلبيد و بدو گفت :
«من به سفارش تو ابوموسى را در حكومت كوفه نگهداشتم. بر تو است كه اين كار را سامان دهى .»
اشتر و حسن بن علىعليهالسلام روانه كوفه شدند. با رسيدن مالك اشتر و امام حسن به كوفه و خواندن مردم به يارى علىعليهالسلام ، سرانجام كوفيان از گرد ابوموسى پراكنده شدند و او را از قصر حكومتى راندند و چنانكه نوشتهاند اساس او را به غارت بردند. نوشتهاند عمار در جمع رو به ابوموسى كرد و گفت :
«تو از پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدى كه پس از من فتنه خواهد بود؟» «آرى، من به گردن مىگيرم كه از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم چنين شنيدم.»
«اگر راست مىگوئى روى سخن رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم با تو تنها بوده است و او از تو تنها پيمان گرفته كه در خانه بنشينى و به كارى درنيائى.»(١)
بدين ترتيب مردم كوفه خود را در اختيار خليفه نهادند و بدو وعده يارى دادند. اكنون بايد ديد اينان كه در كوفه گرد آمده بودند چه مردمى بودند :
كوفه به سال ١٧ هجرى قمرى به دستور عمر ساخته شد. نوشتهاند سعد ابى وقاص به فرمان عمر آن را بنا كرد، تا جايگاهى براى سپاهيان باشد كه از جزيرة العرب به سرزمين ايران مىروند بيشترين دستهاى كه در آن شهر جاى گرفتند عربهاى جنوب يا قحطانيان بودند و بيشترين مردم بصره عربهاى شمالى يا مضريان. اما كوفه نيز مانند بصره بلكه بيشتر از بصره گسترش يافت. مردمانى از هر سو و هر پيشه در آن شهر گرد آمدند و هر يك هوايى در سر داشتند. مىتوان گفت در سالهائى كه از آن گفتگو مىكنيم كوفه بازارى را مىمانست كه بازرگانان و كاسبكاران در آن گرد آمده بودند تا كالاى خود را عرضه كنند و مشتريانى به دست آرند و سود برگيرند در چنين بازار آشفته هر كس تا آنجا با ديگرى هم آهنگ است كه هر چه را خواهان اوست بدست آرد و زيانى نبيند و چون بوى زيان بشنود از جمع مىبرد.
از اختلاف سليقههاى قومى كه ميان مهاجران و انصار بود بگذريم، عراق از صدها سال پيش از اسلام با شام همچشمى داشت. لخميان يا آل منذر، كه در حيره حكومت ميكردند، در كنار شاهنشاهان ايرانى بودند و غسانيان كه در شمال شبه جزيره (شام) به سر مىبردند از امپراتوران روم شرقى حمايت مىكردند.
پس از اسلام شعله اين رقابت فرو خوابيد، اما با گسترش دستگاه حكومت معاويه درشام، فروغ آن از زير خاكستر پديد گرديد و عراقيان بر خود هموار نمىكردند از شاميان كمتر باشند از اين رقابت كه بگذريم و آن را ناديده بگيريم به مواليان مىرسيم. مواليان مردمى غير عرب كه هر يك خود را به قبيلهاى بسته بود، و در حمايت آن به سر مىبرد. موالى هم در اين شهر بيكار ننشسته بودند و اگر بظاهر قدرتى متشكل نبودند، در نهان دست به كار مىشدند بيشتر موالى مردمانى بودند كه در اثر فرو ريختن شاهنشاهى ساسانى در ايران كار و پيشه خود را از دست داده به اميد مال يا جاه در كوفه گرد آمده بودند. مردمانى باصطلاح امروز روشنفكر و جاه طلب. در برخى كتابها مىبينيم، در آن روزگار گاه گفتگوهايى ميان مردم مىرفته است كه حجازيان از چنان بحثها بىبهره بودند، يا بهتر بگوئيم تفكر آنان بدان پايه نبود كه اين سخنان را دريابند. بحثهائى عقلانى كه سالها بعد علم كلام نام گرفت. اين سوغات را آشنايان به كلام مسيحى و زرتشتى و مانوى بدان سرزمين درآوردند و اگر بر اين مردم، بوميان عراق را نيز بيفزائيم بدين نتيجه مىرسيم كه اين پراكندگىها اجازت نمىداد مردمى متحد و يكدل در عراق فراهم آيد.
سخنى كه ابن كوا درباره عراقيان آن روز به معاويه گفته درست است. «آنان با هم در كارى متفق مىشوند سپس دسته دسته خود را از آن بيرون مىكشند.»(٢) براى همين است كه عراقيان تا حاكمى با قدرت و ستمكار را بر سر خود مىديدند فرمان مىبردند و چون اين حاكم در ميان آنان نبود، دستهبندىها آغاز كرده نافرمانى مىكردند سپس دست به شورش مىزدند. مىبينيم مردم كوفه در حكومت زياد، عبيد الله و حجاج پسر يوسف ثقفى دست از پا خطا نمىكنند يعنى نيروى خطا كردن را در خود نمىبينند و چون حاكمانى معتدل بر سر آنان مىآيد، يا فرمان او را نمىبرند يا به توطئهگرى مىپردازند.
چنانكه نوشته شد فرستادگان علىعليهالسلام كه به كوفه رفته بودند، پس از گفتگوهاى فراوان بر ابو موسى، پيروز شدند و او را از قصر امارت كوفه راندند. با خاموش شدن فتنهابوموسى، لشكرى كه شمار آنان را دوازده هزار تن نوشتهاند به راه افتادند و در ذوقار به امير مؤمنان رسيدند. امام با جمعى كه ابن عباس در ميان آنان بود به ديدنشان رفت و به آنان خوشامد گفت و فرمود :
«من شما را خواندم تا با ما نزد برادران خود كه در بصرهاند برويم. اگر از آنچه در سر دارند باز گردند، همان است كه ما مىخواهيم و اگر پايدار ماندند با مدارا با آنها كار مىكنيم تا آنگاه كه دست ستم بگشايند. ما هر چه در آن صلاح باشد بر آنچه در آن فساد است مقدم مىداريم.»
امام مردى از مهتران كوفه را كه قعقاع بن عمرو نام داشت خواست. قعقاع از آنان بود كه صحبت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم را دريافته بود. امام به او گفت :
«به بصره رو و آن دو تن را (طلحه و زبير) ببين و آنان را به بازگشت به جمع مردم بخوان و از جدائى طلبى بپرهيزان. اگر آنان چيزى از تو خواستند كه درباره آن دستورى از من نداشته باشى چه ميكنى؟» ـ«بدانچه تو فرمودهاى با آنان رفتار مىكنم. و اگر چيزى خواهند كه دستورى نداشته باشم به رأى خود آنچه مقتضى و شايسته است خواهم كرد.»
قعقاع چون به بصره رسيد، نزد عايشه رفت و بر او سلام كرد و گفت :
«مادر چرا بدين شهر آمدهاى؟»
«اصلاح ميان مردم!» «بفرست طلحه و زبير بيايند تا با هم گفتگو كنيم.» چون آن دو آمدند قعقاع گفت :
«من از ام المؤمنين پرسيدم براى چه به بصره آمدهاى گفت براى اصلاح ميان مردم شما چه گوئيد موافقيد يا مخالف؟»
«موافقيم!»
«بگوييد راه اصلاح چيست؟ بخدا اگر درست باشد مىپذيريم.»
«كشندگان عثمان، اگر آنان را واگذارند، قرآن را واگذاردهاند.»
«شما ششصد تن از مردم بصره را كشتهايد و شش هزار تن را خشمگين كردهايداكنون مردمى بسيار با شما سر جنگ دارند و درگيرى بيشتر خواهد شد.» عايشه پرسيد :
«پس چه بايد كرد؟»
«درمان اين درد آرامش است. اگر بيعت كنيد و اين آشوبى كه برخاسته آرام گيرد مىتوانيد آنچه را خواهان آنيد در ميان نهيد و اگر بخواهيد ايستادگى كنيد كار به كشتار مىكشد و همه قبيلهها را فرا خواهد گرفت.» گفتند :
«راست گفتى. نزد علىعليهالسلام برو. و اگر او هم نظر تو را داشت كار درست خواهد شد.»
چون قعقاع نزد علىعليهالسلام بازگشت و آنچه رفته بود گفت على آن را پسنديد و روانه بصره گرديد
با بررسى آنچه در تاريخها آمده معلوم مىشود در سپاه امام دستهاى بودهاند كه نمىخواستند كار با سازش پايان يابد. و همين دسته بودند كه آتش جنگ را افروختند.
روايتى كه طبرى و ابن اثير آوردهاند چنين است :
«در شبى كه بامداد آن جنگ درگرفت هر دو دسته از اينكه به صلح نزديك شدهاند، شادمان بودند اما آنان كه بر عثمان هجوم آوردند و او را كشتند شب را در انديشه گذراندند و بامدادان و در تاريكى و روشن صبح در جنگ را گشودند و دو سپاه در مقابل كارى قرار گرفت كه نمىخواست .»(٣)
اما از نوشته ابن اعثم ميتوان پى برد كه در سپاه بصره نيز كسانى بودهاند كه مىخواستند كار به جنگ كشد. وى مىنويسد : عبد الله زبير بر پا خاست و گفت :
«اى مردمان. علىعليهالسلام ، عثمان را كه خليفه بر حق بود كشته است و اين ساعت لشكر جمع كرده و بر سر شما آورده تا كار را از دست شما بربايد و شهر و ولايت شما را فرا گيرد. مردانه باشيد و خون خليفه را باز خواهيد.»(٤)
كدام يك از اين روايتها به حقيقت نزديكتر است؟ خدا مىداند. اما دور نيست كه از هر دو سپاه گروهى نمىخواستهاند كار با آشتى به پايان برسد : از سوئى جدائى طلبان، آنانكه در پى خلافت و يا لااقل حكومت بودند و مىدانستند اگر كار به آشتى كشد، علىعليهالسلام كسى نيست كه آنان را بر سر كارى گمارد، و از سوئى در سپاه كوفه مردمى بودند كه بيم داشتند كشنده عثمان شناخته شود هر چه بود سپاه بصره آماده نبرد شد.
و شايد علىعليهالسلام اين سخنان را در اين روزها گفته باشد :
«بار خدايا، از تو بر قريش يارى مىخواهم كه پيوند خويشاونديم را بريدند و كار را بر من واژگون گردانيدند و براى ستيز با من فراهم گرديدند در حقى كه بدان سزاوارتر بودم از ديگران و گفتند حق را توانى بدست آور و توانند تو را از آن منع كرد.»(٥)
چنانكه نوشتهاند سه روز بىآنكه ميان آنان جنگى رخ دهد پاييدند. تنى چند از لشكريان علىعليهالسلام مىخواستند جنگ را آغاز كنند. اما او در خطبهاى فرمود : «دست و زبان خود را از اين مردم باز داريد و در جنگ با آنان پيشى مگيريد چه آنكه امروز جنگ آغازد، فردا (قيامت) بايد غرامت پردازد.»(٦)
عايشه را بر شترى نشاندند كه وصف خريدن آن را نوشتيم. اين شتر را عسگر ناميدند. شترى منحوس و بد قدم. هزاران تن جان خود را در پاى آن ريختند و شتر هم چنانكه نوشتهاند، نخست دست و پا و سپس جان را باخت.
پيش از آنكه جنگ درگيرد علىعليهالسلام ، ابن عباس را نزد سران جدائى طلب فرستاد و بدو فرمود :
«با طلحه ديدار مكن كه گاوى را ماند شاخها راست كرده، به كار دشوار پا گذارد و آن را آسان پندارد. به سر وقت زبير برو كه خوئى نرمتر دارد و بدو بگو خالهزادهات گويد در حجاز مرا شناختى و در عراق نرد بيگانگىباختى. چه شد كه بر من تاختى؟»(٧)
چون دو لشكر آماده رزم شدند، علىعليهالسلام پيشاپيش لشكر رفت و زبير را خواست. زبير پيش او آمد و علىعليهالسلام داستانى را به ياد او آورد. خلاصه داستان اينكه رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم روزى زبير را ديد دست در دست علىعليهالسلام دارد. پرسيد : «او را دوست دارى؟»
«چگونه دوست نداشته باشم.»
«زود است كه به جنگ او برخيزى.»
زبير گفت : «اگر اين داستان را پيش از اين ياد من مىآوردى با اين سپاه نمىبودم اكنون با تو جنگ نمىكنم.» و از لشكر كناره گرفت و در بيرون بصره در جائى كه امروز قبر او در آنجاست و به نام«زبير» شناخته و جزء ايالت بصره است بدست عمرو پسر جرموز كشته شد.
سپس علىعليهالسلام قرآنى را برداشت و ياران خود را گفت :
«چه كسى اين قرآن را مىبرد و لشكريان بصره را بدان سوگند مىدهد؟ كسى كه آنرا ببرد كشته خواهد شد.»
از مردم كوفه، جوانى كه قبائى سفيد پوشيده بود و از بنى مجاشع بود برخاست و گفت : «من مىبرم .» علىعليهالسلام نپذيرفت و تا سه بار پرسش خود را تكرار كرد هر سه بار جوان پاسخ داد. و سرانجام قرآن را گرفت و پيشاپيش لشكر رفت و چنانكه علىعليهالسلام گفته بود او را كشتند.
اينجا بود كه علىعليهالسلام گفت : «اكنون جنگ با آنان بر ما رواست.»(٨) علىعليهالسلام پرچم را به محمد حنفيه فرزند خود سپرد و گفت :
«اگر كوهها از جاى كنده شود جاى خويش بدار! دندانها را بر هم فشار و كاسه سر را به خدا عاريت سپار! پاى در زمين كوب و چشم خويش بركرانه سپاه نه و بيم بر خود راه مده و بدان پيروزى از سوى خداست.»(٩)
كسى كه جزئيات تاريخ اين جنگ مخصوصا رجزهاى رزمندگان لشگر عايشه را بخواند، بدين نتيجه مىرسد كه جنگ جمل با جنگهاى دوره سى و چند ساله اسلامى هيچگونه شباهتى ندارد، بلكه به جنگهاى قبيلهاى پيش از اسلام همانند است. رزمندهاى از سپاه علىعليهالسلام مىخواند ما بر دين علىعليهالسلام هستيم. مردى از بنىليث او را پاسخ مىدهد :
«از روزى كه ما با قبيله ازد ديدار كرديم بپرس! روزى كه اسبهاى رنگارنگ ما مىتاخت، روزى كه جگر و مچ دست آنانرا بريديم. مرگ بر آنان.» مردى ميگويد :
«شمشير خود را در مردان آزمودم. جوانان و پسران آنان را كشتم.» و مردى براى آنكه دلاورى و كينهتوزى خود را بنماياند به عايشه چنين ميگويد :
«بنگر چند دلاور از پا درآمده. سر آنان شكافته و دستهاشان افكنده است.»
از روزى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در حجة الوداع فرمود كينههاى جاهليت را زير پا گذاشتم، بيش از ربع قرن نگذشته است كه مىبينيم شعارهاى جاهليت زنده گرديده. چرا چنين دگرگونى در جامعه اسلامى پديد آمد، اندكى از آنرا در كتاب«پس از پنجاه سال» نوشتهام ديگران نيز نوشتهاند جامعه سال سى و پنج هجرى با جامعه سال دهم هجرى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آنرا واگذارد و به جوار حق رفت، در زمينههاى اقتصادى، فرهنگى، علمى و حتى دينى تفاوت بسيار داشت. بيشترين عامل اين دگرگونى را ميتوان در آميزش مردم شبه جزيره با مردم كشورهاى اطراف آن كه بدان رو آوردند، جستجو كرد.
سپاهان علىعليهالسلام در اين نبرد پيروز شدند. طلحه و تنى چند از قريش و خاندان اموى به خاك و خون غلطيدند. دست و پاى شتر بريده شد و كجاوه عايشه بر زمين افتاد. اما كسى بدو بىحرمتى نكرد با افتادن شتر كه همچون پرچم جنگ مىنمود، درگيرى پايان يافت و جدائى طلبان شكست خوردند اما پىآمدهاى آن چندان خوشايند نبود. آشنايان بهتاريخ اسلام مىدانند تا پيش از فتح مكه عرب مسلمان با عرب بتپرست مىجنگيد، و مىخواست خداپرستى را بر مشركان بقبولاند و چون سراسر عربستان مسلمانى را پذيرفت، همه با يكديگر برادر شدند و درگيرى از ميان آنان برخاست و از آن پس با نامسلمانان غير عرب مىجنگيدند. اما در جنگ جمل مسلمان با مسلمان درگير شد.
رزمندگان اميد داشتند پس از فرو نشستن. آتش جنگ همچون جنگهايى كه در آن شركت كرده و يا توصيف آن را شنيده بودند از غنيمتهاى آن بهره برند. اما علىعليهالسلام فرمود از مالهاى كشتگان چيزى برنداريد. اينجا بود كه دستهاى گفتند : «چگونه خون اينان بر ما حلال است و مالشان حرام؟»
آنان نمىدانستند و يا نمىخواستند بدانند اينان مسلمان طاغى بودند نه كافر حربى. و چنانكه نوشتهاند پايه عقيده خوارج در اين جنگ نهاده شد پس از پايان جنگ امام از مردم بصره بيعت گرفت.
مروان پسر حكم را نزد وى آوردند. او حسن و حسينعليهالسلام را ميانجى خود كرده بود. آنان به علىعليهالسلام گفتند : «مروان مىخواهد با تو بيعت كند.» علىعليهالسلام گفت :
«مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد مرا به بيعت او نيازى نيست چه او بيعت شكن است و غدار با دستى چون دست جهود مكار اگر آشكارا با دست خود بيعت كند، رو گرداند و در نهان آن را بشكند.»(١٠) شمار كشتگان دو طرف را بين شش هزار تا پانزدههزار نوشتهاند. و تنها از شيوخ بنى عدى هفتاد تن كشته شده بود كه قرآن خوانده بودند. جوانان و قرآن ناخواندگان اين قبيله را هم بايد بر آنان افزود.(١١)
چون علىعليهالسلام به كشته طلحه رسيد فرمود :
«ابو محمد در اينجا غريب مانده است، به خدا خوش نداشتم قريش زير تابش ستارگان افتاده باشند. كين خود را از بنى عبد مناف گرفتم وسركردگان بنى جمح از دستم گريختند. آنان براى كارى كه در خور آن نبودند گردن افراشتند. ناچار گردنهاشان شكسته دست باز داشتند.»(١٢)
مالك اشتر شترى را به هفتصد درهم خريد و آنرا نزد عايشه فرستاد و بدو پيام داد اين شتر را به جاى شترت كه در جنگ كشته شد فرستادم. عايشه در پاسخ گفت : «درود خدا بر وى مبادا، بزرگ عرب (پسر طلحه) را كشت و با خواهر زادهام آنچه خواست كرد. چون اين پيام به اشتر رسيد آستين بالا زد و گفت خواستند مرا بكشند جز آنچه كردم چاره نداشتم.»(١٣)
علىعليهالسلام براى ديدن عايشه به خانه عبد الله پسر خلف رفت. چون بدانجا رسيد، زنان را ديد كه بر دو پسر عبد الله مىگريند. زن عبد الله پيش روى او آمد و گفت : «اى على! اى كشنده دوستان و بر هم زننده جمعيت مردمان، خدا فرزندانت را يتيم كند، چنانكه فرزندان عبد الله را يتيم كردى.»
علىعليهالسلام به او سخنى نگفت و به خانه درآمد و نزد عايشه نشست و چون بيرون شد ديگر بار زن عبد الله راه بر او گرفت و آن سخنان را بر زبان آورد. على استر خود را نگاه داشت و گفت :
«اگر خويشاوند كش بودم مىگفتم در اين خانه و آن خانه را بگشايند و هر كس را در آن بود مىكشتم»
و در آن خانهها زخمىهاى جنگ بود كه به عايشه پناهنده شده بودند.(١٤) علىعليهالسلام مىخواست بدان زن بفهماند پسران عبد الله و ديگر جدائى طلبان بودند كه جنگ را آغاز كردند و امنيت را بهم زدند و بايد سر جايشان نشاند، اما با اينان كه دست از جنگ كشيدهاند كسى را كارى نيست. چون روز حركت رسيد، علىعليهالسلام نزد عايشه رفت. جمعى ديگر نيز فراهم شدند. عايشه آنان را وداع كرد و گفت : «فرزندانم، يكديگر را ملامت نكنيم. ميان من و علىعليهالسلام از دير زمان گلههائى بود كه ميان زن و خويشاوندان شوهرش هست.»
و بدينسان كار جنگ و كشته شدن شش هزار يا ده هزار مسلمان به پايان رسيد. چون علىعليهالسلام از نزد عايشه بيرون آمد مردى از قبيله ازد گفت : «به خدا نبايد اين زن از چنگ ما خلاص شود .» علىعليهالسلام در خشم شد و گفت :
«خاموش. پردهاى را مدريد و به خانهاى در نيائيد و زنى را هر چند شما را دشنام گويد و اميرانتان را بىخرد خواند بر ميانگيزيد كه آنان طاقت خوددارى ندارند. ما در جاهليت مأمور بوديم بروى زنان دست نگشائيم.»(١٥)
علىعليهالسلام عايشه را از بصره روانه مدينه كرد و آنچه لازم سفر بود بدو داد و چهل زن از زنان بصره را كه شخصيتى والا داشتند همراه او كرد.(١٦)
و در بعض سندهاست كه آن زنان را فرمود لباس مردانه بپوشند. چون از بصره دور شدند عايشه گله كرد كه على مردان را همراه من فرستاده است. يكى از زنان روى خود را گشود و گفت :
«ما زنانيم در پوشش مردان. علىعليهالسلام خواست در اين سفر كسى به چشم بد به ما ننگرد.»(١٧)
عايشه به سوى مدينه به راه افتاد. علىعليهالسلام درباره او فرمود :
«اما آن زن. انديشه زنانه بر او دست يافت و كينه در سينهاش چون كوه آهنگرى بتافت. اگر از او مىخواستند آنچه به من كرد به ديگرى بكند، نمىكرد و چنين نمىشتافت. به هر حال حرمتى را كه داشت برجاست و حساب او با خداست.»(١٨) طبرى نوشته است : «عايشه روز شنبه اول رجب سال ٣٦ از بصره بيرون شد. علىعليهالسلام چند ميل او را مشايعت كرد و پسران خود را فرمود مقدار يك روز راه با او باشند.»
سپس به بيت المال رفت و در آن ششصد هزار يا بيشتر بود. آن مال را در حال به كسانى كه در ركاب او بودند قسمت كرد. و به هر يك پانصد رسيد. و گويا در اين تقسيم بود كه بدو خرده گرفتند چرا همگان را در عطا يكسان داشته است. گفت :
«به من فرمان ميدهند پيروزى را با ستم كردن بجويم. آن هم درباره كسى كه والى اويم. اگر مال از آن من بود همگان را برابر ميداشتم تا چه رسد كه مال، مال خداست. بدانيد بخشيدن مال به كسى كه مستحق آن نيست با تبذير و اسراف يكى است. قدر بخشنده را در دنيا بالا برد و در آخرت فرود آرد او را در ديده مردمان گرامى كند و نزد خدا خوار گرداند. هيچكس مال خود را آنجا كه نبايد نداد و به نامستحق نبخشود جز آنكه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود.»(١٩)
پس از پايان جنگ مردى كه به ابو برده مشهور بود و در جنگ جمل شركت نكرد برخاست و گفت :
«امير مؤمنان! كشتگان پيرامون عايشه و طلحه و زبير را ديدى، چرا آنان را كشتند؟» على فرمود :
«چون شيعيان و كاركنان مرا و جمعى از مسلمانان را كشتند. گناه آنان اين بود كه گفتند ما از بيعت على باز نمىگرديم و مانند شما خيانت نمىورزيم. از آنان خواستم كشندگان برادران ما را به من بدهند تا قصاص كنم و خواستم قرآن ميان من و آنان داور باشد نپذيرفتند و حالى كه بيعت من در گردنشان بود با من به جنگ برخاستند و خون هزار كس از مسلمانان و شيعه مرا ريختند. بدين رو با آنان جنگ كردم. آيا در آنچه گفتم شك دارى؟» ـ«شك داشتم. اما اكنون دانستم آنان به خطا كار كردند و تو بر راه راست بودى.»(٢٠)
و اين نامه را امام هنگام بازگشت از بصره به مردم آن شهر نوشت :
«چنين نيست كه ندانيد چگونه رشته طاعت را باز و دشمنى را آغاز كرديد. من گناهان شما را بخشودم و از آنكه رو برگردانده شمشير برداشتم و آن را كه رو به من آورده قبول نمودم ليكن اگر انديشههاى نابخردانه شما را وا دارد كه راه جدائى پيش گيريد و طاعت مرا نپذيريد، به سر وقت شما مىآيم و چنان جنگى كنم كه جنگ جمل برابر آن بازيچه بود. من فرمانبرداران شما را ارج مىگذارم و پاس حرمت خير خواهانتان را دارم.»(٢١)
________________________________________
پي نوشت ها :
١. المعيار و الموازنه، ص ١١٤
٢. تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان، ج ٤، ص ٦٤
٣. طبرى، ج ٦، ص ٣١٨٣، كامل، ج ٣، ص ٢٤٢
٤. ترجمه الفتوح، ص ٤٢٢
٥. خطبه ٢١٧
٦. كامل، ج ٣، ص ٢٣٨
٧. نهج البلاغه، خطبه ٣١
٨. طبرى، ج ٦، ص ٣١٨٩
٩. نهج البلاغه، گفتار ١١
١٠. خطبه ٧٣
١١. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٢٤
١٢. خطبه ٢١٩
١٣. طبرى، ج ٦، ص ٢٨ـ ٣٢٢٧
٣. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٢٥
١٤. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٢٤
١٥. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٣١، عقد الفريد، ج ٣، ص ٣٦، كامل، ج ٣، ص ٢٥٨
١٦. ترجمه الفتوح، ص ٤٤٠
١٧. نهج البلاغه، گفتار ١٥٦
١٨. تاريخ طبرى، ج ٦، ص ٣٢٣١
١٩. خطبه ١٢٦
٢٠. المعيار و الموازنة، ص ١٠٢
٢١. از نامه ٢٩ به مردم بصره.
جنگ بصره به سود مركز خلافت به پايان رسيد و مىبايست خاطرها از جانب شام آسوده گردد در ميان نامههاى امير مؤمنان به معاويه كه شريف رضى آن را در نهج البلاغه گرد آورده، نامهاى است كه از كتاب جمل واقدى آورده است. از مضمون اين نامه مىتوان دانست بر ديگر نامههاى امام مقدم است. و شايد پس از انجام بيعت در مدينه نوشته شده باشد :
«مىدانى من درباره شما معذورم و از آنچه رخ داد رويگردان و به دور. تا شد آنچه بايد بود و باز داشتن آن ممكن نمىنمود. داستان دراز است و سخن بسيار. آنچه گذشت، گذشت و آنچه روى نمود، آمد به ناچار. پس از آنان كه نزد تواند بيعت بگير و با مردمى از يارانت نزد من بيا .»(١)
روشن است كه عكس العمل معاويه برابر اين نامه چيست. او با علىعليهالسلام بيعت نمىكرد و پيروى از بيعت مدينه را بر خود لازم نمىشمرد. براى آنكه بدانيم! او چه مىخواست بايد به اختصار او را بشناسانيم :
معاويه پسر ابوسفيان (نام او صخر بود) ، پسر حرب، پسر اميه، پسر عبد شمس، پسرعبد مناف است و در عبد مناف نسب او با نسب بنىهاشم پيوند مىيابد. از زندگانى او پيش از اسلام اطلاع چندانى در دست نيست. نوشتهاند در فتح مكه مسلمان شد و نيز او را در شمار كاتبان رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آوردهاند. مادر او هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس است. دقت در آنچه تذكره نويسان و مؤرخان درباره وى و پدرش ابو سفيان نوشتهاند نشان مىدهد، پدر و پسر هنگامى مسلمان شدند كه جز آن راهى پيش پاى نداشتند.
عمر به ابوسفيان و پسران او عنايتى داشت. يكى از پسران او يزيد را براى گرفتن قيساريه كه از اعمال طبريه و بر كنار درياى شام است فرستاد و چون يزيد آن شهر را گشود، خود به دمشق رفت و برادرش معاويه را به جاى خويش گمارد. چون يزيد مرد عمر حكومت شام را به معاويه سپرد.
نوشتهاند مادرش بدو گفت : «اين مرد [عمر] تو را كارى داده است. بكوش تا آن كنى كه او مىخواهد نه آنكه خود مىخواهى» ، و چون نزد ابوسفيان رفت به او گفت :
«مهاجران پيش از ما مسلمان شدند و ما پس از آنان به اين دين درآمديم و پس مانديم، آنان حالا مزد خود را مىگيرند. آنان رئيساند و ما تابع. به تو كار مهمى دادهاند، مواظب باش كارى مخالف آنان نكنى چه پايان كار را نمىدانى.»(٢)
از اين گفتگو نظر پدر و پسر را درباره مسلمانى و حكومت اسلامى مىتوان دريافت. معاويه در حكومت خود به تقليد از حكومتهاى امپراتورى روم شرقى دستگاهى مفصل فراهم كرد و خدم و حشم انبوهى به كار گرفت. هنگامى كه عمر به شام رفت با عبد الرحمان پسر عوف بر خر سوار بودند. معاويه با كوكبهاى مجلل بدو برخورد و از او گذشت و عمر را نشناخت. چون بدو گفتند اين خر سوار خليفه بود برگشت و پياده شد. عمر به او ننگريست و معاويه پياده در ركاب وى به راه افتاد. عبد الرحمن عمر را گفت :
«معاويه را خسته كردى.» عمر رو به معاويه كرد و گفت :
«معاويه! با اين خدم و حشم راه ميروى! شنيدهام مردم در خانه تو مىمانند تا به آنهارخصت درآمدن بدهى؟»
«آرى امير المؤمنين چنين است!»
«چرا؟»
«ما در سرزمينى هستيم كه جاسوسهاى دشمن در آن زندگى مىكنند. بايد چنان رفتار كنيم كه از ما بترسند. اگر مىگوئى اين روش را ترك مىكنم.»
«اگر سخنت راست است خردمندانه پاسخى است و اگر دروغ است خردمندانه خدعهاى است.»(٣)
چون عثمان به خلافت رسيد معاويه به مقصود خود نزديكتر شد. او هنگام دربندان عثمان با آنكه مىتوانست وى را يارى كند، كارى انجام نداد و مىخواست او را به دمشق ببرد، تا در آنجا خود كارها را به دست گيرد.
پس از كشته شدن عثمان، كوشيد تا در ديده شاميان (على) را كشنده عثمان بشناساند. چنانكه نوشته شد علىعليهالسلام در آغاز كار بدو نامه نوشت و از وى بيعت خواست. اما او بهانه آورد كه نخست بايد كشندگان عثمان را كه نزد تو به سر مىبرند به من بسپارى تا آنان را قصاص كنم، و اگر چنين كنى با تو بيعت خواهم كرد. علىعليهالسلام مىخواست كار او را يكسره كند ليكن جنگ بصره پيش آمد
علىعليهالسلام مصلحت ديد كسى را نزد وى بفرستد و از او بيعت بخواهد و اگر نپذيرفت به سر وقت او برود. پس به جرير پسر عبد الله كه از بجيله بود و از جانب عثمان بر همدان حكومت مىكرد و به اشعث پسر قيس كه والى آذربايجان بود نوشت، تا از مردم بيعت گيرند، سپس نزد او آيند آنان پس از گرفتن بيعت از مردم خود نزد او آمدند.
علىعليهالسلام به مشورت پرداخت كه چه كسى را نزد معاويه بفرستد. جرير گفت : «مرا بفرست كه ميان من و معاويه دوستى است.»
اشتر گفت : «او را مفرست كه دل وى با معاويه است.» امام فرمود : «او را مىفرستم تا چه كند .» امام جرير را با نامهاى بدين مضمون نزد معاويه فرستاد :
«مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با من هم بيعت كردند. كسى كه حاضر بود نتواند شخص ديگرى را گزيند، و آنكه غايب بوده نتواند كرده حاضران را نپذيرد، چه شورا از آن مهاجران و انصار است اگر مردى را به امامت گزيدند خشنودى خدا در آن است و اگر كسى بر كار آنان عيب نهد يا بدعتى پديد آرد بايد او را به جمعى كه از آن برون شده باز گردانند و اگر سرباز زد با وى پيكار رانند. معاويه به جانم سوگند اگر به ديده خرد بنگرى و هوا را از سر به در برى بينى كه من از ديگر مردمان از خون عثمان بيزارتر بودم و ميدانى كه گوشهگيرى نمودم، جز آنكه مرا متهم گردانى و چيزى را كه برايت آشكار است بپوشانى. و السلام.»(٤)
جرير روانه شام شد. معاويه به بهانههاى گوناگون جرير را در دمشق نگاه داشت و در نهان مردم را براى جنگ آماده مىكرد.
آنان كه پس از كشته شدن عثمان به شام رفتند پيراهن خون آلود عثمان را با انگشتان بريده زن او، نائله، با خود بردند. معاويه گفت : «پيراهن و انگشتان را بر منبر دمشق بياويزند.» شاميان گرد آن فراهم مىشدند و اشك مىريختند و بزرگان شام سوگند خوردند تا كشندگان عثمان را نكشند نزد زنان خود نروند و تن خود را نشويند.(٥)
پيش از درگيرى صفين، عمرو پسر عاص نزد معاويه رفت و بدو پيوست. عمرو چنانكه نوشته شد هنگام كشته شدن عثمان در فلسطين بود. چون شنيد معاويه از بيعت با علىعليهالسلام خوددارى كرده است دو دل ماند كه نزد علىعليهالسلام يا معاويه برود. پس از مشورت با پسران خود همراهى معاويه را گزيد و به شام روانه شد. اكنون بايد ديد عمرو عاص كيست؟ عمرو پسر عاص بن وائل از تيره بنى سهم و از قريش است. پدر وى عاص از دشمنان رسول بود و از ابتر كه در سوره كوثر آمده، همين عاص مقصود است. او را يكى از چهار تن زيركان شناخته آن روزگار شمردهاند. سه تن ديگر معاويه، مغيره پسر شعبه و زياد است كه معاويه او را برادر خواند.
عمرو در آغاز از دشمنان سر سخت اسلام بود. چون دسته نخست، از مسلمانان بر اثر آزار مشركان مكه به حبشه هجرت كردند، قريش عمرو و عماره پسر وليد را براى آوردن آنان نزد نجاشى فرستادند چون در سال ششم بعثت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، مشركان نگذاشتند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم داخل مكه شود و پيماننامه معروف حديبيه ميان آنان و محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم به امضاء رسيد، عمرو دانست كار قريش نزديك به پايان است. پيش از فتح مكه همراه مغيره پسر شعبه به مدينه رفت و مسلمان شد. پس از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از جانب عمر ولايت فلسطين را يافت. سپس در سال نوزدهم هجرى با رخصت گرفتن از عمر [يا بدون اجازه او] مصر را گشود. و حكومت آن را يافت. عثمان او را از آن شغل بر كنار كرد و سبب رنجيدگى وى گرديد سرانجام نزد معاويه رفت و در كنار او ماند.
چنانكه نوشته شد جرير براى گرفتن بيعت از معاويه به دمشق رفت. در مدتى كه در شام به سر مىبرد، سپاهيان علىعليهالسلام از او خواستند به سر وقت معاويه برود اما علىعليهالسلام در پاسخ آنان گفت :
«آماده شدن من براى نبرد با مردم شام حالى كه جرير نزد آنهاست، بستن در آشتى است و بازداشتن شاميان از خير [اگر راه آن جويند] من جرير را گفتهام تا چه مدت در شام بمان. اگر بيش از آن بماند فريب خورده است يا نافرمان. رأى من اين است كه بردبار باشيم نه شتابان. پس با نرمى و مدارا دست به كار شويد و ناخوش نمىدارم كه آماده پيكار شويد.»(٦)
ماندن جرير در شام به درازا كشيد. و امام بدو نوشت :
«چون نامه من به تو رسد معاويه را وادار تا كار را يكسره كند. او را مياناين دو مخير ساز : يا جنگ يا آشتى. اگر جنگ را پذيرفت بيا و ماندن نزد او را مپذير و اگر آشتى را قبول كرد از او بيعت بگير.»
جرير ناكام نزد امام بازگشت و اشتر گفت : «اگر مرا فرستاده بودى بهتر بود.» جرير گفت : «اگر تو را فرستاده بودند به جرم اينكه از كشندگان عثمانى مىكشتندت.» جرير سرانجام از نزد امام به قرقيسا و از آنجا نزد معاويه رفت.(٧)
علىعليهالسلام به سوى شام به راه افتاد و در راه به كربلا رسيد. در آنجا با مردم نماز گزارد. چون سلام نماز داد از خاك آن زمين برداشت و بوئيد و گفت :
«خوشا به تو اى خاك! مردمى از تو برانگيخته مىشوند كه بىحساب به بهشت درمىآيند.»(٨)
و در روايت ديگرى آورده است كه بدان اشارت كرد و گفت :
«اينجا بارانداز آنان است و اينجا جاى ريختن خونهايشان.»(٩)
از آنجا روانه رقه شد. چون از فرات گذشت شريح بن هانى و زياد بن نضر را با دوازده هزار تن پيش معاويه فرستاد.
اسكافى در كتاب خود نامهاى از علىعليهالسلام آورده(١٠) و مىنويسد آن را به زياد پسر نضر نوشته است. اين نامه در مجموعه شريف رضى نهج البلاغه به شماره ١١ ثبت شده و در عنوان آمده است :
«به لشكرى كه آن را به سر وقت دشمن فرستاد.» چنانكه در تعليقات اين نامه از كتاب واقعه صفين نصر بن مزاحم نوشتهام، مخاطب آن زياد و شريح است. نامه مفصل است. در اينجا ترجمه آنرا از نهج البلاغه مىآورم، و آنكه تفصيل را خواهد به«واقعه صفين» ص ١٢٣ و يا ترجمه آن از آقاى اتابكى ص ١٧٢ مراجعه كند.
«چون به سر وقت دشمن رفتيد، يا دشمن بر سر شما آمد، لشكرگاهتان را برفراز بلنديها، يا دامنه كوهها، يا بين رودخانهها قرار دهيد تا شما را پناه و دشمن را مانعى بر سر راه بود. و جنگتان از يك سو يا دو سو آغاز شود و در ستيغ كوهها و فراز پشتهها، ديدهبانها بگماريد، مبادا دشمن از جائى آيد كه مىترسيد، يا جائى كه از آن بيم نداريد. و بدانيد كه پيشروان لشكر ديدههاى آنانند و ديدههاى پيشروان جاسوسانند. مبادا پراكنده شويد! و چون فرود مىآييد با هم فرود آييد و چون كوچ كرديد با هم كوچ كنيد و چون شب شما را فرا گرفت، نيزهها را گرداگرد خود بر پا داريد و مخوابيد جز اندك يا لختى بخوابيد و لختى بيدار مانيد.»(١١)
آنان در راه خود به دستهاى از لشكريان معاويه كه ابو الاعور سلمى فرماندهشان بود برخوردند، و به امام نامه نوشتند و كسب تكليف كردند. امام مالك اشتر را خواست و آنچه شريح و زياد نوشته بودند بدو گفت و او را با اين نامه نزد آنان فرستاد :
«من مالك اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهيانى كه در فرمان شماست امير كردم. گفته او را بشنويد و از وى فرمان بريد. او را چون زره و سپر نگهبان خود كنيد كه مالك را نه سستى است و نه لغزش. نه كندى كند آنجا كه شتاب بايد، نه شتاب گيرد آنجا كه كندى شايد.»(١٢)
هر دو لشكر در جائى كه به«قناصرين» معروف و نزديك صفين بود جاى گرفتند. صفين سرزمينى است كنار فرات در مغرب رقه. آنجا كه لشكريان بر كنار فرات فرود آمده بودند، يك جاى بيشتر نبود كه بتوان از آن آب برداشت. معاويه بدانجا فرود آمد و امام به لشكريان خود چنين سفارش كرد : «با آنان مجنگيد مگر آنان به جنگ دست گشايند. حجت با شماست و اگر دست به پيكار زنند حجتى ديگر براى شماست. اگر شكست خوردند، گريختگان را مكشيد. كسى را كه در دفاع ناتوان باشد آسيب مرسانيد. زخم خورده را از پا درمياوريد. زنان را آزار ندهيد، هر چند آبروى شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند. كه توان زنان اندك است و جانشان ناتوان. . آنگاه كه زنان در شرك به سر مىبردند مأمور بوديم دست از آنان باز داريم و در جاهليت اگر مردى با سنگ يا چوبدستى بر زنى حمله مىبرد، او و فرزندان وى را بدين كار سرزنش مىكردند.»(١٣)
معاويه دستور داد نگذارند لشكر علىعليهالسلام آب بردارند. امام به او پيام داد ما نيامدهايم بر سر آب بجنگيم. عمرو عاص نيز او را اندرز داد كه مانع برداشتن آب نشود ولى او نپذيرفت كار به درگيرى كشيد امام در اين باره به لشكر خود چنين فرمود :
«يا به خوارى بر جاى بپاييد و از رتبه خود فرود آئيد يا شمشيرها را از خون تر كنيد و آب را از كف آنان به در كنيد. خوار گشتن و زنده ماندتان مردن است و كشته شدن و پيروز گرديدن زنده بودن. معاويه گروهى نادان را به دنبال خود مىكشاند و حقيقت را از آنان مىپوشاند .»
كار به درگيرى كشيد. لشكر علىعليهالسلام سپاهيان معاويه را راندند و بر آب دست يافتند. امام فرمود شاميان را از برداشتن آب مانع مشويد.
ابن اعثم نوشته است : «معاويه ديگر بار حيلتى به كار برد. دويست تن را بر سر بندى كه نزديك لشكر علىعليهالسلام بود گمارد تا نشان دهد مىخواهند بند را بگشايند و لشكر امام را غرق آب نمايند سپاه علىعليهالسلام ترسيدند و نزد امام آمدند. او هر چند به آنان گفت اين حيلتى است كه معاويه مىخواهد ديگر بار شما را از آب براند، نپذيرفتند و جاى خود را ترك گفتند. معاويه با سپاه خود آنجا را گرفت و جنگى ديگر در گرفت تا سپاه معاويه را از آنجا راندند.»(١٤) اين نوشته با آنچه در طبرى و ابن اثير آمده اندكى متفاوت است. و دور نيست كه اين سخنان را پس از آنكه سپاهيان وى شاميان را از سر آب راندند فرموده باشد :
«از جاى كنده شدن و بازگشت شما را در صفها ديدم. فرومايگان گمنام و بياباننشينان از مردم شام، شما را پس مىرانند، حالى كه شما گزيدگان عرب و جان دانههاى شرف و پيش قدم در بزرگوارى و بلند مرتبه و ديندارى هستيد. سرانجام سوز سينهام فرو نشست كه در واپسين دم، ديدم آنان را رانديد، چنانكه شما را راندند و از جايشان كنديد چنانكه از جايتان كندند، با تيرهاشان كشتيد و با نيزهها از پايشان درآورديد.»(١٥)
جنگ بر سر آب به پايان رسيد و رفت و آمدها و نامهنگارىها آغاز شد. معاويه خونخواهى عثمان را بهانه مىكرد و مىگفت علىعليهالسلام كشندگان عثمان را به من بسپارد تا با او بيعت كنم در يكى از اين گفتگوها شبث بن ربعى كه از جانب امام مأمور بود گفت : «معاويه بر ما پوشيده نيست كه تو خونخواهى عثمان را بهانه كردهاى تا مردم را بدان بفريبى. تو عثمان را واگذاشتى و او را يارى نكردى و دوست داشتى كشته شود. معاويه در پاسخ او را دشنام داد و گفت ميان من و شما جز شمشير نيست.»(١٦)
علىعليهالسلام كوشيد تا آنجا كه ممكن است كار به جنگ نكشد، ديگر بار شبث بن ربعى را با جمعى مأمور گفتگو با معاويه كرد. شبث گفت :
«بهتر است امير المؤمنين بدو پيام دهد كه اگر بيعت كند او را حكومتى دهد يا به رتبتى سرافرازش فرمايد.» امام فرمود :
«نزد او برو ببين چه مىخواهد؟»
در مجموعه شريف رضىعليهالسلام نامهاى مىبينيم كه دور نيست همين روزها در پاسخ معاويه نوشته شده باشد. معاويه حكومت شام را از علىعليهالسلام مىخواهد. او مىگويد :
«اما خواستن شام! من امروز چيزى را به تو نمىبخشم كه ديروز از تو بازداشتم، و اينكه مىگوئى جنگ عرب را نابود گرداند و جز نيم نفسى براى آنان نماند، آگاه باش آنكه در راه حق از پا درآيد راه خود را به بهشت گشايد.»(١٧)
روشن است كه علىعليهالسلام اهل سازش نبود او از خلافت، برپائى عدالت را مىخواست نه به دست آوردن حكومت را، و گرنه نخستين روز خلافت چنانكه مغيره گفت معاويه و طلحه و زبير را حكومت مىداد و آن جنگها در نمىگرفت.
بارى روياروئى دو لشكر آغاز شد. گاه بصورت جنگهاى پراكنده و گاه جنگ رزمنده با رزمنده چون ذو الحجه سال سى و شش به پايان رسيد. و ماه محرم پيش آمد دو لشكر دست از جنگ كشيدند و به اميد دستيابى به صلح در آن ماه آرميدند.
ماه محرم پايان يافت اما به آشتى دست نيافتند. در آغاز ماه صفر سال سى و هفتم جنگ بزرگ آغاز شد. تاريخ نويسان شمار سپاهيان علىعليهالسلام و معاويه را در اين نبرد گونهگون ثبت كردهاند در كتاب نصر بن مزاحم شمار سپاهيان عراق و شام هر يك يكصد و پنجاه هزار تن آمده است(١٨)
مسعودى نويسد در شمار سپاهيان اختلاف است. بعضى بسيار و بعضى اندك نوشتهاند. آنچه مورد اتفاق است اينكه سپاه عراق نود هزار و سپاه شام هشتاد و پنج هزار بوده است.(١٩) شمار كشتهشدگان را از سپاه على بيست و پنج هزار تن و از سپاه معاويه چهل و پنج هزار تن نوشتهاند.(٢٠)
مىتوان گفت رقمهائى كه در تاريخهاى قديم ثبت شده تا حدى مبالغهاميز است. گرد آوردن سيصد هزار يا دويست و ده هزار تن سوار و پياده در صحراى صفين آسان نيست. آيا آن صحرا وسعتى در خور نبرد اين نيروى بزرگ را داشته است؟ از اينكهبگذريم بايد ديد فرماندهان دو سپاه خوراك رزمندگان و علوفه اسبان را در مدت بيشتر از سه ماه چگونه فراهم آوردهاند؟ دو لشكر طى اين مدت ارتباط خود را با مركز فرماندهى چگونه برقرار داشتهاند؟
به هر حال چنانكه در سندهاى دست اول مىبينيم در آغاز درگيرى بزرگ، جنگ به سود سپاهيان علىعليهالسلام پيش مىرفت. در آخرين حملهاى كه اگر ادامه مىيافت پيروزى سپاه علىعليهالسلام مسلم مىشد، معاويه با رايزنى عمرو پسر عاص حيلهاى بكار برد و دستور داد چندان قرآن كه در اردوگاه دارند بر سر نيزه كنند و پيشاپيش سپاه علىعليهالسلام روند و آنان را به حكم قرآن بخوانند. اين حيله كارگر شد و گروهى از سپاه علىعليهالسلام كه از قاريان قرآن بودند نزد او رفتند و گفتند ما را نمىرسد با اين مردم بجنگيم بايد آنچه را مىگويند بپذيريم. هر چند علىعليهالسلام گفت اين مكرى است كه مىخواهند با بكار بردن آن از جنگ برهند سود نداد.(٢١)
طبرى نوشته است هنگامى كه مالك اشتر سرگرم جنگ بود و نشانههاى پيروزى را پيش چشم مىديد، گروهى از آنان كه چندى بعد بر علىعليهالسلام شوريدند، گرد او را گرفته بودند و مىگفتند : «مالك را باز گردان! و گرنه چنانكه عثمان را كشتيم تو را مىكشيم.» و چندان اصرار كردند كه علىعليهالسلام كسى را نزد او فرستاد تا بازگردد. مالك به پيام آورنده گفت :
«مىبينى در آستانه پيروزى هستيم.» و او پاسخ داد :
«دوست دارى پيروز شوى و بازگردى و امير المؤمنين را كشته يا اسير ببينى؟»
«به خدا نه!» و بازگشت. چون نزد آنان رسيد گفت :
«اى مردم عراق اى مردمى كه تن به خوارى دادهايد، آنان هنگامى قرآنها را برداشتند كه دانستند شما پيروزيد. لختى مرا مهلت دهيد آنگاه پيروزى را ببينيد. اى پيشانى پينهبستهها مىپنداشتم اين پينهها براى خداست اكنون مىبينم براى دنياست.»
آنان بر او بانگ برداشتند و تازيانهها برافراشتند و بر چهره مركب او زدند. على آوازداد بس كنيد.(٢٢) جنگ متوقف شد. حالى كه گروهى بسيار از صحابه و تابعان در آن نبرد شهيد شده بودند.
صحابيانى چون ابو الهيثم تيهان، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و عمار ياسر كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم درباره او فرموده بود :
«تو را فرقه تبهكار خواهد كشت.»
______________________________________
پي نوشت ها :
١. نامه ٧٥
٢. عقد الفريد، ج ٥، ص ١٠٧
٣. عقد الفريد، ج ٥، ص ١٠٨
٤. نامه ششم و نيز رجوع به ترجمه الفتوح، ص ٤٦٢ـ٤٦١ شود.
٥. طبرى، ج ٦، ص ٣٢٥٥
٦. گفتار ٤٣
٧. الكامل، ج ٣، ص ٢٧٧
٨. واقعه صفين، ص ١٤٠
٩. همان كتاب، ص ١٤٢
١٠. المعيار و الموازنه، ص ١٤٢
١١. نامه ١١
١٢. نامه ١٣، كتاب صفين ص ١٥٤. طبرى از علىعليهالسلام در هنگام برون آمدن از خانه عايشه گفتارى را ضبط كرده است كه در برخى از الفاظ همانند آن نامه است.
١٣. نامه ١٤
١٤. ترجمه تاريخ ابن اعثم، تا ٥٢٥، واقعه صفين، ص ١٩٠
١٥. گفتار، ص ١٠٧، اسكافى اين گفتار را با اندك اختلاف در كتاب خود آورده است. المعيار و الموازنه، ص ١٤٩
١٦. طبرى، ج ٦، ص ٧٢ـ ٣٢٧١
١٧. نامه ١٧
١٨. واقعه صفين، ص ١٥٦
١٩. مروج الذهب، ج ٢، ص ١٧
٢٠. واقعه صفين، ص ٥٥٨
٢١. المعيار و الموازنه، ص ١٦٢
٢٢. طبرى، ج ٦، ص ٣٣٣٢ـ٣٣٣٠، المعيار الموازنه، ص ١٦٥ـ ١٦٤
نوبت به گزيدن داور رسيد. معلوم بود داور شاميان عمرو پسر عاص است. اما چه كسى از سوى عراقيان به داورى گزيده شود؟ علىعليهالسلام مىخواست عبد الله پسر عباس را بگزيند، اما بعض فرماندهان سپاه او نپذيرفتند و ابو موسى اشعرى را براى چنين كار شناساندند. بيشتر از همه اشعث كوشيد تا ابوموسى از جانب سپاه علىعليهالسلام به داورى گزيده شود. طبرى نوشته است : اشعث و دو تن ديگر (كه هر دو به خوارج پيوستند) گفتند :
«ما جز ابوموسى كسى را نمىپذيريم.» علىعليهالسلام گفت :
«به او نمىتوان اطمينان كرد. او مردم را از يارى من بازداشت. ولى آنان نپذيرفتند و بر گزيدن او پاى فشردند.»
ابو موسى را اگر منافق ندانيم سادهلوحى او مسلم است. او هنگامى كه علىعليهالسلام عازم جنگ بصره بود از مردم خواست در خانه بنشينند و به جنگ نپردازند و سرانجام با سختگيرى مالك اشتر از دار الحكومه رانده شد. حال چنين كس مىخواهد درباره علىعليهالسلام و كار او داورى كند. اما آنچه بايد اين داوران درباره آن بينديشند چيست؟
در تاريخ طبرى و ديگر تاريخها متن آشتىنامه چنين است :
«علىعليهالسلام و مردم كوفه و معاويه و مردم شام اين داوران را گزيدند تا به كتاب خدا از آغاز آن تا انجام آن بنگرند و آنچه قرآن زنده كند، زنده كنند و آنچه بميراند، بميرانند و اگر در كتاب خدا آنچه را خواهند، نيافتند به سنت مراجعه كنند.» اين متن در كتابنصر بن مزاحم با اندك تعبيرهاى بيشترى ديده مىشود، ليكن در اصول چيزى افزونتر از آنچه طبرى آورده ندارد.(١)
چنانكه مىبينيم در اين متن اشارت نشده است كه داوران درباره چه موضوعى به داورى بنشينند گويا ضرورتى نمىديدهاند، چون نزد آنان روشن بوده است. اما براى آنان كه در آن مجلس نبودند و از آنچه ميان آنان گذشته آگاهى نداشتند چه؟
اكنون بايد ديد جنگ بر سر چه بوده است، و داوران بايد چه كنند. مىدانيم علىعليهالسلام در نامهاى كه به معاويه نوشت از وى خواست به رأى شوراى مهاجران و انصار كه او را به خلافت معين كردهاند گردن نهد :
«شورا خاص مهاجران و انصار است. پس اگر گرد كسى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى بر كار آنان عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد بايد او را به جمع برگردانند.»(٢)
و معاويه در نامهاى به علىعليهالسلام كه نصر بن مزاحم آن را در كتاب صفين آورده چنين مىنويسد :
«طرفداران عثمان بر تو بدگمانند، چرا كه كشندگان او را پناه دادهاى و اكنون گرد تو هستند و تو را يارى مىكنند و تو خود را از خون عثمان برى مىدانى اگر راست مىگوئى آنان را در اختيار ما بگذار تا قصاصشان كنيم آنگاه براى بيعت به سوى تو خواهم آمد.»(٣)
از گفتار و از نامههاى معاويه روشن مىشود، آنچه به داوران واگذاردند اين است كه ببينند كشندگان عثمان در كار خود به حق بودهاند يا نه. وظيفه داوران نبوده است بنشينند و بينديشند كه آيا على سزاوار خلافت است يا معاويه. چنانكه نوشته شد معاويه با آنكه سوداى خلافت در سر مىپخت، بر زبان نمىآورد. چون موقع را مناسب نمىديد. معاويه بظاهر مىگفت عثمان را به ناحق كشتهاند من خويشاوند و ولى دم او هستم. قرآن به من اين حق را داده است كه گويد :
( وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا ) (٤)
اين داوران بايد در كتاب خدا و سنت رسول بنگرند و ببينند عثمان سزاوار كشته شدن بوده است؟ اگر چنين است معاويه دست باز مىدارد، و گرنه علىعليهالسلام بايد كشندگان او را به معاويه بسپارد
آيا مضمون آشتىنامه همان بوده است كه نوشته شد؟ به نظر نمىرسد نسل بعد تغيير كلى در آن داده باشد. شايد هنگام انتقال از حافظه يكى به ديگرى برخى واژهها به واژههاى ديگر تبديل يافته و اين طبيعى است. ولى راستى اگر متن آشتىنامه همين بوده است، چرا در آن تصريح نكردند داوران بايد چه كنند؟ و حدود اختيارات آنان چيست؟ تا آن مشكلى كه بعد از صادر شدن رأى آنان پديد آمد، پيش نيايد.
حال بايد ديد چرا سپاهيان على ندانستند يا نخواستند بدانند قرآن بر نيزه افراشتن شاميان نيرنگى است كه مىخواهند با اين نيرنگ آنان را از جنگ باز دارند و چرا سخن امام خود را نشنيدند و او را به پذيرفتن داور مجبور گردانيدند.
به نظر مىرسد تركيب سپاه علىعليهالسلام در آخرين روزهاى جنگ از سه دسته بوده است :
١ - اقليتى كه گوش به فرمان امام خود داشتند و هر چه او مىگفت مىپذيرفتند يا لااقل مىخواستند جنگ به سود سپاه كوفه پايان يابد.
٢ - دستهاى كه از جنگ خسته شده بودند و مىديدند پايان اين جنگ نيز مانند جنگ بصره خواهد بود. مردم خود را به خاك و خون مىغلطانند و مانند جنگ بصره غنيمتى نصيبشان نمىشود.
٣ - كسانى كه با امام خود، به نفاق كار مىكردند و دل بعضىشان هم به وعدههاى معاويه خوش بود. سردسته اين منافقان در لشكر على اشعث پسر قيس بود. اشعث از قبيله كنده از مردم جنوب عربستان است. در سال دهم هجرت با تنى چند از مردم خود نزد پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و مسلمان شد. پس از رحلت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از اسلام برگشت. ابوبكر سپاهى بر سر او فرستاد. اشعث اسير شد و او را بسته به مدينه آوردند. ابوبكر وى را بخشيد و خواهر خود را بدو داد. پس از كشته شدن عثمان، اشعث در شمار بيعتكنندگان با علىعليهالسلام بود او با علىعليهالسلام يكدل نبود. چرا كه امام او را با خواندن نزد خود، عملا از رياست بر قبيله كنده باز داشت. همچنين در نهج البلاغه مىبينيم كه او بر جملهاى كه على در سخنان خود آورده، خرده مىگيرد و امام او را منافق فرزند كافر خطاب مىكند.(٥)
هنگام نوشتن آشتىنامه، نويسنده نوشت اين آشتىنامهاى است كه امير مؤمنان على و معاويه بر آن متفقاند.
عمرو پسر عاص نويسنده را گفت :
«نام او و پدرش را بنويس. او امير شماست امير ما نيست.» چون نويسنده خواست لقب امير مؤمنان را محو كند، احنف پسر قيس گفت :
«يا على، امير مؤمنان را محو مكن چه بيم آن دارم اگر اين لقب را محو كنند به تو باز نگردد.» چندى در اين باره گفتگو كردند سرانجام اشعث پسر قيس گفت :
«آن لقب را محو كن.» علىعليهالسلام گفت :
«لا اله الا الله و الله اكبر، روزى كه آشتىنامه حديبيه را مىنوشتم از من خواستند كلمه رسول الله را در نامه نياورم و گفتند : اگر ما او را رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم مىدانستيم با او جنگ نمىكرديم، و امروز با فرزندان آنان همانند آن ماجرا را داريم.»
عمرو گفت : «سبحان الله ما را به كافران تشبيه مىكنى ما مسلمانيم.» علىعليهالسلام فرمود :
ـ«پسر نابغه چه وقت ياور كافران و دشمن مسلمانان نبودهاى؟» عمرو پاسخ داد :
«به خدا كه از اين پس با تو در يك مجلس نخواهم نشست.» و علىعليهالسلام فرمود : «من اميدوارم كه خدا بر تو و يارانت پيروز شود.»(٦)
آشتىنامه نوشته شد و اشعث آن را بر مردم خواند و همگان خشنودى خود را اعلام نمودند، تا آنكه به دستهاى از بنى تميم رسيد. عروة بن اديه از ميان آنان گفت :
«در كار خدا حكم بر مىگماريد؟ لا حكم الا لله» و برآشفت. اما جمعى كه بعدا در زمره خوارج درآمدند از اشعث عذر خواستند. معلوم نيست عروه از مضمون آشتىنامه همان را دانست كه مدتها پس از آن خوارج فهميدند (بحث در صلاحيت خليفه) يا نه. اين آشتىنامه روز چهارشنبه سيزدهم صفر سال سى و هفت هجرى نوشته شده.(٧) طبرى به سند خود نوشته است علىعليهالسلام به مردم خود گفت :
«كارى كرديد كه نيروى شما را در هم ريخت و ناتوانتان كرد. و خوارى و ذلت برايتان آورد، شما برتر بوديد و دشمن از شما ترسيد. ضرب دست شما را ديدند و بر خود لرزيدند. قرآنها را بالا بردند و شما را به حكم آن خواندند. از اين پس در هيچ كار يك سخن نخواهيد شد و احتياط و دور انديشى را رعايت نخواهيد كرد.»(٨)
جاى اقامت داوران«دومة الجندل» تعيين گرديد، واحهاى در (جوف) در مرز شمالى شبه جزيره عربستان نگاهى به نقشه جغرافيا نشان مىدهد اقامتگاه داوران دور از مقر حكومت علىعليهالسلام و نزديك به سرزمين شام است كه معاويه بر آن حكومت داشت. چرا اين ناحيه را براى داوران گزيدند؟ روشن نيست. گويا حاكم شام مىخواسته است داوران از ديد او دور نباشند تا پيوسته بتواند از آنچه در آنجا ميگذرد آگاه شود. به هر حال ابو موسى و عمرو چندى در مقر خود به سر بردند ابوموسى از جمله كسانى بود كه باور داشت عثمان به ناحق كشته شده است و چون عثمان به ناحق كشته شده است، كشندگان او بايد قصاص شوند. اين كشندگان هم اكنون گرداگرد علىعليهالسلام را فرا گرفتهاند. علىعليهالسلام بايد آنان را بهمعاويه بسپارد. اما كشندگان اشخاص معين و شناختهاى نبودند آنچه از شورشيان مدينه در دو جنگ بصره و صفين شركت كردند (بيشترين اطرافيان علىعليهالسلام ) قاتل عثمان به شمار مىآمدند.
چرا ياران علىعليهالسلام چنين داورى را براى خود گزيدند؟ اشعث پسر قيس چرا در گزيدن ابوموسى سخت ايستاده بود؟ علت آنرا علاوه بر ناخشنودى اشعث از علىعليهالسلام بايد در زنده شدن سنت و خوى قبيلهاى يافت. سرانجام روز صادر شدن رأى فرا رسيد. روزى كه هر دو داور بايد نظر خود را اعلام كنند آيا عثمان سزاوار كشتن بود يا او را به ناروا كشتند؟ اما آنان به بررسى كشته شدن عثمان بسنده نكردند بلكه فراتر رفته بودند.
عمرو عاص با زيركى خاص به ابوموسى قبولاند كه علىعليهالسلام چون كشندگان عثمان را پناه داده و جنگ را به راه انداخته سزاوار حكومت نيست. ابوموسى نيز بر معاويه خرده گرفت و او را لايق خلافت نديد و مقرر داشتند ابوموسى علىعليهالسلام را از خلافت خلع كند و عمرو عاص معاويه را، و كار تعيين خليفه به شورا واگذار شود. چه كسى به آنان چنين اختيارى داده بود؟ و اين حق را از كجا يافتند؟ در آشتىنامه چيزى نمىبينيم. اما آنان با يكديگر چنين توافقى كردند. هنگامى كه بايست داوران رأى خود را اعلام كنند عمرو عاص نيرنگ ديگرى به كار برد. ابو موسى را پيش انداخت و گفت :
«حرمت تو واجب است و نخست تو بايد رأى خود را اعلام كنى.»
اين ساده لوح به ريش گرفت و هر چند ابن عباس او را برحذر داشت و بدو گفت بگذار نخست عمرو رأى خود را بدهد، نپذيرفت، ميان جمع آمد و گفت :
«من على را از خلافت خلع مىكنم چنانكه اين انگشتر را از انگشت برون مىآورم.» پس از او عمرو به منبر رفت و گفت :
«چنانكه او علىعليهالسلام را از خلافت خلع كرد من نيز او را خلع مىكنم و معاويه را به خلافت مىگمارم چنانكه اين انگشتر را در انگشت خود مىنهم.»
ابوموسى برآشفت و گفت : «مثل عمرو مثل كسانى است كه خدا دربارهشان فرمود :( وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا ) (٩) عمرو نيز گفت :
مثلك( كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا .) (١٠)
لختى يكديگر را سرزنش كردند و هر يك به سويى روان شدند و آنچه علىعليهالسلام كوفيان را از آن بيم مىداد پديد آمد. عراقيان چون از رأى داوران آگاه شدند برآشفتند، اما دير شده بود. گروهى كه از آن پس خوارج نام گرفتند بانگ«لا حكم الا الله» برآوردند و بر امام خرده گرفتند كه چرا داور گماشتى؟ حالى كه او بدين كار راضى نبود. آنانكه داور را پذيرفتند مردم يا به تعبير بهتر نامردمان عراق بودند كه رنگپذيرى خوى آنان بود. و علىعليهالسلام در اين باره چنين مىفرمايد :
«چون اين مردم را خواندند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهى نبوديم كه از كتاب خدا روى برگردانيم. خداى سبحان گفته است اگر در چيزى خصومت كرديد آنرا به خدا و رسول بازگردانيد.(١١) و بازگردانيدن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم و باز گرداندن به سنت رسول اين است كه سنت او را بگيريم. اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى كنند ما از ديگر مردمان بدان سزاوارتريم.»(١٢)
و در پاسخ آنان كه مىگفتند مردمان را چه صلاحيتى است كه در دين خدا حاكم شوند؟ گفت :
«ما مردمان را به حكومت نگمارديم بلكه قرآن را داور قرار داديم. اين قرآن خطى نبشته است كه ميان دو جلد هشته است. زبان ندارد تا به سخن آيد، به ناچار آن را ترجمانى بايد، ترجمانش آن مردانند كه معنى آن را دانند.»(١٣) «رأى سران شما يكى شد كه دو مرد را به داورى پذيرند و از آن دو پيمان گرفتيم كه قرآن را لازم گيرند و فراتر از حكم آن نگزينند. زبان ايشان با قرآن باشد و دلشان پيرو حكم آن. اما آن دو از حكم قرآن سرپيچيدند و حق را واگذاردند. حالى كه آن را مىديدند، هواى آنان بيرون شدن از راه راست بود و خوى ايشان كجروى و مخالفت با آنچه رضاى خداست.»(١٤)
گفتند : «حال كه چنين است بايد جنگ را از سر گيريم.» اما از سرگرفتن جنگ ممكن نبود. چرا كه به موجب پيمان نامه تا ماه رمضان نمىتوانستند دست به جنگ بزنند. پس از آنكه پذيرفتند [به ظاهر يا از روى اعتقاد، خدا مىداند] كه گماردن داور با اصرار آنان بوده است، گفتند : «چرا با شاميان مدت نهادى» علىعليهالسلام گفت :
«اما سخن شما كه چرا ميان خود و آنان براى داورى مدت نهادى، من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را آشكار بداند و دانا بر عقيدت خويش استوار ماند و اينكه شايد در اين مدت كه آشتى برقرار است خدا كار اين امت را سازوارى دهد.»(١٥)
گروهى ديگر از گله و شكايت فراتر رفتند و گفتند :
«داورى كردن در دين خدا در صلاحيت بندگان نيست. داورى تنها خدا راست.» و هر روز در انديشهاى كه داشتند بيشتر پيش رفتند تا سرانجام به علىعليهالسلام گفتند :
«تو با گماردن داور در دين خدا كافر شدى.»
آنگاه از سپاه علىعليهالسلام كناره گرفتند و در ده حرورا در خانه عبد الله پسر وهب راسبى فراهم آمدند. عبد الله آنان را خطبهاى خواند و به پارسائى و امر به معروف و نهى از منكر دعوتشان كرد. سپس گفت :
«از اين شهرى كه مردم آن ستمكارند بيرون شويد و به شهرها و جاهائى كه در كوهستان است پناه بريد و اين بدعت را نپذيريد.» يكى ديگر از آنان بنام حرقوص پسرزهير از مردم تميم گفت :
«متاع اين دنيا اندك است و جدائى از آن نزديك، زيور دنيا شما را به ماندن در آن ميفريبد و از طلب حق و انكار ستم باز مىدارد( إِنَّ اللَّـهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوا وَّالَّذِينَ هُم مُّحْسِنُونَ .) (١٦)
اين حرقوص همانست كه هنگام تقسيم غنيمتهاى جنگ حنين بر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خرده گرفت و گفت : «كار به عدالت كن، تو عادلانه رفتار نكردى.»
پس گفتند : «اين جمع را مهترى بايد. در آن مجلس با عبد الله پسر وهب بيعت كردند. از آنجا به نهروان رفتند و مردم را به پيوستن به جمع خود خواندند.» علىعليهالسلام به آنان نامهاى نوشت كه :
«اين دو داور به حكم قرآن و سنت نرفتند چون نامه من به شما برسد نزد ما بيائيد.»
آنان در پاسخ نوشتند : «تو براى خدا به خشم نيامدهاى كه براى خود بر آنان خشمگينى. اگر بر كفر خود گواهى دادى و توبه كردى در كار تو مىنگريم و گرنه بدان كه خدا خيانتكاران را دوست ندارد.»
سپس دست به كشتن مردم گشودند. عبد الله بن خباب را كه پدرش صحابى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود كشتند و شكم زن حامله او را پاره كردند. چون خبر به علىعليهالسلام رسيد، مردم كوفه گفتند : «چگونه مىتوانيم اينان را به حال خود بگذاريم و به شام رو آريم. بهتر است خيال خود را از جانب خوارج آسوده سازيم آنگاه به جانب شام تازيم.» از سوى ديگر خوارج بصره كه شمار آنان را پانصد تن نوشتهاند به خارجىهاى نهروان پيوستند و شمار آنان بيشتر و خطرشان جدىتر گشت. علىعليهالسلام خطبهاى خواند و ضمن آن گفت :
«نافرمانى خيرخواه مهربان، داناى كاردان، دريغ خوردن آرد و پشيمانى به دنبال دارد. درباره اين داورى رأى خويش را گفتم، و آنچه در دل داشتم از شما ننهفتم. رأى درست آن بود اگر مىپذيرفتيد اما مخالفوار سرباز زديد و نافرمانى پيش گرفتيد، جفا ورزيديد و به راه عصيان رفتيد. تا آنكهنصيحتگو درباره خود بدگمان شد و حلوا رنج دهان و داستان من و شما چنان است كه :
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان چو آب در غربال(١٧)
«اين دو مرد كه به داورى گزيديد از حكم قرآن بيرون شدند آنچه را قرآن ميرانده بود زنده كردند و هر يك بىدليلى آشكار و سنتى پايدار به هواى خود رفت. خدا و رسول و مؤمنان درستكار از اين دو بيزارند.»(١٨)
علىعليهالسلام با سپاهيان خود پى خارجيان رفت اما چنانكه مقتضاى راهنمائى و مهربانى او بود پيش از آنكه جنگ درگيرد. عبد الله پسر عباس را نزد آنان فرستاد و بدو گفت :
«به قرآن بر آنان حجت مياور كه قرآن تاب معنىهاى گوناگون دارد. تو چيزى مىگوئى و خصم تو چيزى. ليكن به سنت با آنان گفتگو كن كه ايشان را راهى نبود جز پذيرفتن آن.»(١٩)
پسر عباس نزد آنان رفت، اما گفتگو با آنان سودى نداد چرا كه خارجيان آماده رزم بودند پيش از آنكه جنگى درگيرد علىعليهالسلام خود به اردوى آنان رفت و گفت :
«همه شما در صفين با ما بوديد؟» گفتند :
«بعضى از ما بودند و بعضى نبودند.» فرمود :
«پس جدا شويد آنان كه در صفين بودند دستهاى، و آنان كه نبودند دستهاى ديگر، تا با هر دسته چنانكه در خور آنان است سخن گويم.»
امام مردم را آواز داد كه :
سخن مگوئيد و به گفته من گوش دهيد و با دل خود به من رو آريد و آنكس كه گواهى خواهم چنانكه داند در باب آن سخن گويد : «آيا هنگامى كه از روى حيلت و رنگ و فريب و نيرنگ قرآنها را برافراشتند نگفتيد برادران ما و هم دينان مايند؟ از ما گذشت از خطا طلبيدند و به كتاب خدا گرائيدند، رأى از آنان پذيرفتن است، و بدانها رهائى بخشيدن. به شما گفتم اين كارى است كه آشكار آن پذيرفتن داورى قرآن است، و نهان آن دشمنى با خدا و ايمان؟»(٢٠)
جمعى پذيرفتند. علىعليهالسلام ابو ايوب انصارى را فرمود تا پرچمى برافراشت و گفت :
«هر كس زير اين پرچم آيد در امان است.» پانصد تن از آنان به سركردگى فروة بن نوفل اشجعى از خوارج جدا شدند و به دسكره رفتند. دستهاى هم به كوفه شدند و صد تن هم نزد على آمدند(٢١) اما بيشترين بر جاى ماندند و گفتند : «راست مىگوئى ما داورى را پذيرفتيم و با پذيرفتن آن كافر شديم. اكنون به خدا بازگشتهايم اگر تو نيز از كفر خويش توبه كنى در كنار تو خواهيم بود.» علىعليهالسلام گفت :
«سنگ بلا بر سرتان ببارد چنانكه نشانى از شما باقى نگذارد. پس از ايمان به خدا و جهاد با محمد مصطفىصلىاللهعليهوآلهوسلم بر كفر خود گواه باشم؟ اگر چنين كنم گمراه باشم و در رستگارى بیراه كنون گمراهى را راهنماى خويش و راه گذشته را پيش گيريد. همانا كه پس از من همگىتان خواريد و طعمه شمشير برنده مردم ستمكار.»(٢٢)
طبرى شمار آنان را كه از فرمان عبد الله بن وهب رئيس خوارج بيرون نرفتند دو هزار و هشتصد تن نوشته است.
در جنگى كه با مانده خوارج درگرفت از اصحاب على هفت و يا نه تن كشته شدند و از خوارج نه تن باقى ماندند. على پيش از آغاز جنگ فرمود :
«به خدا كه ده كس از آنان نرهد و از شما ده تن كشته نشود.»(٢٣) جنگ با خوارج به سود مركز خلافت پايان يافت. اما اثرى كه در روحيه بسيارى از مردم عراق نهاد بدتر از جنگ پيشين بود. چنانكه نوشته شد جنگهاى زمان رسول خدصلىاللهعليهوآلهوسلم ا جنگ ميان عرب مسلمان و عرب كافر بود و جنگهاى زمان سه خليفه پس از وى جنگ عرب با غير عرب بخاطر اسلام. اما جنگهاى بصره و صفين چنان نبود.
در جنگ بصره، عرب مسلمان جنوبى با عرب مسلمان شمالى مىجنگيد و در جنگ صفين گاه از مردم قبيلهاى نيمى با علىعليهالسلام بود و نيمى با معاويه.
اما در اين جنگ مسلمانان با مسلمانانى درافتادند كه پيشانى آنان داغ سجده داشت بيشتر آنان همه قرآن يا بيشتر آن را از بر داشتند.
هنگامى كه مىخواستند جنگ را آغاز كنند يكديگر را فرياد مىزدند به سوى بهشت.
طبرى به روايت خود از ابو مخنف و او از گفته يكى از سپاهيان علىعليهالسلام مىنويسد وى نزد امام آمد و گفت :
«زيد بن حصين را كشتم.» امام پرسيد :
«بدو چه گفتى و او به تو چه گفت.» پاسخ داد. بدو گفتم :
«دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ.»
«او به تو چه گفت؟»
گفت : ستعلم أينا( هُمْ أَوْلَىٰ بِهَا صِلِيًّا .) (٢٤)
پس از پايان جنگ از علىعليهالسلام پرسيدند : «همه آنان كشته شدند؟» فرمود : «نه به خدا كه نطفههايند در پشتهاى مردان و زهدانهاى مادران. هرگاه مهترى از آنان سربرآورد او را براندازند چندانكه آخر كار، مال مردم ربايند و دست به دزدى يازند.»(٢٥)
چنان شد كه امام فرموده بود. خوارج در سراسر دوره مروانيان و عباسيان در بصره، اهواز و شهرهاى جنوبى ايران با حكومتها درافتادند و لشكرهاى انبوه خليفه را درهم شكستند و خود به مذهبها منقسم شدند. افراطىترين آن مذهبها ازارقه و معتدلترينشان اباضيهاند. سرانجام فرقههاى خوارج با گذشت زمان برافتادند. تنها فرقه بنام آنان كه باقى مانده، اباضيه است
در پايان نيمه نخست سده دوم هجرى مردى از ايشان بنام عبد الرحمن كه خود را پسر رستم بن بهرام بن شاپور ناميد از ايران به افريقا رفت و در تاهرت (يكى از شهرهاى الجزاير) دولتى تشكيل داد كه در تاريخ به نام دولت رستميان معروف است. حكومت آنان از سال صد و چهل و چهار هجرى تا سال دويست و نود و شش دوام يافت.
هم اكنون خارجيان اباضى در الجزاير بيشتر در شهرهاى تاهرت و غردايه زندگى مىكنند. از ميان آنان فقيهان و مورخان فاضلى برخاسته است. اباضيان در امارتنشينهاى حاشيه خليج فارس نيز حضور دارند، چنانكه مذهب بيشترين مردم سلطنتنشين عمان اباضى است.
_______________________________________
پي نوشت ها :
١. واقعه صفين، ص ٥٠٤ به بعد.
٢. نامه ٦
٣. واقعه صفين، ص ١٨٧
٤. اسراء، آيه ٢٣
٥. خطبه ١٩
٦. واقعه صفين، نصر بن مزاحم، ص ٥٠٨، طبرى، ج ٦، ص ٣٣٣٦
٧. طبرى، ج ٦، ص ٣٣٤٠
٨. همان.
٩. اعراف، آيه ١٧٥
١٠. گرفته از سوره جمعه، آيه ٢٥
١١. نساء، آيه ٥٩
١٢. خطبه ١٢٥
١٣. گفتار، ١٢٥
١٤. خطبه ١٧٧
١٥. خطبه ١٢٥
١٦. خدا با پارسايان و نيكوكاران است. نحل : آيه ١٢٨
١٧. خطبه ٣٥
١٨. كامل، ج ٣، ص ٣٣٨
١٩. نامه ٧٧
٢٠. خطبه ١٢٢
٢١. طبرى، ج ٦، ص ٣٣٨٠
٢٢. خطبه ٥٨
٢٣. خطبه ٥٩
٢٤. طبرى، ج ٦، ص ٣٣٨٢، «زودا كه خواهى دانست كدام يك از ما در خور آتش دوزخيم» جمله از قرآن است.
٢٥. نهج البلاغه، گفتار ٦٠
اكنون ببينيم خوارج چه مىگفتند و از حكم داوران چه دريافتند كه به جنگ با علىعليهالسلام پرداختند آنان به گمان نادرست خود چيزى خلاف حكم خدا ديده بودند و براى زدودن آن تا پاى جان ايستادند آن چه بود؟ آيا ادعاى معاويه در مظلوم كشته شدن عثمان بود؟ اگر چنين است گماردن داور در چنين موضوع نه تنها خلاف حكم خدا نيست بلكه موافق قرآن است. قرآن درباره اين داورىها مىگويد :
( وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا ) (١)
( فَإِن جَاءُوكَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ ) ،(٢)
( وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ ) (٣)
و آيههائى از اين قبيل. و روشن است كه خوارج بر اين گونه داورى اعتراضى نداشتند. مىبينيم چون پسر عباس از جانب على نزد آنان رفت، گفت : «چرا بر گماردن داور خرده مىگيريد؟ حالى كه خدا گفته است :
( إِن يُرِيدَا إِصْلَاحًا يُوَفِّقِ اللَّـهُ بَيْنَهُمَا ) (٤) خوارج گفتند :
«پارهاى مسائل است كه بنده مىتواند در آن داورى كند و خدا حكم آن را به مردم واگذارده، اما حكمى را كه خود امضاء كرده بندگان را نرسد كه در آن داورى كنند چنانكه حكم زناكار را تازيانه زدن و حكم دزد را بريدن دست معين كرده و مردم نمىتوانند در آن دخالت كنند.»
اكنون بايد ديد حكمى كه خدا آن را امضا كرده و دگرگونىپذير نيست و ابوموسى و پسر عاص بر خلاف آن رفتهاند چيست؟
حقيقت اين است كه اين مشكل را متن آشتىنامه پديد آورده است. چنانكه در تاريخهاى دست اول مىبينيم و چنانكه اشارت شد، از عبارت آشتىنامه، نمىتوان دانست داوران در كتاب خدا و سنت رسول بنگرند تا چه موضوعى را روشن كنند. پيش از اين نوشته شد چون اشعث آشتىنامه را بر مردم مىخواند عروة بن اديه گفت :
«مىخواهيد در دين خدا داور بگماريد؟» پس به گمان او (چنانكه بعدا ديگر خوارج نيز چنان دانستند) و«لا حكم الا لله» گفتند، موضوع داورى چيزى فراتر از عثمان و كشته شدن او به حق و يا به ستم بوده است. چيزى كه بر اساس دريافت خوارج پذيرفتن آن خلاف عقيدت اسلامى و مخالف حكم خداست. بر همين اساس است كه مىبينيم چون على به خوارج گفت : «من شما را از عاقبت اين كار آگاه كردم و گفتم اين نيرنگى است از شاميان، نپذيرفتيد.» آنان گفتند : «آرى ما كافر شديم اكنون توبه مىكنيم.» روشن است كه پذيرفتن داورى درباره كشته شدن عثمان كفر نيست تا خوارج از آن توبه كنند. با آشنائى كه خوارج به حلال و حرام داشتند و با آنكه از معنى قرآن كم و بيش آگاه بودند نمىتوان گفت آنان اصولا با گماردن داوران مخالف بودند، و داور گماردن را مطلقا، مانند گرائيدن به كفر مىدانستند، چرا كه به گفته خودشان در برخى مسائل مىتوان داور گمارد و نگريستن در اينكه عثمان سزاوار كشته شدن بود يا به ناروا كشته شده است، از آن گونه مسائلى نيست كه نتوان در آن انديشه كرد و رأى داد. آرى دريافت خوارج ازگماردن داوران چيز ديگرى فراتر از خونخواهى معاويه بوده است. آنان مىانديشيدند علىعليهالسلام با پذيرفتن حكومت ابوموسى و عمرو، داورى در خلافت خود را به دست آنان سپرده است. آن روز هم پسر اديه از آشتىنامه همين را پنداشت و خرده گرفت و نگران شد. اما ديگران نه و چون داوران به خلع علىعليهالسلام و معاويه از خلافت رأى دادند براى همه آنان اين توهم پيش آمد كه موضوع داورى عمرو و ابوموسى خلافت بوده است و به اعتراض برخاستند.
آنان مىگفتند : «حكومت از آن خداست و خدا گزيدن خليفه را به مردم واگذارده و مردم تو را گزيدهاند و تو را حق آن نيست كه مردم را در اين باره به داورى بگمارى. خداست كه مىتواند حكومت را به كسى بدهد يا از او بگيرد و خواست خدا با اجماع مردم متحقق مىشود.»
اين بود آنچه خوارج مىپنداشتند و مىگفتند و چنانكه نوشته شد از آغاز چنين موضوعى در ميان نبود، و از داوران نخواسته بودند در اين باره به گفتگو نشينند اين نظر را نوشته يعقوبى تأييد مىكند :
«مردم چون سخن ابوموسى و عمرو پسر عاص را شنيدند بانگ برآوردند كه به خدا سوگند دو داور بر خلاف آنچه در كتاب خداست رأى دادند.»(٥) اين تصريح به خوبى روشن مىسازد كه خردهگيرى نخستين دسته خوارج بر مسأله داورى چه بوده است. خوارج به علىعليهالسلام گفتند :
«تو با گماردن داور، در خلافت خود دچار ترديد شدهاى. اگر شايسته خلافتى چرا داوران را برگزيدى؟ و اگر در شايستگى خود شك دارى، ديگران بايستى بيش از تو در اين باره بدگمان باشند .»(٦)
آنچه اين نظر را تأييد مىكند اين است كه، اسكافى نوشته است خوارج به علىعليهالسلام گفتند : «چرا در آشتىنامه نام خود و پدرت را نوشتى و لقب امير المؤمنين را كه خدا به تو داده انداختى؟»(٧)
از اين اعتراض كاملا روشن است خوارج چرا از علىعليهالسلام جدا شدند، و خردهگيرى آنان بر سر داورى در مسأله امامت بود نه گماردن داور.
در حالى كه علىعليهالسلام از آغاز با گماردن داور موافق نبود و چنانكه چند بار به صراحت گفت : «اين پيشنهاد را نيرنگى از جانب شاميان مىدانست. ديگر اينكه داوران را نگماردند تا بدانند چه كسى شايسته خلافت است و چه كسى نه. آنان خود را به كارى كه در عهدهشان نبود در انداختند .»
در آغاز خردهگيرى خوارج اين بود. اما پس از آن پيشتر رفتند و در بحثهايى درآمدند : «اگر مسلمانى كافر شود و توبه ناكرده بميرد حال او چگونه خواهد بود؟ جاودانه در دوزخ مىماند يا نه؟ اسلام چيست؟ اقرار به زبان است يا اعتقاد قلبى؟ خليفه مسلمانان بايد از قريش باشد يا از قبيلههاى ديگر نيز مىتوان خليفه را انتخاب كرد؟» و در پى پديد آمدن هر نظر فرقهاى از جمع جدا گرديد. شرايط آن عصر هم براى چنين گفتگو مساعد بود و چنانكه نوشته شد خوارج سالها با خليفهها در افتادند و با گذشت زمان بيشتر فرقهها هم از ميان رفت.
داستان خوارج شگفتانگيزترين و دردناكترين حادثهاى است كه در دوران خلافت علىعليهالسلام رخ داده است. طلحه و زبير حكومت مىخواستند معاويه ديده به خلافت دوخته بود، اما خوارج به هيچ يك از اين دو امتياز دل نبسته بودند. خوارج چنانكه نوشته شد شب زندهدار و قارى قرآن بودند و به گفته مالك اشتر پيشانىهاى آنان اثر سجده داشت. از سوى ديگر بيشتر آنان علىعليهالسلام را به خوبى مىشناختند. از حديثهايى كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم درباره او فرموده بود آگاه بودند. زندگانى ساده و زاهدانه او را پيش چشم داشتند. دقت او را در اجراى احكام الهى مىديدند. نيك مىدانستند او بهگماردن داور راضى نبود. آنان و ديگر سپاهيان او را بدين كار مجبور كردند، با اين همه با وى به مخالفت برخاستند و تا پاى جان ايستادند. چرا چنين كردند. ؟
شايد اين سخن امير مؤمنان پاسخى براى اين پرسش باشد :
«آنكه به طلب حق درآيد و راه خطا بپيمايد، همانند آن نيست كه باطل را طلبد و بيابد.»(٨)
معاويه و جدائى طلبان باطل را مىطلبيدند و خوارج حق را جستجو مىكردند، اما از راه گرديدند شيطان را حيلهها و بندهاست كه جز با پناه بردن به خدا از آن بندها نمىتوان رست.
علىعليهالسلام در يكى از سخنان خود به خوارج، كه گويا پس از دست گشودن آنان به كشتار مردم بىگناه مخاطبشان ساخته، چنين فرمايد :
«اگر به گمان خود جز اين نپذيريد كه من خطا كردم و گمراه گشتم چرا همه امت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را به گمراهى من گمراه مىپنداريد و خطاى مرا به حساب آنان مىگذاريد و به خاطر گناهى كه من كردهام ايشان را كافر مىشماريد شمشيرهاتان برگردن، بجا و نابجا فرود مىآريد، و گناهكار را با بىگناه مىآميزيد و يكىشان مىانگاريد. شما بدترين مردميد و آلت دست شيطان و موجب گمراهى اين و آن.»(٩) جنگ با خوارج پايان يافت و خاطرها از فتنهانگيزى آنان ايمن گشت.
امير مؤمنان از لشكريان خواست براى جهاد با شاميان آماده شوند، اما آنان گفتند : «تيرهاى ما به پايان رسيده، شمشيرهاى ما كند شده، نيزههامان از كار افتاده، ما را به كوفه بازگردان تا در آنجا خود را سر و سامانى دهيم. نيز در كوفه ممكن است شمار ما افزونتر شود و بهتر بتوانيم با دشمن بجنگيم.»
طبرى نوشته است گوينده اين سخنان اشعث پسر قيس بود.(١٠) نوشته او دور از حقيقت نيست، چرا كه اشعث چنانكه اشارت شد، به نفاق رفتار مىكرد. و مىخواست رفتن علىعليهالسلام به شام به تأخير افتد، چرا؟ گمان مىرود او با معاويه سر و سرى داشت و چنانكه خواهيم نوشت، شهادت علىعليهالسلام با توطئه وى انجام گرفت.
علىعليهالسلام از كوتاهى آنان در كار جنگ آزرده مىشد و مىفرمود :
«ما با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بوديم. پدران، برادران و عموهاى خود را مىكشتيم و در خون مىآلوديم، اين خويشاوندكشى ما را ناخوش نمىنمود، بلكه بر ايمانمان مىافزود كه در راه راست پابرجا بوديم و در سختيها شكيبا و در جهاد با دشمن كوشا. به جانم سوگند اگر رفتار ما همانند شما بود نه ستون دين بر جا بود و نه درخت ايمان شاداب و خوشنما.»(١١) اما اين سخنان و مانند آن به گوش آن مردم فرو نمىرفت. اگر كسى در خطبههاى امير مؤمنان كه براى مردم عراق خوانده است بنگرد، و آنها را بر اساس مضمون و انطباق با شرايط زمان طبقهبندى كند، مىبيند خطبهها با ستودن عراقيان آغاز مىشود، سپس به گله، شكايت، نفرين و سرانجام به درخواست مرگ از خدا منتهى مىگردد. چرا چنين است؟ موجب آن پيش از اين نوشته شد. ناهماهنگى مردم كوفه با يكديگر و سخت نگرفتن علىعليهالسلام با آنان. كوفيان از حاكمى چون زياد و حجاج فرمان مىبردند كه بر آنان رحم نكند.
نيز چنانكه اشارت شد مردمى كه در دو جنگ جمل و صفين شركت جستند، كسانى بودند كه در جنگهاى خارج از حوزه مسلمانى شركت داشتند. از غنيمتهاى جنگى بهره مىبردند، و در اين دو جنگ نصيبى نيافتند، چرا كه علىعليهالسلام به آنها مىگفت :
«بصريان يا شاميان مالهاى خود را به قانون اسلام به دست آوردهاند و زنان خود را به آئين دين به خانه بردهاند، كافر نيستند كه شما را در مال و زنان آنان حقى باشد.»
اما دانستن حقيقت اين امر از نظر فقه اسلامى براى آنان يا لااقل براى گروهى از آنان چندان آسان نبود و طبيعى است كه اندك اندك از جنگ سير شوند.
در كنار اين موجبها دسيسههاى معاويه را نيز نبايد از نظر دور داشت. فريفتن بعض سران خانوادهها را به وعده مال يا دادن مقام. و همينها براى دلسرد كردن بسيارى از عراقيان از علىعليهالسلام كافى بود. اما گروهى هم بودند كه تا پايان همچنانكه در آغاز بودند خود را در فرمان امام نهادند و آنچه مىگفت مىپذيرفتند، ليكن شمارشان اندك بود.
از آن سو مردم شام در فرمانبردارى از معاويه يكدل بودند و از دستور او سر نمىپيچيدند امام در اين باره چنين مىگويد :
«بخدا دوست داشتم معاويه شما را چون دينار و درهم با من سودا كند. ده تن از شما را بگيرد و يك تن از مردم خود را به من دهد! مردم كوفه! گرفتار شما شدهام كه سه چيز داريد و دو چيز نداريد. كرانيد با گوشهاىشنوا، گنگانيد با زبانهاى گويا، كورانيد با چشمهاى بينا، نه آزادگانيد در روز جنگ و نه به هنگام بلا برادران يكرنگ.»(١٢)
و باز در مقايسه اصحاب خود با پيروان معاويه مىفرمايد :
«آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خود پراكنده و پريش، شما امام خود را در حق نافرمانى مىكنيد و آنان در باطل پيرو امام خويش. آنان با حاكم خود كار به امانت مىكنند و شما كار به خيانت. آنان در شهرهاى خود درستكارند و شما فاسد و بدكردار.»(١٣)
چون عمرو، ابوموسى را فريب داد، تا علىعليهالسلام را از خلافت خلع كرد و معاويه را براى خلافت معين ساخت، معاويه دانست هنگام دستاندازى به عراق نزديك شده است. اما نخست بايد بيم خود را در دل مردم آن ايالت بيفكند. براى ترساندن عراقيان فرماندهانى به ناحيتهاى مرزى آن سرزمين فرستاد تا دست به غارت و كشتن مردم بگشايند و رعيت را بترسانند. علىعليهالسلام پيوسته مردم خود را به جهاد مىخواند اما آنان هر روز بهانهاى مىآوردند و امام كه درنگ آنان را در كارزار با مردم شام مىديد سرزنششان مىكرد و مىفرمود :
«زشت بويد! و از اندوه بيرون نياييد كه آماج بلاييد. بر شما غارت مىبرند و ننگى نداريد با شما پيكار مىكنند و به جنگى دست نمىگشايند. خدا را نافرمانى مىكنند و خشنودى مىنماييد اگر در تابستان شما را بخوانم گوييد هوا سخت گرم است مهلتى ده تا گرما كمتر شود، و اگر در زمستان فرمان دهم گوييد سخت سرد است فرصتى ده تا سرما از بلادمان به در شود. شما كه از گرما و سرما چنين مىگريزيد با شمشير آخته كجا مىستيزيد.»(١٤)
معاويه در سال سى و هشتم هجرى عبد الله بن عمرو حضرمى را به بصره فرستاد وبدو گفت : «بيشترين مردم اين ايالت در خونخواهى عثمان با ما يارند. تو ميان مضريان فرود بيا و با أزديان دوستى كن كه آنان همگان با تواند و مردم ربيعه را كه همگى هواخواه علىعليهالسلام هستند بخوان و بترسان.»
ابن حضرمى به بصره رسيد. عبد الله پسر عباس كه از جانب علىعليهالسلام حاكم بصره بود، زياد بن ابيه را به جاى خود گمارده و خود به كوفه نزد علىعليهالسلام رفته بود. ابن حضرمى نزد بنىتميم رفت. عثمانيان گرد او فراهم آمدند. وى خطبهاى خواند و در آن عثمان را مظلوم و علىعليهالسلام را كشنده او شناساند و از آنان خواست به خونخواهى وى برخيزند. ضحاك پسر قيس هلالى كه از جانب عبد الله عباس رئيس نيروى محافظ شهر (شرطه) بود گفت : «چه درخواست بدى! تو هم آمدهاى آنچه طلحه و زبير از ما خواستند مىخواهى؟ آنان اينجا آمدند، ما در بيعت علىعليهالسلام بوديم و كارهامان راست بود ما را از يكديگر جدا كردند و به جان هم افكندند. اكنون ما با علىعليهالسلام بيعت كردهايم و او از گناه ما درگذشت. مىخواهى باز به جان هم بيفتيم تا معاويه امير شود؟ به خدا يك روز حكومت علىعليهالسلام بهتر از معاويه و خاندان اوست.»(١٥)
گفتگوى موافق و مخالف آغاز شد. عبد الله نامه معاويه را كه در آن وعده سالى دو بار عطا داده بود برايشان خواند. زياد چون چنين ديد مردم بكر بن وائل را كه در طاعت علىعليهالسلام بودند فرا خواند و جنگ درگرفت. ابن حضرمى نخست در قلعهاى پناه برد. سپاه زياد او را و هر كه در قلعه بود آتش زدند. ازديان بر تميميان پيروز گرديدند و شاعر آنان چنين سرود :
ما زياد را به خانه او برگردانديم و پناهنده تميميان دود شد و به هوا رفت، زشت باد مردمى كه پناهنده خود را كباب كردند، حالى كه با دو درهم مىتوان گوسفندى را پوست كند و كباب كرد، آنگاه كه سر او را به شراره آتش كباب مىكردند، او آن مردم فرومايه را به يارى خود خواند تا او را نجات دهند، ولى ما پناهنده خود را يارى مىكنيم مبادا بدو آسيبى رسد، تنها شرافت خانوادگى است كه پناهندهاى را حمايت مىكند، تميميان حرمت پناهنده خود را رعايت نمىكنند، تميميان در گذشته نيز با زبير چنين كردند، شامگاهى او را كشتند.
در اين بيتها بنگريد. از روزى كه رسول خدصلىاللهعليهوآلهوسلم ا از جهان رفت تا روزى كه اين قطعه را سرودهاند سى سال نگذشته است و مىبينيم آنچه در اين بيتها نيست اسلام است و اطاعت از امام مسلمانان و آنچه در آن ديده مىشود تعصب نژادى و قبيلهاى است و چه زود مسلمانان بدانچه قرآن آنان را از آن مىترساند بازگشتند.
«و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفاءن مات او قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين.»(١٦)
و دور نيست اين فقره كه قسمتى از خطبه قاصعه است به چنين حادثهاى اشارت داشته باشد
«سركشى را از حد گذرانديد و با روياروئى خدا و صف آرائى برابر مؤمنان زمين را در تباهى كشانديد. خدا را، خدا را، بپرهيزيد از بزرگى فروختن، از روى حميت و نازيدن به روش جاهليت كه حميت زادگاه كينه است. بترسيد از پيروى مهتران و بزرگانتان كه به گوهر خود نازيدند، و نژاد خويش را برتر ديدند و آن عيب را بر خود پسنديدند و بر نعمت خدا انكار ورزيدند.»(١٧)
در همين سال (سى و هشتم) خريت پسر راشد از مردم بنى ناجيه كه در نبرد جمل وصفين در ركاب علىعليهالسلام بود با سى تن سوار نزد علىعليهالسلام آمد و گفت :
«نه فرمان تو را مىبرم و نه در پى تو نماز مىخوانم و فردا از تو جدا مىشوم.» امام فرمود :
«در اين حال خدا را نافرمانى كردهاى و پيمانت را بر هم زدهاى. جز به خود زيانى نمىرسانى چرا مىخواهى از من ببرى؟»
«چون تو در دين خدا حاكم قرار دادى و در اجراى حق ناتوان شدى و به مردم ستمكار تكيه كردى.»
«پس بيا با هم قرآن و سنت پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را بنگريم. چيزهائى را با تو در ميان نهم كه من از تو داناترم. شايد آنچه را اكنون منكرى بپذيرى!»
«من نزد تو خواهم برگشت.»
«مبادا شيطان تو را بفريبد و نادانان از راه صوابت باز دارند؟ بخدا اگر از من راه راست را خواهى به تو نشان مىدهم.» خريت از علىعليهالسلام جدا شد و نزد مردم خود رفت و از كوفه بيرون رفتند. و در راه مرد دهقان مسلمانى را كشتند. علىعليهالسلام يكى از ياران خود را با سپاهى در پى او فرستاد و آنان با وى درگير شدند. شب هنگام خريت گريخت و به اهواز رفت و جمعى بدو پيوستند و سهل پسر حنيف عامل علىعليهالسلام را بيرون كردند. از سوى علىعليهالسلام ، معقل پسر قيس به سر وقت او رفت و با آنان جنگ كرد و شكستشان داد، اما خريت از رزمگاه گريخت و به بحرين رفت و در آنجا مردم را به جنگ علىعليهالسلام خواند.
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. نساء، آيه ٣٥
٢. مائده، آيه ٤٢
٣. مائده، آيه ٤٩
٤. نساء، آيه ٣٥
٥. تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٦٦
٦. ترجمه الفرق بين الفرق، ص ٧٣
٧. المعيار و الموازنه، ص ٢٠٠
٨. گفتار ٦١
٩. خطبه ١٢٧
١٠. طبرى، ج ٦، ص ٣٣٨٥
١١. خطبه ٥٦
١٢. خطبه ٩٧
١٣. خطبه، ٢٥
١٤. خطبه ٢٧
١٥. الكامل، ج ٣، ص ٣٦٠
١٦. آل عمران، آيه ١٤٤
١٧. خطبه ١٩٢
سال سى و نهم و چهلم هجرى براى علىعليهالسلام سالهايى پر رنج بود، معاويه گروههائى را براى دستبرد و ترساندن مردم عراق و رماندن دل آنان از علىعليهالسلام به مرزهاى عراق فرستاد.
نعمان پسر بشير را با هزار تن به عين التمر كه شهركى در غرب كوفه بود روانه كرد. مالك بن كعب كه در آن هنگام تنها با صد تن در آن شهر به سر مىبرد، براى روياروئى با نعمان از علىعليهالسلام مدد طلبيد. و علىعليهالسلام از مردم كوفه خواست به يارى او بروند، ولى آنان در رفتن كوتاهى كردند. علىعليهالسلام چون سستى آنان را ديد به منبر رفت و فرمود :
«هر گاه بشنويد دستهاى از شاميان به سر وقت شما آمدهاند به خانههاى خود مىخزيد و در به روى خويش مىبنديد چنانكه سوسمار در سوراخ خود خزد و كفتار در لانه آرمد. فريفته كسى است كه فريب شما را خورد و بىنصيب آنكه انتظار يارى از شما برد.( إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ) (١)
آيا اين گفتار و مانند آن در دل سخت آن مردم اثر كرد؟ نه! هم در اين سال معاويه يكى از ياران خود را بنام يزيد بن شجره به مكه فرستاد تا با مردم حج گزارد و از آنان براى وى بيعت گيرد و عامل علىعليهالسلام را از آن شهر بيرون كند. همچنين گروهى را براى غارت به جزيره روان داشت. هم در اين سال سفيان بن عوف را با شش هزار تن فرستاد تا بر مردم هيت(٢) غارت برد.
سفيان دست به كشتار مردم و بردن مالهاى آنان كرد. چون خبر به علىعليهالسلام رسيد در خطبهاى فرمود :
«من شبان و روزان، آشكارا و نهان شما را به رزم اين مردم تيره روان خواندم و گفتم با آنان بستيزيد پيش از آنكه بر شما حمله برند و بگريزيد. اما هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و هر يك كار را به گردن ديگرى انداخت. تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند.
اكنون سربازان اين مردم غامدى(٣) به انبار درآمده، حسان پسر حسان بكرى(٤) را كشتهاند و مرزبانان را از جايگاه خود راندهاند. شنيدهام مهاجمان به خانههاى مسلمانان و كسانى كه در پناه اسلامند در آمدهاند.
گردن بند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان درآوردهاند. حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان جز زارى و رحمت خواستن، سلاحى نداشتهاند. سپس غارتگران پشتوارهها از مال مسلمانان بسته، نه كشته بر جا نهاده و نه خسته، به شهر خود باز گشتهاند اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد چه جاى ملامت است كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.»(٥)
و چون باز هم كندى نشان دادند، خود پياده به راه افتاد و به نخيله رفت. تنى چند در پى او رفتند و گفتند : «امير مؤمنان ما اين كار را كفايت مىكنيم.» فرمود :
«شما از عهده كار خود برنمىآئيد چگونه كار ديگرى را برايم كفايت مىنمائيد؟ اگر پيش از من رعيت از ستم فرمانروايان مىناليد، امروز من از ستم رعيت خود مىنالم، گوئى من پيروم و آنان پيشوا، من محكومم وآنان فرمانروا.»(٦)
معاويه سردارى دگر را به تيماء(٧) فرستاد و او را گفت : «به هر كس از صحرانشينان رسيدى از او صدقه بگير و هر كس را از پرداخت صدقه خوددارى كند بكش.»
به سال سى و نهم معاويه ضحاك پسر قيس را براى غارت و كشتن فرستاد. علىعليهالسلام چون كوتاهى مردم را براى مقابله با او ديد اين خطبه را خواند :
«اى مردمى كه به تن فراهميد و در خواهشها مخالف هميد. سخنانتان تيز، چنانكه سنگ خاره را گدازد و كردارتان كند، چنانكه دشمن را درباره شما به طمع اندازد. در بزم جوينده مرد ستيزيد و در رزم پوينده راه گريز. آنكه از شما يارى خواهد خوار است و دل تيمار خوارتان از آسايش به كنار. براى كدام خانه پيكار مىكنيد؟ و پس از من در كنار كدام امام كارزار مىكنيد؟ به خدا سوگند فريفته كسى است كه فريب شما را خورد و بىنصيب كسى است كه انتظار پيروزى از شما برد.»(٨)
اما شيطان دل آن مردم را چنان پر كرده بود كه موعظت در آن راهى نداشت و امام مىفرمود :
«اى نه مردان به صورت مرد. اى كم خردان ناز پرورد. كاش شما را نديده بودم و نمىشناختم كه به خدا پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است و سينهام مالامال خشم شما مردم دون كه پياپى جرعه اندوه به كامم مىريزيد و با نافرمانى و فروگذارى جانب من، كار را به هم در مىآميزيد.»(٩)
و درد دل خود را با خدا در ميان مىنهاد كه :
«خدايا اينان از من خستهاند و من از آنان خسته، آنان از من به ستوهاند و من از آنان دل شكسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا برآنان بگمار.»(١٠)
سپس حجر بن عدى را براى مقابله او فرستاد. جنگ ميان سپاه حجر و ضحاك در گرفت و ضحاك گريخت
معاويه مىدانست تا علىعليهالسلام زنده است گرفتن عراق براى او ممكن نيست. ايالتى ديگر هم مانده بود كه مىبايست آنرا تصرف كند و آن سرزمين مصر بود. مصريان با عثمان دلخوش نبودند و بيم آن بود كه با يارى علىعليهالسلام بر شام حمله برند. و از اين گذشته مصر سرزمين ثروتمندى بود غله و نقدينه فراوان داشت و براى دستگاه حكومت منبعى سرشار به حساب مىآمد، و نبايد آن را از دست داد. مجلسى ترتيب داد و در آن عمرو پسر عاص، ضحاك پسر قيس، ابو الاعور سلمى و تنى چند از ديگر سرشناسان را فراهم آورد. و از آنان رأى خواست. عمرو كه هواى حكومت مصر را در سر داشت و بر سر اين كار با معاويه پيمان نهاده و نزد او آمده بود، گفت :
«لشكرى را با فرماندهاى لايق بدانجا بفرست. چون به مصر رسد موافقان ما بدو مىپيوندند و كار تو پيش مىرود.» معاويه گفت :
«بهتر است به دوستان خودمان كه با علىعليهالسلام ميانه خوبى ندارند نامه بنويسم. اگر مصر بدون جنگ به فرمان ما درآيد چه بهتر، و گرنه آنگاه لشكر مىفرستيم. عمرو تو سختگير و شتابكارى و من مىخواهم كار به نرمى و مدارا پيش رود.» عمرو گفت :
«چنان كن كه خواهى، اما كار ما جز با جنگ پيش نخواهد رفت.»
معاويه نامهاى به مسلمه پسر مخلد و معاويه پسر خديج نوشت. اين دو تن از مخالفان علىعليهالسلام بودند. معاويه آنانرا بدين مخالفت ستود و از ايشان خواست به خونخواهى عثمان برخيزند، و به آنان وعده داد كه در حكومت خود شريكشان سازد. چون نامه معاويه بهآنان رسيد پاسخى بدين مضمون نوشتند :
«ما جان خود را در راه خدا باخته و فرمان او را پذيرفتهايم و از او چشم پاداش داريم تا ما را بر مخالفان پيروز گرداند و از پا درآورنده اماممان را كيفر رساند. ما ديده به حكومت تو ندوختهايم هر چه زودتر سوار و پياده خود را نزد ما بفرست.» چون اين نامه به معاويه رسيد عمرو را با شش هزار تن به مصر فرستاد. عمرو چون بدانجا رسيد سرزمينهاى فرودين مصر را مقر خود ساخت. عثمانيان كه در مصر بودند از هر سو بدو روى آوردند. عمرو نامهاى به محمد پسر ابوبكر كه از جانب علىعليهالسلام حكومت را عهدهدار بود فرستاد و در آن نوشت مردم اين سرزمين تو را نمىخواهند. هر چه زودتر جان خود را نجات بده. پند مرا بشنو و از اينجا برو! محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ماجرا را به امام نوشت.
امام بدو پاسخ داد :
«ياران خود را فراهم ساز و شكيبا باش من لشكرى به يارى تو مىفرستم.»
سپس مردم را به رفتن مصر و يارى محمد خواند و پاسخ آنان روشن بود.
دستهاى دل به وعدههاى معاويه بسته و دستهاى از جنگ خسته و دستهاى كه در آرزوى پيروزى عراق بر شام بودند و بدان نرسيدند از امام خود گسسته، فرموده او را نپذيرفتند. علىعليهالسلام آنان را چنين مىفرمايد :
«اى مردم كه اگر امر كنم فرمان نمىبريد و اگر بخوانمتان پاسخ نمىدهيد اگر با شما بستيزند سست و ناتوانيد. اگر به ناچار به كارى دشوار درشويد پاى پس مىنهيد. بىحميت مردم انتظار چه مىبريد؟ چرا براى پيروزى نمىخيزيد؟ و براى گرفتن حقتان نمىستيزيد. مرگتان رساد. خوارى بر شما باد. شگفتا! معاويه بىسر و پاهايش را مىخواند و آنان پى او مىروند بىآنكه بديشان كمكى رساند و من عطاى شما را مىپردازم و از گرد من پراكنده مىشويد.»(١١)
پس از اين خطبه جانسوز و كوششى كه چند تن از پيروان راستين امام كردند، دو هزار تن براى رفتن مصر آماده شد. علىعليهالسلام بر آن شد كه حاكمى كارآزمودهتر به مصر بفرستد و گفت :
«مصر را يكى از دو تن بايد سامان دهد. قيس كه او را از حكومت آنجا برداشتم يا اشتر.»
اشتر در آن روزها در نصيبين(١٢) به سر مىبرد. علىعليهالسلام او را خواست و بدو فرمود جز تو كسى نمىتواند كار مصر را سر و صورت دهد.
اشتر روانه مصر شد و جاسوسان معاويه بدو خبر دادند. معاويه نگران شد و دانست اگر اشتر به مصر برسد كار بر هواداران او دشوار خواهد شد. نامهاى به مأمور خراج قلزم(١٣) نوشت كه : «اگر كار اشتر را تمام كنى چندانكه در قلزم به سر مىبرى از تو خراج نخواهم خواست .» چون اشتر به قلزم رسيد وى پيشباز او رفت و او را به خانه خود فرود آورد و خوراكى آلوده به زهر بدو خوراند و او را شهيد كرد. اكنون بايد مالك را بهتر بشناسانيم.
مالك بن حارث بن عبد يغوث از قبيله نخع و لقب او اشتر است. اشتر كسى را گويند كه پلك چشم او گرديده باشد. چون در جنگ يرموك به چشم او آسيب رسيد او را اشتر گفتند. مالك پيش از ظهور اسلام ديده به جهان گشود. ابن سعد او را از تابعان كوفه شمرده است.
ابن حجر در تهذيب التهذيب نويسد : «جاهليت را درك كرد.» ، و در الاصابه نويسد : «له ادراك» معنى آن اين است كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را ديده است يا عصر او را دريافته است. او از ياران وفادار و فداكار امير مؤمنانعليهالسلام است. در جمل و صفين در كنار آن حضرت بود. در نبرد جمل با عبد الله پسر زبير در افتاد. عبد الله آسيبى سبك بدو رساند و اشتر سر او را شكافت و با هم دست به گريبان شدند. گروهى از دو سو به يارى آن دوآمدند. عبد الله به سپاهيان بصره مىگفت : «مرا و مالك را بكشيد.» و آنان اشتر را به نام نمىشناختند و اگر مىگفت : «مرا و اشتر را بكشيد.» اشتر كشته مىشد. مالك از جانب امام ولايت جزيره را يافت. سپس به ولايت مصر منصوب گرديد. عهدنامه مالك اشتر را كه دستور العمل كشوردارى است، بيشتر آنان كه با تاريخ اسلام و زندگانى علىعليهالسلام آشنايند، خواندهاند براى بهرهگيرى بيشتر، ترجمه آنرا در پايان كتاب آوردهام. معاويه پس از شنيدن خبر كشته شدن مالك، گفت : «علىعليهالسلام را دو دست بود يكى در صفين افتاد (عمار) و ديگرى در رسيدن به مصر.»
و چون خبر شهادت او را به علىعليهالسلام دادند گفت :
«مالك چه بود؟ به خدا اگر كوه بود، كوهى بود جدا از ديگر كوهها و اگر سنگ بود، سنگى بود خارا، كه سم هيچ ستور به ستيغ آن نرسد. و هيچ پرنده برفراز آن نپرد.»(١٤)
و در بعضى روايتهاست كه فرمود :
«مالك براى من همچون من بود براى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم .»
از آن سو در مصر ميان محمد و عثمانيان جنگ درگرفت و آنان بر وى پيروز گشتند و او را شهيد كردند. و جسدش را درون خر مرده نهادند و آتش زدند. كار آنان چنان بىرحمانه بود كه چون عايشه شنيد سخت گريست و در پس نماز معاويه و عمرو را نفرين كرد.
چون علىعليهالسلام از كشته شدن محمد آگاه شد، او را ستود و به عبد الله عباس چنين نوشت :
«مصر را گشودند و محمد به شهادت رسيد. پاداش مصيبت او را از خدا مىخواهم. فرزندى خيرخواه و كارگذارى كوشا بود. من مردم را فراوان نه يكبار، خواندم تا به يارى او روند. بعضى با ناخشنودى آمدند. و بعضى به دروغ بهانه آوردند و بعضى بر جاى خود نشستند. از خدا مىخواهم مرا زود از دست اينان برهاند. بخدا اگر آرزوى شهادتم به هنگام رويارويى بادشمن نبود، و دل نهادنم بر مرگ خوش نمىنمود، دوست داشتم يك روز با اينان به سر نبرم و هرگز ديدارشان نكنم.»(١٥)
بدين ترتيب معاويه گامى ديگر به آرزوى خود نزديك شد. شام را در فرمان داشت بر مصر نيز دست انداخت، اكنون نوبت عراق است.
كشته شدن محمد به دست هم پيمانان معاويه و پيروزى عثمانيان، در سپاه علىعليهالسلام بىاثر نماند معاويه در ديده آنان مردى با تدبير و كشورگشا جلوه كرد. دنياپرستان بيشتر از پيش متوجه او شدند تا آنجا كه او را سياستمدارى تيزبين و حاكمى مدبر پنداشتند و از گفتن اين باور نادرست دريغ نمىداشتند. علىعليهالسلام دراين باره فرمود :
«به خدا سوگند معاويه زيركتر از من نيست ليكن شيوه او پيمانشكنى و گنهكارى است. اگر پيمانشكنى ناخوشايند نمىنمود زيركتر از من كس نبود. اما هر پيمانشكنى به گناه برانگيزاند، و هر چه به گناه برانگيزاند دل را تاريك گرداند.»(١٦)
در سال چهلم هجرى معاويه بسر پسر ارطاة را با سه هزار تن براى دستيابى به يمن فرستاد او نخست به مدينه رفت. ابو ايوب انصارى از جانب علىعليهالسلام عامل آن شهر بود. چون بسر بدانجا رسيد، وى گريخت و به كوفه نزد علىعليهالسلام آمد. بسر به شهر درآمد و به منبر رفت و طايفههائى از انصار را خواند. آنگاه گفت :
«شيخ من! شيخ من! كجاست؟ ديروز اينجا بود (عثمان را مىگفت) به خدا اگر فرمان معاويه نبود كسى را كه به سن بلوغ رسيده باشد زنده نمىگذاشتم.»
سپس خانههائى را ويران كرد و به مدينه و از آنجا به مكه رفت سپس روانه يمن شد.(١٧) چون علىعليهالسلام از كار او آگاه گرديد به منبر رفت و گفت :
«شنيدهام بسر به يمن درآمده است. به خدا مىبينم اين مردم به زودى بر شما چيره مىشوند، چه آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خودپراكنده و پريش. شما امام خود را در كار حق نافرمانيد و آنان در باطل پيرو امام خويش. آنان با حاكم خود كار به امانت مىكنند و شما كار به خيانت. آنان در شهرهاى خود درستكارند و شما فاسد و بدكردار. اگر كاسه چوبينى را به شما بسپارم مىترسم چنگك آنرا ببريد. خدايا اينان از من خستهاند و من از آنان خسته آنان از من به ستوهاند و من از آنان دل شكسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدايا دلهاى آنان را بگداز چنانكه نمك در آب گدازد.»(١٨)
بلاذرى از عبيد الله پسر ابى رافع (كاتب امام) آورده است كه علىعليهالسلام را ديدم مردم بر او گرد آمده بودند چنانكه پاى او را خونآلود نمودند، و او مىگفت :
«خدايا اينان مرا ناخوش مىدارند و من اينان را. مرا از آنان و آنان را از من آسوده گردان و فرداى آن روز شهيد شد.»(١٩)
علىعليهالسلام از يك سو گستاخى معاويه، و از سوى ديگر سستى و دلسردى مردم خود را مىديد. سپس مسلمانان عصر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را به ياد مىآورد، آنان كه دل و زبانشان با خدا و پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم يكى بود، آنان كه به خويش و تبار خويش نمىنگريستند و اگر مىنگريستند رضاى خدا را مىجستند. حال مىبيند از نو جاهليت ديرين زنده شده است و مىفرمود :
«در شگفتم و چرا شگفتى نكنم از خطاى فرقههاى چنين، با گونهگونه حجتهاشان در دين، نه پى پيامبرى را مىگيرند و نه پذيراى كردار جانشيناند. نه غيب را باور دارند و نه عيب را وامىگذارند، به شبهت كار مىكنند و به راه شهوت مىروند. معروف نزدشان چيزى است كه شناسند و بدان خرسندند، و منكر آن است كه نپسندند. در مشكلات خود را پناه جاى شمارند، و در گشودن مهمات به راى خويش تكيه دارند. گوئى هر يك از آنان امام خويش است.»(٢٠)
و نيز اين سخنان : «همانا ياران پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را ديدم. كسى را نمىبينم كه همانند آنان باشد. روز را ژوليدهمو، گردآلود به شب مىرساندند و شب را به نوبت در سجده يا قيام به سر مىبردند گاه پيشانى بر زمين مىسودند و گاه گونه بر خاك بودند. از ياد معاد چنان ناآرام مىنمودند كه گوئى بر پاره آتش ايستاده بودند.»(٢١)
«اى مردم مخالفت با من، شما را به گناه واندارد و نافرمانى من به سرگردانىتان درنيارد و چون سخن مرا مىشنويد، به گوشه چشم بيكديگر منگريد و آنرا نادرست مشمريد. به خدائى كه دانه را كفيد و جاندار را آفريد، آنچه شما را از آن خبر مىدهم از رسول امى است. رساننده خبر دروغ نگفته و شنونده نادان نبوده.»(٢٢)
علىعليهالسلام از دست اين مردم خون مىخورد و شكايت به خدا مىبرد، و اگر كسى را از اهل راز مىديد با او درد دل مىكرد. از آن جمله درد دلى است كه با كميل پسر زياد در ميان نهاده است :
«در اينجا (اشاره به سينه خود كرد) دانشى است انباشته. اگر فراگيرانى براى آن مىيافتم! آرى يافتم! داراى دريافتى تيز بود، اما امين نمىنمود با دين، دنيا مىاندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برترى مىجست، و به حجت علم بر دوستان خدا بزرگى مىفروخت. يا كسى كه پيرو خداوندان دانش است، اما او را بصيرتى نيست كه وى را از شك برهاند لاجرم در گشودن نخستين شبهه درمىماند يا آنكه سخت در پى لذت بردن است و شهوت راندن. هيچيك از اينان پاس دين نمىتوانند و بيشتر به چارپاى چرنده مىمانند.»(٢٣)
آنچه علىعليهالسلام در وصف اين گونه مردم فرمود، حال بيشتر پيروان او در آن دوره پرتلاطم است، و در بيشتر دورهها :
«فرومايگانى رونده به چپ و راست كه درهم آميزند و پى بانگى را گيرند و با هر باد به سوئى خيزند.»
______________________________________
پي نوشت ها :
١. خطبه ٦٩
٢. شهرى بر كنار فرات. اكنون مركز استان دليم (رمادى) در عراق است.
٣. سفيان پسر عوف از بنى غامد از مردم ازد. معاويه او را مأمور غارت بردن به مرزهاى عراق ساخت.
٤. عامل امام بر انبار.
٥. خطبه ٢٧
٦. سخنان كوتاه، ٢٦١
٧. شهركى در شمال جزيرة العرب.
٨. خطبه ٢٧
٩. خطبه ٢٧
١٠. خطبه ٢٥
١١. نهج البلاغه، خطبه ١٨٠، كامل، ج ٣، ص ٣٥٨
١٢. نصيبين شهركى است ميان دجله و فرات و امروز جزء كشور تركيه است.
١٣. بندرى در كنار درياى سرخ.
١٤. كامل، ج ٣، ص ٢٥٣ـ٢٥٢، سخنان كوتاه ٤٤٣٥ و با اندك اختلاف در لفظ.
١٥. نامه ٣٥
١٦. خطبه ٢٠٠
١٧. كامل، ج ٣، ص ٣٨٣
١٨. نهج البلاغه، خطبه ٢٥
١٩. انساب الاشراف، ص ٤٨٨
٢٠. خطبه ٨٨
٢١. خطبه ٩٧
٢٢. خطبه ١٠١
٢٣. نهج البلاغه، سخنان كوتاه، شماره ١٤١
مجموع روايتهائى كه مورخان نخستين درباره شهادت امير مؤمنان آوردهاند، و شيعه و اهل سنت آن را در كتابهاى خويش نقل كردهاند نشان مىدهد كه علىعليهالسلام با توطئه خوارج به شهادت رسيد.
اين روايتها را با اندك اختلاف در كتابهايى چون تاريخ طبرى، تاريخ يعقوبى، ارشاد مفيد، طبقات ابن سعد، نوشته بلاذرى و واقدى مىتوان يافت. و حاصل آن گفتهها اين است كه پس از پايان يافتن جنگ نهروان، دستهاى از خوارج گرد آمدند و بر كشتههاى خود مىگريستند، و آنانرا به پارسائى و عبادت وصف مىكردند. آنگاه گفتند اين فتنهها كه پديد آمد از سه تن برخاسته است : على، عمرو پسر عاص و معاويه. تا اين سه تن زندهاند كار مسلمانان راست نخواهد شد. و سه تن از آن جمع كشتن اين سه تن را به عهده گرفتند.
عبد الرحمن پسر ملجم از بنى مراد كشتن علىعليهالسلام را به عهده گرفت. برك پسر عبد الله از بنى تميم كشتن معاويه را، و عمرو بن بكر از بنى تميم كشتن عمرو پسر عاص را. چه وقت اين كار را انجام دهند؟ گفتند در ماه رمضان اينان به مسجد مىآيند و بايد در آن ماه به كار پرداخت و شب يازدهم يا سيزدهم يا هفدهم ماه رمضان و يا چنانكه ميان شيعه مشهور است شب نوزدهم آن ماه را معين كردند، چرا كه در اين شب اين سه تن از آمدن به مسجد ناچارند. آنكه مامور كشتن عمرو عاص بود ديگرى را كه آن شب جاى او به نماز رفته بود كشت. و آنكه بر معاويه ضربت زد شمشيرش به ران او رسيد و زخمى شدو با خوردن دارو از مرگ رهيد. اما پسر ملجم نيت پليد خود را عملى كرد. آيا به راستى داستان چنين بوده است؟ بايد گفت جاى ترديد است و از آغاز، نشان ساختگى بودن در آن آشكار است. پندارى داستاننويسى ماهر آنرا نوشته است. در ماه رمضان اين هر سه تن به مسجد مىآيند و شب نوزدهم آمدن آنان به مسجد حتمى است.
در اينكه علىعليهالسلام در اين شب به دست پسر ملجم ضربت خورد ترديدى نيست. اما آنكه براى كشتن عمرو عاص رفت چرا مردى خارجه نام را به جاى او كشت؟ آيا عمرو براى وى ناشناس بود و نتوانست او را تشخيص دهد؟ چرا آن شب عمرو به مسجد نيامد؟ آيا كسى او را از توطئه آگاه كرده بود؟
آنچه به نظر درستتر مىآيد اين است كه ريشه اين توطئه را بايد نخست در كوفه، سپس در دمشق جستجو كرد. چنانكه نوشته شد معاويه ميدانست تا علىعليهالسلام زنده است دستيابى به خلافت براى او ممكن نيست. اشعث پسر قيس نيز چنانكه اشارت شد با علىعليهالسلام يكدل نبود. ابن ابى الدنيا كه در سال ٢٨١ هجرى قمرى درگذشته و نوشته او پيش از طبرى و يعقوبى است در كتاب مقتل الامام امير المؤمنين على ابن ابى طالب به اسناد خود از عبد الغفار پسر قاسم انصارى چنين آوردهست :
«از بسيارى شنيدم ابن ملجم شب را نزد اشعث بود و چون سحرگاه شد بدو گفت صبح آشكار شد .»(١) اگر آن سه تن با يكديگر چنان قرارى گذاشته بودند، چرا بايد پسر ملجم با اشعث شب را در مسجد بسر برد و با او گفتگو كند. آيا ميتوان پذيرفت آنكه مىخواهد مخفيانه علىعليهالسلام را بكشد، راز خود را با ديگرى (آنهم با اشعث) در ميان نهد. بلاذرى در كتاب انساب الاشراف آورده است :
گفتهاند پسر ملجم شب را نزد اشعث بن قيس بود و با وى آهسته سخن ميگفت تا آنكه اشعث او را گفت :«برخيز كه بامداد تو را شناساند.»(٢) حجر بن عدى چون گفته او را شنيد گفت :
«اى يك چشم او را كشتى(٣) »
نيز نوشتهاند، بامداد آن روز كه پسر ملجم، علىعليهالسلام را ضربت زد، اشعث پسر خود را به خانه علىعليهالسلام فرستاد و گفت بنگر در چه حالى است. او رفت و بازگشت و گفت چشمهايش به سرش فرو رفته. اشعث گفت :
«به خدا چشمان كسى است كه آسيب به مغز او رسيده.»(٤)
من نمىخواهم همانند تاريخ نويس معاصر اباضى، شيخ سليمان يوسف بن داود، بگويم خوارج ياران علىعليهالسلام بودند، و در كشتن او شركت نداشتند و قبيله بنى مراد كه ابن ملجم از آنان بود در شمار خوارج نيست، و داستان پسر ملجم و آن دو تن ديگر برساخته قصه پردازان معاويه است تا حقيقت را بر مردم نهان سازند.
بر چند جاى كتاب او، هم در حضور وى در الجزيره خرده گرفتم و هم در نامه بدو نوشتم. اما اگر كسى بگويد توطئه شهادت علىعليهالسلام چنانكه بر زبانها افتاده است نيست، گفتهاش را چندان دور از حقيقت نمىدانم. باز هم مىگويم جاى اين احتمال هست كه به اصطلاح اگر سر اين نخ را بگيريم و پيش برويم، به اشعث در كوفه و از آنجا به دمشق برسيم. پيش از اين نوشتيم اشعث با على دلى خوش نداشت. چون علىعليهالسلام دست او را از حكومت بر مردم كنده باز داشته بود، نيز در منبر وى را منافق پسر كافر خواند. شهرستانى در ملل و نحل نويسد : «اشعث از همه آنان كه بر علىعليهالسلام شوريدند سختتر بود و از دين برون رفتهتر.»(٥) شگفتتر از اصل داستان پيدا شدن ناگهانى زنى به نام قطام است كه ابن ملجم چون او را ديد يك دل نه صد دل عاشق وى شد. و شگفتتر از داستان قطام خود قطام. در حالى كه طبرى او را زنى قديسه مىشناساند و مىگويد : «در مسجد اعظم معتكف بود كه ابن ملجم و دو تن ديگر به نزد وى به مسجد آمدند و گفتند : ما بر كشتن علىعليهالسلام متحد شدهايم.» ابن اعثم، او را زنى بو الهوس و نيمه روسپى معرفى مىكند و چنين مىنويسد :
علىعليهالسلام پس از جنگ خوارج رو به كوفه آمد. ابن ملجم پيش از او به كوفه رسيد و مردمان را به كشته شدن خوارج مژده مىداد. پس به خانهاى رسيد و بانگ طنبور و طبل از آن شنيد، آن را نپسنديد. گفتند : «در اين خانه مهمانى عروسى است.» وى مردم را از طنبور و طبل نهى كرد. زنان از خانه بيرون آمدند. ميان زنان زنى بود قطام نام، دختر اصبغ تميمى. زنى زيبا بود. عبد الرحمن او را ديد و اندام و راه رفتن او وى را خوش آمد و در پى او روانه شد و گفت :
«دختر شوهر دارى يا شوى نكردهاى؟»
«شوى نكردهام.»
«شوهرى نمىخواهى كه از هر جهت به ميل تو باشد؟»
«من به چنين شوهرى نيازمندم. اما مرا بزرگانى است كه بايد با آنان مشورت كنم. پشت سر من بيا!»
ابن ملجم پشت سر او به راه افتاد تا به خانهاى رسيد. قطام لباسهايى كه به اندام او مىآمد پوشيد و به كسى كه همراهش بود گفت :
«به اين مرد بگو به خانه درآيد. و چون درآمد و مرا ديد پرده را بيفكنيد.» ابن ملجم به خانه درآمد و قطام را ديد و پرده را افكندند. پرسيد :
«كار ما درست شد يا نه؟»
«بزرگان من به زناشويى ما به شرطى موافقند كه سه هزار درهم و بندهاى و كنيزى به من بدهى!»
«موافقم.»
«شرط ديگرى هم هست.» «چه شرطى؟» ـ«على بن ابيطالب را بكشى!» ابن ملجم گفت :
( إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ .) چه كسى مىتواند علىعليهالسلام را كه يگانهسوار هماوردشكن و نيزهافكن است بكشد.»
«سخت نگير من مال نمىخواهم. اما علىعليهالسلام را بايد بكشى كه او پدر مرا كشته است.»
«اگر به يك ضربت راضى هستى موافقم.»
«پذيرفتم، اما بايد شمشيرت را پيش من گرو بگذارى!» ابن ملجم شمشير را نزد او گذاشت و به خانه رفت.
علىعليهالسلام به كوفه آمد و مردم پيشباز او رفتند و او را به پيروزى بر خوارج شادباش مىگفتند علىعليهالسلام به مسجد بزرگ درآمد و دو ركعت نماز خواند و به منبر رفت و خطبهاى نيكو خواند، سپس رو به پسرش حسن كرد و گفت : «ابا عبد الله! چند روز از ماه رمضان مانده؟»
«هفده روز!»
پس دست به ريش خود كه سپيد شده بود برد و گفت :
«به خدا شقىترين مردم آنرا به خون رنگين مىكند.» و شعرى را خواندن گرفت كه از كشته شدنش به دست مرد مرادى خبر مىداد.
ابن ملجم شنيد و پيش روى او آمد و گفت : «امير مؤمنان! پناه به خدا اين دست راست و چپ من است آن را ببر يا مرا بكش.» علىعليهالسلام گفت :
«چگونه تو را بكشم تو گناهى نكردهاى. با اين شعر كه به مثل خواندم قصدم تو نبودى. ليكن پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مرا خبر داد كه كشنده من مردى از بنى مراد است. اگر مىدانستم تو كشنده منى تو را مىكشتم.»(٦)
چنين تفصيلى در هيچيك از كتابهاى تاريخ و تذكره دست اول ديده نمىشود. بهنظر مىرسد آنچه در برخى كتابهاى بعدى نوشته شده از اين كتاب برداشتهاند. نشانه بلكه نشانههاى ساختگى بودن داستان را به خوبى در آن مىتوان ديد.
ابن ملجم پيش از علىعليهالسلام به كوفه رسيد و مردم را به كشته شدن خوارج مژده داد ابن ملجم كجا بود؟ ميان خوارج بود يا با لشگر علىعليهالسلام ؟ اگر ميان خوارج بود بايد كشته شده يا فرار كرده باشد و اگر ميان لشگر علىعليهالسلام بود چرا دست به كشتن علىعليهالسلام زد؟ آيا به نفاق خود را در شمار سپاهيان علىعليهالسلام درآورده بود. گمان دروغ و نفاق درباره خوارج كمتر مىرود زيرا اگر چنين بودند، خود را به كشتن نمىدادند. او كه جزء خارجيان بود چرا مردم را به كشته شدن خارجيان مژده مىداد؟
ابن ملجم از زيبايى قطام خوشش آمد و در پى او افتاد.
بايد پرسيد مردى كه از جان گذشته و در پى توطئهاى بزرگ است، كجا فرصت عاشق شدن و زن گرفتن را دارد و خردههاى ديگر كه از آن چشم مىپوشيم.
علىعليهالسلام گفت : «اگر ميدانستم كشنده منى تو را ميكشتم.»
علىعليهالسلام چگونه كسى را كه مرتكب قتل نشده ميكشد؟
در اين كتاب آمده است ابن ملجم شب حادثه مست در خانه قطام خفته بود. قطام وى را بيدار كرد و گفت :
«وقت اذان است برو و خواست ما را انجام بده و شادمان و خرم بازگرد.»(٧) و مترجم فارسى افزوده است : «ما حاجت تو را روا كرديم تو نيز برخيز و حاجت ما را روا كن و بازگرد و به عشرت بپرداز.»(٨)
بايد پرسيد، قطام آن شب چرا پسر ملجم بيگانه را در خانه خود خواباند؟ آيا بزرگانش به او چنين رخصتى داده بودند. و آيا باور كردنى است ابن ملجم كه قصد كار بزرگى را داشت، مست بخوابد؟ اما بلاذرى در يكى از روايتهاى خود نوشته است :
ابن ملجم به كوفه درآمد و كار خود را پنهان مىداشت. پس قطام دختر علقمه را به زنى گرفت و سه شب نزد او به سر برد. در شب سوم قطام بدو گفت :
«چه خوب دل به خانه و زن خود بستهاى و پى كارى كه براى آن آمدهاى نمىروى.» گفت :
«من با يارانم قرارى گذاشتهام و از آن بر نمىگردم.»(٩)
مجموع اين تناقضها ساختگى بودن اصل داستان را تأييد مىكند. گويا داستان قطام را ساخته و به كار آن سه تن پيوند دادهاند تا بيشتر در ذهنها جاى گيرد.
اين تفصيلها را براى آن مىآورم كه از يك سو نشان دهم اين داستان چنان كه نوشته شده سر تا پا بىاساس است، و از سوى ديگر اينكه پيشينيان تنها به نقل داستان بسنده مىكردهاند و به نقد آن نمىپرداختهاند. من مىدانم داستانى كه بيش از سيزده قرن است در ذهن خواننده و شنونده جاى گرفته با اين نوشته و مانند آن، محو نمىشود. انتظار من هم اين نيست كه آن باور را رها كنند و بدين اعتقاد باشند. اما اكنون كه تاريخ نويسى روش ديگرى يافته بهتر است در همه نوشتههاى پيشينيان، و نه تنها در اين داستان با ديده ديگرى بنگريم.
علىعليهالسلام در ماهى كه به ديدار حق تعالى رفت افطارها را قسمت كرده بود. شبى نزد پسرش حسن و شبى نزد حسين و شبى نزد عبد الله جعفر روزه مىگشاد، و بيش از دو يا سه لقمه نمىخورد پرسيدند چرا به اين خوراك اندك بسنده مىكنى مىفرمود :
«اندكى مانده است كه قضاى الهى برسد ميخواهم تهى شكم باشم.»(١٠)
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. ص ٣٦
٢. فضح الصبح فلانا، او را آشكارا كرد.
٣. انساب الاشراف، ص ٤٩٣
٤. مقتل الامام امير المؤمنين، ص ٣٧، طبقات، ابن سعد، ج ٣، ص ٣٧
٥. الملل و النحل، ج ١، ص ١٧٠
٦. تاريخ ابن اعثم، ج ٤، ص ١٣٦ـ ١٣٣
٧. همان كتاب ص ١٣٩
٨. ترجمه الفتوح، ص ٧٥١
٩. انساب الاشراف، ص ٤٨٨
١٠. كنز العمال از جعفر بن ابيطالب، ج ١٣، ص ١٩٠
چگونگى ضربت خوردن آن حضرت هم در نوشته تاريخ نويسان پيشين يكسان نيست. در حالى كه طبرى و ابن سعد و ديگران نوشتهاند : «چون از سايبانى كه به مسجد مىرسد، بيرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد،» يعقوبى كه تاريخ او پيش از اينان نوشته شده گويد : «پسر ملجم از سوراخى كه در ديوار مسجد بود، شمشير بر سر او زد.» اما نوشته ابن اعثم كه هم عصر طبرى است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه ميان شيعيان مشهور است مطابق مىباشد. وى چنين مىنويسد :
«پسر ملجم شمشير خود را برداشت و به مسجد آمد و ميان خفتگان افتاد. علىعليهالسلام اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار مىكرد، سپس به محراب رفت و ايستاد و نماز را آغاز كرد، به ركوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاى ضربتى كه عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گريخت و علىعليهالسلام در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امير مؤمنان كشته شد.»(١) بلاذرى به روايت خود از حسن بن بزيع آرد : «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت : فزت و رب الكعبة و آخرين سخن او اين آيه بود. «و منيعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره»(٢)
روايتهاى شيعى و برخى از روايتهاى اهل سنت نيز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.
امام را از مسجد به خانه بردند. ديرى نگذشت كه قاتل را دستگير كرده و نزد او آوردند. بدو فرمود :
«پسر ملجمى؟»
«آرى!»
«حسن او را سير كن و استوار ببند! اگر مردم او را نزد من بفرست تا در پيشگاه خدا با او خصمى كنم و اگر زنده ماندم يا مىبخشم يا قصاص مىكنم.»
ابن سعد نوشته است فرمود :
«بدو خوراك نيكو دهيد و در جاى نرمش بيارمانيد.» و هم او نوشته است روزى كه علىعليهالسلام مردم را براى بيعت مىخواند ابن ملجم دوبار براى بيعت پيش آمد و علىعليهالسلام او را راند سپس فرمود از پيغمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم او ريش مرا از خون سرم رنگين خواهد كرد. امام در آخرين لحظههاى زندگى فرزندان خود را خواست و به آنها چنين وصيت كرد :
«شما را سفارش مىكنم به ترسيدن از خدا، و اينكه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پى شما آيد و دريغ مخوريد بر چيزى از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگوييد، و براى پاداش [آن جهان] كار كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار. و شما و همه فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش ميكنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتى با يكديگر، كه من از جد شماصلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم، ميگفت : آشتى دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان.» خدا را، خدا را درباره يتيمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد و نزد خود ضايعشان مگذاريد
خدا را، خدا را. همسايگان را بپاييد كه سفارش شده پيامبر شمايند، پيوسته درباره آنان سفارش مىفرمود چندانكه گمان برديم براى آنان ارثى معين خواهد نمود.
خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا ديگرى بر شما پيشى گيرد در رفتار به حكم آن.
خدا را، خدا را، درباره نماز كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان ! آن را خالى مگذاريد، چندانكه در اين جهان ماندگاريد كه اگر [حرمت] آنرا نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد.
خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و زبانهاتان، بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن. مبادا از هم روى بگردانيد و پيوند هم را بگسلانيد
امر به معروف و نهى از منكر را وامگذاريد تا بدترين شما حكمرانى شما را بر دست گيرند، آنگاه دعا كنيد و از شما نپذيرند. پسران عبد المطلب! نبينم در خون مسلمانان فرو رفتهايد و دستها را بدان آلوده، و گوييد امير مؤمنان را كشتهاند. بدانيد جز كشنده من نبايد كسى به خون من كشته شود.
بنگريد! اگر من از اين ضربت او مردم، او را تنها يك ضربت بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد كه من از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم مىفرمود : «بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هر چند سگ ديوانه باشد»(٣)
اندك اندك آرزوى او تحقق مىيافت و بدانچه مىخواست نزديك مىشد. او از ديرباز، خواهان شهادت بود و مىگفت :
«خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»
علىعليهالسلام به لقاء حق رسيد و عدالت، نگاهبان امين و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بىياور ماند. ستم بارگان از هر سو دست به حريم آن گشودند و به اندازه توان خود اندك اندك از آن ربودند، چندانكه چيزى از آن بر جاى نماند. آنگاه ستم را برجايش نشاندند و همچنان جاى خود را ميدارد تا خدا كى خواهد كه زمين پر ازعدل و داد شود، از آن پس كه پر از ستم و جور شده است.
چون علىعليهالسلام را به خاك سپردند. امام حسنعليهالسلام به منبر رفت و گفت :
«مردم! مردى از ميان شما رفت كه از پيشينيان و پسينيان كسى به رتبت او نخواهد رسيد. رسول الله پرچم را بدو ميداد و به رزمگاهش ميفرستاد و جز با پيروزى باز نمىگشت. جبرئيل از سوى راست او بود و ميكائيل از سوى چپش. جز هفتصد درهم چيزى به جاى ننهاد و مىخواست با آن خادم بخرد.»(٤)
جز وصيت كوتاهى كه نوشته شد، از امام وصيتهاى ديگرى نيز در سندهاى قديمى ديده مىشود برخى از آنها را پيش از ضربت خوردن فرموده و برخى را پس از آنكه متوجه ديدار خدا گرديد
قاضى محمد بن سلامه معروف به قضاعى متوفاى ٤٠٥ هجرى در مجموعهاى از سخنان علىعليهالسلام كه آن را دستور معالم الحكم ناميده، اين وصيت را از امام آورده است. چون پسر ملجم او را ضربت زد، امام حسن گريان بر او درآمد. پرسيد :
«پسرم چرا گريه ميكنى؟»
«چرا نگريم كه تو در نخستين روز آن جهان و آخرين روز اين جهانى.»
«پسرم! چهار چيز را كه به تو ميگويم به خاطر بسپار و به كار دار، و چهار چيز را كه اگر بدان كار نكنى اندك زيانى به تو نميرساند.»
«پدر آن چهار چيز كه بايد به كار دارم چيست؟»
«خرد برترين توانگرى است و بدترين تهيدستى نادانى است و خودبينى وحشتناكترين وحشت و خوشخوئى گرامىترين حسب.»
«اين چهار خصلت، آن چهار ديگر را هم بگو!» «از دوستى احمق بپرهيز كه او خواهد تو را سود رساند ليكن به زيانت كشاند. از دوستى با دروغگو كه دور را به تو نزديك و نزديك را دور نمايد. و از دوستى بخيل كه چيزى را كه بدان سخت نيازمندى از تو دريغ ميدارد. و دوستى تبهكار كه تو را به هنگام سود خود ميفروشد.»(٥)
و هم اين وصيت را در مجموعه خود آورده است :
چون امير مؤمنان ضربت خورد كسان او و گروهى از ياران خاص او گرد وى فراهم آمدند. امام فرمود :
«سپاس خداى را كه اجلها را مدت نهاده است و روزى بندگان را مقدر داشته، و براى هر چيز حدى گذارده و در كتاب خود از چيزى كوتاهى نفرموده. كه گويد :
هر جا باشيد مرگ شما را درمىيابد هر چند در برجهاى استوار برافراشته باشيد.(٦)
و خداى عز و جل گفت :
اگر در خانههاى خود مانيد، آنان كه سرنوشتشان كشته شدن است به كشتنگاه خود مىروند.(٧)
و پيمبرصلىاللهعليهوآلهوسلم خود را گفت :
به معروف امر كن و از منكر بازدار و بدانچه به تو مىرسد شكيبا باش كه اين از كارهاست كه در آن عزم راسخ بايسته است.(٨)
حبيب خدا و بهترين آفريده او كه راستگو است و راستگويى او گواهى شده است مرا از اين روز خبر داد، و سفارش كرد و گفت علىعليهالسلام ! چگونهاى اگر ميان مردمى بمانى كه در آنان خير نيست مىخوانى و پاسخت نميدهند، اندرز ميدهى، ياريت نميكنند. يارانت از تو به يكسو مىشوند و خيرخواهانت خود را ناشناس مىنمايانند و آن كه با تو ميماند از دشمنت بر تو سختتر است چون از آنان خواهى (به ياريت) برخيزند روى بر ميگردانند و اگر پاى بفشارى، گريزان پشت ميكنند چون تو را ببيند كه فرمان خدا را بر پا ميدارى و آنانرا از دنيا باز ميگردانى آرزوى مردنت را ميكنند. از آنان كسى است كه آنچه را در آن طمع بسته بود از او بريدهاى، و او خشم خود را مىخورد و كسى كه خويشان او را كشتهاى و او كينهخواه تو است و مرگ تو را انتظار مىبرد، و بلاها كه روزگار بر سرت آورد. سينه همهشان پر كينه است و آتش خشمشان افروخته. و پيوسته ميان آنان چنين به سر خواهى برد تا تو را بكشند يا گزندى به تو رسانند و بدان نامها كه مرا ناميدند بنامند، و گويند كاهن است و گويند جادوگر است و گويند دروغگو است و دروغ بندنده [افترا زننده] پس شكيبا باش كه تو بايد به من اقتدا كنى و خدا چنين فرموده است كه گويد :
همانا رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم براى شما سرمشق خوبى است.(٩)
علىعليهالسلام ! خداى عز و جل مرا فرموده است تو را نزديك خويش آرم و دور نگردانم. تو را بياموزم و وانگذارم و با تو بپيوندم و بر تو ستم نرانم.
اين وصيت رسول خداست و عهد اوست با من، پس من، اى گروهى كه به فرمان خدا برپائيد و دين او را پاسدارى مىنمائيد و در گرفتن حق يتيمان و درويشان پابرجاييد، شما را پس از خود به تقوى وصيت ميكنم و از فريفته شدن به زر و زيور آن مىپرهيزانم كه دنيا كالاى فريب است.
از راه دلبستگان به دنيا به يكسو شويد، آنان كه غفلت بر دلهاشان پرده افكنده است تا آنكه آنرا كه گمان نمىبردند (عذاب الهى) به سويشان آمد، حالى كه آگاه نبودند گرفتار شدند
بيش از شما مردمى بودند كه پيمبران خويش را پيروى نمودند، اگر پى آنان را گيريد و اقتدا به ايشان كنيد گمراه نخواهيد شد. همانا پيمبر خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، كتاب خدا و عترت خويش را ميان شما نهاده است. علم آنچه مىكنيد و يا از آن مىپرهيزيد نزد آنان است. آنان راه پيدا و روشنائى هويدايند، وپايههاى زمين و بر پا دارندگان عدل. از نور آنان روشنى جويند و در پى آنان راه پويند از درختى كه رستنگاه آن به بار است و ريشهاش پايدار و شاخهاش رفته به آسمان. و ميوه آن خوشگوار رسته در سرزمين حرم و سيراب از آب كرم. پالوده از خس و خاشاك و چيزهاى ناپاك. گزيده از پاكترين زاده مردمان، از بهترين خاندانهاى آدميان. از آنان مبريد تا از هم نبريد و از آنان به يكسو مشويد تا پراكنده نشويد.
با آنان باشيد تا راه را بيابيد و رستگار شويد. و پاس جانشينى رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را هر چه نيكوتر درباره آنان رعايت كنيد. چرا كه او فرمود : «كتاب خدا و اهل بيت از هم جدا نشوند تا بر من در حوض (كوثر) درآيند.»
شما را به خدايى مىسپارم كه امانتهاى خود را ضايع نخواهد كرد. خدا شما را بدانچه در آرزوى آنيد برساند و از آنچه از آن بيم داريد نگه دارد به دوستان و جانشينان من سلام برسانيد.
خدا شما را نگهدارد و حرمت پيمبرتان را در ميان شما حفظ فرمايد. و السلام.»(١٠)
علىعليهالسلام چنانكه خود مىخواست به آرزويش رسيد. به جوار خدا رفت و از رنج دشمنان دوستنما رست و در جوار حق آرميد. معاويه نيز آنچه مىخواست به دست آورد. عراق در كام وى قرار گرفت بايد چندى بر آن دندان بفشارد، سپس هضم كند و به درون درآرد. اما او بدين بس نكرد. گويى از خيال على در دل دوستانش مىترسيد. بايد اين خيال را بزدايد، يا اثر قداست آنرا محو نمايد. مزدورانى خامه به مزد فراهم آورد و به آنان گفت چندانكه مىتوانيد در مدح عثمان و قدح علىعليهالسلام حديث بسازيد و ميان مردم پخش كنيد و آنان چنان كردند و با حديثهاى دروغين دلهاى نامطمئن را از علىعليهالسلام برگرداندند. اگر كسى پس از گذشت بيش از سيزده قرن، در گفتگوى روزمره مردم دمشق نيك دقيق شود، اثر آن تبليغهاى دشمنانه را كه به صورت مثل باقى مانده خواهد شنيد.
در يكى از كتابهاى خود(١١) نوشتهام، عبد الله بن على بن عبد الله عباس گروهى از مشايخ شام را نزد سفاح فرستاد و نوشت اينان از خردمندان و دانايان اين سرزميناند و همه سوگند مىخورند : ما نمىدانستيم رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم جز بنى اميه خويشاوندى داشته است كه از او ميراث برند، تا آنكه شما امير شديد. اگر اين داستان را كه غرس النعمة در كتاب خود آورده، جزء لطيفهها به حساب بياوريم، در تاريخ كسانى را مىبينيم كه بر اثر تبليغهاى مزدوران معاويه در آغاز از امير المؤمنين علىعليهالسلام شناخت درستى نداشتهاند، با او دشمنى مىكردهاند. اما سرانجام چون از فضيلتهاى او آگاه شدند از دوستان او گشتهاند.
در شرح زندگانى ياقوت حموى مىخوانيم او از دشمنان علىعليهالسلام بود. اما تقدير او را به مرو مىكشاند، در آنجا از كتابخانه آن سرزمين بهره مىگيرد و به فضيلتهاى علىعليهالسلام آشنا مىگردد و به جايى مىرسد كه مىنويسد :
«خيرهاى او بسيار و فضيلتهاى او آشكار است. اگر بخواهيم همه آنرا فراهم سازيم و از گزيده آن كتابى پردازيم از اين مجموعه معجم الادباء بيشتر خواهد شد.»
آرى چراغى را كه خدا برافروخت با دم سرد اين و آن خاموش نگردد و هر روز فروغ آن افزونتر شود. با گذشت زمان دوستى علىعليهالسلام در دلها راه مىيابد و بانگ ولايت او شبانهروز گوش شيعيان و دلبستگان وى را در بامداد و پيشين و شامگاه نوازش مىدهد.
_____________________________________
پي نوشت ها :
١. تاريخ ابن اعثم، ج ٤، ص ١٤٠ـ ١٣٩
٢. انساب الاشراف، ص ٤٩٩
٣. نامه ٤٧
٤. طبقات، ج ٣، ص ٢٦
٥. ص ٩٠ـ ٨٩
٦. نساء، ٧٨
٧. آل عمران، ١٥٤
٨. القمان، ١٧
٩. احزاب، ٢١
١٠. همان كتاب، ص ٨٩ـ ٨٥
١١. زندگانى امام على بن الحسين، ص ٦٥
اكنون كه شرح زندگانى پيشواياى پرهيزگاران به پايان ميرسد، بهتر ديدم دو سند ديگر را بر آن بيفزايم، هر چند در ترجمه نهج البلاغه و سندهاى ديگر بارها به چاپ رسيده است : يكى اندرزنامه آن حضرت به فرزندش امام مجتبىعليهالسلام كه در آخرين سالهاى زندگانى فرموده است، ديگرى وصيتنامه معروف او به مالك اشتر.
و از سفارش اوست به حسن بن علىعليهالسلام كه آن را هنگام بازگشت از صفين، در حاضرين نوشته است
از پدرى كه : در آستانه فناست و چيرگى زمان را پذيراست، زندگى را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نكوهنده اين جهان است. و آرمنده سراى مردگان، و فردا كوچنده از آن.
به فرزندى كه : آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، رونده راهى است كه به جهان نيستى درآيد فرزندى كه بيماريها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه. تير مصيبتها بدو پران است، و خود دنيا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فريب است و فنا را وامدار، و بندى مردن و هم سوگند اندوههاى [جانآزار] و غمها را همنشين است و آسيبها را نشان، و به خاك افكنده شهوتهاست و جانشين مردگان. اما بعد، آنچه آشكار از پشت كردن دنيا بر خود ديدم، و از سركشى روزگار و روى آوردن آخرت بر خويش سنجيدم، مرا از ياد جز خويش باز مىدارد، و به نگريستنم بدانچه پشت سر دارم نمىگذارد جز كه من، هر چند مردمان را غمخوارم بيشتر غم خود دارم. اين غمخوارى راى مرا بازگردانيد، و از پيروى خواهش نفسم بپيچانيد. و حقيقت كار را برايم آشكار نمود، و مرا به كارى راست واداشت كه بازيچهاى در آن نبود، و با حقيقت [روبرو ساخت] كه دروغى آن را نيالود. و تو را ديدم كه پارهاى از منى، بلكه دانستم كه مرا همه جان و تنى. چنانكه اگر آسيبى به تو رسد به من رسيده، و اگر مرگ به سروقتت آيد، رشته زندگى مرا بريده. پس كار تو را چون كار خود شمردم، و اين اندرزها را به تو راندم تا تو را پشتيبانى بود. خواه من زنده مانم و تو را در كنار، يا مرده و جايگزين دار القرار.
تو را سفارش مىكنم به ترس از خدا، و پيوسته در فرمان او بودن، و دلت را به ياد او آبادان نمودن، و به ريسمان اطاعتش چنگ در زدن، و كدام رشته استوارتر از طاعت خدا ميان خود و او دارى، اگر بگيريش و بدان دست درآرى؟
دلت را به اندرز زندهدار و به پارسايى بميران، و به يقين نيروبخش و به حكمت روشن گردان، و با ياد مرگش خوارساز، و به اقرار به نيست شدنش وادار ساز. و به سختيهاى دنيايش بينا گردان و از صولت روزگار و دگرگونى آشكار ليل و نهارش بترسان، و خبرهاى گذشتگان را بدو عرضهدار، و آنچه را به آنان كه پيش از تو بودند رسيد به يادش آر، و در خانهها و بازماندههاى آنان بگرد و بنگر كه چه كردند، و از كجا به كجا شدند و كجا بار گشودند و در كجا فرود آمدند آنان را خواهى ديد كه از كنار دوستان رخت بستند و در خانههاى غربت نشستند، و چندان دور نخواهد نمود كه تو يكى از آنان خواهى بود.
پس در نيكو ساختن اقامتگاه خويش بكوش، و آخرت را به دنيا مفروش. در آنچه نمىدانى سخن را واگذار و آنچه را بر عهده ندارى بر زبان ميار. و راهى را كه در آن از گمراهى ترسى مسپار، كه هنگام سرگردانىگمراهى، باز ايستادن بهتر است تا در كارهاى بيمناك افتادن. به كار نيك امر كن و خود را در شمار نيكوكاران درآر. و به دست و زبان كار ناپسند را زشت شمار. و از آن كه كار ناپسند كند با كوشش خود را دور بدار. در راه خدا بكوش، چنانكه شايد، و از سرزنش ملامتگرانت بيمى نبايد. براى حق به هر دشوارى، هر جا بود در شو. و در پى آموختن دين رو. خود را به شكيبايى عادت ده در آنچه ناخوشايند است، كه شكيبايى ورزيدن عادتى پسنديده و ارجمند است. در همه كارها نفس خود را به پناه پروردگارت درآر، كه به پناهگاهيش درآوردهاى استوار، و نگاهبانى پايدار و آنچه از پروردگارت خواهى تنها از او خواه، كه به دست اوست بخشيدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خير كن و نيك در كارها ببين و آن را كه بهتر است بگزين و وصيت مرا درياب و روى از آن متاب، كه بهترين گفته سخنى است كه سود دهد و بدان كه سودى نيست در دانشى كه فايدتى نبخشد، و نه در فرا گرفتن علمى كه دانستن آن سزاوار نبود.
پسركم! چون ديدم ساليانى را پشت سر نهادهام و به سستى درافتاده، بدين وصيت براى تو پيشدستى كردم، و خصلتهايى را در آن برشمردم، از آن پيش كه مرگ بشتابد و مرا دريابد. و آنچه در انديشه دارم به تو ناگفته ماند، يا انديشهام نيز، همچون تنم نقصانى به هم رساند، يا پيش از [نصيحت] من پارهاى خواهشهاى نفسانى بر تو غالب گردد، يا فريبندگيهاى دنيا تو را بفريبد. پس همچون شترى باشى گريزان و سرسخت و نا به فرمان و دل جوان همچون زمين ناكشته است، هر چه در آن افكنند بپذيرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پيش از آنكه دلت سخت شود و خردت هوايى ديگر گيرد، تا با رأى قاطع روى به كار آرى، و از آنچه خداوندان تجربت در پى آن بودند و آزمودند بهرهبردارى، و رنج طلب از تو برداشته شود و نيازت به آزمودن نيفتد. پس به تو آن رسد كه ما [به تجربت] بدان رسيديم، و براى تو روشن شود آنچه گاهى تاريكش مىديديم.
پسركم! هر چند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بودهاند نزيستهام، اما در كارهاشان نگريستهام و در سرگذشتهاشان انديشيده، و در آنچه ازآنان مانده، رفته و ديدهام تا چون يكى از ايشان گرديدهام، بلكه با آگاهى كه از كارهاشان به دست آوردهام گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سر بردهام. پس از آنچه ديدم، روشن را از تار و سودمند را از زيانبار بازشناختم و براى تو از هر چيز زبده آن را جدا ساختم و نيكويى آن را برايت جستجو كردم، و آن را كه شناخته نبود از دسترس تو به دور انداختم، و چون به كار تو چونان پدرى مهربان عنايت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان ديدم كه اين عنايت در عنفوان جوانيت به كار رود و در بهار زندگانى، كه نيتى پاك دارى و نهادى بىآك، و اينكه نخست تو را كتاب خدا بياموزم، و تأويل آن را به تو تعليم دهم، و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم و به ديگر چيز نپردازم. سپس از آن ترسيدم كه مبادا رأى و هوايى كه مردم را دچار اختلاف گردانيد تا كار بر آنان مشتبه گرديد، بتازد و بر تو نيز كار را مشتبه سازد. پس هر چند آگاه ساختنت را از آن خوش نداشتم استوار داشتنش را پسنديدهتر داشتم تا آنكه تو را به حال خود واگذارم، و به دست چيزى كه هلاكت در آن است بسپارم، و اميد بستم كه خدا توفيق رستگاريت عطا فرمايد، و راه راست را به تو بنمايد. پس اين وصيت را در عهدهات ميگذارم [و تو را به خدا مىسپارم]
و بدان پسركم آنچه بيشتر دوست دارم از وصيتم به كار بندى، از خدا ترسيدن است و بر آنچه بر تو واجب داشته، بسنده كردن، و رفتن به راهى كه پدرانت پيمودند و پارسايان خاندانت بر آن راه بودند، چه آنان از نگريستن در كار خويش باز نايستادند چنانكه تو مىنگرى، و نه از انديشيدن چنانكه تو مىانديشى، و انجام كار چنانشان كرد كه آنچه را شناختند به كار بستند، و از بند آنچه بر عهدهشان نبود رستند، و اگر نفس تو پذيرفتن چنين نتواند، و خواهد چنانكه آنان دانستند بداند، پس بكوش تا جستجوى تو از روى دريافتن و دانستن باشد، نه به شبههها در افتادن و جدال را بالا بردن، و پيش از اينكه اين راه را بپويى بايد از خداى خود يارى جويى. و براى توفيق خود روى بدو آرى و آنچه تو را به شبههاى دچار سازد يا به گمراهىاتدراندازد، واگذارى.
و چون يقين كردى دلت روشن شد و ترسيد، و انديشهات فراهم شد و به كمال رسيد، و هم تو بر يك چيز مقصور گرديد، در آنچه برايت روشن ساختم بنگر [و چون نگريستى به كار ببر] و اگر آنچه دوست دارى تو را دست نداد و آسودگى فكر و انديشهات ميسر نيفتاد، بدان! راهى را كه درست نمىبينى مىسپارى، و در تاريكى گام مىگذارى، و آن كه در طلب دين است نه آن است و نه اين است، و در چنين حال بازداشتن خويش بهترين است.
پس پسركم وصيت مرا نيك درياب [و از به كار بستن آن روى متاب] و بدان! آن كه مرگ را بر سر آدمى مىآرد، همان است كه زندگى را در دست دارد، و آن كه مىآفريند همان است كه مىميراند، و آن كه نابود مىسازد آن است كه باز مىگرداند و آن كه به بلا مىآزمايد هم او عافيت عطا مىفرمايد و بدان كه جهان بر پاى نمانده جز بر سنتى كه خدا كار آن را بر آن رانده يا نعمت است و يا ابتلا، و سرانجام پاداش روز جزا، يا ديگر چيزى كه خواست و بر ما ناپيداست پس اگر دانستن چيزى از اين جمله بر تو دشوار گردد، آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر! چه، تو نخست كه آفريده شدى نادان بودى سپس دانا گرديدى، و چه بسيار است آنچه نمىدانى و در حكم آن سرگردانى، و بينشت در آن راه نمىيابد، سپس آن را نيك مىبينى و مىدانى. پس چنگ در [رشته بندگى] كسى زن كه تو را آفريده، و به اندامت كرده و روزيت بخشيده. پس تنها بنده او مىباش و روى به سوى او آر و تنها از او بيم دار!
و بدان! پسركم كه هيچ كس چون رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم از خدا آگاهى نداده است، پس خرسند باش كه او را راهبرت گيرى و براى نجات، پيشوايىاش را بپذيرى. من در نصيحت تو كوتاهى نكردم، و تو هر چند بكوشى و درباره خود بينديشى، به پايه انديشهاى كه من در حق تو دارم نخواهى رسيد!
و بدان پسركم، اگر پروردگارت شريكى داشت پيامبران او نزد تو مىآمدند و نشانههاى پادشاهى و قدرت او را مىديدى، و از كردار وصفتهاى او آگاه مىگرديدى. ليكن او خداى يكتاست. چنانكه خود خويش را وصف كرده است. كسى در حكمرانى وى مخالف او نيست، و ملك او جاودانه و هميشگى است. آغاز همه چيزهاست و او را آغازى نيست، و آخر است پس از همه اشياء و او را نهايت نيست برتر از آن است كه ربوبيت او را دلى فرا گيرد و يا در ديدهاى جاى پذيرد، و چون اين را دانستى كار چنان كن كه از چون تويى بايد، كه خرد منزلت است و بيمقدار، و توانايىاش كم و ناتوانيش بسيار و طاعت خدا را خواهان و از عقوبتش ترسان، و از خشم او هراسان كه خدا تو را جز نيكوكارى نفرموده و جز از زشتكارى نهى ننموده.
پسركم! من تو را از دنيا آگاه كردم، و از دگرگون شدنش و از ميان رفتن و دست به دست گرديدنش، و تو را خبر دادم از آن جهان، و آنچه در آنجا آماده است براى مردم آن، و براى تو درباره هر دو مثلها راندم تا از آنها پند پذيرى و دستور كار خويشش گيرى. داستان آنان كه دنيا را آزمودند و شناختند همچون گروهى مسافرند، كه به جايى منزل كنند، ناسازوار، از آب و آبادانى به كنار. و آهنگ جايى كنند پر نعمت و دلخواه، و گوشهاى پر آب و گياه. پس رنج راه را بر خود هموار كنند، و بر جدايى از دوست و سختى سفر، و ناگوارى خوراك دل نهند. كه به خانه فراخ خود رسند، و در منزل آسايش خويش بيارمند. پس رنجى را كه در اين راه بر خود هموار كردند آزار نشمارند، و هزينهاى را كه پذيرفتند تاوان به حساب نيارند، و هيچ چيز نزدشان خوشايندتر از آن نيست كه به خانهشان نزديك كرده و به منزلشان درآورده.
و داستان آنان كه به دنيا فريفته گرديدند چون گروهى است كه در منزلى پر نعمت بودند، و از آنجا رفتند و در منزلى خشك و بىآب و گياه رخت گشودند. پس چيزى نزد آنان ناخوشايندتر و سختتر از جدايى منزلى نيست كه در آن به سر مىبردند و رسيدن به جائى كه بدان روى آوردند.
پسركم! خود را ميان خويش و ديگرى ميزانى به حساب آر. پس آنچه براى خود دوست مىدارى براى جز خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار. و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستمرود، و نيكى كن چنانكه دوست مىدارى به تو نيكى كنند. و آنچه از جز خود زشت مىدارى براى خود زشت بدان، و از مردم براى خود آن را بپسند كه از خود مىپسندى در حق آنان، و مگوى [به ديگران] آنچه خوش ندارى شنيدن آن، و مگو آنچه را ندانى، هر چند اندك بود آنچه مىدانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو گويند.
و بدان كه خودپسندى [آدمى] را از راه راست بگرداند، و خردها را زيان رساند. پس سخت بكوش و گنجور ديگرى مشو، و چون راه خويش يافتى چندانكه توانى پروردگارت را فروتن باش [و به راه اطاعت او رو]
و بدان كه پيشاپيش تو راهى است دراز، و رنجى جانگداز، و تو بىنياز نيستى در اين تكاپو از جستجو كردن به طرزى نيكو. توشه خود را به اندازه گير چنانكه تو را رساند، و پشتت سبك ماند، و بيش از آنچه توان دارى بر پشت خود منه كه سنگينى آن بر تو گران آيد. و اگر مستمندى يافتى كه توشهات را تا به قيامت برد، و فردا كه بدان نيازمندى تو را به كمال پس دهد، او را غنيمت شمار و بار خود را بر پشت او گذار. و توشه او را سنگين كن چنانكه توانى. چه بود كه او را بجوئى و نشانى از وى ندانى، و غنيمت دان آن را كه در حال بىنيازيت از تو وام خواهد تا در روز تنگدستيت بپردازد، و بدان كه پيشاپيش تو گردنهاى دشوار است، سبكبار در بر شدن بدان آسودهتر از سنگينبار است، و كندرونده در پيمودن آن زشتحالتر از شتابنده، و فرود آمدن تو در آن مسير بر بهشت يا دوزخ بود ناگزير. پس، پيش از فرود آمدنت براى خويش پيشروى روانه ساز و پيش از رسيدنت خانه را بپرداز، كه پس از مرگ جاى عذر خواستن نيست، و نه راه به دنيا بازگشتن.
و بدان! كسى كه گنجينههاى آسمان و زمين در دست اوست تو را در دعا رخصت داده و پذيرفتن دعايت را بر عهده نهاده، و تو را فرموده از او خواهى تا به تو دهد، و از او طلبى تا تو را بيامرزد. و ميان تو و خود كسى را نگمارده تا تو را از وى بازدارد، و از كسى ناگزيرت نكرده كه نزد او برايت ميانجى آرد، و اگر گناه كردى از توبهات منع ننموده و در كيفرت شتابنفرموده، و چون [بدو] باز گردى سرزنشت نكند، و آنجا كه رسوا شدنت سزاست پردهات را ندرد، و در پذيرفتن توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نكشيده، و از بخشايش نوميدت نگردانيده. بلكه بازگشتت را از گناه نيك شمرده و هر گناهت را يكى گرفته و هر كار نيكويت را ده به حساب آورده، و در بازگشت را برايت باز گذارده و چون بخوانيش آوايت را شنود، و چون راز خود را با او در ميان نهى آن را داند. پس حاجت خود بدو نمايى و آنچه در دل دارى پيش او بگشايى، و از اندوه خويش بدو شكايت كنى و خواهى تا غم تو را گشايد و در كارها ياريت نمايد، و از گنجينههاى رحمت او آن را خواهى كه بخشيدنش از جز او نيايد از افزون كردن مدت زندگانى و تندرستيها و در روزيها فراوانى.
پس كليد گنجهاى خود را در دو دستت نهاده كه به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هر گاه خواستى درهاى نعمت او را با دعا بگشايى، و باريدن باران رحمتش را طلب نمايى. پس دير پذيرفتن او تو را نوميد نكند كه بخشش بسته به مقدار نيت بود، و بسا كه در پذيرفتن دعايت درنگ افتد، و اين براى آن است كه پاداش خواهنده بزرگتر شود و جزاى آرزومند كاملتر. و بود كه چيزى را خواستهاى و تو را ندادهاند، و بهتر از آن در اين جهان يا آن جهانت دادهاند، يا بهتر بوده كه از تو بازداشتهاند. و چه بسا چيزى را طلبيدى كه اگر به تو مىدادند، تباهى دينت را در آن مىديدى. پس پرسشت درباره چيزى باشد كه نيكى آن برايت پايدار ماند، و سختى و رنج آن به كنار، كه نه مال براى تو پايدار است و نه تو براى مال برقرار. و بدان كه تو براى آن جهان آفريده شدهاى نه براى اين جهان، و براى نيستى نه براى زندگى جاودان، و براى مردن نه زنده بودن. و بدان تو در منزلى هستى كه از آن رخت خواهى بست، و خانهاى كه بيش از روزى چند در آن نتوانى نشست، و در راهى هستى كه پايانش آخرت است، و شكار مرگى كه گريزنده از آن نرهد، و آن را كه جويد بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه بر تو خواهد افكند، پس بترس از آن كه تو را بيايد و در حالتى باشى ناخوشايند. با خود از توبه سخن به ميان آورده باشى، و او تو را از آن باز دارد و خويشتنرا تباه كرده باشى.
پسركم! فراوان به ياد مردن باش و ياد آنچه با آن برمىآيى و آنچه پس از مردن روى بدان نمايى، تا چون بر تو درآيد ساز خويش را آراسته باشى و كمر خود را بسته، و ناگهان نيايد و تو را مغلوب نمايد. مبادا فريفته شوى كه بينى دنيا داران به دنيا دل مىنهند، و بر سر دنيا بر يكديگر مىجهند. چه خدا تو را از دنيا خبر داده و دنيا وصف خويش را با تو در ميان نهاده و پرده از زشتيهايش برايت گشاده. همانا دنياپرستان سگانند عوعوكنان، و درندگانند در پى صيد دوان. برخى را برخى بد آيد، و نيرومندش ناتوان را طعمه خويش نمايد، و بزرگشان بر خرد دست چيرگى گشايد. دستهاى اشتران پايبند نهاده، و دستهاى ديگر رها و خرد خود را از دست داده. در كار خويش سرگردان، در چراگاه زيان، در بيابانى دشوار گذر روان، نه شبانى كه به كارشان رسد، نه چرانندهاى كه به چراشان برد، دنيا به راه كورىشان راند و ديدههاشان را از چراغ هدايت بپوشاند. در بيراهه حيرتش سرگردان، و فرو شده در نعمت آن. دنيا را پروردگار خود گرفتهاند و دنيا با آنان به بازى پرداخته و آنان سرگرم بازى دنيا و آنچه را پس آن است فراموش ساخته.
باش تا پرده تاريكى بگشايد كه [گويى راه سفر بريده است] و كاروان به منزل رسيده، و آن كه بشتابد، بود كه كاروان را دريابد، و بدان! كسى كه مركبش روز و شب است او را براند هر چند وى ايستاده ماند، و راه را بپيمايد، هر چند كه بر جاى بود و راحت نمايد. و به يقين بدان كه تو هرگز به آرزويت دست نخواهى يافت، و از اجل روى نتوانى برتافت، و به راه كسى هستى كه پيش از تو مىشتافت. پس آنچه را مىخواهى آسانگير و در آنچه به دست مىكنى طريق نيك را بپذير. «چه بسا جستجو كه به از دست شدن مايه كشاند» و هر جوينده روزى نيابد و هر آهسته رو محروم نماند. نفس خود را از هر پستى گرامىدار، هر چند تو را بدانچه خواهانى رساند، چه آنچه را از خود بر سر اين كار مىنهى، هرگز به تو برنگرداند. بنده ديگرى مباش حالى كه خدايت آزاد آفريده، در آن نيكى كه جز با بدى به دست نيايد و آن توانگرى كه جز با سختى و خوارى بدان نرسند، كسى چه خوبىديده؟
و بپرهيز از اينكه مركبهاى طمع تو را برانند، و به آبشخورهاى هلاكت رسانند، و اگر توانى ميان خود و خدا، خداوند نعمتى را حجاب نگردانى، چنان كن كه دانى، چه تو بهرههاى خود را بيابى و حصه خويش را بگيرى و محروم نمانى، و اندك نعمت از جانب خداى سبحان بزرگتر و گراميتر است از بسيار آفريدگان، هر چند همه از اوست اندك يا فراوان.
و جبران آنچه به نگفتن به دست نياوردهاى آسانتر بود تا تدارك آنچه به گفتن از دست دادهاى، كه نگاهدارى آنچه در آوند است، به استوار بستن آن به بند است، و نگاه داشتن آنچه به دستهايت دارى دوستتر دارم تا به گرفتن آنچه در دست ديگرى است دست پيش آرى. و تلخى نوميدى بهتر تا از اين و آن طلبيدن، و ورزيدن با پارسايى بهتر تا بىنيازى و به گناه آلوده گرديدن و مرد بهتر از هر كس نگهبان راز خويش است و بسا كوشنده كه براى زيانى كوشد كه او را در پيش است. آن كه پر گويد ياوه سراست، و آن كه بينديشد بيناست. با نيكان بنشين تا از آنان به حساب آيى و از بدان بپرهيز تا در شمار ايشان در نيايى. بد خوراكى است كه از حرام به دست شود، و ستم بر ناتوان زشتترين ستم بود. جايى كه مدارا درشتى به حساب آيد به جاى مدارا درشتى بايد، بسا كه دارو بيمارى شود و درد درمان گردد. بسا اندرز دهد آن كه از او اندرز نپايند، و خيانت كند آنكه پى اندرز نزد او آيند، و بپرهيز از تكيه كردنت بر آرزوها كه آن كالاى احمقان است، و خرد به خاطر سپردن تجربههاست و بهتر چيز كه آزمودى آن بود كه پند تو در آن است. فرصت را غنيمت دان پيش از آنكه از دست رود و اندوهى گلوگير شود. هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته باز نگردد. از جمله زيانها توشه رفتن فراهم نياوردن است و آخرت را تباه كردن. هر كارى را پايانى بود و آنچه برايت مقدر شده زوداست كه به تو رسد. سوداگر به خطر افكننده خويش است، و بسا اندك كه بالندهتر از بيش است. نه در ياور بيمقدار سودى بود و نه در دوست به تهمت گرفتار.
چندانكه زمانه رام توست آن را آسان گير و به اميد بيشتر، خطر را برخود مپذير، و بپرهيز از آنكه ستيزهجويى چون اسب سركش تو را بردارد [و به گرداب هلاكت درآرد] چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى بگرداند، مهربانى پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن، و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بنده اويى، و چونان كه او تو را نعمت داده [و حقى برگردنت نهاده] ، و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا درباره آن كس كه نشايد دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشى، و در پندى كه به برادرت مىدهى [نيك بود يا زشت] بايد با اخلاص باشى. خشم خود را اندك اندك بياشام كه من جرعهاى شيرينتر از آن نوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم. نرمى كن بدان كه با تو درشتى كند، باشد كه به زودى نرم شود. با دشمن خويش به بخشش رفتار كن كه آن شيرينترين دو پيروزى است [انتقام از او كشيدن يا بروى بخشيدن] اگر خواستى از برادرت ببرى، جايى براى [دوستى] او نزد خود باقى گذار كه اگر روزى بر وى آشكار گرديد، بدان وسيلت بدان تواند رسيد.
كسى كه به تو گمان نيك برد [با كرده نيك] گمانش را راست كن. و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، چه آن كس كه حق او را ضايع كردهاى برادرت به حساب نمىآمد. و مبادا با كسانت رفتارى كنى كه بدبختترين مردم نسبت به تو باشند. در آن كه تو را نخواهد دل مبند، و مبادا برادرت را در پيوند با تو گسستن عذرى بود قويتر از تو در پيوند با او بستن، و مبادا در بدى رساندن بهانهاىاش باشد قويتر از تو در نيكويى كردن. و ستم آن كه بر تو ستم كند در ديدهات بزرگ نيايد، چه او در زيان خود و سود تو كوشش نمايد، و پاداش آن كه تو را شاد كند آن نيست كه با وى بدى كنى.
بدان پسركم كه روزى دو تاست، آن كه آن را بجويى، و آنكه، تو را جويد. و اگر نزد آن نروى راه را به سوى تو پويد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى، و درشتى به وقت بىنيازى. بهره تو از دنيا همان است كهآبادانى خانه آخرتت بدان است. اگر بدانچه از دستت رفته مىزارى، پس زارى كن به همه آنچه در دست ندارى. از آنچه نبوده است بر آنچه بوده دليل گير، كه كارها همانندند و يكديگر را نظير. از آنان مباش كه پند سودشان ندهد جز با بسيار آزردن، كه خردمند پند به ادب گيرد و چارپا با تازيانه خوردن.
اندوهها را كه به تو روى آرد از خود دور گردان، با دل نهادن بر شكيبايى و اعتقاد بىگمان آن كه از عدالت بگرديد به ستم گراييد. يار به منزلت خويشاوند است، و دوست كسى است كه در نهان به آيين دوستى پاىبند است، و هواى نفس را با رنج پيوند است. بسا نزديك كه از دور دورتر است، و بسا دور كه از نزديك نزديكتر. و بيگانه كسى است كه او را دوستى نيست. آن كه پاى از حق برون نهد راه بر او تنگ شود. هر كه اندازه خود بداند حرمتش باقى ماند. استوارترين رشتهاى كه رشتهاى است كه ميان تو و خداست. آن كه در كار تو نپايد، دشمنت به حساب آيد آنجا كه طمع به هلاكت كشاند، نوميد ماندن از نرسيدن به مقصود چون رسيدن بدان ماند. نه هر رخنهاى را آشكار توان ديد و نه بر هر فرصتى توان رسيد. بود كه بينا به خطا افتد و كور به مقصد خود رسد. بدى را واپس افكن چه هر گاه خواهى توانى شتافت، و بدان دست خواهى يافت. و از نادان گسستن چنان است كه به دانا پيوستن، و آن كه از زمانه ايمن نشيند، خيانت آن بيند. و آن كه زمانه را بزرگ داند وى را خوار گرداند. نه هر كه تير پراند به نشانه رساند. چون انديشه سلطان بگردد زمانه دگرگون شود. پيش از اينكه به راه افتى بپرس كه همراهت كيست، و پيش از [گرفتن] خانه ببين كه با كدام [همسايه] خواهى زيست.
به پرهيز از آنكه در سخنت چيزى خندهآور آرى، هر چند آن را از جز خود به گفتار درآرى بپرهيز از راى زدن با زنان كه سست رايند، و در تصميم گرفتن ناتوان، و در پردهشان نگاهدار تا ديدهشان به نامحرمان نگريستن نيارد. كه سخت در پرده بودن، آنان را از [هر گزند] بهتر نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نيست از بيگانه كه بدو اطمينان ندارى واو را نزد آنان درآرى. و اگر توانى چنان كنى كه جز تو را نشناسند، روا دار، و كارى كه برون از توانايى زن است به دستش مسپار، كه زن گل بهارى است لطيف و آسيبپذير، نه پهلوانى است كارفرما و در هر كار دلير، و مبادا در گرامى داشت [او خود را] از حد بگذرانى يا او را به طمع افكنى و به ميانجى ديگرى وادار گردانى.
و بپرهيز از رشك نابجا كه آن درستكار را به نادرستى كشاند و پاكدامن را به بدگمانى خواند، و هر يك از خدمتكارانت را كارى به عهده بگذارد و آنان را بدان كار بگمار تا هر يك وظيفه خويش بگذارد و كار را به عهده ديگرى نگذارد، و خويشاوندانت را گرامى بدار كه آنان چون بال تواند كه بدان پرواز مىكنى، و ريشه تواند كه به آن باز مىگردى، و دست تو كه بدان حمله مىآورى. دين و دنياى تو را به خدا مىسپارم، و بهترين داورى را از وى براى تو درخواست دارم. امروز و هر زمان هم در اين جهان، و هم در آن جهان. و السلام.
كه براى اشتر نخعى نوشت، چون او را به ولايت مصر و شهرهاى تابع آن گماشت. هنگامى كه كار امير آن ولايت (محمد پسر ابوبكر) آشفته گرديد و آن درازترين عهدنامه است، و از همه نامههاى امام زيباييهاى بيشترى دارد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
اين فرمانى است از على امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث، در عهدى كه با او مىگذارد، هنگامى كه وى را به حكومت مصر مىگمارد، تا خراج آنرا فراهم آرد، و پيكار كردن با دشمنان و سامان دادن كار مردم مصر و آباد كردن شهرهاى آنان.
او را فرمان مىدهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها، و پيروى آنچه در كتاب خود فرمود، از واجب و سنتها كه كسى جز با پيروى آن راه نيكبختى را نپيمود. و جز با نشناختن و ضايع ساختن آنبدبخت نبود. و اينكه خداى سبحان را يارى كند به دل و دست و زبان، چه او (جل اسمه) يارى هر كه او را يار باشد پذيرفته است و ارجمندى آن كس كه [دين] او را ارجمند سازد، به عهده گرفته.
و او را مىفرمايد تا نفس خود را از پيروى آرزوها بازدارد، و هنگام سركشيها به فرمانش آرد كه«همانا نفس به بدى وامىدارد، جز كه خدا رحمت آرد»
و مالك! بدان كه من تو را به شهرهايى مىفرستم كه دستخوش دگرگونيها گرديده، گاه داد و گاهى ستم ديده، و مردم در كارهاى تو چنان مىنگرند كه تو در كارهاى واليان پيش از خود مىنگرى، و درباره تو آن مىگويند كه درباره آنان مىگويى، و نيكوكاران را به نام نيكى توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانهاى بندگانش جارى ساخت. پس نيكوترين اندوخته خود را كردار نيك بدان و هواى خويش را در اختيار گير، و بر نفس خود بخيل باش، و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها مگردان، كه بخل ورزيدن بر نفس، داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد، يا ناخوش مىانگارد، و مهربانى بر رعيت را براى دل خود پوششى گردان، و دوستى ورزيدن با آنان و مهربانى كردن با همگان. و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى ! چه رعيت دو دستهاند : دستهاى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مىزند، يا علتهايى بر آنان عارض مىشود، يا خواسته و ناخواسته خطايى بر دستشان مىرود. به خطاشان منگر، و از گناهشان درگذر، چنانكه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد، و گناهت را عفو فرمايد، چه تو برتر آنانى، و آن كه بر تو ولايت دارد از تو برتر است، و خدا از آن كه تو را ولايت داد بالاتر، و او ساختن كارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت، و خود را آماده جنگ با خدا مكن كه كيفر او را نتوانى برتافت و در بخشش و آمرزش از او بىنيازى نخواهى يافت، و بر بخشش پشيمان مشو و بر كيفر شادى مكن، و به خشمى كه توانى خود را از آن برهانى مشتاب، و مگو مرا فرمودهاند و من مىفرمايم، و اطاعت امر را مىپايم چه اين كار دلرا سياه كند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديكى بلا و آفت، و اگر قدرتى كه از آن برخوردارى، نخوتى در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشمارى، بزرگى حكومت پروردگار را كه برتر از توست بنگر، كه چيست، و قدرتى را كه بر تو دارد، و تو را بر خود، آن قدرت نيست. كه چنين نگريستن سركشى تو را مىخواباند و تيزى خشم تو را فرو مىنشاند و خرد رفتهات را به جاى باز مىگرداند.
بپرهيز كه در بزرگى فروختن، خدا را هم نبرد خوانى و در كبريا و عظمت خود را همانند او دانى، كه خدا هر سركشى را خوار مىسازد و هر خودبينى را بىمقدار.
داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده، و آن كس را كه از رعيت خويش دوست مىدارى، كه اگر داد آنان را ندهى ستمكارى، و آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا به جاى بندگانش دشمن او بود، و آن را كه خدا دشمن گيرد، دليل وى را نپذيرد و او را با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه كه باز گردد و توبه آرد، و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و كيفر او را نزديك نيارد، كه خدا شنواى دعاى ستمديدگانست و در كمين ستمكاران
و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بدارى كه نه از حق بگذرد، و نه فرو ماند، و عدالت را فراگيرتر بود و رعيت را دلپذيرتر، كه ناخشنودى همگان خشنودى نزديكان را بىاثر گرداند، و خشم نزديكان خشنودى همگان را زيانى نرساند. و به هنگام فراخى زندگانى، سنگينى بار نزديكان بر والى از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتارى يارى آنان از همه كمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند. و چون درخواست كنند فزونتر از ديگران ستهند، و به هنگام عطا، سپاس از همه كمتر گزارند، و چون به آنان ندهند ديرتر از همه عذر پذيرند و در سختى روزگار شكيبايى را از همه كمتر پيشه گيرند. و همانا آنان كه دين را پشتيبانند، و موجب انبوهى مسلمانان، و آماده پيكار با دشمنان، و عامه مردمانند. پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوى ايشان. و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را بيشتر جويد، كه همه مردم را عيبهاست و والى از هر كس سزاوارتر به پوشيدن آنهاست. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گردانى و بايد، آن را كه برايت پيداست بپوشانى، و داورى در آنچه از تو نهان است با خداى جهان است. پس چندان كه توانى زشتى را بپوشان، تا آن را كه دوست دارى بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر كينه را [كه از مردم دارى] بگشاى و رشته هر دشمنى را پاره نماى. خود را از آنچه برايت آشكار نيست ناآگاه گير و شتابان گفته سخنچين را مپذير، كه سخنچين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خيرخواهان سازد.
و بخيل را در راىزنى خود در مياور كه تو را از نيكوكارى بازگرداند، و از درويشى بترساند و نه ترسو را، تا در كارها سستت نمايد، و نه آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، كه بخل و ترس و آز سرشتهايى جدا جداست كه فراهم آرنده آنها بدگمانى به خداست. بدترين وزيران تو، كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده و آن كه در گناهان آنان شركت نموده. پس مبادا چنين كسان محرم تو باشند كه آنان ياوران گناهكارانند، و ستمكاران را كمك كار، و تو جانشينى بهتر از ايشان خواهى يافت كه در راى و گذاردن كار چون آنان بود، و گناهان و كردار بد آنان را بر عهده ندارد. آن كه ستمكارى را در ستم يار نبوده، و گناهكارى را در گناهش مددكار بار اينان بر تو سبكتر است، و يارى ايشان بهتر، و مهربانىشان بيشتر و دوستىشان با جز تو كمتر. پس اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلس هايت بپذير، و آن كس را بر ديگران بگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد، و در آنچه كنى يا گويى [و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد] كمتر يارىات كند. و به پارسايان و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان نستايند، و با ستودن كار بيهودهاى كه نكردهاى خاطرت را شاد ننمايند، كه ستودن فراوان خودپسندى آرد، و به سركشى وادارد.
و مبادا نكوكار و بدكردار در ديدهات برابر آيد، كه آن رغبت نكوكار را در نيكى كم كند، و بدكردار را به بدى وادار نمايد. و درباره هر يك از آنانآن را عهدهدار باش كه او بر عهده خود گرفت، و بدان كه هيچ چيز گمان والى را به رعيت نيك نيارد، چون نيكيى كه در حق آنان كند و بارشان را سبك دارد. و ناخوش نشمردن از ايشان، آنچه را كه حقى در آن ندارد بر آنان. پس رفتار تو چنان بايد، كه خوشگمانى رعيت برايت فراهم آيد كه اين، رنج دراز را از تو مىزدايد، و به خوشگمانى تو آن كس سزاوارتر كه از تو بدو نيكى رسيده و بدگمانيت بدان بيشتر بايد كه از تو بدى ديده.
و آيين پسنديدهاى را برهم مريز كه بزرگان اين امت بدان رفتار نمودهاند و مردم بدان وسيلت به هم پيوستهاند، و رعيت با يكديگر سازش كردهاند، و آيينى را منه كه چيزى از سنتهاى نيك گذشته را زيان رساند، تا پاداش از آن نهنده سنت باشد و گناه شكستن آن بر تو ماند
و با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان نه، در آنچه كار شهرهايت را استوار دارد و نظمى را كه مردم پيش از تو بر آن بودهاند برقرار.
و بدان كه رعايت را صنفهاست كه كار برخى جز به برخى ديگر راست نيايد، و به برخى از برخى ديگر بىنيازى نشايد. از آنان سپاهيان خدايند و دبيران كه در نوشتن نامههاى عمومى و يا محرمانه انجام وظيفه نمايند. و از آنها داوران كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان أهل جزيه و خراجاند، از ذميان و مسلمانان و بازرگانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و درويشان. و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در كتاب خود يا سنت پيامبرشصلىاللهعليهوآلهوسلم نگاشته، كه پيمانى از جانب خداست و نگهدارى شده نزد ماست.
پس سپاهيان [به فرمان خدا] رعيت را دژهاى استوارند، و واليان را زينت و وقار. دين به آنان ارجمندست، و راهها بىگزند، و كار رعيت جز به سپاهيان قرار نگيرد، و كار سپاهيان جز با خراجى كه خدا براى آنان معين فرموده درستى نپذيرد تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند شوند و كار خود را بدان سامان دهند. و آنان را از خراج آن اندازه بايد كه نيازمنديشان را كفايت نمايد. و اين دو دسته [رعيت و سپاهيان] بر پاى نماند جز با سوميندسته از مردمان كه قاضيانند و عاملان و نويسندگان ديوان، كه كار عقدها را استوار مىكنند و آنچه سود مسلمانان است فراهم مىآورند، و در كارهاى خصوصى و عمومى مورد اعتمادند.
و كار اين جمله استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران كه فراهم مىشوند و با سودى كه به دست مىآرند، بازارها را بر پا مىدارند. و كار مردم را كفايت مىكنند، در آنچه ديگران مانند آن نتوانند. سپس طبقه فرو دينند از نيازمندان و درويشان كه سزاوار است بخشيدن به آنان، و يارى كردن ايشان.
و براى هر يك از آنان نزد خدا [از غنيمت] گشايشى است، و هر يك را بر والى حقى، چندانكه كارشان را سامان دهد. و والى چنانكه بايد از عهده آنچه خدا بر او واجب كرده بر نيايد، جز با كوشش و از خدا يارى جستن و خود را براى اجراى حق آماده نمودن، و شكيبايى در انجام كار، بر او آسان باشد يا دشوار. پس از سپاهيان خود كسى را بگمار كه خيرخواهى وى را براى خدا و رسول او و امام خود بيشتر دانى و دامن او را پاكتر و بردباريش برتر، كه دير به خشم آيد و زود به پذيرفتن پوزش گرايد، و بر ناتوانان رحمت آرد، و با قوىدستان برآيد، و آن كس كه درشتى او را برنيانگيزاند، و ناتوانى وى را بر جاى ننشاند، و از آنان كه گوهرى نيك دارند و از خاندانى پارسايند، و از سابقتى نيكو برخوردار. پس دليران و رزمآوران و بخشندگان و جوانمردان، كه اينان بزرگوارى را در خود فراهم كردهاند و نيكوييها را گرد آورده. پس در كارهاى آنان چنان بينديش كه پدر و مادر درباره فرزند خويش، و مبادا آنچه آنان را بدان نيرومند مىكنى در ديدهات بزرگ نمايد، و نيكويىات درباره ايشان [هر چند اندك باشد] خرد نيايد، كه آن نيكى آنان را به خيرخواهى تو خواند و گمانشان را دربارهات نيكو گرداند، و رسيدگى به كارهاى خرد آنان را به اعتماد وارسى كارهاى بزرگ وامگذار، كه اندك لطف تو را جايى است و از آن سود برگيرند، و بسيار آن را جايى كه از آن بىنياز نبوند
و بايد گزيدهترين سران سپاه نزد تو آن بود كه با سپاهيان يار باشد و آنانرا كمككار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشايد چندانكه خود و كسانشان را كه به جاى نهادهاند شايد، تا عزم همگىشان در جهاد با دشمن فراهم آيد. چه مهربانى تو به آنان دلهاشان را بر تو مهربان نمايد. و آنچه بيشتر ديده واليان بدان روشن است، برقرارى عدالت در شهرها و ميان رعيت دوستى پديد شدن است، و دوستى آنان آشكارا نگردد جز آنگاه كه دل ايشان بىگزند شود، و خيرخواهىشان راست نيايد جز آنگاه كه بر والى مهربان باشند و دوام حكومت آنان را سنگين نشمارند، و گفتگو از دير ماندن آنان را بر سر كار، واگذارند. پس اميدشان را برآر، و ستودنشان را به نيكى پيوستهدار، و رنج كسانى را كه كوششى كردهاند بر زبان آر، كه فراوان كار نيكوى آنان را ياد كردن، دلير را برانگيزاند، و ترسان بد دل را به كوشش مايل گرداند، ان شاء الله. نيز مقدار رنج هر يك را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار، و در پاداش او به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده تقصير ميار، و مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنج اندك او را بزرگ شمارى و فرودى رتبه مردى سبب شود، كوشش سترگ وى را خوار به حساب آرى.
و آنجا كه كار بر تو گران شود و دشوار و حقيقت كارها ناآشكار، بخدا و رسولشصلىاللهعليهوآلهوسلم باز آر، چه خداى تعالى مردمى را كه دوستدار راهنمائىشان بوده گفته است :
«اى كسانى كه ايمان آورديد خدا و رسول وصلىاللهعليهوآلهوسلم خداوندان امر خويش را فرمان بريد پس اگر در چيزى با يكديگر خصومت ورزيديد، آن را به خدا و رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم بازگردانيد»
و بازگرداندن به خدا گرفتن محكم كتاب او قرآنست. و بازگرداندن به رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم گرفتن سنت جامع اوست كه پذيرفته همگانست.
و براى داورى ميان مردم از رعيت خود آنرا گزين كه نزد تو برترين است. آنكه كارها بر او دشوار نگردد و ستيز خصمان وى را به لجاجت نكشاند، و در خطا پايدار نبود، و چون حق را شناخت در بازگشت بدان در نماند. و نفس او به طمع ننگرد، و تا رسيدن به حق، به اندك شناخت بسندهنكند، و در شبهتها درنگش از همه بيش باشد و حجت را بيش از همه به كار برد، و از آمد شد صاحبان دعوى كمتر به ستوه آيد و در آشكار گشتن كارها شكيباتر بود و چون حكم روشن باشد در داورى قاطعتر. آن كس كه ستايش فراوان وى را به خودبينى نكشاند و خوش آمدگوئى او را برنيانگيزاند، و اينان اندكاند. پس داورى چنين كس را فراوان تيمار دار، و در بخشش بدو گشادهدستى به كار آر چندانكه نياز وى به مردمان كم افتد، و رتبت او را نزد خود چندان بالا بر كه از نزديكانت كسى درباره وى طمع نكند، و از گزند مردمان نزد تو ايمن ماند. در اين باره نيك بنگر كه اين دين در دست بدكاران گرفتار بود، در آن، كار از روى هوس مىراندند و به نام دين دنيا را مىخوردند.
سپس در كار عاملان خود بينديش، و پس از آزمودن به كارشان بگمار، و به ميل خود و بىمشورت ديگران به كارى مخصوصشان مدار، كه به هواى خود رفتن و به رأى ديگران ننگريستن، ستمگرى بود و خيانت، و عاملانى اين چنين را در ميان كسانى جو كه تجربت دارند و حيا، از خاندانهاى پارسا كه در مسلمانى قدمى پيشتر دارند، [و دلبستگى بيشتر] اخلاق آنان گرامىتر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان كمتر، و عاقبتنگرىشان فزونتر. پس روزى اينان را فراخ دار! كه فراخى روزى، نيروشان دهد تا در پى اصلاح خود برآيند، و بىنيازيشان بود، تا دست به مالى كه در اختيار دارند نگشايند، و حجتى بود بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند، يا در امانت خيانت ورزيدند. پس بر كارهاى آنان مراقبتدار، و جاسوسى راستگو و وفا پيشه بر ايشان بگمار كه مراقبت نهانى تو در كارهاشان، وادار كننده آنهاست به رعايت امانت، و مهربانى است بر رعيت، و خود را از كاركنانت واپاى! اگر يكى از آنان دست به خيانتى گشود، و گزارش جاسوسان تو بر آن خيانت همداستان بود، بدين گواه بسنده كن، و كيفر او را با تنبيه بدنى بدو برسان و آنچه بدست آورده بستان. سپس او را خوار بدار و خيانتكار شمار و طوق بدنامى را در گردنش درآر
و در كار خراج چنان بنگر كه اصلاح خراج دهندگان در آن است، چهصلاح خراج و خراجدهندگان به صلاح ديگران است، و كار ديگران سامان نگيرد تا كار خراجدهندگان سامان نپذيرد، كه مردمان همگان، هزينهخوار خراجند و خراج دهندگان. و بايد نگريستنت به آبادانى زمين بيشتر از ستدن خراج بود، كه ستاندن خراج جز با آبادانى ميسر نشود، و آن كه خراج خواهد و به آبادانى نپردازد، شهرها را ويران كند و بندگان را هلاك سازد، و كارش جز اندكى راست نيايد، و اگر از سنگينى [ماليات] شكايت كردند، يا از آفتى كه [به كشت] رسيده، يا آبى كه از كشتهاشان بريده، يا باران بدانها نباريده يا [بذر زمين] بر اثر غرق شدن يا بىآبى تباه گرديده، بار آنان را سبك گردان، چندانكه مىدانى كارشان سامان پذيرد بدان. و آنچه بدان بار آنان را سبك گردانى بر تو گران نيايد، چه آن اندوخته بود كه به تو بازش دهند، با آبادانى كه در شهرهايت كنند و آرايشى كه به ولايتها دهند. نيز ستايش آنان را به خود كشاندهاى و شادمانى كه عدالت را ميانشان گستراندهاى، حالى كه تكيه بر فزونى قوت آنان خواهى داشت بدانچه نزدشان اندوختهاى از آسوده ساختن خاطر آنان و به دست آوردن اطمينان، كه به عدالت تو خو گرفتهاند و به مداراى تو آشنا گرديده و بسا كه در آينده كارى پديد آيد كه چون آن را به عهده آنان گذارى با خاطر خوش بپذيرند [و خرده نگيرند] ، كه چون [شهرها] آبادان بود، هر چه بر عهده [مردم آن] نهى برد، و زمين جز با تنگدستى ساكنان آن ويران نشود. و مردم شهرها هنگامى تنگدست گردند كه واليان روى به گرد آوردن مال آرند و از ماندن خود بر سر كار اطمينان ندارند، و از آنچه مايه عبرت است كمتر سود بردارند.
پس درباره كاتبان خود بنگر، و بهترينشان را بر سر كار بياور، و نامههايى را كه در آن تدبيرها و رازهايت نهان است، از ميان جمع كاتبان به كسى مخصوص دارد كه صالحتر از ديگران است. كسى كه مكرمت [در حق وى] او را به طغيان نكشاند و بر تو دلير نگرداند آنسانكه در جمع حاضران مخالفتت تواند، و غفلتش سبب نشود كه در رساندن نامههاى عاملانت به تو و نوشتن پاسخ درست آنها از تو به آنان، سهل انگارى كند، و در آنچه براى تو مىگيرد و آنچه از جانب تو مىدهد فروگذارى. و پيمانى را كه به [سود] تو بسته سست نگرداند، و در به هم زدن پيمانى كه به زيان توست در نماند، و قدر خود را در كارها بداند، چه آن كه قدر خود را نداند در شناختن قدر جز خود نادانتر بود و در ماند. و در گزيدن اين كاتبان تنها به فراست و اطمينان، و خوش گمانى خود اعتماد مكن، كه مردم براى جلب نظر واليان به آراستن ظاهر مىپردازند، و خوش خدمتى را پيشه مىسازند. اما در پس آن، نه خيرخواهى است و نه از امانت نشان. ليكن آنان را بيازماى به خدمتى كه براى واليان نيكوكار پيش از تو عهدهدار بودهاند و بر آن كس اعتماد كن كه ميان همگان اثرى نيكو نهاده، و به امانت از همه شناختهتر است [و امتحان خود را داده] كه اين نشانه خيرخواهى تو براى [دين] خداست و براى كسى كه كار او بر عهده شماست و بر سر هر يك از كارهايت مهترى از آنان بگمار كه نه بزرگى كار او را ناتوان سازد، و نه بسيارى آن وى را پريشان. و هر عيب كه در كاتبان توست و تو از آن غافل شوى به عهده تو ماند.
ديگر اينكه نيكى به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى درباره آنان را به عهده گير، چه كسى كه بر جاى بود و چه آن كه با مال خود از اين سو بدان سو رود، و با دسترنج خود كسب كند. كه آنان مايههاى منفعتند و پديد آورندگان وسيلتهاى آسايش و راحت. و آورنده آن از جاهاى دور دست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار. جايى كه مردمان در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدانجا دليرى ننمايند. اين بازرگانان مردمى آرامند و نمىستيزند، و آشتى جويند و فتنهاى نمىانگيزند. به كار آنان بنگر، چه در آنجا باشند كه خود به سر مىبرى و يا در شهرهاى ديگر. و با اين همه بدان كه ميان بازرگانان بسيار كسانند كه معاملتى بد دارند، بخيلند و در پى احتكارند. سود خود را مىكوشند و كالا را به هر بها كه خواهند مىفروشند، و اين سودجويى و گرانفروشى زيانى است براى همگان، و عيب است بر واليان. پس بايدت از احتكار منع نمود كه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از آن منع فرمود. و بايد خريد و فروش آسان صورت پذيرد و با ميزان عدل انجام گيرد. با نرخهاى رايج بازا نه به زيان فروشنده و نه خريدار. و آن كه پس از منع تو دست به احتكار زند او را كيفرده و عبرت ديگران گردان، و در كيفر او اسراف مكن.
سپس خدا را! خدا را! در طبقه فرودين از مردم، آنان كه راه چاره ندانند و از درويشان و نيازمندان و بينوايان و از بيمارى بر جاى ماندگانند، كه در اين طبقه مستمندى است خواهنده، و مستحق عطايى است به روى خود نياورنده. و براى خدا حقى از خود را كه به آنان اختصاص داده، و نگهبانى آن را به عهدهات نهاده پاس دار، و بخشى از بيت المالت و بخشى از غلههاى زمينهاى خالصه را در هر شهر به آنان واگذار، كه دوردستترين آنان را همان بايد كه براى نزديكان است، و آنچه بر عهده تو نهادهاند، رعايت حق ايشان است. پس مبادا فرو رفتن در نعمت، از پرداختن به آنان بازت دارد كه ضايع گذاردنت كارى خرد را، به خاطر استوار كردن كارى بزرگ و مهم، عذرى برايت نيارد. پس، از رسيدگى به كارشان دريغ مدار و روى ترش بدانان ميار، و به كارهاى كسى كه به تو دسترسى ندارد بنگر. آنان كه در ديدهها خوارند و مردم خردشان مىشمارند، و كسى را كه بدو اعتماد دارى براى تفقد حال آن جماعت بگذار كه از خداترسان باشد و از فروتنان، تا درخواستهاى آنان را به تو رساند.
و با آنان چنان رفتار كن كه چون خدا را ديدى جاى عذرت بماند، كه اين گروه از ميان مردمان به انصاف نيازمندترند از ديگران، و در گزارد حق همگان تو را چنان بايد كه عذرت در پيشگاه خدا پذيرفته آيد. يتيمان را عهدهدار باش و كهنسالانى را كه چارهاى ندارند و دست سؤال پيش نمىآرند، و اين كار بر واليان گرانبار است و گزاردن حق همهجا دشوار، و بود كه خدا آن را سبك گرداند بر مردمى كه عافيت جويند و خود را به شكيبايى وامىدارند، و به وعده راست خدا درباره خويش اطمينان دارند.
و بخشى از وقت خود را خاص كسانى كن كه به تو نياز دارند. خود را براى كار آنان فارغ دار و در مجلسى عمومى بنشين كه آن تواضعى است تو را برابر خدايى كه تو را آفريده. و سپاهيان و يارانت را كه نگهبانانند يا تو را پاسبانان، از آنان بازدار، تا سخنگوى آن مردم با تو گفتگو كند بىدرماندگى در گفتار، كه من از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بارها شنيدم كه مىفرمود : «هرگز امتىرا پاك [از گناه] نخوانند كه در آن امت [بىآنكه بترسند] و در گفتار درمانند، [حق ناتوان را از توانا نستانند.»] و درشتى كردن و درست سخن نگفتن آنان را بر خود هموار كن و تنگخويى بر آنان و خود بزرگبينى را از خود بران، تا خدا بدين كار درهاى رحمت خود را بر روى تو بگشايد و تو را پاداش فرمانبرى عطا فرمايد و آنچه مىبخشى چنان بخش كه بر تو گوارا افتد و آنچه بازمىدارى با مهربانى و پوزش خواهى همراه بود. نيز بر عهده تو كارهاست كه خود بايد آن را انجام دهى، از آن جمله پاسخ گفتن عاملان توست، آنجا كه كاتبانت درمانند، و رساندن آن را در نامه نتوانند. ديگر نياز مردم را برآوردن در همان روز كه به تو عرضه دارند و يارانت در انجام تقاضاى آنان گرانى كنند و عذرى آرند. و كار هر روز را در همان روز بران، كه هر روز را كارى است مخصوص بدان، و براى آنچه ميان تو و خداست نيكوترين اوقات و بهترين ساعات را بگذار، هر چند همه كارها در همه وقت براى خداست، اگر نيت درست باشد و رعيت را از آن آسايش بود.
و بايد گزارد واجباتى كه خاص خداست [و در پى اداى آنى] از آن جمله بود، كه دينت را براى آن خالص مىگردانى. پس در بخشى از شب و روز تن خود را خاص [پرستش] خدا گردان و آنچه را به خدا نزديكت كند به درستى به انجام رسان، بىهيچ كاهش و نقصان، هر چند [تو را دشوار آيد و تنت بفرسايد] و چون با مردمان نمازگزارى چنان گزار كه نه آنان را برمانى و نه نماز را ضايع گردانى، چه ميان مردم كسى بود كه بيمار است يا حاجتى دارد و گرفتارست. من از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آنگاه كه مرا به يمن فرستاد پرسيدم با مردم چگونه نماز گزارم؟ فرمود : «در حد توانايى ناتوانان آنان بگزار و بر مؤمنان رحمت آر.»
و پس از اين همه، فراوان خود را از رعيت خويش پنهان مكن كه پنهان شدن واليان از رعيت نمونهاى است از تنگخوئى و كم اطلاعى در كارها، و نهان شدن از رعيت، واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد، پس كار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آيد، و كار خرد بزرگ نمايد، زيبازشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق درآيد. و همانا والى انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند، و حق را نشانهاى نبود، تا بدان راست از دروغ شناخته شود، و تو به هر حال يكى از دو كس خواهى بود : يا مردى كه نفس او در اجراى حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانى و حق واجبى را كه بر عهده توست نرسانى، يا كار نيكى را نكنى كه كردن آن توانى؟ يا به بازداشتن حق گرفتارى، در اين صورت مردمان به زودى خود را از درخواست از تو باز دارند چه از بخشش تو نوميدند [و چاره ندارند] با اينكه بيشتر نيازمندى مردمان بر تو رنجى ندارد، چرا كه شكايت از ستم است و عدالت خواستن يا در معاملتى انصاف جستن
نيز والى را نزديكان است و خويشاوندان، كه خوى برترى جستن دارند و گردنفرازى كردن، و در معاملت انصاف را كمتر به كار بستن. ريشه ستم اينان را با بريدن اسباب آن برآر و به هيچ يك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به بخشش وامگذار، و مبادا در تو طمع كنند با بستن پيمانى كه مجاور آنان را زيان رساند در بهرهاى كه از آب دارند، يا كارى كه بايد با هم به انجام رسانند و رنج آن را بر عهده ديگران نهند، پس بر آنان تنها گوارا افتد و عيب آن در دنيا و آخرت بر تو ماند.
و حق را از آن هر كه بود بر عهدهدار، نزديك يا دور، و در اين باره شكيبا باش و اين شكيبايى را به حساب [خدا] بگذار. هر چند اين رفتار با خويشاوندان و اطرافيانت بود و عاقبت آن را با همه دشوارى كه دارد، چشمدار، كه پايان آن پسنديده است [و سرانجامش فرخنده.] و اگر رعيت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشكارا با آنان در ميان گذار، و با اين كار از بدگمانىشان درآر، كه بدين رفتار خود را به فرمان آورده باشى و با رعيت مدارا كرده و حاجت خويش را برآورده و رعيت را به راه راست واداشته.
و از صلحى كه دشمن تو را بدان خواند، و رضاى خدا در آن بود، روى متاب كه آشتى، سربازان تو را آسايش رساند. و از اندوههايت برهاند و شهرهايت ايمن ماند. ليكن زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتىبپرهيز! كه بسا دشمن به نزديكى گرايد تا غفلتى يابد [و كمين خود بگشايد] پس دور انديش شو! و به راه خوشگمانى مرو، و اگر با دشمنت پيمانى نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد خويش وفا كن و آنچه را بر ذمه دارى ادا، و خود را چون سپرى برابر پيمانت برپا، چه مردم بر هيچ چيز از واجب هاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد، سخت هم داستان نباشند با همه هواى گونهگون كه دارند، و رأي هاى مخالف يكديگر كه در ميان آرند.
و مشركان نيز جدا از مسلمانان وفاى به عهد را ميان خود لازم مىشمردند، چه زيان پايان ناگوار پيمانشكنى را بردند. پس در آنچه به عهده گرفتهاى خيانت مكن و پيمانى را كه بستهاى مشكن و دشمنت را كه [در پيمان توست] مفريب كه جز نادان بدبخت بر خدا دليرى نكند. و خدا پيمان و زينهار خود را امانى قرار داده، و از در رحمت به بندگان، رعايت آن را بر عهده همگان نهاده، و چون حريمى استوارش ساخته تا در استوارى آن بيارمند و رخت به پناه آن كشند پس در پيمان نه خيانتى توان كرد، و نه فريبى دارد، و نه مكرى پيش آورد، و پيمانى مبند كه آن را تأويلى توان كرد [يا رخنهاى در آن پديد آورد] و چون پيمانت استوار شد و عهدت برقرار [راه خيانت مپوى] و براى به هم زدنش خلاف معنى لفظ را مجوى، و مبادا سختى پيمانى كه بر عهدهات فتاده و عهد خدا آن را بر گردنت نهاده، سر بردارد و تو را [به ناحق] بر به هم زدن آن پيمان وا دارد، كه شكيبايى كردنت در كار دشوارى كه گشايش آن را اميدوارى، و پايان نيكويىاش را در انتظار، بهتر از مكرى است كه از كيفر آن ترسانى، و اين كه خدا تو را چنان بازخواست كند كه درخواست بخشش او را در دنيا و آخرتت نتوانى.
و بپرهيز از خونها، و ريختن آن به ناروا، كه چيزى چون ريختن خون به ناحق [آدمى] را به كيفر نرساند، و گناه را بزرگ نگرداند، و نعمت را نبرد، و رشته عمر را نبرد، و خداوند سبحان روز رستاخيز نخستين داورى كه ميان بندگان كند در خونهايى باشد كه از يكديگر ريختهاند پس حكومت خود را به ريختن خونى به حرام نيرومند مكن كه خون به حرام ريختن قدرت را به ناتوانى و سستى كشاند، بلكه دولت را از صاحب آن به ديگرى بگرداند. و به كشتن به ناحق تو را نزد من و خدا عذرى به كار نيايد چه در آن قصاص بايد، و اگر دچار خطا گشتى و تازيانه يا شمشير يا دستت از فرمان برون شد و [چه در مشت زدن و بالاتر، بيم كشتن است.] مبادا نخوت دولت تو را وادارد كه خود را برتر دانى و خونهاى كشته را به خاندانش نرسانى.
و بپرهيز از خود پسنديدن، و به خود پسندى مطمئن بودن، و ستايش را دوست داشتن كه اينها همه از بهترين فرصتهاى شيطان است تا بتازد، و كرده نيكوكاران را نابود سازد.
و بپرهيز كه با نيكى خود بر رعيت منت گذارى يا آنچه را كردهاى بزرگ شمارى يا آنان را وعدهاى دهى و در وعده خلاف آرى كه منت نهادن ارج نيكى را ببرد و كار را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده خشم خدا و مردم را برانگيزاند. و خداى تعالى فرموده است : «بزرگ دشمنى است نزد خدا كه بگوييد و نكنيد.»
و بپرهيز از شتاب در كارهايى كه هنگام انجام آن نرسيده، يا سستى در آن، چون انجامش ممكن گرديده، يا ستيزيدن در كارهايى كه راه راست در آن ناپديدار است، يا سستى ورزيدن آنگاه كه آشكار است. پس هر چيز را در جاى آن بدار و هر كارى را به هنگام آن بگذار.
و بپرهيز از آنكه چيزى را به خود مخصوص دارى كه [بهره] همه مردم در آن يكسان است، و از غفلت در آنچه بدان توجه بايد، و در ديدهها نمايان است. چه آن را كه به ناروا ستده باشى از چنگ تو درآرند، و به زودى پرده كارها از پيش ديدهات بردارند، و داد از تو بستانند و به ستمديده رسانند. به هنگام خشم خويشتندار باش و تندى و سركشى ميار و دست قهر پيش مدار و تيزى زبان بگذار، و از اين جمله خوددارى كن، با سخن ناسنجيده بر زبان نياوردن، و در قهر تأخير كردن، تا خشمت آرام شود و عنان اختيار به دستت آيد، و چنين قدرتى بر خود نيابى جز فراوان به يادآرى كه در راه بازگشت به سوى كردگارى. و بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر [واليان] پيش از تو رفته است، از حكومت عدلى كه كردهاند، و سنت نيكويى كه نهادهاند، يا اثرى كه از پيامبر ماصلىاللهعليهوآلهوسلم بجاست يا واجبىكه در كتاب خداست. پس اقتدا كنى بدانچه ديدى ما بدان رفتار كرديم، و بكوشى در پيروى آنچه در اين عهدنامه بر عهده تو نهاديم و من در آن حجت خود را بر تو استوار داشتم، تا چون نفس تو خواهد در پى هواى خود رود، تو را بهانهاى نبود.
و من از خدا مىخواهم با رحمتى فراگير كه او راست، و قدرت بزرگ او بر انجام هر گونه درخواست، كه من و تو را توفيق دهد در آنچه خشنودى او در آن بود. از داشتن عذرى آشكار در پيشگاه او و آفريدگانش، و گذاردن نام نيكو ميان بندگانش و آثار نيك در شهرها و تمامى نعمت و فراوانى كرامت، و اين كه كار من و تو را به سعادت به پايان رساند، و شهادت نصيبمان گرداند، كه ما آن را خواهانيم و درود بر فرستاده خدا و خاندان پاك و پاكيزهاش و سلام فراوان. و السلام .»
فهرست مطالب.
مقدمه ۳
بخش - ١ ۵
بخش - ٢ ۹
بخش - ٤ ۱۷
بخش - ٥ ۲۴
بخش - ٧ ۳۰
بخش - ٨ ۳۴
بخش - ٩ ۴۰
بخش - ١٠ ۴۷
بخش - ١١ ۵۲
بخش - ١٢ ۶۰
بخش - ١٣ ۶۹
بخش - ١٤ ۷۶
بخش - ١٥ ۸۳
بخش - ١٦ ۸۷
بخش - ١٧ ۹۴
بخش - ١٨ ۹۹
بخش - ١٩ ۱۰۶
بخش - ٢٠ ۱۲۰
بخش - ٢١ ۱۲۶
بخش - ٢٢ ۱۳۴
بخش - ٢٣ ۱۴۹
بخش - ٢٤ ۱۵۴
بخش - ٢٥ ۱۶۱
بخش - ٢٦ ۱۷۳
بخش - ٢٧ ۱۸۱
بخش - ٢٨ ۱۹۰
از عهدنامه آن حضرت است ۲۰۵
فهرست مطالب ۲۲۳